تبليغاتX
ذهن زيبا

ژوزه ساراماگو در سال 1922 در نزديكي ليسبون پرتغال به دنيا آمد . در 1947 اولين رمان خود را با نام " كشور گناه " منتشر ساخت اما اين كتاب او را مشهور نساخته و استعدادهايش را نمايان نكرد . ساراماگو در 1982 بالاخره توانست با انتشار رمان " بالتازار و بليوندا " به شهرت برسد و طرفداران بيشتري براي خود جمع كند . در سال 1992 او كتابي را با نام " انجيل به روايت عيسي مسيح " نوشت كه اخم ها و لبخند هاي زيادي را متوجه ساراماگو ساخت تا جايي كه وزير كشور وقت پرتغال آن را كتابي خواند كه به كاتوليك هاي پرتغال توهيني بزرگ كرده و نام ژوزه را از فهرست نامزدهاي جايزه ي ادبي اروپا حذف كرد . ساراماگو نيز در اعتراض به اين عمل با همسر اسپانيايي خويش پرتغال را ترك كرد و به لانساروت ، يكي از جزاير آتشفشاني جزاير قناري ، مهاجرت كرد . در آنجا كوري (Blindness ) را نوشت و توانست با آن جايزه ي نوبل ادبيات سال 1998 را از فرهنگستان سوئد كسب كند .

كوري : كوري رماني است آزار دهنده و وحشتناك . داستان اين رمان درباره ي كوري اي مسري است كه به نحوي فراگير و سريع سرتاسر دنيا را مي گيرد و بي هيچ دليل خاصي بروز مي كند . اين كوري با تمام كوري هاي دنيا فرق دارد ، اين كوري بيمار را در سياهي گم نمي كند بلكه جلو چشمانش سفيدي اي را قرار مي دهد كه راه گريزي از آن نيست . انگار كه كورها با چشمان باز در دريايي از شير شنا مي كنند. در اين بين فقط يك زن است كه بينا باقي مي ماند و شاهد تمام آن چيزي است كه بر سر مردم كور مي آيد .

ساراماگو در كوري براي شخصيت هاي خود اسم خاصي را برنگزيده است . براي مثال كسي كه اول كور شده در طول داستان با نام « مرد كور اولي » شناخته مي شود . چشم پزشكي كه نابينا است تا پايان « چشم پزشك » خوانده مي شود و تنها شخصيت بيناي داستان ، « همسر چشم پزشك » را با خود يدك مي كشد . نويسنده در كتاب جز نقطه و كاما از علامت سجاوندي ديگري استفاده نكرده ( لابد او هم مثل شاملو عقيده دارد متن بايد خودش معني را برساند نه با كمك علامت ) و اين قاعده را حتي موقع نوشتن ديالوگ ها نيز رعايت كرده و تنها نشانه اي كه ممكن است به خواننده ، جهت تشخيص گوينده كمك كند كاماي بين ديالوگ هاست . البته اين شايد عيب به شمار برود اما باعث مي شود خواننده تمام حواس خود را جمع كند و بعد به سراغ كتاب برود . به علاوه همه ي اين ها در برابر كشش فوق العاده زياد كتاب ناچيزند .

