تبليغاتX
A Beautiful Mind

به عنوان مقدّمه: آزادِ عزيز براي اين پست كامنتي گزاشت كه شايد بهترين مقدّمه­اي باشد كه بتوانم بنويسم. او نوشت:«کسی که سینما دوست داشته باشه خوب می فهمه تدوین با چیزای نامربوط چه ها که نمی کنه!»

 

Flash Back #1

نفر وسط: محسن ميردامادي- سال 1358- اندكي پس از تسخير سفارت آمريكا، در حال مصاحبه­ي خبري به عنوان يكي از رهبران اين عمليّات

 

محسن ميردامادي در ابتداي انقلاب

 

Flash Forward #1

محسن ميردامادي- سال 1388- پس از انتخابات، داخل دادگاه به اتّهام انقلاب مخملي عليه نظام مقدّس جمهوري اسلامي

 

محسن ميردامادي در انتهاي (؟) انقلاب

 

Flash Back #2

نفر اوّل از سمت چپ: بهزاد نبوي- وزير مشاور در دولت سيّد علي خامنه­اي

 

بهزاد نبوي در ابتداي انقلاب

 

Flash Forward #2

بهزاد نبوي- در دادگاه به اتّهام براندازي و انقلاب مخملي

 

بهزاد نبوي در انتهاي (؟) انقلاب

 

 

به عنوان مؤخره: قبل­ها شنيده بودم كه اين نظام به وفادارنش وفا نمي­كند... باقي­اش را ول كنيد! اگر بنويسم، ممكن است كامنت­ها پر شوند از فلان و بهمان چيز كه گوشم ازشان پر است!

 

 

پي­نوشت1: از آهنگ Barab Barab اين بخش­اش را بيشتر دوست دارم:

خونه­ي من كوچيكه

از سقفش آب مي­چيكه

اندازه­ي يه قيفه

در و ديوارش كثيفه

نه لوستر داره نه قالي

يخچالش هم توش خالی

تا خونه­ي تو خيلي دوره

ولي عوضش توش نوره

پي­نوشت2: نكته­ي ريزي در اين پست هست كه اگر متوجّه شديد، به من هم بگوييد! چيزي است كه كمتر به آن توجّه مي­شود، شما بيشتر توجّه كنيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 6:48  توسط kz  | 

            گاهي يك اثر موسيقي، خيلي بيش از يك اثر موسيقي مي­شود! به قول يكي از عزيزان (كسي كه هر جاي اين وبلاگ برويد نشاني از او خواهيد ديد!)، من يا از يك آهنگ خوشم نمي­آيد و يا اگر بيايد، تا سر حدّ تنفر آن را گوش مي­دهم!!! چند روزي است من مانده­ام و چند تا آهنگي كه هر چقدر گوش­شان مي­كنم و باز گوش­شان مي­كنم، خبري از نفرت نيست كه نيست! هنوز هم لذّت مي­برم كه مي­شنوم و حسرت مي­خورم و به خودم مي­خندم كه چرا زودتر اين­ها را نشناخته­ام. مطمئنم كه بيشتر شماهايي كه اين مطلب را مي­خوانيد، پيش­تر، اين آثار را گوش داده­ايد، امّا من حتّي براي آن اندك عدّه­اي هم كه شايد نشنيده­اند، اين­ها را اينجا مي­نويسم.

بشنويد تا نشنيده از دنيا نرويد: كوچ بنفشه ها (فرهاد) و دو تا چشم سياه(فريدون فروغي)

(توجّه: آهنگ­ها در گوگل­پيج خودم آپلود نشده­اند و احتمال از كار افتادن، فيلتر شدن يا پاك شدن آن­ها مي­رود.)

  

فروغي و فرهاد

 

+

 

            همين پست قبل بود كه نوشتم تئاتر انصافاً كار سختي است، ولي فهميدم ديوانه­وار دوستش دارم!!! رفتم كه تست بازيگري بگيرم! وقتي براي راه انداختن نابازيگر­ها (نه اينكه خودم خيلي بازيگر باشم! من هنوز هم ريزه­خوار خوان اهالي تئاتر هستم و خواهم بود!) يكي از ديالوگ­ها را خودم گفتم، در آن لحظه­ي مشخّص، احساس كردم كه تئاتر را دوست دارم! به همين سادگي... و واقعاً به همين خوشمزگي...

