چند روزي است يكريز آهنگ بذار گروه آبجيز را گوش ميدهم. باشد كه شما هم گوش دهيد:
ميدونم با اين حـرفـا، تلخ ميشه خـلـق خـوبـت
اين همه تو عمر كردي، همهاش ميشه حرومت
ميدونم فـكـر و ذكـرت بـا ايـنـا مـيـشـه شـلـوغ
بــه جــاش نـمـيبـنـدمـت بـه قـسـم، آيه، دروغ
نـمـيخـوام دعـوت كـنـي مـنـو بــاز بـه حـريـمـت
بـشـونـيـم مــنــو ســر ايــن ســفــرهي نـعـيـمـت
فــقــط مـيخـوام كـه مـن رو بـه حال خود بذاري
تــنـها قــسمـت مـيدم، دسـت از سـرم بـرداري
نـه لــطــف كــن و نـه خـوبــي، نـه مـحـبت به زور
و هـم نـه پـشـت سـرم، گـنــاهـامـو هـي بـشـور
اگــه گــنــاهــي كردم، تــقـاصـشـو پــس مـيدم
مـرســي از ايــن دلــســوزي، امّـــا نـشـو وكـيـلـم
شــايــد حــق بــا تــو بـاشه زندگي كـرده اخــمم
اگـــه دلــســوزي دارم، نـــمـــك نـپـاش رو زخـمـم
شــايــد تـــو آزاديتــو فــروخـــتــــي با بــنــدگــي
بـــــه ضـــمـانــــت هــمــــه، روال روزمـــــرگــــــي
شايـد بــيتــعــلّــقــي ميكــنــه تــو رو تــهــديــد
شــايــد تــو خـود ميترسي از حس شرم و ترديد
بـــذار مـــنــــم بـــمـــونــم، تــو غــفــلــت و رذالــت
بــذار شــب و روزمـــو، بــــفـــروشـــم بـه بــطــالت
بــذار بـــرم جـــهــــنــــــم و تـــا ابــــد بــــســـــوزم
بــذار بـــگــــن تــــا آخــــر، مــن هــمـيشـه رفوزهام
بــــذار بـــگــن مـــثـــل خـــشت، حقير و بي ارزشم
تــو چـــرا حــرص ميخوري؟ دردشـو مـن ميكشم
بذار... بذار... بذار... بذار...
بـــذار ولـــي بـــدونــــم، كــــه مــن نموندم تو خواب
بـدونــم اين خشت منم، نه ســـايــهاش تـوي آفتاب
بذار... بذار... بذار... بذار...
پينوشت2: بازي Rise Of Legends هم بَدَك نيست!
پينوشت3: نيچه راست ميگفت كه دانايي رنج است! يا اصلاً همان شعر شهيد بلخي عزيزمان!
اگر غم را چـو آتــش دود بـودي
جهان تاريك ماندي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خردمندي نيـابي شــادمانه
در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه ميشود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را ميخوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه ميدهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آنها بودهاند كه او را ساختهاند. روبوت با وقار و متانت زل ميزند به آن دو مأمور و اينطور پاسخشان را ميدهد:
بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّهاي كه شما از آن ساخته شدهايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيماندهي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار ميشويد و كوچكترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر ميگذارد. شما ناقص هستيد.
« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهرهبرداري ميكنم. از فلزات محكم تشكيل شدهام، به طور مداوم هوشيار هستم، و ميتوانم به آساني در مقابل سختيهاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نميتواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد ميشود.»

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همهاش مستند ديدهام. «444 روز» كه مستندي بود دربارهي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! دربارهي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطهي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را ميكوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد ميكنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستانهاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همانقدر به كار من ميآيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:

پينوشت1: تصميم گرفتهام از اين به بعد در پينوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگهاي دانلود آهنگ ميشوم؟! فكر نميكنم!!! فقط آهنگهايي را كه به گوش من خوش آمدهاند، ميگذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!
پينوشت2: گاهي حالم عوض ميشود وقتي رضا يزداني ميزند زير آواز و ميخواند:
معني معجزه بودي
توي كفران علاقه
هر نگاه سادهي تو
واسه من يه اتّفاقه
پينوشت3: دلم نميآيد شما را در اين لذّت بيحد شريك نكنم:
تو اي شور بوم غمين
پر از خوندل و مهربانچهر
تو اي دخت شرمگين امّيد
اگر دوست دارم
پينوشت4: اگر نشنيدهايد نميدانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من ميشنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا ميگذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.
پينوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم «حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي ميگويد: من تو رو خيلي...! باقياش را در فيلم ببينيد.)
پينوشت6: صادق عزيز، آن عكسهايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.