كوري يك رمان تمثيلي چند لايه است . گاه تمثيل ها آنچنان واضح اند كه هر كسي متوجه مي شود و گاه آنقدر پيچيده كه بايد چند بار خواند و چند دقيقه فكر كرد تا فهميد . تمثيل ها به هيچ وجه كم نيستند و ساراماگو در هر چند فصل پنجره اي جديد براي خواننده مي گشايد در حالي كه حضور مستمر بعضي از اين تمثيل ها در كل كتاب حس مي شود . براي مثال مردم داخل آسايشگاه نماد نسل بشر هستند . در ابتدا كه دزد ماشين كور اولي ، پسرك لوچ ، چشم پزشك و همسرش ، مرد كور اولي و دختر عينكي در قرنطينه به سر مي برند نشانه ي ابتداي نسل بشراند  . در ابتدا انسان همواره ابعاد خوب و بد داشته كه بعضي از اينان تا دنيا هست همراه انسان مي ماند و بعضي با توجه به زمان تغيير مي كند . در ابتداي زندگي بشر يا بهتر بگوييم قرنطينه شدن ، دزد در فكر دزدي و ارضاي نياز هاي جنسي خود است ، دختر به پسرك لوچ مهر مي ورزد و هيچيك نسبت به هم شناخت زيادي ندارند ولي هر چه باشد تفاوت هاي فاحشي نيز بينشان حس نمي شود . اما همواره با ازدياد قرنطينه شدگان و ازدياد نسل بشر ظلم هايي كه مي كنند ، اعمالي كه انجام مي دهند و احسان هايي كه مي ورزند تغيير مي كند ، راه هاي اين كار ها هم همينطور . براي مثال آن گروهي كه غذا ها را مي فروشند از اسلحه استفاده مي كنند كه وسيله اي جديد براي ظلم راندن است . همسر چشم پزشك كه در ابتدا لطفش از حد كمك اندكي فراتر نمي رفت حاضر است خود را به خطر افكند تا آبي را براي شستن جسدي فراهم آورد تا آن زن را به خوبي به خاك بسپارد . همانطور كه اشاره شد بعضي از اميال و عادات هميشه با نسل بشر مي مانند و يكي از آن ها غريزه ي جنسي است كه تا پايان كتاب نيز همواره با شخصيت هاي ريز و درشت مي ماند و گاه آشكار و گاه پنهان مي شود .

مدرنيته بعد بعدي است . در طول رمان رشد سريع مدرنيته و تاثيرات آن بر انسان را مشاهده مي كنيم . در اوايل داستان كه شخصيت هاي اصلي تازه وارد آسايشگاه شده اند براي رفع و رجوع امور خود از بدوي ترين وسايل استفاده مي كنند ، براي مثال براي به خاك سپردن مردگان فقط از بيل بهره مي جويند . كمي بعد وسايل آنان به سرعت رو به پيشرفت مي گذارد .ماشين تحريري در دست « حسابدار » ديده مي شود ، راديويي به دستشان مي رسد ، اسلحه اي وارد آسايشگاه مي شود ، كمي بعد هم كه از آسايشگاه بيرون مي روند ماشين به چشم مي خورد . اين مدرنيته فقط شامل وسايل و ابزار نيست بلكه تاثيري شگرف تر نيز بر روي كاراكتر ها دارد . در ابتدا اگر در جمعيت كم كسي مي مرد همه تلاش مي كردند او را با احترام به خاك بسپارند اما حالا ، در اين دنياي بزرگ اگر لاشه ي كسي را حيوانات بدرند باز هم كسي ككش نمي گزد .

نكته ي بسيار قابل ملاحظه ي بعدي چند گانه بودن شخصيت ها ، اشياء  و گاهي مكان هاست .  نمونه ي بارز اين دوگانگي همسر چشم پزشك است ، او گاهي حالتي خداگونه مي يابد ، اعمال همه را مي بيند ، كارهاي خوبشان را فراموش نمي كند و كارهاي بدشان را ( اگر به كسي آسيب نرسانده باشد ) از ياد مي برد ، كارهاي ناپسند را نيز بدون مجازات باقي نمي گذارد و از حق خود مي گذرد . از سويي ديگر گاه تا حد انساني بدون اعتماد به نفس نزول مي كند و گاه فقط به فكر خود و همسرش است . يكي از اشيايي كه تا حدّي دچار اين دوگانگي مي شود قيچي است ، در جايي همسر چشم پزشك با خود مي گويد كه مي تواند با اين قيچي صورت همسر خود را اصلاح كند و زيباتر نمايد اما در نهايت با قيچي شخصي را به قتل مي رساند ، چيزي كه مي توانست عامل زيبايي شود منجر به قتل مي شود . دختر عينكي كه يك فاحشه ي بي بند و بار است در پايان فقط به فكر پدر و مادرش ، معشوق اش و پسر بچه ي لوچ است و هدف زندگي اش را خانواده مي داند . سگ اشك ليس گاهي غمخوار بيزبان و مهربان همسر چشم پزشك مي شود و گاه حالتي تهاجمي به خود مي گيرد . باغچه ي پيرزن همسايه ي دختر عينكي ، كه روزي غذاي پيرزن را مي داده و عامل تداوم حيات او بوده روزي جايگاه ابدي او مي شود . اين به جمله ي « همه از خاكيم و به خاك بازمي گرديم » شبيه نيست ؟