 

تئاتر و ديگر هيچ

 

+

 

            درباره­ي اين عكس لطفاً اگر مي­دانيد، به من هم بگوييد!

 

شما چيزي مي دانيد؟

 

 

 

 

پي­نوشت۱: سالي، باز هم بد قولي كردم! نه چاي نبات خوردم نه خرما!

پي­نوشت2: واقعاً دلم نمي­آيد از اين آهنگ در گذرم!

قريه­ي من

         به جاي فولاد

                 چشمه رو مي­پرستيد

قريه­ي من خوب و صميمي

                        دلچسب و زيبا

                                    شعري قديمي

امّا دستي زرد

            آمد ز دوزخ

                   آتش زد بر اين

                          قريه­ي من   

با مشتي سايه

            چشمه رو دزديد

                        بردش به سايه

                                    دادش به خورشيد

پي­نوشت3: و ايضاً اين آهنگ!!!

بس كه ساكت نشستن

            در خونه­ها رو بستن

از همه دل بريدن

            دل به كسي نبستن

يالّا پاشين بجنگين

            با اين روزاي ننگين

چه فايده داره اينجا

            حتّي نشه بخندين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:34  توسط kz  | 

            همان­طور كه ايستاده بود توي پلّه­ها، آرام آرام اشك­هايش جاري شدند. زل زد توي چشم­هايم و گفت:«خيلي خودخواهي... خيلي». ناگهان انگار بغضش تركيد، آن نم نم، رگبار شد. از پلّه­ها دويد پايين. من برگشتم، نشستم روي مبل. يك ليوان آب خوردم. ساعت را نگاه كردم. تيك تاك تيك تاك. آرام آرام رفتم پايين. هنوز نرفته بود. پشت فرمان داشت گريه مي­كرد. سرش را بين دو دستش كم گرده بود و همينطور اشك مي­ريخت.

            اين بخشي از داستاني است كه ممكن است هرگز ننويسم!

            اين روزها، دقيقاً منظورم ديروز و امروز است، نشستم و سري كامل Saw را ديدم. جالب است. در حالي كه خيلي فيلم­هاي بهتري دارم كه نديده­ام، سفارش Saw را مي­دهم و طي يك عمليات ضربتي (!) هر پنج قسمت را طي كمي بيشتر از 24 ساعت مي­بينم! از قسمت چهارمش اصلاً خوشم نيامد. باقي بخش­ها را تا حدودي دوست داشتم!

            گاهي اوقات خواب­هايي مي­بينم كه وقتي بيدار مي­شوم، حسرت مي­خورم! به زندگي، زمين و ايضاً زمان تف پرت مي­كنم، چرا كه آن توهّم شيرين، آن خواب فوق­العاده، خيلي زيبا بوده! شايد خواب­هاي ما آينه­هايي از بهشت هستند. (اگر بدانيد كه گوينده اين جملات چندان اعتقادي به بهشت و دوزخ ندارد، قضيه خيلي جالب­تر مي­شود!) اين خواب­ها بخشي­شان به وضوح توهّم هستند و امّا تعدادي­شان خيلي خيلي واقعي به نظر مي­رسند. خدا نكند كه از آن واقعي­هايش را ببينيد!!! من مي­بينم. خيلي خيلي كم. و معمولاً در فاصله­ي دو خواب واقعي، اندكي دپرس هستم! روش مسخره­اي نيست براي زندگي كردن؟! اين­كه به خاطر خواب، حقيقت را تلخ كرد! البتّه از شما چه پنهان، گاهي فكر مي­كنم الآن داريم خواب مي­بينيم و در خواب­هايمان بيداريم!

پي­نوشت1: نوشتنم درباره­ي فيلم نمي­آيد! از تنبلي است! خودم را مي­شناسم!

