پيشنوشت1: يك سال گذشت... چه زود و چه زود و چه زود... عمو خسرو، هنوز هم دوستت دارم... اوّل نوشتم «داريم»، ولي نه، دارم... به هيشكي هم نميخوام بدمت... هنوز هم خبر مرگت باورم نشده... عمو... پارسال مردي... حالا دارم گريه ميكنم... صدات توي گوشمه... اصلاً چه معني ميده مرد گريه كنه... عمو خسرو... ولي من... من هنوز هم ساده درگير توفان توام...
پيشنوشت۲: حدود يك سال پيش، قلمي دربارهي اين فيلم فرسودم كه به علّت الكن بودنش، شايسته ديدم، مطلبي ديگر دربارهي اين فيلم بنويسم. مطلب پيشين را ميتوانيد اينجا بخوانيد.
پيشنوشت۳: اين همان پستي است كه در يكي از پستهاي پيشين، گفتم كه شايد آن را در اين وبلاگ قرار دهم!!!
كمدي تسلسل
نسل جديد سينماگران آمريكا، كارگردانان خوبي را به خود ديده است. فيلمسازان كمكار و گزيدهكاري كه مخاطبان، انتظار هر اثر بعدي آنها را ميكشند و «Darren Aronofsky» يكي از آن دست كارگردانان است. كسي كه پشت هر فيلماش يك نظريه انتظار كشف شدن را ميكشد و حتّي ضعيفترين اثر او، حرفي براي گفتن دارد. آرنوفسكي بعد از ساختن فيلم «Pi» به يكباره مطرح شد. در واقع پي سكوي پرشي براي آرنوفسكي بود و او از آن بهترين استفاده را برد. بعد از يك سال او با ساختن «Requiem For A Dream» بسيار بيشتر اوج گرفت و نزد مخاطبان عام و خاص مشهور و پذيرفته شد. سومين اثر مهم و ششمين فيلم آرنوفسكي «The Fountain» نام داشت كه به علّت پيچيدگي بيش از حد چندان مورد توجّه قرار نگرفت و آخرين اثر او «The Wrestler» است كه موفقيتهاي زيادي كسب كرد.
سرچشمه فيلمي است بسيار ممتنع، پيچيده و گاهي اوقات حتّي گيجكننده. فيلم به دور از قواعد رايج هاليوودي ساخته شده است و كمي نامتعارف به نظر ميرسد. عمدهي مشكل فيلم از نوع روايت و زمان روايت آن است. فيلم سه داستان را روايت ميكند. دكتر «Tom Creo» همسري به نام «Izzi» دارد. ايزي مبتلا به سرطان است و يك تومور خطرناك در سر او وجود دارد. دكتر كرو، در حال تحقيق بر روي سرطان يك ميمون است تا با مداواي او، راه نجات همسرش را بيابد. ايزي، داستاني دربارهي اسپانيا و ملكهي آن نوشته است. در داستان ايزي، كشيشي تهديد كنندهي سلطنت ملكه است و ملكه، سلحشوري را به نام «Tomas» به جنگلهاي «اسپانياي جديد» ميفرستد تا با يافتن «درخت زندگي» امپراطوري را نجات دهد. امّا ايزي فصل پاياني كتاب را نانوشته باقي گزاشته است و نوشتن آن را به تام سپرده. تام فصل آخر را به مردي اختصاص ميدهد كه داخل حبابي شيشهاي زندگي ميكند و به نوعي به تام و هم به توماسِ اسپانيايي مربوط ميشود. تمام اين داستان غامض ظرف مدّت 90 دقيقه روايت ميشود كه اثر را پيچيدهتر ميكند. با تمام اين اوصاف، سرچشمه حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. سخناني كه تا حد بسيار زيادي انتزاعياند.
