تبليغاتX
A Beautiful Mind

چند روزي است يك­ريز آهنگ بذار گروه آبجيز را گوش مي­دهم. باشد كه شما هم گوش دهيد:

 

مي­دونم با اين حـرفـا، تلخ ميشه خـلـق خـوبـت

اين همه تو عمر كردي، همه­اش ميشه حرومت

مي­دونم فـكـر و ذكـرت بـا ايـنـا مـيـشـه شـلـوغ

بــه جــاش نـمـي­بـنـدمـت بـه قـسـم، آيه، دروغ

نـمـي­خـوام دعـوت كـنـي مـنـو بــاز بـه حـريـمـت

بـشـونـيـم مــنــو ســر ايــن ســفــره­ي نـعـيـمـت

فــقــط مـي­خـوام كـه مـن رو بـه حال خود بذاري

تــنـها قــسمـت مـي­دم، دسـت از سـرم بـرداري

نـه لــطــف كــن و نـه خـوبــي، نـه مـحـبت به زور

و هـم نـه پـشـت سـرم، گـنــاهـامـو هـي بـشـور

اگــه گــنــاهــي كردم، تــقـاصـشـو پــس مـي­دم

مـرســي از ايــن دلــســوزي، امّـــا نـشـو وكـيـلـم

شــايــد حــق بــا تــو بـاشه زندگي كـرده اخــمم

اگـــه دلــســوزي دارم، نـــمـــك نـپـاش رو زخـمـم

شــايــد تـــو آزادي­تــو فــروخـــتــــي با بــنــدگــي

بـــــه ضـــمـانــــت هــمــــه، روال روزمـــــرگــــــي

شايـد بــي­تــعــلّــقــي مي­كــنــه تــو رو تــهــديــد

شــايــد تــو خـود مي­ترسي از حس شرم و ترديد

بـــذار مـــنــــم بـــمـــونــم، تــو غــفــلــت و رذالــت

بــذار شــب و روزمـــو، بــــفـــروشـــم بـه بــطــالت

بــذار بـــرم جـــهــــنــــــم و تـــا ابــــد بــــســـــوزم

بــذار بـــگــــن تــــا آخــــر، مــن هــمـيشـه رفوزه­ام

بــــذار بـــگــن مـــثـــل خـــشت، حقير و بي ارزشم

تــو چـــرا حــرص مي­خوري؟ دردشـو مـن مي­كشم

بذار... بذار... بذار... بذار...

بـــذار ولـــي بـــدونــــم، كــــه مــن نموندم تو خواب

بـدونــم اين خشت منم، نه ســـايــه­اش تـوي آفتاب

بذار... بذار... بذار... بذار...

 

پي­نوشت1: قول، قول، قول! پست بعدي سينمايي!

پي­نوشت2: بازي Rise Of Legends هم بَدَك نيست!

پي­نوشت3: نيچه راست مي­گفت كه دانايي رنج است! يا اصلاً همان شعر شهيد بلخي عزيزمان!

اگر غم را چـو آتــش دود بـودي

                         جهان تاريك ماندي جاودانه

در اين گيتي سراسر گر بگردي

                        خردمندي نيـابي شــادمانه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:0  توسط kz  | 

در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه مي­شود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را مي­خوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه مي­دهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آن­ها بوده­اند كه او را ساخته­اند. روبوت با وقار و متانت زل مي­زند به آن دو مأمور و اينطور پاسخ­شان را مي­دهد:

بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّه­اي كه شما از آن ساخته شده­ايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيمانده­ي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار مي­شويد و كوچك­ترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر مي­گذارد. شما ناقص هستيد.

« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهره­برداري مي­كنم. از فلزات محكم تشكيل شده­ام، به طور مداوم هوشيار هستم، و مي­توانم به آساني در مقابل سختي­هاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نمي­تواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد مي­شود.» 

 

آيزاك آسيموف

 

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همه­اش مستند ديده­ام. «444 روز» كه مستندي بود درباره­ي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! درباره­ي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطه­ي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را مي­كوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد مي­كنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!  

 

638 راه براي كشتن عمو فيدل!!!

 

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستان­هاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همان­قدر به كار من مي­آيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:  

 

The Babe Wore RED

 

پي­نوشت1: تصميم گرفته­ام از اين به بعد در پي­نوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگ­هاي دانلود آهنگ مي­شوم؟! فكر نمي­كنم!!! فقط آهنگ­هايي را كه به گوش من خوش آمده­اند، مي­گذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!

پي­نوشت2: گاهي حالم عوض مي­شود وقتي رضا يزداني مي­زند زير آواز و مي­خواند:

معني معجزه بودي

            توي كفران علاقه

هر نگاه ساده­ي تو

            واسه من يه اتّفاقه

پي­نوشت3: دلم نمي­آيد شما را در اين لذّت بي­حد شريك نكنم:

تو اي شور بوم غمين

            پر از خون­دل و مهربان­چهر

تو اي دخت شرمگين امّيد

            تو را دوست دارم

                        اگر دوست دارم

پي­نوشت4: اگر نشنيده­ايد نمي­دانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من مي­شنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا مي­گذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.

پي­نوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم ‌«حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي مي­گويد: من تو رو خيلي...! باقي­اش را در فيلم ببينيد.)

پي­نوشت6: صادق عزيز، آن عكس­هايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 7:50  توسط kz  |