تبليغاتX
A Beautiful Mind

سلام
من كيزد نیستم. من بهلول هستم. از اون جاییکه این وبلاگ بازدید کننده زیادی داره از دوست عزیزم خواستم که فرصتی به من بده تا بتونم مطلبی رو بیان کنم.

کسایی که وبلاگ منو میخونن حتما میدونن که من میونه ای با موسیقی پاپ ایرانی (از نوع داخلی) ندارم. چون عقم میگیره چیزی رو گوش کنم که میدونم طرف هیچ زحمتی براش نکشیده و حتی اکثر ملودیهایی که این آدما تو آهنگاشون استفاده میکنن کپی برداری ناقص و مریضی از آهنگهای دیگه ست. موسیقی خوب موسیقی ایه که حرفی برای گفتن داشته باشه. اما وقتی میبینم یکی واقعا برای موسیقی آهنگاش زحمت میکشه و از خودش مایه میگذاره نمیتونم بی تفاوت بشینم. حاضرم یکبار که شده کارش رو گوش بدم.
حالا این آهنگی که امروز توی این پست گذاشتم تا شما دانلودش کنین ساخته یکی از آهنگسازان جوون این مملکته. من واقعا ایرادی توی تنظیم آهنگش ندیدم و حسی که توی این آهنگ و آهنگای دیگه ش که گوش دادم، وجود داره نشون دهنده اینه که آهنگساز روی ساخت اثرش زحمت خیلی زیادی کشیده.
این نظر من بود، حالا دوستان دیگه هم بیان نظر بدن. برای توضیحات بیشتر راجع به این آهنگساز بعدا در وبلاگ خودم مطلبی رو خواهم نوشت.


« برای بازدید از سایت رسمی این آهنگساز روی عکس کلیک نمایید . »

http://www.mehrdadbabaei.com/

دانلود آهنگ کلام آخر

حجم : 6.8 مگابایت



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:55  توسط kz  | 

            خواب مي بينم اعصابم خورد است . ناراحتم . سرم را گذاشته ام بين دست ها . گريه مي كنم . لباسم تقريباً خيس شده . سرم را بلند مي كنم . جلو را نگاه مي كنم . با خود مي گويم : گور پدرش ، مرگ يه بار شيون يه بار . بلند مي شوم . در بالكن را باز مي كنم . تا ته اتاق مي روم . روي ديوار مي نويسم « روزي مردي اينجا مي زيست كه مرد » . از بلاهت جمله خنده ام مي گيرد اما خنده را در نطفه خفه مي كنم تا نكند كه من را از هدف متعالي ام باز بدارد . تمام توانم را در پاهايم جمع مي كنم . رو به جلو مي دوم . رو به بالكن . رو به نور . مي رسم توي بالكن و مي پرم . انتظار دارم با سرعت مثل همان كيسه هاي زباله اي كه از شوتينگ پرتشان مي كنم بيرون به سمت آسفالت خيابان بروم اما در كمال تعجب بالا مي روم . بالا . بالا . بالا .پرواز مي كنم . اطراف شهر را مي گردم . لذت مي برم . مي خندم . نگاه مي كنم . نگاهم مي كنند .

            بعد از چندين ساعت يك قوطي رنگ سفيد به بغل مي آيم توي آپارتمانم . مي روم توي تنها اتاق اين آپارتمان قوطي كبريتي . در جعبه ي رنگ را باز مي كنم . قبل از اينكه ديوار را رنگ كنم نوشته ي روي آن را مي خوانم « روزي مردي اينجا مي زيست كه مرد . » از بلاهت جمله قاه قاه مي خندم و رنگ را روي ديوار مي پاشم .

            سراپايم سفيد مي شود . سفيد سفيد سفيد .

مسيح رستگار - ريودوژانيرو - برزيل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:29  توسط kz  | 

راهت را برو*

            داستان فيلم سينمايي « مه **» در يك شب طوفاني آغاز مي شود. باد و طوفان شديد باعث خرابي و خساراتي مي شود. صبح روز بعد مه عجيبي روي درياچه ي نزديك شهر را مي گيرد. صاحب يكي از خانه هاي خارج از شهر به نام « ديويد دريتون » ، همراه پسر و همسايه اش راهي شهر مي شوند تا از مغازه خريد كنند . وقتي آن ها وارد سوپر ماركت مي شوند پيرمردي با بيني خون آلود و فرياد كشان وارد فروشگاه مي شود و مي گويد : يه چيزي تو مه هست . در اين لحظه مه به پشت درهاي فروشگاه مي رسد و دنياي خارج از سوپر ماركت سپيد سپيد مي شود . فيلم روايتگر داستان مشتري هايي است كه در داخل فروشگاه گير افتاده اند .

