تبليغاتX
ذهن زيبا

فیلم ها :

سين اول : Some Like It Hot

سين دوم : سنتوري ( علي )

سين سوم : Seventh Seal

سين چهارم : Scarface 

 سين پنجم : Saving Private Ryan

سين ششم : Cinema Paradiso

سين هفتم : Se7en

 

كتاب ها :

سين اول : سينوهه

سين دوم : سنگي بر گوري

سين سوم : سال هاي ابري

سين چهارم : سلوك

سين پنجم : سقوط

سين ششم : سيلماريليون

سين هفتم : سگ ولگرد

 

سين هاي ( Sin )  اصلي :

سين اول : غرور

سين دوم : غضب

سين سوم : تنبلي

سين چهارم : تن پروري

سين پنجم : حسادت

سين ششم : شهوت

سين هفتم : طمع

 

پيشنهاد اصلي :

از فيلم ها : علي سنتوري

از كتاب ها : سنگي بر گوري

از سين هاي اصلي : همه ي موارد !!!

 

پ . ن : اين فهرست بدون اولويت است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط Kz  | 

 

BASED ON TRUE EVENTS

 

    نمي دانم مشكل از من است يا از اين روزهاي […] پايان سال ، يا شايد هم از آنهاست ، آنهايي كه نشسته اند توي دفترشان ، پشت ميزشان و زرت زرت و فرت فرت با موبايل و تلفن ثابت و نيمه ثابت و غير ثابت با اهل بيت و عيالشان خوش و بش مي كنند و بايد فيش ( منظور ماهي نيست ) بگيري براي ديدنشان . بله ، معلوم است كه مشكل از آن هاست . همان هايي كه نديدم در طبقه ي همكف دفتري داشته باشند ، همان هايي كه نديدم از سينما چيزي به نيكي بگويند ، همان هايي كه به اسكورسيزي ، باورتان مي شود ؟ به اسكورسيزي بزرگ توهين مي كنند و به خاطر فيلم « آخرين وسوسه ي مسيح » مواخذه اش مي كنند . بله ، يقيناً مشكل از همان هاست ، همان كساني كه با چاپ كاريكاتورهاي مزخرف روشنفكري را زير سئوال مي برند . اشتباه نشود ، من نگفتم كه روشنفكرم ، ابداً چنين ادعايي نكردم ، اما مطمئناً متوجه درك كاملاً غلط آنان از روشنفكري شده ام . مشكل بزرگ آن ها هستند ، كساني كه به روشنفكران خودشان هم رحم نمي كنند ، آناني كه شريعتي را نمي بينند و از نيچه فقط « خدا مرده است » را مي شنوند . كساني كه مصطفي عقاد را محاكمه مي كنند . كساني كه حيثيت روزنامه نگاري را به […] داده اند . لابد متوجه شديد منظورم چه اشخاصي بود . همين جوجه هاي تازه به دوران رسيده و روزنامه ديده كه خودشان را « ژورناليست » مي نامند ، كساني كه مي گويند چرا علي ( استغفرالله ، بايد بشود كامبيز ) سنتوري عبا مي پوشد ، اشخاصي كه در مجله ي درپيت و […] شان عكسي را چاپ مي كنند و رويش مي نويسند : « ترس و هراس غربي ها از با حجاب بودن زنان كشورشان » و طوري مي نويسند كه انگار از داخل كشور خبر ندارند ، همان جوجه ژورناليست هايي كه ازدواج كمبوجيه با خواهرش را بزرگترين لكه ي ننگ تاريخ ايران مي دانند اما چشمشان را بر روي حمله ي اعراب بسته اند و هرگز اين سئوال را از خود نكرده اند كه هابيل و قابيل با چه كساني ازدواج كردند ؟ اي بابا ، بگذريم كه اگر بخواهم ادامه بدهم مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود ولي بگويم كه من در سانتي يه گو نشريه اي پيدا نكردم كه صفحه ي فرهنگي داشته باشد ، البته چند تايي پيدا شد كه احتمالاً بايد متوجه شده باشيد چه اثري در من گذاشت .

 

[…] THEM ALL !!!

 

.......................................................

پاورقی : استفاده از « [...] » به خاطر رعايت ادب است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط Kz  | 

قرارمون تو آسمون *

            داستان فيلم سينمايي بهشت درباره ي زني به نام فيليپا پاكارد است كه بمبي را در دفتر مردي خلافكار به نام ونديك مي گذارد تا او را بكشد ، اما تصادفاً خدمتكار ونديك بمب را بر مي دارد و ونديك از مرگ نجات پيدا مي كند . پليس فيليپا را دستگير مي كند و در اداره ي پليس ، افسري به نام فيليپو عاشق او مي شود و با هم طرح فرار را مي ريزند .

