خواب مي بينم اعصابم خورد است . ناراحتم . سرم را گذاشته ام بين دست ها . گريه مي كنم . لباسم تقريباً خيس شده . سرم را بلند مي كنم . جلو را نگاه مي كنم . با خود مي گويم : گور پدرش ، مرگ يه بار شيون يه بار . بلند مي شوم . در بالكن را باز مي كنم . تا ته اتاق مي روم . روي ديوار مي نويسم « روزي مردي اينجا مي زيست كه مرد » . از بلاهت جمله خنده ام مي گيرد اما خنده را در نطفه خفه مي كنم تا نكند كه من را از هدف متعالي ام باز بدارد . تمام توانم را در پاهايم جمع مي كنم . رو به جلو مي دوم . رو به بالكن . رو به نور . مي رسم توي بالكن و مي پرم . انتظار دارم با سرعت مثل همان كيسه هاي زباله اي كه از شوتينگ پرتشان مي كنم بيرون به سمت آسفالت خيابان بروم اما در كمال تعجب بالا مي روم . بالا . بالا . بالا .پرواز مي كنم . اطراف شهر را مي گردم . لذت مي برم . مي خندم . نگاه مي كنم . نگاهم مي كنند .
بعد از چندين ساعت يك قوطي رنگ سفيد به بغل مي آيم توي آپارتمانم . مي روم توي تنها اتاق اين آپارتمان قوطي كبريتي . در جعبه ي رنگ را باز مي كنم . قبل از اينكه ديوار را رنگ كنم نوشته ي روي آن را مي خوانم « روزي مردي اينجا مي زيست كه مرد . » از بلاهت جمله قاه قاه مي خندم و رنگ را روي ديوار مي پاشم .
سراپايم سفيد مي شود . سفيد سفيد سفيد .

مسيح رستگار - ريودوژانيرو - برزيل
راهت را برو*
داستان فيلم سينمايي « مه **» در يك شب طوفاني آغاز مي شود. باد و طوفان شديد باعث خرابي و خساراتي مي شود. صبح روز بعد مه عجيبي روي درياچه ي نزديك شهر را مي گيرد. صاحب يكي از خانه هاي خارج از شهر به نام « ديويد دريتون » ، همراه پسر و همسايه اش راهي شهر مي شوند تا از مغازه خريد كنند . وقتي آن ها وارد سوپر ماركت مي شوند پيرمردي با بيني خون آلود و فرياد كشان وارد فروشگاه مي شود و مي گويد : يه چيزي تو مه هست . در اين لحظه مه به پشت درهاي فروشگاه مي رسد و دنياي خارج از سوپر ماركت سپيد سپيد مي شود . فيلم روايتگر داستان مشتري هايي است كه در داخل فروشگاه گير افتاده اند .

فيلم سينمايي « مه » همچون ديگر كار هاي « فرانك دارابونت » حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. دارابونت باز هم در اين فيلم به دغدغه اش در « مسير سبز » كه همان مذهب است پرداخته امّا به شيوه اي كاملاً متفاوت و حرف هايي متفاوت تر . اين فيلم همينطور محل واگويه كردن سخنان دارابونت نسبت به مسئله ي عشق و اميد ، دغدغه ي اصلي او در « رهايي از شائوشنك » ، است . در واقع ما در فيلم با دو بحث اساسي رو به رو هستيم . اوّل دين و مذهب و رابطه ي ميان انسان و دين و دوم عشق و اميد انسان در لحظات ياس و سختي . البتّه كارگردان و نويسنده ي فيلم ، فرانك دارابونت ، سخنان ديگري را هم در فيلم مطرح كرده كه هر كدام زير شاخه اي از اين دو موضوع اصلي هستند و به نوعي با آن در ارتباط اند . خود اين دو موضوع نيز به نحوي با همديگر در تنيده اند كه قابليت تفكيك ندارند و اين نشان از انسجام كار دارد . دارابونت با مطرح كردن سئوالاتي از قبيل « موجودات داخل مه از كجا آمده اند ؟ » و « ما بايد چه كار كنيم ؟ » و پاسخ دادن به آن ها ، سعي در گفتن عقايد خود دارد .