پي­نوشت2: تئاتر انصافاً كار سختي است!!!

پي­نوشت3: [سانسور شد]

پي­نوشت4: خود سانسوري بد دردي است!

پي­نوشت5: پي­نوشت نوشتن خيلي لذّت­بخش است!

پي­نوشت6: تورناتوره لازم شده­ام! (توضيح: «تورناتوره لازم» اصطلاحي است كه به يك سينمايي بسيار افسرده و مستأصل نسبت داده مي­شود!)

پي­نوشت7: ناپلئون عجب شخصيت جالبي است! (متلك نگوييد كه «تازه فهميدي؟!»)

پي­نوشت8: يك جورهايي شبيه «رؤياي نيمه شب تابستان» شكسپير است اوضاع الآنم!

پي­نوشت9: فرصت همين امروزه براي عاشق بودن/فردا مي­پرسيم از هم، غريبه­اي يا دشمن؟

پي­نوشت10: اصلاً شايد دلم بخواهد 1000 تا پي­نوشت بنويسم!!!!!!!

پي­نوشت11: «بسيار سفر بايد، تا پخته شود خامي» امّا چه سفري؟! سفر به روش خودم را ترجيح مي­دهم!

پي­نوشت12: فيلم دادگاه گلسرخي را ديده­ايد؟ جايي هست كه رئيس دادگاه مي­گويد به نفع خودتان چيزي داريد بگوييد. گلسرخي پاسخ مي­دهد: من به نفع خودم هيچي ندارم بگم. من فقط به نفع خلقم حرف مي­زنم.

پي­نوشت13: جاي عكس سرجيو لئونه بين عكس­هاي پست قبل خالي است!

پي­نوشت14: پشت سرم، سمت راست، تقريباً پست گوش راستم، چند لحظه پيش درد گرفت! نميرم يك وقت!!!!!!!! حالا اگر هم مُردم مهم نيست. هر چيزي مي­خواهيد براي خودتان برداريد الّا اين سه چيز. يك) كتاب «سقوط» كامو كه وصيت مي­كنم با خودم دفنش كنيد. دو) دست­نوشته­هايم را كه وصيت مي­كنم به طور تمام و كمال بدهيد به [...]! (خودش مي­داند). سه) گليمي است كه عاشقانه دوستش دارم. آن را مانده­ام چه كنم! ولي خوب، بدهيدش به [...]! (اين يكي خودش نمي­داند!)

پي­نوشت15: رجوع كنيد به پي­نوشت5!!!!!!!

پي­نوشت16: رجوع كنيد به پي­نوشت بالايي!

پي­نوشت17: كاش دوباره آن خوابي را ببينم كه بالاتر، در متن اصلي ذكرش رفت! كاش! دعا كنيد ببينيم و البتّه اگر ديدم ازش بيدار نشوم!!!

پي­نوشت18: مي­خواهم رُند بشود تعداد پي­نوشت­ها! 20 تا كه شد بس مي­كنم!

پي­نوشت19: اخيراً خيلي به گوسفند ابراز علاقه مي­كنم! به گوش من بع بع­اش از چه­چه بلبل قشنگ­تر است! آن­قدر گوسفند دوست شده­ام كه بعيد نيست پستي را به اين بزرگْ حيوانِ ارزشمند اختصاص دهم!!!!!!

پي­نوشت20: نه بابا!!!! گويا «انجمن شاعران مرده» لازم هم شده­ام و خبر ندارم! (اين يعني وضع خيلي بيش از حدّ انتظار خراب است!)

پي­نوشت21: متأسفم! من كارهايم حساب و كتاب ندارد! شايد تا پي­نوشت40 هم رفتم!!!

پي­نوشت22: دوست دارم داستاني را كه اوّل پست گفتم بنويسم! خيلي دوست دارم!

پي­نوشت23: در Fight Club ديالوگي هست كه همان بار اوّل ديدن، توي ذهنم جا خوش كرد: وقتي كه بي­خوابي مي­گيري، نه واقعاً خوابي و نه كاملاً بيدار! (حول و حوش ديالوگ اصلي بود!) حالا شأن نزول اين پي­نوشت چيست، رجوع كنيد به پي­نوشت­هاي 20 و 6!