از كتبي كه ميتوان سرچشمه را به نوعي به آنها وابسته دانست، نقش «كمدي الهي» اثر «دانته آلگيري» از باقي آثار پر رنگتر است. اوّلين بيت كمدي الهي مضموني اينچنين دارد:«در نيمه راه زندگاني ما، خويشتن را در جنگلي تاريك يافتم، زيرا راه راست را گم كرده بودم.» در دومين سكانس فيلم، ما توماس سلحشور را ميبينيم كه در جنگلي تاريك قرار دارد. او به همراه دو سرباز در حال نزديك شدن به معبدي هستند كه ناگهان توماس، مردي را بر روي پلّههاي معبد ميبيند. او به سربازان ميگويد:«به پيش» امّا سربازان كه از ماياهاي نيزهبهدست ميترسند عقبنشيني ميكنند و اين عقبنشيني نشانهي بيعقلي آنهاست كه به مرگشان منجر ميشود. اگر سرچشمه را وابسته به كمدي الهي بدانيم، مرد روي پلّهها به نوعي «ويرژيل» است. هنگامي كه سربازان كشته ميشوند، توماس جلو ميرود و طي نبردي از ماياها شكست ميخورد، امّا آنها او را نميكشند، بلكه از ميان خود عبور ميدهند تا به پلّكان معبد برسد. اين عبور از بين دشمنان هم يادآور بخشي از كمدي الهي است. در سرود بيست و هفتم از برزخ، دانته براي رسيدن به بهشت زميني، مجبور ميشود از ميان آتش عذاب گناهكاران رد شود. ضمناً، شكل ساختمان معبد ماياها، تا حدّ بسيار زيادي به جزيرهي برزخ دانته شبيه است. در جايي از فيلم هم كشيش يادآور ميشود كه ملكه به دنبال بهشت زميني است. در كمدي الهي، بالاترين نقطهي جزيرهي برزخ، بهشت زميني است. حال با قرار دادن اين سه تكّه در كنار هم، ميتوان پي برد كه معبد ماياها تقريباً همان برزخ دانته است. آن سه تكّه عبارتاند از: 1. شباهت معبد ماياها و جزيرهي برزخ. 2. عبور توماس از ميان گناهكاران، درست مثل دانته. 3. نام برده شدن از «بهشت زميني» و اينكه ملكه به دنبال آن است. هنگامي كه توماس به بالاي پلّكان ميرسد با مردي با شمشير آتشين روبهرو ميشود كه بنا بر نصّ صريح انجيل عهد عتيق، نگاهبان درخت زندگي است. در انجيل عهد عتيق 3:24 آمده است:«بدين ترتيب او آدم را بيرون كرد و در سمت شرقي باغ عدن فرشتگاني قرار داد تا با شمشير آتشيني كه به هر طرف ميچرخيد، راه درخت حيات را محافظت كنند.» اين عبارات در ابتداي فيلم هم نوشته ميشوند و گره آن در اين صحنه باز ميشود. از ديگر وابستگيهاي سرچشمه به كمدي الهي ميتوان به ظاهر شدنهاي ايزي در گوي اشاره كرد. در كمدي الهي، كتاب سوم، بهشت، هر چه دانته و «بئاتريچه»، معشوق دانته و يكي از مقدّسترين اشخاص كمدي الهي، بالاتر ميروند، بئاتريچه زيباتر ميشود. اين مورد دربارهي ايزي هم صدق ميكند. او اوايل با لباسهاي معمولي ظاهر ميشود، امّا هنگامي كه گوي به شيبالبا نزديك شده است، ايزي در لباس يك ملكه ديده ميشود. ديگر شباهت ايزي با بئاتريچه مرگ زودهنگام آنهاست. دانته در جواني عاشق بئاتريچه بود، امّا او در جواني از دنيا رفت. اين سرنوشت تا حدّ زيادي شبيه به آن چيزي است كه ايزي هم آن را تجربه ميكند. ديگر شباهت فيلم و كتاب را ميتوان در آخرين سكانسهاي آن جست. در كتاب كمدي الهي، هنگام سفر بهشت، بارها به دانته يادآوري ميكنند كه اگر ميخواست صحنههاي بهشت را با چشم واقعي خود ببيند، تاب نميآورد و نابود ميشد، براي همين همه چيز براي او تعديل شده است. در فيلم هم گوي هر چه بالاتر ميرود و به مركز هستهي زندگي نزديكتر ميشود، ميزان نور ثابت است، تا اينكه گوي به مركز ستاره ميرسد. اينجاست كه از دو نظر يادآور كتاب است. ابتدا اينكه شمايل مركز ستاره، تقريباً به طور تمام و كمال شبيه بالاترين درجهي بهشت دانته است و ديگر مورد آن است كه تامي توانايي تاب آوردن آن نور را ندارد و هنگام انفجار ستاره، نابود ميشود. در جايي از فيلم ايزي به موزهاي ميرود و تام به دنبال او وارد موزه ميشود. هنگامي كه آنها در حال مشاهدهي يك كتاب قديمي مايا هستند، در پس زمينهي آنها عبارت «Divine Word» به چشم ميخورد. در بخش ديگري كه تام در حال خروج از بيمارستان است، بر روي ديوارها پوسترهايي با همان عبارت به چشم ميخورند. و اين براي چندمين بار كمدي الهي را به خاطر ميآورد. از ديگر شباهتهاي فيلم و كتاب يك مورد ديگر را ميتوان نام برد و آن مربوط به داستان توماس و ملكه است. امپراطوري ملكه را يك كشيش تهديد ميكند و دانته در كمدي الهي، بهخصوص در بخش دوزخ، بارها و بارها به كشيشان فاسد و ناروا اشاره ميكند و از ضربات آنها به مسيحيت مينالد. اين نوع ناليدن از حملات اهالي كليسا به جان مسيحيت وقتي معناي بيشتر مييابد كه بدانيم اسپانيا قدرتمندترين كشور كاتوليك بود و جنگهاي خونيني در اسپانيا بر سر مذهب كاتوليكي، اصليترين مذهب مسيحيت، در گرفته است. يكي ديگر از موارد اتّفاق قول كتاب و فيلم را ميشود در شمايل شخصيت تام ديد. در كتاب كمدي الهي، ميزان جسماني بودن شخصيتها و افراد، صورت بهخصوصي دارد. به اين نحو كه در دوزخ، اشخاص جسميت كامل دارند، به طوري كه دانته در سرود سي و دوم دوزخ، موهاي يك نفر را ميكند. اين حضور جسماني در برزخ به شمايل كامل تقليل مييابد. يعني تصوير اشخاص كاملاً حقيقي است، امّا هنگامي كه دانته در يكي از سرودها ميخواهد يكي از ساكنين برزخ را در آغوش بكشد، از بدن او عبور ميكند. اين شكل جسماني، در بهشت باز هم كاهش مييابد و بهشتيان به صورت اشباحي محو حضور دارند. حال اين حالت، دربارهي تام تا حدودي اجرا ميشود. توماس ريش و سبيل انبوه و موي بلند دارد، دكتر تام، ريش و سبيل ندارد و موهايش كوتاهتر است و در پايان، تامي حتّي مو هم به سر ندارد.