            فيلم سينمايي « مه » همچون ديگر كار هاي « فرانك دارابونت » حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. دارابونت باز هم در اين فيلم به دغدغه اش در « مسير سبز » كه همان مذهب است پرداخته امّا به شيوه اي كاملاً متفاوت و حرف هايي متفاوت تر . اين فيلم همينطور محل واگويه كردن سخنان دارابونت نسبت به مسئله ي عشق و اميد ، دغدغه ي اصلي او در « رهايي از شائوشنك » ، است . در واقع ما در فيلم با دو بحث اساسي رو به رو هستيم . اوّل دين و مذهب و رابطه ي ميان انسان و دين و دوم عشق و اميد انسان در لحظات ياس و سختي . البتّه كارگردان و نويسنده ي فيلم ، فرانك دارابونت ، سخنان ديگري را هم در فيلم مطرح كرده كه هر كدام زير شاخه اي از اين دو موضوع اصلي هستند و به نوعي با آن در ارتباط اند . خود اين دو موضوع نيز به نحوي با همديگر در تنيده اند كه قابليت تفكيك ندارند و اين نشان از انسجام كار دارد . دارابونت با مطرح كردن سئوالاتي از قبيل « موجودات داخل مه از كجا آمده اند ؟ » و « ما بايد چه كار كنيم ؟ » و پاسخ دادن به آن ها ، سعي در گفتن عقايد خود دارد .