پي­نوشت24: امشب چه شبي بود! مرسي از تو ميلاد عزيز كه شنيدي من را. و مرسي آتي جان كه گوش دادي... يعني بيشتر از گوش دادن... خيلي بيشتر... ممنونم از تو.

پي­نوشت25: بيا بازم مثل قديم، با هم ديگه بريم شمال/دلم گرفته راضي­ام به اين خيالاي محال. شأن نزول اين پي­نوشت تا اطلاع ثانوي جزو اسرار است!

پي­نوشت26: به جان خودم «پي­نوشت نويسي» يكي از لذّت­هاي فوق­العاده­ي دنياي وبلاگ­نويسي است!!!

پي­نوشت27: در Internet Explorer 7.، كنار سايت Blogfa، آرم سايت IMDb نمايش داده مي­شود!!! شما هم اين­طور چيزي مي­بينيد؟!

Blog-IMDb

پي­نوشت28: ليوانم تقريباً يك هفته است كه شسته نشده!!! نوشيدن آب و نوشابه چه لذّتي دارد در آن!

پي­نوشت29: من يك مقداري بدقول هستم! عادت بدي است! يعني بهتر است بگويم خصلت بدي است! ولي من اين خصلت بد را دارم!!!

پي­نوشت30: واويلا! گويا «كازابلانكا» هم نياز دارم!!! ديگر كار از كار گذشته است! اوضاع وخيم­تر از وخيم است!

پي­نوشت31: يكي از پست­هاي بعدي به «من و كازابلانكا» اختصاص خواهد داشت!

پي­نوشت32: «الكافي» 16121 روايت و حديث دارد! مي­دانستيد؟!

پي­نوشت33: دارم هذيان مي­گويم! خودم هم فهميده­ام!

پي­نوشت34: خسته شدم! كم كم بايد بس كنم!!! (كم كم!!!!!!!!!!)

پي­نوشت35: به اين عكس پايين مي­آيد آماتوري باشد؟ [بنا به دلايلي از گذاشتن عكس منصرف شدم!]

پي­نوشت36: خوب ديگر! خسته شدم! خوانندگان جان، شب بر شما خوش!

پي­نوشت37: راستي، تا يادم نرفته، سمت چپ، زير قيمت وبلاگ، اين دو تا چارت موسيقي و فيلم را ببينيد!

پي­نوشت38: آلفرد جان تولّدت مبارك!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 4:42  توسط kz  | 

نمي­دانم كِي بود و كدام عزيز كه به من گفت هر روز دارد بر پيچيدگي­هاي شخصيتي­ام افزوده مي­شود. حرفش را نشنيده گرفتم! آن موقع هم باور داشتم آن­قدر پيچيده­ام كه هيچ­كس، حتّي خودم، نمي­تواند، نمي­توانم، به كنه من، خودم، پي ببرد، پي ببرم! خيلي از آن وقت مي­گذرد. حداقل چند ماه. چند روزي است كه خسته شده­ام از اين ديوار! با اختصاص بودجه­اي معادل 5400 تومان، تعدادي عكس پرينت گرفتم و آن­ها را به ديوار اتاق چسباندم! با چسب نواري شيشه­اي! تا به حال، هر كس اين كلكسيون عكس­هاي روي ديوار را ديده، نظر همان دوست را به نحو ديگري تكرار كرده است! گفته كه اصلاً نمي­شود به عمق تو نفوذ كرد! جالب است، حتّي گاهي مباحثاتي حول اين عكس­هاي روي ديوار من هم تشكيل مي­دهند و بعد از اندكي مذاكره و تبادل نظر، باز هم نظر رسمي­شان را اعلام مي­كنند كه البتّه هيچ توفيري با نظرهاي پيشين­شان ندارد! خلاصه عكس كوبيدن ما به ديوار هم به نوعي سندي است بر پيچيدگي اين آفريده­ي كوچك! اين همه گفتم پيچيدگي، لابد فكر كرده­ايد كه «چقدر خودش را تحويل مي­گيرد.»! اگر اينطور است، پيشنهاد مي­كنم كتاب «بارتلبي محرر و چند داستان ديگر» اثر «هرمان ملويل» با ترجمه­ي «هوشنگ پيرنظر» را بخوانيد. در اين كتاب داستان كوتاهي هست با حجمي حدود 4 صفحه. داستان تا آن­جايي كه به ياد مي­آورم درباره­ي مردي است كه با واسطه­ي يكي از دوستانش، يك مرد عادّي و به نظر كاملاً سطحي را ملاقات مي­كند. باقي داستان را نمي­گويم تا بگرديد و پيدايش كنيد. اگر گشتيد و پيدايش كرديد و خوانديدش، مي­توانيد معني اين پيچيدگي را بهتر بفهميد و آن كدورتي را كه احياناً پيش آمده است را محو كنيد. القصّه اين­كه اين پست به همين عكس­هاي روي ديوار اختصاص دارد! باشد كه شما هم ببينيد و بتوانيد از ميان آن­ها راهي، هر چند صعب العبور، به درون kz بيابيد.