ديگر مسئلهي مهم فيلم «تثليث» است. تثليث در آيين مسيح عبارت است از تعاريفي كه مسيح، خدا و روحالقدس را يكي ميدانند و سعي به اثبات آن دارند. در طول فيلم چند بار به اين نوع تثليث اشاره ميشود. نخست آنكه شخصيت تام و ايزي سهگانه هستند. توماس اسپانيايي، دكتر تام كرو و تامي ساكن گوي سه شخصيت تام هستند و ملكه ايزابل، همسر دكتر و ايزي داخل گوي هم سه كاراكتر ايزي. هر يك از اين شخصيتها در عين حالي كه استقلال خود را حفظ ميكنند، اثري مستقيم از ديگر شخصيتها ميپذيرند و اثري مستقيم بر آنها ميگزارند. براي مثال توماس سلحشور، براي رسيدن به درخت زندگي، بايد از سد نگهبان عبور كند. در اينجا، تامي داخل گوي به كمك او ميآيد. امّا در عين حال، آن بخش از داستان ايزي كه مربوط به وجود تامي است، بهوسيلهي دكتر تام كرو نوشته شده است. ديگر مورد تثليث، تعداد معابد هستند. سه معبد مايا وجود دارند و در مركز اين سه معبد، بزرگترين هرم ماياها قرار دارد. اين سهگانه بودن همه چيز ممكن است تا حد بسيار زيادي پيچيده به نظر برسد، امّا از يك منظر ديگر هم ميتوان به آن نگريست. هدف تام كرو زنده نگاه داشتن ايزي است. هدف تامي، نجات دادن درخت داخل گوي است و هدف توماس يافتن درخت زندگي. هدف هر سهي آنها يك چيز است: زندگي. هر سه معبد ماياها براي عبادت و قرباني كردن هستند، امّا معبد و هرم مركزي، محل وجود زندگي است. از اين رو ميتوان نتيجه گرفت كه در اين تثليث، هيچكدام از اضلاع به خودي خود معناي درستي ندارند. در واقع، اصل چيزي ديگر است و اين سه، فقط وسايلي براي اثبات اصل هستند. سه لايهاي كه بايد دانه به دانه كنار بروند تا طالب حقيقت، به هسته برسد.
با روشن شدن مسئلهي تثليث، يك نكتهي مبهم باقي ميماند. درخت زندگي كه در دو اپيزود توماس و دكتر كرو زندگيبخش است، در اپيزود سوم در حال مرگ است. حال چطور است كه درختي كه زندگي ميدهد، خود دچار مرگ شود؟! پاسخ اين سئوال اندكي غامض است چرا كه شرايط و قوانين حاكم بر گوي و ساكنيناش اندكي متفاوتاند. در واقع در اپيزود گوي، ما اِلِمانهايي ميبينيم كه در ديگر اپيزودها شاهد آن نيستيم. درخت واقعاً چيست؟ تامي كيست؟ به نوعي ميتوان پاسخي براي اين پرسشها يافت. ميتوان گفت درخت، درخت «بودي» و تامي در واقع «بودا»ست. حال چرا بودا؟ بر اساس تعاليم بودايي، انسان داخل يك دور باطل تسلسل قرار دارد. به نحوي كه آدمي متولّد ميشود، رنج ميكشد، ميميرد و دوباره متولد ميشود تا رنج بكشد. حال بودا ميگويد كه براي خروج از اين دور تسلسل، يك پروسهي هشت مرحلهاي تزكيهي نفس را بايد طي كرد. در پايان اين هشت مرحله، نيروانا وجود دارد. نيروانا مرحلهاي است كه پردهي رنج و ناداني براي فرد فرو ميافتد و او به همه چيز واقف شده، به زندگي جاويد بيرنج دست پيدا ميكند. با توجّه به كُدهاي ديداري كه به مخاطب داده ميشود، ميتوانيم از اين پاسخ تقريباً مطمئن شويم. ما تامي را حين انجام حركات شرقي ميبينيم. همچنين وي را ميبينيم كه خود را رنج ميدهد و با قلم، روي دستاش خطوط بسياري كشيده است. در پايان فيلم، او را ميبينيم كه مثل بودا نشسته است و به سمت مركز شيبالبا ميرود. اينجاست كه ميتوانيم از بودا بودن تامي مطمئن شويم. نكتهي قابل توجّه ديگر، وجود هشت مرحلهي تزكيهي نفس است. ماجرا هنگامي قابل تأملتر ميشود كه بدانيم بخش بهشت از كتاب كمدي الهي، هشت مرحله داشته و در مرحلهي نهم، فلكالافلاك و خدا وجود دارد.