در كتاب گاهي چيزهايي هستند كه نمادي از چيزي بسيار عظيم تر هستند . سربازان و گروهبان در جايگاه فرشتگان رحمت و عذاب قرار دارند ، در جايي كه مرد كوري گم مي شود يكي از سربازها قصد دارد او را به سوي مرگ بكشاند اما گروهبان او را به سوي زندگي رهنمون مي شود . خود آسايشگاه نيز نماد كامل و بي نقصي از دنياست . دليلش هم همان پيغامي است كه هر روزه ، سر ساعت مشخصي پخش مي شود :    « در صورت هر اتفاقي هيچ كمكي از خارج نمي رسد . اگر آتش به قسمت هايي از ساختمان سرايت كند نيروي آتشنشاني وارد عمل نخواهد شد . » انگار كه ساراماگو مي خواهد بگويد هر كاري مي خواهيم بكنيم ، ولي نتيجه اش به پاي خودمان خواهد بود ، حتي اگر دنيايمان را با دستان خود به آتش بكشيم « هيچ كمكي از خارج نمي رسد  » . يكي ديگر از نماد ها صحنه ي كليساست . آنجا كه همسر چشم پزشك مي بيند كه روي چشم تمام مجسمه ها نوار سفيد و روي چشم تمام نقاشي هايي كه از قديسين موجود است رنگ سفيد زده اند . معنايش آن است كه قديسين هم همچو تمام انسان ها ، آدم بوده اند و شرايط براي همه يكسان است .

نويسنده در كوري سعي دارد جبر و سرنوشت را در يك كفه ي ترازو قرار دهد و اختيار و آزادي عمل را در كفه اي ديگر و تعادل ميان اين دو را حفظ كند . اين كوري و عواقب آن جبر است و به راحتي طرفي از ترازوي فرضي ما را بسيار سنگين مي كند و اين انسان ها هستند كه بايد با اعمال خود و اراده و اميدي كه دارند طرف ديگر را پر كنند . و در پايان اين اختيار است كه بر جبر پيروز مي گردد و اميد است كه بر نا اميدي غلبه مي كند . در واقع كوري علاوه بر تمام چيزهايي كه دارد در ستايش اميد نيز بر آمده است

و اما در پايان ، كوري . كوري در كتاب نماد تمام صفات و حالات بد و خوبي  است كه بر انسان چيره مي شود . از كوري هنگام عصبانيت گرفته تا اطاعت كوركورانه ، دروغ ، تعصب و هر دلمشغولي اي كه قدرت تفكر ما را درباره ي آن موضوع مختل كند . در اينكه رنگ سفيد براي اين كوري انتخاب شده نيز بسيار نكته ظريفي است و آن اين است كه آنچه ما را دچار كوري مي كند ، خواه مي خواهد تعصب يا خشم باشد يا لذت يا هر چيز ديگر آنقدر خوب ، و در نهايت سپيدي براي ما جلوه مي كند كه به خود اجازه نمي دهيم درباره اش فكر كنيم و همين عدم تفكر است كه باعث به وجود آمدن عواقبي مي شود كه در كتاب ذكر شده است . براي مثال اين شهوت پرستي دختر عينكي است كه باعث كوري او مي شود و در پايان ، هنگامي كه آن را كنار مي گذارد و از بي بند و باري به خانواده روي مي آورد بينايي خود را باز مي يابد .

اميدوارم نوشته ي كم ارزش مرا كه درباره ي كتاب ارزشمند « كوري » بود پسنديده باشيد .