 

عكس راهنما

 

نكته۱: با كليك روي شماره­هاي پايين، عكس مربوط را در قطع بزرگ مشاهده خواهيد كرد.

نكته2: لطفاً اوّل تمام عكس­ها را مشاهده كنيد، بعد تصوير شماي كلّي را ببينيد.

 

1. 2. 3. 4. 5. 6. 7. 8. 9. 10. 11. 12. 13. 14. 15. 16. 17. 18. 19. 20. 21. 22. 23. 24. 25. 26. 27. 28. 29.

 

 

شِماي كلّي

 

شِماي كلّي

 

 

 

چند تايي پي­نوشت باقي است كه بعداً خواهم گفت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 4:43  توسط kz  | 

پيش­نوشت: به علّت درست شدن سرعت نت و گوگل­پيج­مان، با كليك روي اسامي آهنگ­ها، مي­توانيد آن­ها را مستقيماً دانلود كنيد!

 

آهنگ مربوط1:Dance me to the end of LOVE

خواننده­ي آهنگ مربوط1: Leonard Cohen

ابيات مربوط1:

let me touch your naked hand

Let me touch your glove

Dance me to the end of LOVE

 

آهنگ مربوط2: وقتشه

خواننده­ي آهنگ مربوط2: گوگوش

ابيات مربوط2:

من عروسك كدوم بازي وحشت، من عروس قحطي كدوم تبارم

كه مـثـل تـولّـّد فـاجـعـه سـردم، كـه مـثـل حادثـه آرامـش ندارم

 

آهنگ مربوط3: هجرت

خواننده­ي آهنگ مربوط3: دوباره گوگوش

ابيات مربوط3:

تو بگو جز تو كدوم رود، ناجي لـب­تـشـنگي بود

جز تو آغوش كدوم باغ، سايه­سار خستگي بود

بـي تـو بـايـد، بـي تـو بـايـد، تا نفس دارم ببارم

من براي گـريـه كردن، شـونـه­هـاتـو كـم مـيـارم

 

آهنگ مربوط4: نياز

خواننده­ي آهنگ مربوط4: فريدون فروغي

ابيات مربوط4:

تـن تـو ظـهـر تـابـســتــونـو بـه يـادم مـيـاره

رنگ چـشــمـاي تـــو بـارونـو بـه يـادم مياره

وقتي نيستي، زندگي فرقي با زندون نداره

قـهـر تـــــو تـلـخـي زنـدونـو بـه يـادم مـيـاره

من نيازم...

تو بـزرگـي مـثـل اون لـحظه كه بارون مي­زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ­هاي منه

...

تو قشنگي مثل شكلايي كه ابرا مي­سازن

گـلـاي اطـلـسـي از ديـدن تـو رنـگ مي­بازن

اگـه مـرداي تـو قـصّــه، بدونـن كـه ايـنجايي

بــراي بــردن تــو بـا اسـب بـالـدار مـي­تـازن

 

فيلم مربوط1: 2001: An Space Odyssey

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط1: آن­جايي كه موسيقي اشتراوس پخش مي­شود!