            گفته شد كه اصلي ترين محور فيلمنامه قضيه ي دين و مذهب است . شخصيت هاي داخل فروشگاه نسبت به اين مسئله دو گروه را تشكيل مي دهند :‌ اوّل گروه خانم « كارمودي » كه زني به شدّت مذهبي است و دوم ، گروهي كه جزء گروه اوّل نيستند . اعضاي گروه اوّل همگي طرفداران مذهب و دين هستند و بسيار معتقد و افراد گروه دوم كساني هستند كه اهميتي به حرف هاي كارمودي نمي دهند و در پي راه چاره اند . كارمودي خود در چندين جاي فيلم با گفتن جملاتي از قبيل « اين آزمايش خداست » و « اين عذاب خداونده » سعي در اثبات اين نكته دارد كه همه چيز از طرف خداست . كارمودي نماد تمام عيار كليساي كاتوليك است . كليسايي كه بعد از گذشت 2000 سال و بعد از پشت سر گذاشتن جادوگر سوزاني ها و تفتيش عقايد ها و شكنجه ها و سركوب ها و بهشت فروشي ها كم كم در حال نرم شدن و تلطيف است . كليسايي كه هنوز در آن دست افراد از همه جا بي خبر را بالا مي برند و مي گويند « اين پيرمرد ديشب رحمت خدا رو ديده . » امّا كارمودي وجه تمايزي بزرگ با كليسا دارد . هر چه كليسا در حال انعطاف پذيري است ، كارمودي سخت تر و سخت تر مي شود . كارمودي از موعظه هاي ساده و تك جمله اي شروع مي كند و تا قرباني كردن پيش مي رود . كارمودي در سكانسي در اواخر فيلم به عينه تبديل به كليساي قرن شانزدهم و هفدهم مي شود . مكاني براي شكنجه و ارعاب دانشمنداني بزرگ نظير گاليله . هنگامي كه سرباز « جيسوپ » مي گويد : « دانشمندا سعي كردن يه پنجره ايجاد كنن كه از توش ، دنيا هاي ديگه رو ببينن ... » كارمودي سخن او را قطع مي كند و با فرياد مي گويد : « ... راه رفتن روي ماه ، شكافتن اتم هاي خدا ، سقط جنين ، شبيه سازي سلول هاي بنيادين ، انجام دادن كار هايي كه فقط خدا اجازه ي انجامشونو داره ... » و با گفتن اين جملات به شدّت عمل دانشمندان را نفي و سركوب مي كند . اعضاي گروه دوم افراد عمل هستند . كساني هستند كه به جاي اينكه از منظر « يك عذاب الهي » به مه بنگرند ، آن را مشكلي مي دانند كه به هر صورت پيش آمده و بايد از آن خلاصي يافت . اين دوگانگي عقايد تا جايي باعث آزار و سبب مشكل نمي شود كه پيروان هر راه به كار يكديگر كاري نداشته باشند و راه خود را به صورت درست ادامه دهند امّا اوضاع هرگز ثابت نمي ماند . مشتري هاي محبوسي كه ترسيده اند به كارمودي روي مي آورند و كارمودي با سوء استفاده از قدرت خود ، كم كم در صدد نابودي مخالفان بر مي آيد . كارمودي ، خود از راهش جدا شده است و اين مسبب مشكلات است . زني كه در ابتدا به درگاه خداوند ناله مي كرد و مي گفت : « بزار من سخنان تو رو موعظه كنم ، بزار من نور تو رو بيفشانم ، به اين خاطر كه اونا همگي بد نيستن . تعدادي مي تونن نجات پيدا كنن ، نمي تونن ؟ اگه من بتونم يه نفرو نجات بدم ، حتّي يه نفر ، اون وقته كه زندگي من ارزش داره . » در انتها طلب خون و قرباني مي كند . كسي كه اوّل مي خواهد « حتّي يك نفر » را نجات دهد تا حدّي از راهش منحرف مي شود كه مي خواهد چند نفر را به كشتن دهد . كارمودي ، كسي كه در آغاز هدفش فقط خدا بود ، در پايان به بهانه ي خدا ، قصد دارد غذا به دست آورد . در پايان او مي گويد : « دزديدن غذا ، حالا ؟ به خدا اعتقاد نداري ؟ » و ديويد پاسخ مي دهد : « كسي مداخله نكنه ، ما فقط حق خودمونو مي خوايم . » و كارمودي مي گويد : « شنيدين ؟ اينا كسايي هستن كه اين بلا رو سر ما آوردن . اونا كسايي هستن كه در مقابل خدا خم نميشن و حقّشون رو تقاضا مي كنن . گناهكاران مغرور . بله ... مغرور ... حق دار . اونا ما رو مسخره مي كنن ، خداي ما رو مسخره مي كنن . ارزش هاي ما رو ، شيوه ي زندگي ما رو . اونا فروتني ما رو مسخره مي كنن . پرهيزكاري ما رو . اونا به ما گند مي زنن و مي خندن . اين از اوناس . » در اين ديالوگ ها پر واضح است كه كارمودي ، سعي دارد غذاها را به خدا ربط دهد . كارمودي سعي دارد دست پيش را بگيرد كه پس نيفتد و مي خواهد با جمع كردن افراد به دور خود ، حرف ناحق خود را به كرسي بنشاند . كارمودي و افرادش كه در ابتدا فرشته مانند هستند و گويي واقعاً مهربان و بر حق هستند ، تا حدّ هيولاهاي داخل مه تنزل پيدا مي كنند و اين در دو جاي فيلم به وضوح آشكار است : اول در سكانس قتل سرباز جيسوپ كه وقتي در حال انتقال بدن او به بيرون هستند . جيسوپ دستانش را بالاي در مي گيرد و حالت اين عمل او در اين لحظه دقيقاً مشابه حالت دست هاي نورم ، اوّلين قرباني است كه توسط هيولايي كشته مي شود . همينطور وقتي او بيرون است و دست خونين خود را روي شيشه مي گذارد ، حالت و طرز انجام دادن اين كارش بسيار شبيه كار نورم است و حالتي كه او حين كشيده شدن به داخل مه دستش را دراز كرد . دومين موردي كه بر هيولايي شدن كارمودي و افرادش تاكيد دارد ديالوگي است كه « بيلي » در يكي از آخرين سكانس ها به پدرش مي گويد . او مي گويد : « پدر ، نزار اون هيولاها منو با خودشون ببرن . » و در سكانس بعد مي بينيم كه كارمودي فرياد مي كشد : « ... ما بچّه رو مي خوايم ، پسر بچّه رو بگيريد ... » و ديويد تقلّا كنان مانع آن ها مي شود . كارمودي وقتي خيالش از بابت طرفدارانش راحت مي شود ، گفتن مطالب دلخواهش را آغاز مي كند و درباره ي هر موضوعي ، هر چه مي خواهد مي گويد . كارمودي حكومت متزلزل مذهبي اش را بر پايه هاي ترس و خون ريزي قرار داده است . در ابتدا بعد از هر حمله اي از جانب موجودات داخل مه يا افتادن هر اتفاقي ، او آياتي را مي خواند و وقتي از اين طريق معدود پيرواني را كسب مي كند ، دست به خون ريزي مي زند . در بعضي مواقع ، او حتّي خود ايجاد رعب مي كند تا بر طرفدارانش افزوده شود . حالا اصلي ترين پرسش اين است كه چه طور اين پيروان را در اطراف خود حفظ كند ؟ دن ميلر ، در جايي از فيلم ديالوگي مي گويد كه دقيقاً پاسخ همين پرسش است . او مي گويد : « اگه آدما رو به اندازه ي كافي بترسوني ، مي توني اونا رو به انجام هر كاري وادار كني .مردم به طرف هر كسي كه راه حلّي داشته باشه ميرن . »