در ضمن اگر كتاب را نخوانده ايد هرچه سريعتر بخوانيد

نشر مركر

نويسنده : ژوزه ساراماگو

ترجمه : مهدي غبرايي

نوبت چاپ : يازدهم

قيمت : 4600 تومان

پي نوشت : سال 2008 فيلمي كه از روي اين كتاب اقتباس شده و در حال ساخته شدن است اكران مي شود . منتظر باشيد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:15  توسط Kz  | 

در جستجوي متانت از دست رفته

  Painted Veil( پرده منقوش ) روايت دختري به نام كيتي است كه با دكتر ميكروب شناسي به نام والتر فين ازدواج مي كند ، هدف كيتي از ازدواج با والتر خلاص شدن از دست مادرش است زيرا والتر يكي از كاركنان دولت انگلستان در چين است . دو سال بعد والتر و كيتي به چين مي روند ، در آنجا كيتي عاشق همكار والتر ، به نام چارلي تاون سند مي شود . روزي والتر به كيتي مي گويد كه روز بعد به محلي خواهند رفت كه وبا شيوع دارد ، كيتي در ابتدا نمي پذيرد اما والتر به او مي گويد : متاسفم كه منو احمق فرض كردي . اگه با من نياي تقاضاي طلاق مي كنم . كيتي مي پرسد چرا و والتر جواب مي دهد به علت زنا با چارلي تاون سند ...از اينجا به بعد فيلم داستان سفر كيتي و والتر به منطقه ي وبا زده را به مخاطب نشان مي دهد .

فيلم پرده نقاشي شده فيلم نسبتاً خوبي است . شاهكار نيست اما نمي توان آن را فيلمي سطح پايين نيز قلمداد كرد چرا كه در بعضي لايه هاي زيرين خود مفاهيمي قابل تأمل را بيان مي كند و مخاطب را پس از 125 دقيقه ي مدت نمايش فيلم به فكر وا مي دارد ، پس از پايان فيلم ناخودآگاه مخاطب مجبور مي شود فيلم را با سرعت نور در مغز خود چند بار مرور كند .

فيلم در نيمه ي اول خود بيش از آن كه سعي در القاء مضامين داشته باشد براي مقدمه چيني مي كوشد و در اين راه موفق مي شود . تماميت چيز هايي كه در نيمه ي اوّل به مخاطب نشان داده مي شود قطعات پازلي هستند كه در نيمه ي دوم كم كم و به كندي در كنار يكديگر قرار مي گيرند . البته تعبير قطعات پازل شايد تعبير خوبي نباشد چون شيوه ي روايت داستان خطي و تا 98 % بدون پيچيدگي است آن 2% باقي مانده هم به خاطر بازي با زمان ابتداي فيلم است . اين قطعات در معنا كاربرد دارند ، همين و بس . در اوايل فيلم مي بينيم كه چارلي تاون سند براي كيتي يك نمايش چيني را تشريح مي كند و مي گويد كه بازيگر براي اين گريه مي كند چون از كشورش دور شده و او را به عنوان برده فروخته اند . در واقع نماد آن بازيگر كيتي است . او نيز بدون اينكه دوست داشته باشد از كشورش دور شده . در اواسط فيلم مي بينيم كه دختري با آقاي وادينگتون زندگي مي كند و بسيار خوشحال است ، در توضيح علت آن هم وادينگتون مي گويد كه او خود دنبال من آمد . اينجا ضرب المثل « كجا خوشه ؟ هر جا كه دل خوشه » مصداق پيدا مي كند زيرا آن دختر با ميل خود آمده و خوشحال است اما كيتي نه .

 فيلمنامه فيلم نيز مثل فيلم نه زياد عالي است و نه زياد ضعيف . ران نيسونر براي پر كردن حفره هايي كه گهگاه در فيلمنامه به وجود مي آيند دانايان كلّي را قرار داده است و اين گاه بسيار به چشم مي آيد . بزگترين نمونه آن نيز خواهر سنت ژوزف ، رئيس صومعه است . يكي از موارد اساسي موجود در فيلمنامه تفاوت فرهنگي است ، اينكه گاه براي فرونشاندن آشوبي در محيط     ، به كسي نياز است كه با آن فرهنگ آشنا باشد ، همينطور براي نجات يا به خطر انداختن قومي بايد با فرهنگشان آشنا بود . براي مثال مي توان به سكانسي اشاره كرد والتر و افسر چيني براي گردآوردن كمك پيش ژنرالي چيني مي روند ، ژنرال علاوه بر كمك نكردن به تهديد نيز مي پردازد والتر مي گويد كه تصميمش احمقانه است ولي افسر اينطور ترجمه مي كند كه : آقاي فين عليرغم همه احترامي كه به شما دارند از اينجا مستقيم به سفارت انگلستان مي روند . و در سكانس بعد مي بينيم كه سربازان ژنرال به همراه افسر و والتر راهي روستا مي شوند .