            تام تيكور ، كارگردان فيلم « بهشت » ، با ساخت فيلم « بدو لولا ، بدو » در سال 1998 توانست نظر منتقدان و مخاطبان را به خود جلب كند اما بدو لولا ، بدو تمام آن چيزي نبود كه تيكور در چنته داشت ، از اين رو منتقدان با مشاهده ي ظاهر فيلم او به قضاوتي سريع و نادرست دست زده و او را كارگرداني خواندند كه مجذوب تكنيك شده ، نه شيفته ي مضمون . اما تيكور دو سال بعد ، با ساخت فيلم سينمايي ديگري با نام « پرنسس و سلحشور » خلاف ادعاي منتقدان را ثابت كرد و نشان داد كه هنوز پتانسيل سينمايي و هنري زيادي دارد . حدود دو سال بعد تيكور با داشتن 11 ميليون دلار بودجه ، دست به ساخت فيلمي با عنوان « بهشت » بر اساس فيلمنامه اي از كريستف كيشلوفسكي زد .

            همانطور كه گفته شد تيكور فيلمنامه ي سومين فيلم مهم خود را مديون كيشلوفسكي بود ، از اين رو سعي كرد تا به مولفه هاي سينماي كيشلوفسكي نزديك شده و مهر او و خود را پاي اثر بزند كه تا حدودي موفق بود . از طرفي فيلمبرداري فوق العاده ي فيلم حكايت از كارگرداني تيكور دارد و از سوي ديگرشخصيت ها هستند كه به نحو هرچه تمام تر « كيشلوفسكيايي » اند!!! اما چون فيلمنامه در واقع جزء اصلي هر فيلمي است و عملاً حذف آن غيرممكن است در نتيجه سيتره ي كيشلوفسكي بر فيلم بيشتر بوده و روح او در فيلم ساري تر است ، به نحوي كه حتي گذشت زمان نيز خللي در آن وارد نكرده است .

            چيزي كه بيش از هر چيز در بهشت خودنمايي مي كند دوراهي هاي متفاوت است . در واقع فيلم با دادن قطعاتي به مخاطب و دستور العمل استفاده از آنان به بيننده اين امكان را مي دهد تا هر طور كه مي خواهد قطعات را سر هم كند . اين دو راهي ها آن قدر در فيلم نقش اساسي اي دارند كه حتي پايان فيلم ، با توجه به اطلاعات داده شده ي قبلي از اين قاعده مستثني نيست . در تيتراژ ابتدايي فيلم  ما شاهد شهري از بالا هستيم ، در اين لحظه عبارت Heaven با رنگي سفيد روي صفحه نقش مي بندد . در پايان فيلم ما فيليپو و فيليپا را مي بينيم كه با هليكوپتر به سمت بالا پرواز مي كنند . در اين جا دو مسير كاملاً متضاد و مخالف جلوي روي مخاطب قرار مي گيرد ، اگر بخواهد با استناد به تيتراژ ابتدايي شهر را همان بهشت بداند پس نبايد شكي به خود راه بدهد كه فيليپو و فيليپا به جهنم رفته اند ، ولي اگر باز هم با رجعت به همان دقايق اول و با توجه به زاويه ي ديد ، آسمان را همان بهشت بداند پس با دست خود آن دو را راهي بهشت خواهد كرد . نمونه ي ديگر اين دوراهي ها قضاوت است . قضاوتي كه مخاطب فيلم بايد در مورد آقاي ونديك خلافكار و فيليپاي زنداني بكند . خانم پاكارد از طرفي مردي بي دفاع را مي كشد و از سويي ديگر براي مرگ دختر بچه اي گريه مي كند . در مورد ونديك هم بايد در نظر گرفت كه او موقع مرگ هيچ سلاحي ندارد اما به نحوي مسبب مرگ چند نفر است . اما قضاوت در مورد ونديك آسان تر است تا در مورد فيليپا . گويي هرچه عاملي در فيلمنامه مهمتر باشد تصميم گيري درباره ي آن مشكل تر است .

            نكته ي بعدي قابل توجه بهشت پارادوكس است . گاه پارادوكس هاي موجود باعث پيشرفت داستان يا حتي به وجود آمدن سلسله وقايعي مي شوند كه از آن جمله مي توان بزرگ ترين پارادوكس فيلم را نام برد كه همان عشق فيليپوي پليس به فيليپاي مجرم است . نمونه ي ديگر اين عامل كه كمكي به روايت داستان مي كند پليس رده بالا ، پيني است . او كه يك پليس بلند مرتبه است و به طريقي معاون رئيس پليس محسوب مي شود به ونديك كمك مي كند و قصد جان فيليپا را دارد .