گفته شد كه اصلي ترين محور فيلمنامه قضيه ي دين و مذهب است . شخصيت هاي داخل فروشگاه نسبت به اين مسئله دو گروه را تشكيل مي دهند : اوّل گروه خانم « كارمودي » كه زني به شدّت مذهبي است و دوم ، گروهي كه جزء گروه اوّل نيستند . اعضاي گروه اوّل همگي طرفداران مذهب و دين هستند و بسيار معتقد و افراد گروه دوم كساني هستند كه اهميتي به حرف هاي كارمودي نمي دهند و در پي راه چاره اند . كارمودي خود در چندين جاي فيلم با گفتن جملاتي از قبيل « اين آزمايش خداست » و « اين عذاب خداونده » سعي در اثبات اين نكته دارد كه همه چيز از طرف خداست . كارمودي نماد تمام عيار كليساي كاتوليك است . كليسايي كه بعد از گذشت 2000 سال و بعد از پشت سر گذاشتن جادوگر سوزاني ها و تفتيش عقايد ها و شكنجه ها و سركوب ها و بهشت فروشي ها كم كم در حال نرم شدن و تلطيف است . كليسايي كه هنوز در آن دست افراد از همه جا بي خبر را بالا مي برند و مي گويند « اين پيرمرد ديشب رحمت خدا رو ديده . » امّا كارمودي وجه تمايزي بزرگ با كليسا دارد . هر چه كليسا در حال انعطاف پذيري است ، كارمودي سخت تر و سخت تر مي شود . كارمودي از موعظه هاي ساده و تك جمله اي شروع مي كند و تا قرباني كردن پيش مي رود . كارمودي در سكانسي در اواخر فيلم به عينه تبديل به كليساي قرن شانزدهم و هفدهم مي شود . مكاني براي شكنجه و ارعاب دانشمنداني بزرگ نظير گاليله . هنگامي كه سرباز « جيسوپ » مي گويد : « دانشمندا سعي كردن يه پنجره ايجاد كنن كه از توش ، دنيا هاي ديگه رو ببينن ... » كارمودي سخن او را قطع مي كند و با
فرياد مي گويد : « ... راه رفتن روي ماه ، شكافتن اتم هاي خدا ، سقط جنين ، شبيه سازي سلول هاي بنيادين ، انجام دادن كار هايي كه فقط خدا اجازه ي انجامشونو داره ... » و با گفتن اين جملات به شدّت عمل دانشمندان را نفي و سركوب مي كند . اعضاي گروه دوم افراد عمل هستند . كساني هستند كه به جاي اينكه از منظر « يك عذاب الهي » به مه بنگرند ، آن را مشكلي مي دانند كه به هر صورت پيش آمده و بايد از آن خلاصي يافت . اين دوگانگي عقايد تا جايي باعث آزار و سبب مشكل نمي شود كه پيروان هر راه به كار يكديگر كاري نداشته باشند و راه خود را به صورت درست ادامه دهند امّا اوضاع هرگز ثابت نمي ماند . مشتري هاي محبوسي كه ترسيده اند به كارمودي روي مي آورند و كارمودي با سوء استفاده از قدرت خود ، كم كم در صدد نابودي مخالفان بر مي آيد . كارمودي ، خود از راهش جدا شده است و اين مسبب مشكلات است . زني كه در ابتدا به درگاه خداوند ناله مي كرد و مي گفت : « بزار من سخنان تو رو موعظه كنم ، بزار من نور تو رو بيفشانم ، به اين خاطر كه اونا همگي بد نيستن . تعدادي مي تونن نجات پيدا كنن ، نمي تونن ؟ اگه من بتونم يه نفرو نجات بدم ، حتّي يه نفر ، اون وقته كه زندگي من ارزش داره . » در انتها طلب خون و قرباني مي كند . كسي كه اوّل مي خواهد « حتّي يك نفر » را نجات دهد تا حدّي از راهش منحرف مي شود كه مي خواهد چند نفر را به كشتن دهد . كارمودي ، كسي كه در آغاز هدفش فقط خدا بود ، در پايان به بهانه ي خدا ، قصد دارد غذا به دست آورد . در پايان او مي گويد : « دزديدن غذا ، حالا ؟ به خدا اعتقاد نداري ؟ » و ديويد پاسخ مي دهد : « كسي مداخله نكنه ، ما فقط حق خودمونو مي خوايم . » و كارمودي مي گويد : « شنيدين ؟ اينا كسايي هستن كه اين بلا رو سر ما آوردن . اونا كسايي هستن كه در مقابل خدا خم نميشن و حقّشون رو تقاضا مي كنن . گناهكاران مغرور . بله ... مغرور ... حق دار . اونا ما رو مسخره مي كنن ، خداي ما رو مسخره مي كنن . ارزش هاي ما رو ، شيوه ي زندگي ما رو . اونا فروتني ما رو مسخره مي كنن . پرهيزكاري ما رو . اونا به ما گند مي زنن و مي خندن . اين از اوناس . » در اين ديالوگ ها پر واضح است كه كارمودي ، سعي دارد غذاها را به خدا ربط دهد . كارمودي سعي دارد دست پيش را بگيرد كه پس نيفتد و مي خواهد با جمع كردن افراد به دور خود ، حرف ناحق خود را به كرسي بنشاند . كارمودي و افرادش كه در ابتدا فرشته مانند هستند و گويي واقعاً مهربان و بر حق هستند ، تا حدّ هيولاهاي داخل مه تنزل پيدا مي كنند و اين در دو جاي فيلم به وضوح آشكار است : اول در سكانس قتل سرباز جيسوپ كه وقتي در حال انتقال بدن او به بيرون هستند . جيسوپ دستانش را بالاي در مي گيرد و حالت اين عمل او در اين لحظه دقيقاً مشابه حالت دست هاي نورم ، اوّلين قرباني است كه توسط هيولايي كشته مي شود . همينطور وقتي او بيرون است و دست خونين خود را روي شيشه مي گذارد ، حالت و طرز انجام دادن اين كارش بسيار شبيه كار نورم است و حالتي كه او حين كشيده شدن به داخل مه دستش را دراز كرد . دومين موردي كه بر هيولايي شدن كارمودي و افرادش تاكيد دارد ديالوگي است كه « بيلي » در يكي از آخرين سكانس ها به پدرش مي گويد . او مي گويد : « پدر ، نزار اون هيولاها منو با خودشون ببرن . » و در سكانس بعد مي بينيم كه كارمودي فرياد مي كشد : « ... ما بچّه رو مي خوايم ، پسر بچّه رو بگيريد ... » و ديويد تقلّا كنان مانع آن ها مي شود . كارمودي وقتي خيالش از بابت طرفدارانش راحت مي شود ، گفتن مطالب دلخواهش را آغاز مي كند و درباره ي هر موضوعي ، هر چه مي خواهد مي گويد . كارمودي حكومت متزلزل مذهبي اش را بر پايه هاي ترس و خون ريزي قرار داده است . در ابتدا بعد از هر حمله اي از جانب موجودات داخل مه يا افتادن هر اتفاقي ، او آياتي را مي خواند و وقتي از اين طريق معدود پيرواني را كسب مي كند ، دست به خون ريزي مي زند . در بعضي مواقع ، او حتّي خود ايجاد رعب مي كند تا بر طرفدارانش افزوده شود . حالا اصلي ترين پرسش اين است كه چه طور اين پيروان را در اطراف خود حفظ كند ؟ دن ميلر ، در جايي از فيلم ديالوگي مي گويد كه دقيقاً پاسخ همين پرسش است . او مي گويد : « اگه آدما رو به اندازه ي كافي بترسوني ، مي توني اونا رو به انجام هر كاري وادار كني .مردم به طرف هر كسي كه راه حلّي داشته باشه ميرن . »

عشق و اميد در اين فيلم نسبتاً مترادف يكديگر هستند . آدم اميدوار ، عاشق است و انسان فارغ با شخص مايوس تفاوتي ندارد . سرباز جيسوپ در ابتدا به همراه دو سرباز ديگر وارد فروشگاه مي شوند . در اين بين فقط سرباز جيسوپ دلداده است . در ادامه مي بينيم كه دو سرباز ديگر خودكشي مي كنند و فقط سرباز جيسوپ زنده مي ماند . در سكانس پاياني فيلم نا اميدي ديويد بر او غلبه مي كند و آنچه كه نبايد بشود ، رخ مي دهد . عشق جيسوپ بر زندگي اش تاثير مثبت مي گذارد و نا اميدي ديويد اثري منفي بر جاي مي نهد .