يكي از مهمترين بخش هاي فيلم سكانسي است كه در پايان خواهر سنت ژوزف به كيتي مي گويد كه من در 17 سالگي عاشق خدا شدم ، كم كم عشقم كم شد چون او به من نشانه اي بروز نمي داد ولي من هميشه با او هستم چون اين وظيفه ي من است .و بعد به كيتي فين مي گويد هنگامي كه عشق با وظيفه و مسئوليت شود تو متانت خود را يافته اي . در پايان فيلم مي بينيم كه كيتي دست در دست فرزندش در خيابان مي روند و چارلي را مي بينند . حالا كيتي كه عاشق والتر است و وظيفه ي خود مي داند كه نبايد به او خيانت كند ( والتر در اثر وبا مرده است ) با متانتي ستايش شدني از والتر خداحافظي مي كند و به راه مي افتد .

            بازي هاي فيلم همگي در سطح خوبي هستند ، مخصوصاً ادوارد نورتون كه بازي بسيار خوبي را ارائه مي دهد و همچنين نائومي واتس كه بازي خوب و احساسي اي را به نمايش مي گذارد . بازيگران نقش هاي فرعي نيز همگي عالي هستند .

موسيقي فيلم به علت يكنواختي تا حدّي آزار دهنده است اما در پايان ، هنگام بازگشت كيتي از چين به انگلستان موسيقي نقش بسيار مهمي در ارائه مضمون دارد ، و يكي از بخش هاي آن بدين معني است كه : با اينكه تو نيستي من هميشه عاشقت هستم . و اين در مورد كيتي و والتر كاملاً صدق مي كند . كيتي ، حالا كه والتر مرده است عاشق اش مي شود و اين عشق را روي قلب خويش حك مي كند .

كارگرداني فيلم نيز چيز خاصي براي ارائه نداشت و كاملاً معمولي بود . هرچند بعضي جاها خوب بود .

 

 لينك IMDB اين فيلم : http://www.imdb.com/title/tt0446755/

 

 پ . ن : من قبلاً قول چند فيلم را داده بودم : شهر گناه – بوي خوش زن – يكي از فيلم هاي مارتين اسكورسيزي عزيز – سه گانه رنگ - هوانورد . به اين فهرست بيل را بكش 1 و 2 ، سياره وحشت و ضد مرگ را بيفزاييد .

 

         

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:17  توسط Kz  | 

بدو تا به ماشين برسي ، زندگي همينه

    هنگامي كه آخرين مراسم اسكار ( دوره ي هفتاد و نهم ) برگزار شد ، گوايلرمو آرياگا ، نويسنده ي فيلمنامه بابل ، مشتاقانه انتظار داشت تا نامش را به عنوان نويسنده ي بهترين فيلمنامه عنوان كنند ولي در نهايت اين فيلمنامه نويس قدر كه فيلمنامه هاي تحسين شده اي نظير 21 گرم را در كارنامه خود داشت قافيه را به مايكل آردت تازه كار كه با اولين فيلمنامه اش اسكار را مي گرفت ، باخت و آردت به روي صحنه رفت تا اولين اسكارش را براي اولين فيلمنامه اش به نام " Little Miss Sunshine  " بگيرد .

خانم كوچولوي سان شاين فيلمي است درباره ي زندگي ، درباره ي اينكه " زندگي بايد كرد " . داستان فيلم درباره سه نسل از خانواده ي هوور است ، نماد نسل اوّل پدربزرگ خانواده است كه به هروئين و مجلات مستهجن معتاد است . نمايندگان نسل دوم زن خانواده ، شريل هوور ، شوهر او ريچارد هوور و بردارش ، فرانك هوور هستند . شريل كه زني سيگاري است وانمود مي كند كه سيگار نمي كشد ، به علاوه شريل عاشقانه خانواده ي خود را دوست دارد . ريچارد هوور مردي است كه 9 پله براي رسيدن به موفقيت را طراحي كرده در حالي كه خود مظهر شكست خوردگي است و در آخر دايي فرانك كه يك مرد همجنس باز است . او در پي به بار آوردن يك رسوايي از شغل معلمي خود در دانشكده اخراج شده و دست به خودكشي زده است ، اما شكست خورده و اكنون با بقيه ي خانواده زندگي مي كند .