مورد ديگر خودخواهي است. با توجّه به مواردي كه گفته شد، حالا ميدانيم كه دكتر تام كرو و توماس يك نفر هستند و خودخواهي اثر شگرفي در سرنوشت اين دو دارد. هنگامي كه توماس ميخواهد راهي سفرش شود قسمي ميخورد، سپس ملكه حلقهاي را به او ميدهد و ميگويد:«پس بايد اين حلقه رو با خودت ببري تا هميشه قسمي رو كه خوردي به ياد بياري... وقتي بهشت رو پيدا كردي بايد اين حلقه رو دستت كني و زماني كه برگردي من همسر تو خواهم بود. در كنار هم جاودانه زندگي خواهيم كرد.» دكتر كرو هم حلقهي نامزدي دارد. امّا وقتي دكتر تام كرو، به خاطر خودخواهي خودش، اثرات داروي اكتشافي را ناديده ميگيرد و فقط ميخواهد داروي ضدسرطان را بيابد، حلقهاش را گم ميكند. توماس جنگجو هم درست هنگامي كه به پاي درخت زندگي ميرسد و اثر معجزهآساياش را ميبيند، بر اثر خودخواهي مشغول خوردن شيرهي درخت ميشود. درست در همين حين، حلقه را از دست ميدهد. اين از دست دادن حلقه در طول فيلم اثرات شومي دارد. باعث مرگ ايزي ميشود و توماس را به كشتن ميدهد. امّا عامل گم كردن حلقه، همان خودخواهي توماس و دكتر است. اگر حلقه را نماد عشق بدانيم، ميتوانيم اينطور نتيجه بگيريم كه خودخواهي دشمن عشق است.
پايان فيلم، پايان جالبي است. پاياني كه بيش از هر چيز مبتني بر مخاطب است. در واقع پايان فيلم، امتحاني است كه آرنوفسكي از بيننده ميگيرد تا به او بفهماند كه چه ميزان از فيلم را متوجّه شده است. براي فهميدن پايان بهظاهر گنگ فيلم، بايد به متن آن رجوع كنيم. چون هر اپيزود فيلم پايان مخصوص خود را دارد، يك به يك به آنها ميپردازيم:
1. پايان اپيزود توماس و ملكهي اسپانيا: در جايي از فيلم، ايزي داستان جدّ بزرگ ماياها را براي دكتر كرو تعريف ميكند و ميگويد كه او خودش را قرباني كرده است، از شكماش درخت زندگي روييده، روحش بالا رفته و شيبالبا، دنياي مردگان را تشكيل داده است. در انتهاي فيلم، وقتي كه توماس مقابل جنگجوي مايا ايستاده است، تامي، مرد ساكن گوي، جلوي مايا ظاهر شده و او زانو ميزند و ميگويد:«جدّ بزرگ... ببخشيد كه شما رو نشناختم...» و گلوي خود را بالا ميگيرد. توماس بعد از كشتن او، وقتي به درخت ميرسد و از شيرهاش ميخورد و به آن وضع ميميرد، گويا واقعاً شبيه جدّ بزرگ شده است. چرا كه از بدن جدّ بزرگ هم گياه روييد.
2. پايان اپيزود گوي و درخت: در يكي از سكانسهاي فيلم، هنگامي كه ايزي و تام كنار تلسكوپ نشستهاند و به آسمان نگاه ميكنند، ايزي به ستارهي شيبالبا اشاره كرده و به تام ميگويد:«ماياها بهش ميگن شيبالبا... اونجا دنياي مردههاست... جايي كه مردهها دوباره متولّد ميشن.» پايان اين اپيزود هم تقريباً در اين جملهي ايزي خلاصه ميشود. درخت در حال مرگ است، امّا با رسيدن به ستارهي شيبالبا، جايي كه مردهها دوباره زنده ميشوند، جاني دوباره ميگيرد.
3. پايان اپيزود دكتر تام كرو و ايزي: هنگامي كه ايزي در بيمارستان بستري است، خاطرهاي از يك بومي تعريف ميكند. بنا بر گفتههاي ايزي، آن فرد كه از اعقاب ماياها بوده، اعتقاد داشته است كه هنگام مرگ پدرش، اگر دانهاي بر قبر او بكارند، روح پدرش در درخت جاري خواهد شد و اگر پرندهاي از ميوهي آن درخت بخورد، پدرش با آن پرنده پرواز خواهد كرد. در پايان فيلم، گويي دكتر تام كرو به اين مورد باور پيدا ميكند، چرا كه دانهاي را بر قبر ايزي ميكارد تا او را زنده نگاه دارد.