            عشق و اميد در اين فيلم نسبتاً مترادف يكديگر هستند . آدم اميدوار ، عاشق است و انسان فارغ با شخص مايوس تفاوتي ندارد . سرباز جيسوپ در ابتدا به همراه دو سرباز ديگر وارد فروشگاه مي شوند . در اين بين فقط سرباز جيسوپ دلداده است . در ادامه مي بينيم كه دو سرباز ديگر خودكشي مي كنند و فقط سرباز جيسوپ زنده مي ماند . در سكانس پاياني فيلم نا اميدي ديويد بر او غلبه مي كند و آنچه كه نبايد بشود ، رخ مي دهد . عشق جيسوپ بر زندگي اش تاثير مثبت مي گذارد و نا اميدي ديويد اثري منفي بر جاي مي نهد .

            فيلم سينمايي مه ، فيلمي است ترسناك با صحنه هايي ميخكوب كننده و مهيج و فيلمي است فلسفي با ديالوگ هايي تفكّر بر انگيز كه هم براي تفريح و هم براي تفكر به كمك مي آيد .

 تقديم به آيدين عزيز

پاورقي : ۱ - ترجمه ي نه چندان صحيحي از عنوان فيلم Walk The Line .

۲ - عزيزان من را ببخشند كه به جاي استفاده از كلمه ي « غبار » ، از كلمه ي « مه » در ترجمه ی عنوان فیلم استفاده کردم .

پ . ن : مرحمت فرموده ، در كامنت هايي كه مي گذاريد ، عنايتي هم به هدر جديد داشته باشيد و درباره ي آن هم چند كلمه اي بگوييد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 3:4  توسط kz  | 

... باز كن دكّان كه وقت عاشقي است

1-9
4-7
2-8
3-1
7-1
6-5
5-9
7-9
2-9
1-8
8-4

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:39  توسط kz  | 

تعطيل ، فعلاً ...

1-9
4-7
2-8
3-1
7-1
6-5
5-9
7-9
2-9
1-8
8-4

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 4:12  توسط kz  | 

جهان شيرين پس از مرگ ؟!