نماد نسل سوم نيز دواين هوور و آليو هوور هستند . دواين پسر 15 ساله ي شريل و ريچارد است ، او عاشق آثار نيچه است و هدفش خلبان شدن است ، او قسم خورده تا خلبان نشود روزه ي سكوتي را كه گرفته نشكند ، دواين براي تحقق هدفش سخت تلاش مي كند . و در نهايت آليو كوچولو . آليو دختر شريل و ريچارد ، خواهر زاده ي فرانك و نوه ي ادوين هوور است . آليو به تازگي در مسابقه رقص محلي دوم شده ، اما درباره ي درستي اول شدن برنده جايزه اول شك و شبهه وجود دارد ، بنابراين آليو را به مسابقه رقص كشوري كه همانا " Little Miss Sunshine  " نام دارد مي فرستند .

    در اين حين ريچارد ، پدر آليو ، قراري براي فروش كتابش دارد اما به خاطر دخترش حاظر مي شود اورا با ماشين برساند ( آنها پول خريد بليت هواپيما را ندارند ) مادر آليو هم كه حتماً بايد باشد . پدربزرگ هم از خدا خواسته همراهشان مي شود . دايي فرانك را هم نمي توانند تنها بگذارند چون ممكن است دست به خودكشي بزند و مي ماند دواين . دواين را نيز نمي توان تنها گذاشت ، بنابراين او به شرط " نداشتن تفريحات " با بقيه ي خانواده همراه مي شود . آنان سوار ماشيني قديمي مي شوند و به راه مي افتند .

    فيلمنامه ي فيلم خانم كوچولوي سان شاين بسيار قوي است و اين قوت خود را فقط و فقط مديون پارادوكس هاي جالب است . هر شخصيتي خصلت هايي دارد كه با هم در تضاد اند ، حال فرق نمي كند اين تضاد ها ظاهري باشند يا باطني . پدر خانواده كه راه هاي رسيدن به موفقيت را طراحي كرده ، خود فردي شكست خورده است . در حالي كه به آليو مي گويد : نبايد معذرت خواهي كني چون نشانه ي ضعفه . خود در برابر مسئول ثبت نام " Little Miss Sunshine  " براي نوشتن نام آليو زانو مي زند . مادر خانواده كه خود سيگاري است به پدربزرگ مي گويد كه نبايد هروئين مصرف كند ، او در حالي كه به ريچارد عشق مي ورزد از عشق ريچارد محروم است زيرا تمام زندگي ريچارد در آن 9 راه مزخرف خلاصه شده . پدربزرگ كه معتاد است به سلامتي آليو اهميتي بسيار مي دهد ، او كه خود دچار انحرافات اخلاقي است فرانك را به خاطر همجنس بازي مورد مواخزه قرار مي دهد . فرانك  كه شخصي همجنس باز است از سلامتي دواين خوشحال است ، همينطور از كاري كه كرده واقعاً پشيمان است . دواين كه مي گويد من از " همه " ( Everyone ) متنفرم ، حتي خانواده تنها كسي است كه متوجه غيبت آليو مي شود . و در جايي ديگر تنها به خاطر آليو برمي گردد . در سكانس هاي پاياني نيز يكي از كساني است كه مي گويد نبايد آليو در مسابقه شركت كند چون ممكن است شكست بخورد و اين برايش خوب نيست . در واقع دواين با اينكه وانمود مي كند كه از همه متنفر است اما حاظر نيست اين خطر را به جان بخرد كه ممكن است خواهرش شكست بخورد ، احساسات آليو آنقدر برايش اهميت مي يابد كه حاظر نيست ريسك كند ، چون خوشحالي خواهرش براي او بسيار مهم است .

    يكي ديگر از نقات قوت فيلمنامه پارادوكس بين شخصيت هاست . گاهي اين پارادوكس آنقدر زيبا و به موقع بيان شده كه خنده مي آفريند . از اين دست پارادوكس ها در فيلم كم نيست . براي مثال به سكانسي دقت كنيد كه پدربزرگ مجلات مستهجن مي بيند در حالي كه دواين در حال خواندن " چنين گفت زرتشت " است .