با وجود تمام موارد گفته شده، باز هم چند نكتهي ظريف دربارهي پايانبندي فيلم وجود دارد. نخستين نكته اينكه تمام پايانها به نحوي بهوسيلهي ايزي پيشبيني ميشوند و اين پيشبينيها جنبهي قداست ايزي را كه از آن تحت عنوان «شباهت با بئاتريچه» نام برديم، تقويت ميكند. دومين مورد اين است كه تمام پايانها بر اعتقادات مايايي منطبقاند.
در پايان چند مورد ناگفته باقي مانده است كه به اجمال آنها را بررسي ميكنيم. كتاب ايزي دوازده فصل دارد و فصل آخر آن نانوشته باقي مانده است. اين دوازده فصل بودن و نانوشته ماندن آن، دو معني را به ذهن متبادر ميكند. نخست آنكه سفيد بودن فصل دوازدهم، اين معنا را ميرساند كه با وجود تمام راهنماييها، اين خود شخص است كه بايد آخرين قدم را در راه سعادت يا شقاوت خود بردارد و خودش فصل آخر را بنگارد. ديگر آنكه تقويمهاي دقيق مايايي در سال 2012 به پايان ميرسند و اين سفيد بودن فصل دوازدهم، به ناشناخته بودن وقايع آخرالزّمان مايايي ميماند. و خود اين ناشناخته بودن آخرالزّمان، شبيه ناشناخته بودن مرگ، بزرگترين مسئلهي فيلم، است. ديگر نكتهي باقي مانده اين است كه در جايي از فيلم، پس از مرگ ايزي، تام به انستيتو باز ميگردد. او ميخواهد همانطور كه به همكار پيرش گفته است راه درمان مرگ را بيابد. داخل انستيتو، ناگهان برق ميرود. همهجا تاريك ميشود و تام بالاي سرش را نگاه ميكند. او نوري زرد رنگ را ميبيند. نوري كه نور شيبالباست. اين صحنه ميتواند اين معني را برساند كه براي رسيدن به همه چيز، علم كافي نيست. دو عامل بر اين نظر مهر تأييد ميزنند. يكي از ديالوگهاي خود فيلم است كه ميگويد:«مرگ راهي به سوي شگفتيه» و ديگري به كتاب كمدي الهي بازميگردد. در كمدي الهي، راهنماي دانته تا پايان برزخ، ويرژيل است. ويرژيل در كمدي الهي نماد دانش بشري است. امّا راهنماي دانته در بهشت، بئاتريچه است. و اين به آن معناست كه علم، نميتواند راهنماي خوبي در وادي باور و ايمان باشد. براي همين است كه درست بعد از قطع شدن برق، تام نور شيبالبا را ميبيند و ما پيش از اين گفتيم كه شيبالبا شبيه به فلكالافلاك بهشت دانته است. نكتهي ناگفتهي ديگر دربارهي ايزي و درخت است. آنچنان كه بر ميآيد، هر دو يك نفر هستند. همينطور ملكه ايزابل نيز مانند آنهاست. تلاش توماس سلحشور، دكتر امروزي و مرد ساكن گوي، زنده نگاه داشتن يك چيز است. چيزي كه يك بار نامش ملكه ايزابل است، بار ديگر ايزي و سومين بار درخت زندگي. اين مورد هم تا حد زيادي يادآور همان مسئلهي تثليث است كه توضيح داده شد.
اگر بخواهم نظر شخصي و تاحدودي احساسيام را دربارهي سرچشمه بگويم، بايد اعلام كنم كه:«آرنوفسكي حرفهاي بسيار خوبي را گفته است، امّا متأسفانه آنها را چندان خوب بيان نكرده. بخش عمدهي ماجرا بر عهدهي گوش مخاطب است كه آنها را بشنود.» در پايان اگر به دنبال يك فيلم شاد و مفرّح هستيد، اصلاً سرچشمه را نبينيد، امّا اگر به دنبال سئوالهايي هستيد كه مدّتي شما را به خود مشغول دارد، ميتوانيد به سراغ سرچشمه برويد و در آن غوطه بخوريد.

در سالروز فتح زندان باستيل و دويست و بيست سالگي انقلاب كبير فرانسه، مادر انقلابها.
در نود و يكمين زادروز اينگمار برگمان
من يك سال به مرگ نزديكتر شدم
من يك بار ديگر ساعت پنج عصر روز بيست و سوم تير ماه را پشت سر گذاشتم
من يك لحظهي خيلي ساده را از سر گذراندم
امشب ميخواهم فيلم ببينم... همانطور كه ديشب ديدم...
تولّدم... مبارك؟!... نامبارك؟!...
پينوشت1: ميدانم كه پينوشتهاي اين پست از خود آن بسيار طولانيتر خواهد بود!
پينوشت2: هر كاري كردم كه بنويسم، نشد! همين هست كه هست!