فيلم سينمايي مه ، فيلمي است ترسناك با صحنه هايي ميخكوب كننده و مهيج و فيلمي است فلسفي با ديالوگ هايي تفكّر بر انگيز كه هم براي تفريح و هم براي تفكر به كمك مي آيد .
تقديم به آيدين عزيز
پاورقي : ۱ - ترجمه ي نه چندان صحيحي از عنوان فيلم Walk The Line .
۲ - عزيزان من را ببخشند كه به جاي استفاده از كلمه ي « غبار » ، از كلمه ي « مه » در ترجمه ی عنوان فیلم استفاده کردم .
پ . ن : مرحمت فرموده ، در كامنت هايي كه مي گذاريد ، عنايتي هم به هدر جديد داشته باشيد و درباره ي آن هم چند كلمه اي بگوييد .

1-9
4-7
2-8
3-1
7-1
6-5
5-9
7-9
2-9
1-8
8-4

1-9
4-7
2-8
3-1
7-1
6-5
5-9
7-9
2-9
1-8
8-4

جهان شيرين پس از مرگ ؟!
فيلم سينمايي « سر چشمه » داستاني پيچيده دارد . داستاني با لايه هاي مختلف كه گاه يافتن مرز اين لايه ها آن چنان سخت و پيچيده مي شود كه مخاطب را به مبارزه مي طلبد . فيلم سه خط داستاني متفاوت را دنبال مي كند : 1 – سلحشوري اسپانيايي تبار به نام « توماس » ، از طرف ملكه ي اسپانيا عازم جنگل هاي انبوه مي شود تا در دل تمدن مايا ها ، بتواند درخت زندگي را پيدا كند . شخصي به نام داروغه كه سركردگي مخالفان مذهبي و متعصب ملكه را بر عهده دارد در تدارك شكست دادن و قتل ملكه است و توماس آخرين اميد ملكه و اسپانيا . ملكه پيش از عزيمت توماس حلقه اي را به او مي دهد و از او مي خواهد وقتي به بهشت وارد شد حلقه را در انگشت كند تا آن دو براي هميشه با هم باشند و با هم ازدواج كنند . 2 – دكتري به نام « تام كرو » در صدد درمان سرطان يك ميمون است كه به طور اتفاقي دارويي را كشف مي كند كه همان « اكسير جواني » است ، چرا كه با تزريق آن دارو به ميمون ، او جوان تر مي شود اما چون دارو كمكي به بهبود سرطان ميمون نمي كند دكتر دارو را كنار مي گذارد . همسر دكتر ، « ايزابل كرو » ، در حال نوشتن كتابي به نام « سرچشمه » است كه در آن داستان توماس ، سلحشور اسپانيايي روايت مي شود . ايزي مبتلا به سرطان است و هدف اصلي تام از عمل بر روي ميمون ، يافتن راه حل سرطان ايزي است . 3 – تامي ، مردي است كه در حبابي با يك درخت در حال سفر در كهكشان است . درخت در حال مردن است و تنها هدف تامي رسيدنشان به شبالبا است ، چرا كه با رسيدن به شيبالبا درخت عمري دوباره مي گيرد . شيبالبا ستاره است كه با هاله اي طلايي رنگ احاطه شده و خود يك ستاره فاني است .