فيلمنامه ي قوي اين اثر نگاهي نيز به مسائل اجتماعي دارد . پليسي كه به خاطر چند عكس مستهجن جسدي را ناديده مي گيرد يا مسئولي كه حاظر نيست حتي 5 دقيقه بعد از وقت اداري به ارباب رجوع خدمت دهد از نمونه هاي اين نگاه ها هستند . جايي ديگر مي گويد كه افراد مشهور هم مثل مردم عادي اند ، سكانسي كه آليو از خانم كاليفرنيا مي پرسد شما هم بستني دوست داريد ؟ و او در جواب مي گويد بله .

    كل حرف فيلمنامه اين است : تلاشت را براي رسيدن به هدف بكن . مهم تلاشي است كه مي كني ، اگر تلاشت را كردي و برنده نشدي مشكلي ندارد ، تو تلاشت را كرده اي .در پايان هم همين مي شود ، خانواده ي هوور تمام تلاش خويش را مي كنند تا آليو در مسابقه برنده شود . اما آليو باكاري كه مي كند براي هميشه از شركت در مسابقه منع مي شود ، با اين حال تمام خانواده خوشحالند چون تلاششان را كرده اند و مي دانند كه برنده ي واقعي آنها هستند . آليو نيز خوشحال است چون توانسته كارش را تمام كند و هيچ چيز مانع اتمام آن نشده . او خوشحال است چون مردم رقص او را ديده اند و اين مهم است .

    كارگرداني نيز كم از فيلمنامه ندارد . دو كارگردان فيلم به خوبي توانسته اند از پس ساخت فيلم برآيند و در اين راه بيشترين كمك را از دوربين گرفته اند . نماهاي بزرگ از دشت هاي بي انتها كه همانا زندگي اند . گاهي اين دشت ها صاف و هموارند و گاهي پر از پستي و بلندي .

    بعد از فيلمنامه مهمترين نكته قابل توجه بازي هاي فيلم هستند . به شخصه بيشتر از بازي هاي استيو كارل در نقش دايي فرانك و آلن آركين در نقش پدربزرگ خوشم آمد . البته ناگفته نماند كه آلن آركين براي اين نقش اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل مرد را گرفت . بازي ها همه عالي هستند . از نقش آليو گرفته تا آن خانمي كه براي بردن آليو به روي صحنه مي آيد و بايد به اين خاطر از كسي كه انتخاب بازيگران را به عهده داشته قدرداني كرد .

    موسيقي فيلم نيز به خوبي به روي صحنه ها نشسته و به بهترين شكل ممكن حالتي تطبيقي و مكمل با سكانس هاي مختلف دارد .

    اما يكي از جالبترين بخش هاي فيلم كه به شخصه با كشف آن !!! خيلي ذوق زده شدم طراحي لباس بود !!! در ابتداي فيلم و در سكانس سالن رستوران هر يك لباسي با رنگي متفاوت پوشيده اند . پدربزرگ جليقه اي مشكي به تن دارد . دواين تي شرتي زرد رنگ پوشيده . دايي فرانك پيراهني راه راه به تن كرده . مادر پيراهني سفيد دارد و پدر پيراهن آستين كوتاه منقشي . امّا در سكانس هاي پاياني كه نزديكي طرز فكر دواين و دايي فرانك در سكانس بسيار تاثير گذار دريا مشخص مي شود لباس هاي هر دو سفيد رنگ است . وقتي رقص آليو را مي بينيم كه حاصل تعليمات پدربزرگ است او نيز جليقه اي سياه پوشيده و در آخر اين پدر و مادر هستند كه رابطه ي عاشقانه شان را بارفتار باطني شان نشان مي دهند نه لباسي كه به تن دارند .

 

در پايان ديدن اين فيلم محشر را به شما پيشنهاد مي كنم .

به شخصه خيلي وقت بود لذت ناب ديدن چنين كمدي – درامي را نچشيده بودم .

اطلاعات IMDB  درباره ي اين فيلم : http://www.imdb.com/title/tt0449059/

                  

 

از راست به چپ : استيو كارل . ابيگيل بريسلين . گرگ كينير

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:43  توسط Kz  |