پينوشت3: بعد از حدود يك سال مطلب ديگري براي The Fountain نوشتم. مطلب جديد را ميتوانيد اينجا بخوانيد و قديمي را اينجا. ضمناً، احتمال دارد كه مطلب دومي را اندكي بعد روي همين وبلاگ هم بگزارم.
پينوشت4: چهقدر ساده گذشت اين لحظه!!!! زياد از حدّ ساده!!!!! آنقدر كه اعصابم خورد شد!!!
پينوشت5: گاهي ميشود كه بين چيزهاي معمولي و هميشگي، يك گنج كوچك پيدا ميكنم. اين گنج كوچك هر چيزي ميتواند باشد. يك كتاب، يك DVD يا شايد هم يك عكس خيلي ريز، كوچكتر از 3×4، ولي لذّت يافتن اين گنجهاي كوچولو را عاشقانه دوست دارم. آخرين گنج اين مدلي كه پيدا كردم، كتابي بود در يك كتابفروشي كاملاً نو! بين كتابهاي جديد و گران، با طرح جلدهاي پر زرق و برق و چشمگير، كتابي با جلد سفيد كاملاً موقّر ايستاده بود. از اين جلدهاي سفيد پلاستيكي كه چين و چروكي هم داشت. چند سالي است ديگر اين مدل جلدي پيدا نميشود. عنوان كتاب و نويسنده را هم كه با آن حروف طلايي دوستداشتني ديدم، ديگر صبر نكردم. دست بردم و كتاب را برداشتم. با ديدن نام مترجم و سال چاپ، فقط يك فكر در ذهنم بود:بخرمش! صخرهي تانيوس. امين معلوف. ترجمۀ شهرنوش پارسيپور. كاغذهايش بوي كاغذ ميدهند. بوي كتاب. بوي عمر. شايد بفهميد چه ميگويم. اگر هم نفهميديد، ايرادي ندارد، به قول آن خواننده كه ميگويد: اوني كه اينا رو كشيده حرفمو ميدونه.
پينوشت6: ممنونم از شما كه تولّدم را به ياد داشتيد و اين را ميخوانيد. ممنونم از شما كه تولّدم را به خاطر سپردهايد و اين را نميخوانيد.
پينوشت7: چند روزي نشد كه باشم!
پينوشت8: تولّدت مبارك اينگمار جان!!! تولّدت مبارك انقلاب پرهياهو!
پينوشت9: اين پينوشت براي كسي است كه ديشب به او گفتم، فردا به او آن چيزي را كه صحبتش بود اثبات خواهم كرد. ببخشيد كه از اين قويتر اثباتي ندارم!
نان را
هوا را
روشني را
بهار را
از من بگير
امّا خندهات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم

او شهرهي آفاق بود
نه لاغر و نه چاق بود
خيلي بوده دوست داشتني
خوشمزهتر از بستني
زيبا و محبوب
نبوده محجوب!
شاد بود و باحال
در لمپنيسم «مال»!
هلو و تپل
هم ناز و هم گل!
قشنگتر از رُز
كرد او اُور دُز!
بـــِه از ديويد لين
نامش مريلين!
نساخت او پورنو
فاميلاش مونرو!!!!!
شعر در سبك سوسولرئاليسم، از شاعر قرن بيست و يكم، بابا kz عريان!
پينوشت1: به اين سايت نرويد! براي كسي كه تا حدودي انگليسي بداند، به شدّت اعتيادآور است! كافي است روي دكمهي Start A Chat كليك كنيد! Tagline سايت بسيار فريبنده و جذّاب است: Talk To Strangers. امّا وقتي روي آن دكمهي معلومالحال كليك كرديد، ديگر نميتوانيد بازگرديد. در اينجا اين دكمه مترادف تركيب «سيگار اوّل» است! و البتّه ميدانيد كه سيگار اوّل، مقدمّهي اعتياد است!!! پس من را ببينيد و به اين سايت نرويد. (خيلي ته دلم ميخواهم شما را هم به آمدن به آنجا دعوت كنم، ولي خير و صلاحتان را ميخواهم!!!!!!!!!)
پينوشت2: هواي لوگوهاي سمت چپ، زير لينكها را داريد؟!
پينوشت3: براي شادي روح كهنه درگذشته، مرحومهي مغفوره مريلين مونرو فاتحه تلاوت بفرماييد.
پينوشت4: نظر شما دربارهي مونرو چيست؟!

و اين منم، پسري تنها
در آستانهي فصلي گرم
جايي ايستاده، در قلب غوغا
تابوتم را بنگر، بر دوش اشباحي محو
منتظرانم بودند، ايستاده و نشسته بر بالين
كه ببرندم به ديار خودشان، بپيوندم به جرگهشان
فراموش شدگان
تا مرا زودتر بربايند از باغ خورشيد
از نهر نور، از كوه طور
آنجا كه تنها بوديم، من و شيطان
و خدايگان
چه دور بود
و چه دير بود آنگاه
كه از خواب صدها سالهام برخاستم
و خود را در جمع مدوزاها2 يافتم
جابلقا3 يا جابلسا4؟!