            فيلم سينمايي « سر چشمه » داستاني پيچيده دارد . داستاني با لايه هاي مختلف كه گاه يافتن مرز اين لايه ها آن چنان سخت و پيچيده مي شود كه مخاطب را به مبارزه مي طلبد . فيلم سه خط داستاني متفاوت را دنبال مي كند : 1 – سلحشوري اسپانيايي تبار به نام « توماس » ، از طرف ملكه ي اسپانيا عازم جنگل هاي انبوه مي شود تا در دل تمدن مايا ها ، بتواند درخت زندگي را پيدا كند . شخصي به نام داروغه كه سركردگي مخالفان مذهبي و متعصب ملكه را بر عهده دارد در تدارك شكست دادن و قتل ملكه است و توماس آخرين اميد ملكه و اسپانيا . ملكه پيش از عزيمت توماس حلقه اي را به او مي دهد و از او مي خواهد وقتي به بهشت وارد شد حلقه را در انگشت كند تا آن دو براي هميشه با هم باشند و با هم ازدواج كنند . 2 – دكتري به نام « تام كرو » در صدد درمان سرطان يك ميمون است كه به طور اتفاقي دارويي را كشف مي كند كه همان « اكسير جواني » است ، چرا كه با تزريق آن دارو به ميمون ، او جوان تر مي شود اما چون دارو كمكي به بهبود سرطان ميمون نمي كند دكتر دارو را كنار مي گذارد . همسر دكتر ، « ايزابل كرو » ، در حال نوشتن كتابي به نام « سرچشمه » است كه در آن داستان توماس ، سلحشور اسپانيايي روايت مي شود . ايزي مبتلا به سرطان است و هدف اصلي تام از عمل بر روي ميمون ، يافتن راه حل سرطان ايزي است . 3 – تامي ، مردي است كه در حبابي با يك درخت در حال سفر در كهكشان است . درخت در حال مردن است و تنها هدف تامي رسيدنشان به شبالبا است ، چرا كه با رسيدن به شيبالبا درخت عمري دوباره مي گيرد . شيبالبا ستاره است كه با هاله اي طلايي رنگ احاطه شده و خود يك ستاره فاني است .

            سرچشمه همانطور كه گفته شد بسيار پيچيده است . نظرياتي در فيلم مطرح ميشود كه با سكانسي كوتاه بي اعتبار مي شود و سخناني گفته مي شود كه ريشه در تاريخ و مذهب و علم دارد . هر چيز معنايي دو گانه و گاه چند گانه دارد و در اين ميان ، نقش تعيين كننده بر عهده ي فكر مخاطب است . در واقع سرچشمه پازلي است ناكامل ، كه قطعه ي مكمل آن تفكر بيننده است . اصلي ترين مسائل در فيلم ، يكي « مرگ و زندگي » و دو ديگر « عشق و وفاداري » و « رسيدن به ذات هستي بخش »هستند . البته اين سه مسئله آنچنان با يكديگر پيوند خورده اند و منسجم اند كه پرداختن به يكي از اين سه ، بدون ورود به وادي ديگري ممكن نيست .

            يكي از سه مهم فيلم ، قضيه ي مرگ و زندگي است ، كه در اين باره دو المان اساسي و تعيين كننده در فيلم حضور دارند . نخست درخت زندگي و ديگري شيبالبا ، ستاره ي احاطه شده با هاله است . درخت زندگي در واقع چيست ؟ طبق گفته ي ملكه ي اسپانيا در اواسط فيلم ، اين درخت ، يكي از دو درخت موجود در بهشت بوده كه در كنار درخت دانش قرار داشته و پس از استفاده ي آدم و حوا از درخت دانش ، اين درخت در جايي پنهان مي شود . اما نظر مايا ها متفاوت است . ماياها معتقدند جدّ بزرگ ، اولين انسان ، خود را فدا مي كند و از جسدش درخت زندگي مي رويد و روحش بالا رفته ، شيبالبا را تشكيل مي دهد . شخصيت توماس كه جنگجوي اي مسيحي و معتقد است مجبور مي شود در راه رسيدن به درخت با ماياها بجنگد و اين خود اولين تضاد و درگيري بر سر يك چيز مشترك در فيلم است . درخت زندگي در داستان تام و ايزي باعث جوان شدن ميمون مي شود اما تام به بهانه ي اينكه هدف اصلي آن ها جوان شدن نيست ، بلكه درمان تومور است به آن وقعي نمي نهد و به دنبال درمان ديگري براي سرطان مي گردد و اين دومين تضاد است ، چرا كه تام با استفاده از دارو مي تواند ايزي را جوان كند . در سومين داستان  تامي و درخت زندگي ، كه ديگر رمقي ندارد ، در حال رفتن به سوي شيبالبا هستند . اينجاست كه تامي حين مراقبت از درخت ، از آن تغذيه مي كند و اين سومين تضاد است . امّا به واقع از درخت زندگي چه كاري ساخته است ؟ درختي كه از هر قطره ي صمغش گل و بوته مي رويد و از چوب تنه اش تغذيه مي شود و از تركيب بعضي اجزاي آن اكسير جاودانگي به دست مي آيد . اين درخت با تمام اين قابليت ها خود نيازمند مراقبت است و محتاج كسي كه آن را به شيبالبا برساند تا جاني دوباره بگيرد . از طرفي شيبالبا هم عنصر جالب توجهي است . ستاره اي فاني كه بهشت مردگان ماياست . ستاره اي كه به نقل مايا ها از روح جد بزرگ پديد آمده و شگفتي بر انگيز است . اينجاست كه بزرگترين تضاد فيلم شكل مي گيرد : تضاد بين اعتقاد مسيحي و باور مايايي . مسيحيت مي گويد كه اين درخت سال ها پيش پنهان شده اما مايا ها آغاز و انجام آن را مي دانند كه البته هر دو پوچي و نابودي است . در آغاز با نابودي جد بزرگ ، درخت شكل مي گيرد و در انجام با تباهي شيبالبا جاني دوباره .   اگر بخواهيم ترتيبي زماني براي سه خط سير داستاني قائل شويم ، قديمي ترين آن ها و اولين آنان داستان توماس و ملكه و مايا هاست ، دومين داستان ايزي و تام كرو و سومين قصه ي تامي و درخت زندگي . در هر سه داستان ، شخصيت هاي اصلي در حال دست و پا زدن و تلاش براي رسيدن به چيزي هستي بخش هستند كه در هر كدام به نوعي تفسير مي شود . در داستان اول ، ذات هستي بخش همانا درخت زندگي است . در داستان دوم دارويي نجات بخش و در سومين ، شيبالبا . در اين بين كامل ترين و به نوعي هستي بخش ترين ، همان شيبالبا است . چرا كه دارو فقط مرگ را به تعويق مي اندازد و درخت زندگي ، همانطور كه در پايان مشاهده مي شود ، باعث مرگ توماس مي گردد . امّا شيبالباست كه فقط زندگي مي دهد و باعث رشد و نمو دوباره ي درخت زندگي مي شود .