            اما از فيلمنامه كه بگذريم طراحي صحنه و لباس ، نورپردازي ، موسيقي و فيلمبرداري فيلم همگي در سطح اعلايي قرار دارند . گاه نورپردازي به كمك طراحي صحنه و لباس مي پردازد و گاه موسيقي به زيبايي فيلم ياري مي رساند . طراحي هاي صحنه و علي الخصوص لباس با توجه به حالات و روحيات شخصيت ها به ظرافت هرچه تمام تر كار شده است . فيليپو كه در طول فيلم بدي اي از او نمي بينيم در تمام صحنه ها پيراهن يا بالاپوشي سفيد بر تن دارد و ونديك غالباً با كتي سياه رنگ ظاهر مي شود . ژاكت فيليپا كه بنفش و از لحاظ روانشناسي رنگ ها تداعي گر وحشت است در لحظات پيش از قتل ونديك بنفشترين ثانيه ها را دارد و در باقي نماها با افزايش يا كاهش نور كارگردان رنگ بنفش را براي ما كم رنگ و پر رنگ مي كند . پيني كه يك پليس خائن است معمولاً جلوي پنجره هاي سفيد رنگ قرار دارد تا سياهي دروني آن هرچه بيشتر بر بيرون نيز اثر گذار باشد . فيليپا كه قرار است ونديك بدون سلاح و غير آماده را بكشد جلوي نوري سفيد قرار مي گيرد و در آن لحظات سياهترين ثانيه ها را مي گذراند ، در عوض ونديك كه ناجوانمردانه كشته شده در معرض نوري هر چند اندك قرار مي گيرد . شخصيت رئيس پليس نيز در تمام سكانس ها كت و شلواري خاكستري رنگ به تن دارد ، اين كت و شلوار به اضافه ي موهاي خاكستري پليس نشان دهنده ي شخصيت خاكستري او هستند . در بعضي سكانس ها رئيس پليس كتش را در مي آورد و پيراهن سفيد بيشتر خودنمايي مي كند ، در اين سكانس هاست كه او مهربان مي شود . موسيقي فيلم كه گاه ملايم ، گاه تند و گاه هراس آور است به خوبي با فيلم منطبق شده است و مخاطب تمام موسيقي ها را در زمان مربوط به خود مي شنود . اهميت اين انطباق از آنجاست كه كارگردان فيلم با افراط در استفاده از موسيقي اگر يك يا دو حركت اشتباه مي كرد ارزش فيلم تا حد زيادي كم مي شد . فيلمبرداري فيلم بهشت بسيار زيبا و ماهرانه انجام شده . در بسياري از سكانس ها شاهد فيلمبرداري با هليكوپتر هستيم كه اين خود به زيبايي فيلم كمك كرده است .

            بازيگري هنرمندان فيلم تا حد نسبتاً زيادي قابل قبول است . بهترين بازي را جيوواني ريبيسي در نقش فيليپو ارائه مي دهد . بقيه ي بازيگران نقش خيلي زيادي در فيلم ندارند اما تقريباً تمامي بازيگران اين نقش هاي كوچك كار خود را به نحو احسنت انجام داده اند . كيت بلانشت در نقش فيليپا بازي اي پر فراز و نشيب ارائه داده كه گاه بي احساس بي احساس مي شود و گاه سرشار از حس ، مثل سكانس گريه در اتاق بازجويي .

            از بزرگترين معايب فيلم و فيلمنامه مي توان به اين موارد در قالب سئوال اشاره كرد . پليس از كجا متوجه اختفاي فيليپو و فيليپا در خانه ي دوست فيليپا شد ؟ و اينكه برادر كوچك فيليپو از كجا اسم مامور نگهبان فيليپا را مي دانست كه پشت تلفن او را با نام اصلي اش مورد خطاب قرار داد ؟ البته اين دو سئوال نيز سئوالاتي هستند كه شايد خيلي مهم نباشند . در پايان بايد گفت بهشت فيلمي است زيبا و شعري است درباره ي عشق و نفرت . اينكه عشق انسان ها را به اوج آسمان ها مي رساند و نفرت آنان را در راهروهاي دادگستري گم مي كند .

..................................................................

پاورقي : اين عبارت در بيلبوردهاي تبليغاتي شهرهاي شمالي خيلي به چشم مي خورد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:15  توسط Kz  | 

-         استاد يه سئوال داشتم .

-         بفرمائيد .

-         استاد مگه نمي گن در لحظه ي آخر زندگي ، فرد همه ي اتفاقاتي كه براش پيش اومده رو مي بينه ؟

-         خب ، چرا .

-         استاد سئوالم اينه .. م م م

-         بگو ، عجله دارم .

-         نوزادي كه مرده به دنيا مياد چي مي بينه ؟

-         ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:13  توسط Kz  |