توفيري نميكند به حالِ منِ مرده
در اين دم كه تابوتم را بر دوش ميبرند
كه پوزئيدون5 من را بر گيرد يا پرسوس6
در اين سكوت وهمانگيز مردارگونهام
چه چيز به كار ميتواند آيد؟!
با كدامين نيروي الهي به جنگش بروم
اين اهريمن جنگآورِ تهمتن
با زيبايي تو يا عقل من؟!
انتظار حضور اعجازگونهات را دارم
و آن قدرتي كه جنگآورترين را شكست ميدهد
شايد ياراي زنده كردن دوبارهام را داشته باشد
خواه نام زيبايات ونوس باشد
يا آفروديته7 خوانده شوي
اين منم، تنهاي منتظر
ترسم از آن است كه هنگامهي آمدنت
همچو نيمتنهاي باستاني، سخت در همم بشكني
منِ جنگجوي يكّه، چهطور خواهم توانست فرزند او باشم؟!
خدا اگر پسري چون من ميداشت، اينك تنهايش نميگذاشت8
دمي انتظار روحالله9 منجياش را بكشد
و دمي پس، مشتاق ديدار جلّادش را
اگر من فرزند خداوند خوانده ميشدم
اينچنين در جهلِ روشننمايي نبودم
كه در آن، قدرت تميز محبوب و منفور نباشد
كه نتوان ونوس و مدوزايش را شناخت
ديدي؟! افتاد
منظورم آن است... آخرين برگ
خداوندا، پدر آسماني، چه ميگويم؟!
بيشك همين است كه نامش را مينهند «هذيانهاي پيش از مرگ»
پدر، براي مرگ يك چيز از تو ميخواهم
بوسهي ونوس
پاورقي:
1. ونوس: الههي زيبايي و عشق در ميتولوژي رمي است. بر اساس اسطورههاي رم، تنها كسي كه ياراي شكست دادن «مارس»، خداي جنگ، را دارد، ايزدبانوي زيبايي است.
2. مدوزا: از زيباترين دوشيزگان ميتولوژي يوناني كه پوزئيدون، خداي دريا، او را فريفت. در پي اين ماجرا، «آتنا»، ايزدبانوي خردورزي بر او خشم گرفت و او را به شكلي كريه در آورد. زني كه به جاي مو، مار بر سر دارد. مدوزا به هر كه مينگريست او را تبديل به سنگ ميكرد. در پايان، پرسوس، از طرف آتنا مأمور قتل مدوزا شده و او را از پاي در ميآورد.
3. جابلقا: در ادبيات شرق، نماد شرقيترين شهر دنياست. جايي كه پس از آن هيچكس زندگي نميكند.
4. جابلسا: نمادي است كه براي غربيترين شهر جهان در ادبيات شرقي به كار ميرود. دنيا بين دو شهر جابلقا و جابلسا قرار دارد.
5. پوزئيدون: خداي دريا در ميتولوژي يوناني است. به شرح 2 رجوع شود.
6. پرسوس: به شرح 2 رجوع شود.
7. آفروديته: ايزدبانوي عشق و زيبايي در ميتولوژي يوناني است. به عبارت ديگر، برابر يوناني ونوس است.
8. فرزند خدا بودن: اشاره به انجيل متي 6: 9:« خوشا به حال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم كوشش ميكنند، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.»
9. روحالله: عيسي مسيح
تصوير: بخشي از تابلوي «زايش ونوس» اثر «ساندرو بوتيچلي».

شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار ميشد. فقط به اميد اينكه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجرهي خانهشان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّهداري آمد، پنجره را باز كرد و خميازهي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّهدارش لب پنجره ميرود، خميازه ميكشد و سيگار دود ميكند. بعد سوار ماشين گرانقيمتش ميشود، به آژانس مسكنش ميآيد و سعي ميكند تا پايان روز، تا آنجا كه ميتواند در جابهجا كردن آدمها و خانههايشان به آنها كمك كند. حالا شانزده سالگياش جز لطيفهي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن ميخورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.
پينوشت ۱: اين را ميتوانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اينكه قلمم خشك نشود.
پينوشت ۲: پست بعدي... به زودي!

مايكل جكسون بر اثر عارضهي قلبي به رحمت ايزدي پيوست. خوب حالا من ِ نوعي چه كار كنم؟! درست است كه جكسون (رحمة الله عليه) در زمينهي موسيقي پديدهاي بس شگرف و جريانساز بوده، هست و خواهد بود، امّا اين دليل نميشود كه از او خوشم بيايد. جكسون براي من تقريباً چيزي بود مثل پديدهي فوتبال. هر دو پرطرفدار هستند، هر دو شلوغ و پرهيجاناند و هر دو حواشي بسياري دارند. البتّه الآن فقط يكيشان، فوتبال، حواشي را دارد. امّا اين دو پديده براي من از يك نظر ديگر هم مشابهاند. من علاقهاي به هيچكدامشان نداشته و ندارم. عليرغم تمام اين مسايل وقتي شنيدم مايكل جكسون به لقاءالله پيوست كمي متأسّف شدم. چون با اينكه از او خوشم نميآيد، نميتوانم تأثيرش را بر موسيقي منكر شوم. تنها آثاري كه مرگ جكسون بر من گزاشتند يكي همين تأسف اندك است و ديگري دعا!