سرچشمه همانطور كه گفته شد بسيار پيچيده است . نظرياتي در فيلم مطرح ميشود كه با سكانسي كوتاه بي اعتبار مي شود و سخناني گفته مي شود كه ريشه در تاريخ و مذهب و علم دارد . هر چيز معنايي دو گانه و گاه چند گانه دارد و در اين ميان ، نقش تعيين كننده بر عهده ي فكر مخاطب است . در واقع سرچشمه پازلي است ناكامل ، كه قطعه ي مكمل آن تفكر بيننده است . اصلي ترين مسائل در فيلم ، يكي « مرگ و زندگي » و دو ديگر « عشق و وفاداري » و « رسيدن به ذات هستي بخش »هستند . البته اين سه مسئله آنچنان با يكديگر پيوند خورده اند و منسجم اند كه پرداختن به يكي از اين سه ، بدون ورود به وادي ديگري ممكن نيست .
يكي از سه مهم فيلم ، قضيه ي مرگ و زندگي است ، كه در اين باره دو المان اساسي و تعيين كننده در فيلم حضور دارند . نخست درخت زندگي و ديگري شيبالبا ، ستاره ي احاطه شده با هاله است . درخت زندگي در واقع چيست ؟ طبق گفته ي ملكه ي اسپانيا در اواسط فيلم ، اين درخت ، يكي از دو درخت موجود در بهشت بوده كه در كنار درخت دانش قرار داشته و پس از استفاده ي آدم و حوا از درخت دانش ، اين درخت در جايي پنهان مي شود . اما نظر مايا ها متفاوت است . ماياها معتقدند جدّ بزرگ ، اولين انسان ، خود را فدا مي كند و از جسدش درخت زندگي مي رويد و روحش بالا رفته ،
شيبالبا را تشكيل مي دهد . شخصيت توماس كه جنگجوي اي مسيحي و معتقد است مجبور مي شود در راه رسيدن به درخت با ماياها بجنگد و اين خود اولين تضاد و درگيري بر سر يك چيز مشترك در فيلم است . درخت زندگي در داستان تام و ايزي باعث جوان شدن ميمون مي شود اما تام به بهانه ي اينكه هدف اصلي آن ها جوان شدن نيست ، بلكه درمان تومور است به آن وقعي نمي نهد و به دنبال درمان ديگري براي سرطان مي گردد و اين دومين تضاد است ، چرا كه تام با استفاده از دارو مي تواند ايزي را جوان كند . در سومين داستان تامي و درخت زندگي ، كه ديگر رمقي ندارد ، در حال رفتن به سوي شيبالبا هستند . اينجاست كه تامي حين مراقبت از درخت ، از آن تغذيه مي كند و اين سومين تضاد است . امّا به واقع از درخت زندگي چه كاري ساخته است ؟ درختي كه از هر قطره ي صمغش گل و بوته مي رويد و از چوب تنه اش تغذيه مي شود و از تركيب بعضي اجزاي آن اكسير جاودانگي به دست مي آيد . اين درخت با تمام اين قابليت ها خود نيازمند مراقبت است و محتاج كسي كه آن را به شيبالبا برساند تا جاني دوباره بگيرد . از طرفي شيبالبا هم عنصر جالب توجهي است . ستاره اي فاني كه بهشت مردگان ماياست . ستاره اي كه به نقل مايا ها از روح جد بزرگ پديد آمده و شگفتي بر انگيز است . اينجاست كه بزرگترين تضاد فيلم شكل مي گيرد : تضاد بين اعتقاد مسيحي و باور مايايي . مسيحيت مي گويد كه اين درخت سال ها پيش پنهان شده اما مايا ها آغاز و انجام آن را مي دانند كه البته هر