            المان عشق و وفاداري به معشوق ، مهمترين المان بعد از مرگ و زندگي است . حلقه نماد معشوق و وفاداري به اوست . ملكه به توماس حلقه مي دهد ، چرا كه مي خواهد او را از ياد نبرد و تام كرو حلقه دارد چرا كه ازدواج كرده است . تنها جايي كه نقش حلقه مشخص مي شود انتهاي فيلم است . در پايان توماس ، سرباز اسپانيايي ، كه به درخت زندگي رسيده دچار خودخواهي مي شود و معشوق را از ياد مي برد . در واقع اون نسبت به معشوق بي وفايي مي كند و خود ، پيش از ملكه ، از صمغ درخت مي نوشد . اينجاست كه حلقه را گم مي كند و حلقه از دست او مي افتد . تام كرو هم كه شغلش را به ايزي ترجيح داده است حلقه ي ازدواجش را گم مي كند . اما تامي ، تنها كسي است كه حلقه را پيدا مي كند . در پايان كه تامي و درخت زندگي به سر چشمه ي شيبالبا مي رسند . تامي حلقه را در دست مي كند و در همان لحظه ، عمر ستاره ي فاني به پايان مي رسد و منفجر مي شود ، و با انفجارش تامي را كه در حال رفتن به سوي آن است نابود مي كند و اين زيبا ترين و تراژيك ترين تصوير از وصال عاشق و معشوق است : مرگ هر دو در كنار هم .

            آخرين مورد مهم فيلم پايان بندي آن است . رسيدن توماس به درخت زندگي و اشتباه از آب درآمدن تصور او و مخاطب نسبت به درخت زندگي ، نوشته شدن فصل پاياني كتاب ايزي و انفجار شيبالبا . اين سه پايان بندي سه داستان فيلم ، هر سه منطبق بر باور هاي مايايي است . چرا كه در طول فيلم ، گفته مي شود در ابتدا جد بزرگ خود ، تبديل به درخت شد و در پايان توماس با خوردن از شيره ي درخت تبديل به گياه مي شود . درباره ي پايان كتاب ايزي بايد گفت اقوام مايا معتقدند پايان جهان سال 2012 است و تقويم هاي مايايي در اين سال به پايان مي رسند و كتاب ايزي 12 فصل بيشتر ندارد . پايان داستان سوم نيز همان پاياني است كه خود مايايي ها مي دانند : مرگ ستاره ي شيبالبا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 5:38  توسط kz  |