حالا اينكه مرگ شخصي مثل مايكل جكسون (رحمة الله عليه) ميتواند چه ارتباطي با دعا داشته باشد، شايد ابتدا پيچيده به نظر برسد، امّا چندان سخت نيست. وقتي خبردار شدم كه او به ديدار معبود شتافته است، اوّل همان حسّ تأسف سراغم آمد كه البتّه ناپايدار بود. اندكي پس از آن دست به دعا برداشتم. چرا؟ دليل ساده است. وقتي هنرمندي كه دوستش نداريد ميميرد، شما بلافاصله به ياد هنرمند محبوب خودتان ميافتيد. از اين نظر بود كه با شنيدن خبر رفتن جكسون به ديار باقي، از خداوندگار جهان آفرين طول عمر حضرات عظام مارتين اسكورسيزي (حفظه الله) و لئونارد كوهن (حفظه الله) را مسئلت كردم و اميدوارم خدا اين دعاي من را مستجاب فرمايد. آمين!

اين هم از قضيهي دعا كه روشن شد. باقي است همان باقي قضايا كه البتّه چندان زياد هم نيست. يكي دو نكتهي جزئي (البتّه به ظاهر جزئي) است كه ميگويم و شماي خواننده را به خير و سلامت و ما را به سلامت و خير. اوّل اينكه چندي است در حال مطالعهي مجموعه كتب «نارنيا» هستم. فعلاً اگر بخواهم در يك كلمه توصيفش كنم ميتوانم بيبرو و برگرد بگويم فوقالعاده، امّا هنوز حدود چهارصد صفحه از كلّ هزار و سيصد و پنجاه صفحهي مجموعهي هفت جلدي باقي است. پس نميشود نظر قطعي داد. هر چند تقريباً مطمئنم پس از اتمام كتابها روي اين نظرم استوارتر شوم تا اينكه تغييرش دهم. اين مورد اوّل بود. و امّا مورد دوم.

از اينجا به بعدش طرف خطابم شخص بهخصوصي است، كساني كه تمايلي به خواندن ندارند، نخوانند!
بله، ميگفتم، و امّا مورد دوم. آخر اخوي گرام، عزيز ِ دل من، خدا را خوش ميآيد اينطور برادرت را بيخبر بگزاري؟! بالاغيرتاً خبري از خودت به ما بده و از نگراني درمان بياور. باور كن آنقدر از تو بيخبرم و آنقدر «تلفن همراه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد» شنيدهام، كه Online بودن ID يات برايم دلگرم كننده است. ما كه از تو خبر نداريم، ولي اميدوارم هرجا كه هستي، شاد و خوش و سلامت باشي. اگر هم وقت كردي زنگي به اين داداش كوچك خودت بزن و از نگرانياش در بيار!
زنده باشي داداش من...

هر جاي دنيا، تقريباً از هر وسيله و ابزاري براي اعلام اعتراض استفاده ميشود. بيلبورد، پلاكارد، پارچهنوشته، كاغذنوشته، انواع لباسها، اشيايي به رنگهاي مختلف و بسياري موارد ديگر. در بين اين ابزار كه انزجار شخص معترض را فرياد ميكنند، بعضي چيزها به قول معروف، نسبت به باقي وسايل، جيغتر هستند و بيش از باقي موارد توي چشم و در معرض عموماند. لباس يكي از آن موارد است. لباس اعم از پيراهن، تيشرت، مانتو، جليقه يا حتّي البسهي رسميتر مثل كت، خيلي چيزها را ميتوانند فرياد بزنند. رنگ لباس و طرح يا نوشتهي روي آن هم زباني است كه آن تكّه پارچه، با آن فريادش را سر ميدهد. در همين شلوغيهاي اخير ايران خودمان، رنگ نقش موثرتري داشت. ابتدا سبز و سفيد، و بعد سياه. جالب ميشود اگر كسي اين تلخي سياهپوشان را با شوخي گزندهاي در آميزد تا هم اعتراضش را فرياد زده باشد و هم ناراحتياش را منكر نشده باشد. همهي اينها را گفتم كه برسم به اين تيشرت:
رويش را كه حتماً خوانديد. اگر موفّق به خواندنش نشديد، روي آن نوشته شده:
I DON'T NEED SEX
THE GOVERNMENT FUCKS ME EVERY DAY
اين همان شوخي گزندهاي بود كه از آن گفتم... طنزي به رنگ سفيد، نقش بسته بر تنپوشي سياه. حال ديگر از رابطهي بين معناي جمله و رنگبندي چيزي نميگويم تا خود حديث مفصّل بخوانيد از اين مجمل!