 

فيلم مربوط2: Before Sunrise

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط2: كلّ فيلم، ولي بيشتر آخر آن، جايي كه دختر توي قطار، و پسر توي ماشين، دارند به شبي كه گذراندند فكر مي­كنند!

 

فيلم مربوط3: Wall.E

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط3: دو جاي فيلم: يكي آن­جايي كه Eve خاموش مي­شود و آن آلارم مزخرف ِ مسخره­ي سبز رنگ دائماً چشمك مي­زند و Wall.E با بردباري تمام، سعي در بيدار كردن Eve دارد. يكي ديگر آخر آن كه Wall.E بعد از تعمير شدن خشك و رسمي رفتار مي­كند و Eve نگران او است.

 

كار مربوط: فيلم ديدن، فيلم ديدن، فيلم ديدن!

مورد در حال بررسي كار مربوط: هر فيلمي كه دم دستم برسد! ديوانه­وار فقط مي­بينم.

 

حالت مربوط: غمگين! غمباد گرفته! تنها!

اصطلاح جديد حالت مربوط: دپسرده!

 

پارادوكس مربوط: شنگول بودن در عين دپسردگي

بيت مربوط با پارادوكس مربوط:

هر كسي از ظنّ خود شد يار من

و از درون مـن نـجـست اسرار من

تأكيد مربوط به بيت بالا: منظورم فقط مصراع دوم بود، ظن را بي­خيال شويد!

 

مزخرف مربوط: اين پست

 

ديالوگ مربوط:

Worth dieing for

Worth killing for

Worth going to hell for

 

 

شديدترين نياز قابل دسترس مربوط: يك عدد phone call

 

شديدترين نياز غيرقابل دسترس مربوط: [...]

 

بيماري مربوط: سادومازوخيسم

شدّت بيماري مربوط: بسيار وخيم!

 

آهنگ مربوط5: طرف ما

خواننده­ي آهنگ مربوط5: شاهين نجفي

ابيات مربوط5:

اينجا دلت گرفت، مي­گن خودكشي راه حلّه

ايـنـجـا زنـدگـي كـردن از مـردن مـشـكل­تــره

 

آهنگ مربوط6: زندگي سگي ما

خواننده­ي آهنگ مربوط6: شاهين نجفي

ابيات مربوط6:

سياسي­هاي مست و مست­هاي معتقد

دكــتــر و پـروفـسـور بـا پـيـشـونـد سـيّــد

+

عزيزاني كه آهنگ را دانلود كرده­اند، ابياتي را كه در بازه­ي زماني 20 ثانيه­اي 00:02:9 تا 00:02:29 خوانده مي­شود هم حساب كنند!

 

مونولوگ مربوط: اصن نمي­خوام بنويسم... زوره؟!... نوشتنم نمياد... اه...

 

فيلم مربوط4: The Shining

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط4: جايي كه جك نيكلسون با تمام تلاشي كه به كار مي­بندد، نمي­تواند چيزي بنويسد!

 

احساس مربوط: دل­نگران، دل­تنگ

عامل رفع احساس مربوط: رجوع شود به: شديدترين نياز قابل دسترس مربوط

 

داستان مربوط: رومئو و ژوليت

بخش بيشتر مربوط داستان مربوط: جايي كه به رومئو خبر مرگ ژوليت را مي­دهند، او به شهر مي­آيد، زهر واقعي را سر مي­كشد و در كنار ژوليت مي­ميرد! سپس ژوليت بيدار مي­شود و با ديدن رومئوي مرده­اش، خنجر او را از غلاف در آورده و خود را با خنجر رومئو مي­كشد.

 

توضيح پاياني مربوط: اين پست احساسات شخصي اينجانب است، در ساعت 04:48:26 بامداد روز سه شنبه، ششم مرداد ماه سال يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجري شمسي!

 

 

پي­نوشت: پست بعدي... نمي­دانم كي!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 5:49  توسط kz  |