دو پوچي و نابودي است . در آغاز با نابودي جد بزرگ ، درخت شكل مي گيرد و در انجام با تباهي شيبالبا جاني دوباره . اگر بخواهيم ترتيبي زماني براي سه خط سير داستاني قائل شويم ، قديمي ترين آن ها و اولين آنان داستان توماس و ملكه و مايا هاست ، دومين داستان ايزي و تام كرو و سومين قصه ي تامي و درخت زندگي . در هر سه داستان ، شخصيت هاي اصلي در حال دست و پا زدن و تلاش براي رسيدن به چيزي هستي بخش هستند كه در هر كدام به نوعي تفسير مي شود . در داستان اول ، ذات هستي بخش همانا درخت زندگي است . در داستان دوم دارويي نجات بخش و در سومين ، شيبالبا . در اين بين كامل ترين و به نوعي هستي بخش ترين ، همان شيبالبا است . چرا كه دارو فقط مرگ را به تعويق مي اندازد و درخت زندگي ، همانطور كه در پايان مشاهده مي شود ، باعث مرگ توماس مي گردد . امّا شيبالباست كه فقط زندگي مي دهد و باعث رشد و نمو دوباره ي درخت زندگي مي شود .
المان عشق و وفاداري به معشوق ، مهمترين المان بعد از مرگ و زندگي است . حلقه نماد معشوق و وفاداري به اوست . ملكه به توماس حلقه مي دهد ، چرا كه مي خواهد او را از ياد نبرد و تام كرو حلقه دارد چرا كه ازدواج كرده است . تنها جايي كه نقش حلقه مشخص مي شود انتهاي فيلم است . در پايان توماس ، سرباز اسپانيايي ، كه به درخت زندگي رسيده دچار خودخواهي مي شود و معشوق را از ياد مي برد . در واقع اون نسبت به معشوق بي وفايي مي كند و خود ، پيش از ملكه ، از صمغ درخت مي نوشد . اينجاست كه حلقه را گم مي كند و حلقه از دست او مي افتد . تام كرو هم كه شغلش را به ايزي ترجيح داده است حلقه ي ازدواجش را گم مي كند . اما تامي ، تنها كسي است كه حلقه را پيدا مي كند . در پايان كه تامي و درخت زندگي به سر چشمه ي شيبالبا مي رسند . تامي حلقه را در دست مي كند و در همان لحظه ، عمر ستاره ي فاني به پايان مي رسد و منفجر مي شود ، و با انفجارش تامي را كه در حال رفتن به سوي آن است نابود مي كند و اين زيبا ترين و تراژيك ترين تصوير از وصال عاشق و معشوق است : مرگ هر دو در كنار هم .
آخرين مورد مهم فيلم پايان بندي آن است . رسيدن توماس به درخت زندگي و اشتباه از آب درآمدن تصور او و مخاطب نسبت به درخت زندگي ، نوشته شدن فصل پاياني كتاب ايزي و انفجار شيبالبا . اين سه پايان بندي سه داستان فيلم ، هر سه منطبق بر باور هاي مايايي است . چرا كه در طول فيلم ، گفته مي شود در ابتدا جد بزرگ خود ، تبديل به درخت شد و در پايان توماس با خوردن از شيره ي درخت تبديل به گياه مي شود . درباره ي پايان كتاب ايزي بايد گفت اقوام مايا معتقدند پايان جهان سال 2012 است و تقويم هاي مايايي در اين سال به پايان مي رسند و كتاب ايزي 12 فصل بيشتر ندارد . پايان داستان سوم نيز همان پاياني است كه خود مايايي ها مي دانند : مرگ ستاره ي شيبالبا .
