پيشنوشت1: معذرت ميخواهم. معذرت ميخواهم كه خبر نميگيرم، كه خبر نميدهم، كه خبر نميكنم، كه خبر را پيگيرم، نه آن خبر را كه به تو مربوط است. نه آن خبر را كه تويي. معذرت ميخواهم... معذرت ميخواهم...
پيشنوشت2: از تو خواستم درخواستم را فراموش نكني... اميدوارم كه حافظهي خودم هم نخوابد مثل ساعتم! اميدوارم من نيز... تو را... فراموش... نكنم...
پيشنوشت3: ببين، هميشه ميگفتي چرا آخر از همه؟! ببين... بعد از اين همه مدّت و... اوّل از همه... اوّل از همه!
عكس مربوط: Romeo And Juliet
پيشنگارش: جرئت نميكردم كه «راننده تاكسي» را دوباره ببينم! ميترسيدم از فيلم و اين از من بعيد بود! از كمتر فيلمي اينچنان وحشتي داشتهام. و راننده تاكسي يكي از آن معدود آثار است. ولي بالاخره دوباره ديدمش. لذّت بخش بود. خيلي زياد. مخصوصاً پس از فاصلهاي چند ساله. و تغييراتي كه در اين مدّت رخ داده.
كابوي نيمهشب1
«مارتين اسكورسيزي» كارگردان كمنظيري است چون فيلمهاي كمنظيري ميسازد. اغلب آثار اسكورسيزي تكرار ناشدني هستند و اين تقريباً به مشخصّهي كارهايش تبديل شده. از آنجا كه تار فيلمهاي او در پود معضلات و مشكلات اجتماعي جامعهي آمريكا تنيده شده و از آن نظر كه اين مسائل روز به روز در حال تغيير و دگرگونياند، از اين جهت بازسازي فيلمي نظير فيلمهاي اسكورسيزي مشكل است. اگر كارگرداني روزي بخواهد تقليدي صرف از آثار او بكند مشخصّاً با شكست روبهرو خواهد شد چرا كه حرفهايي كه آن روزها و در زمان ساخت فيلم داغ بودهاند، ديگر قديمي شدهاند و فقط بانگ اعتراضي از آن باقي مانده كه تا ابد پژواك آن به گوش خواهد رسيد. و از همين رو است كه نظاير «راكي»، هرچند اسكاربرده، تاريخ مصرف دارند و امثال راننده تاكسي، هر چند مظلوم و بينصيب، ماندگارند و تكرارناشدني و صد البتّه شما ميتوانيد مطمئن باشيد كه هرگز شش قسمت از راننده تاكسي را نخواهيد ديد!!!
در ابتداي فيلم ابري از بخار فاضلاب را ميبينيم. ناگهان يك تاكسي زردرنگ مشهور نيويوركي ابر را ميشكافد و از آن ميگذرد. لحظاتي بعد، بخار دوباره جاي اوّليهي خود را باز مييابد و موسيقي هراسانگيزي به گوش ميرسد. آن ابر و بخار نماد جامعهي متشنج آمريكايي اواخر دههي 60 و 70 ميلادي است. جامعهاي كه با جنگ در خارج از كشور، گروههاي زيرزميني ضدّجنگ در داخل كشور، ترور رؤساي جمهور و فرمانداران ايالت و اشخاص سرشناس و دروغگويي رئيسجمهورش سرگرم بود! به همان اندازه كثيف و درهم و شلوغ است كه آن بخار معلق. امّا از ديد آمريكاييها قضيه طور ديگري است. اكثر آنها در گيجي و مستي وهمآلودي به سر ميبرند. وقايع مختلف را ميبينند و فقط نظارهگرند. كلوزآپي كه از چشمهاي «رابرت دنيرو» گرفته شده، همان چشمهاي ملّت آمريكاست. رنگهاي مختلف به شدّت بر آن ميتابند، امّا تصويري كه يك شهروند آمريكايي ميبيند از پشت شيشههاي خيس است. تصويري كه ميبيند تصويري غيرواقعي است و اغراق شده. در واقع جامعهي آمريكا از خارج همان تودهي بخار است و از داخل يك تصوير موهوم و سرگرم كننده. موسيقي «برنارد هرمن» به القاء اين حس كمك شايان كرده است. در لحظاتي كه ما شاهد كلوزآپ چشمهاي «تراويس» هستيم موسيقي ملايمي به گوش ميرسد كه آن حس آرامش موهوم را تقويت ميكند و هنگامي كه نماهاي مديوم شات و لانگ شات خيابان و ابر بخار را ميبينيم، موسيقي حالتي ترسناك و تهديدكننده به خود ميگيرد.

فيلم پس از آغاز شدن با اين مقدّمهي كوتاه، بلافاصله داستان دگرديسي تدريجي تراويس را بيان ميكند. حركتي تدريجي كه مرحله به مرحله و آهسته آهسته شكل ميگيرد. اساساً انتخاب نام تراويس (Travis) براي شخصيّت اصلي فيلم نيز از همين تغيير و دگرديسي نشأت ميگيرد. Travis به Travel شباهت لغوي فراواني دارد و Travel به معناي سفر كردن و جابهجايي است.
مرحلهي نخست: از شخصيتي بيهدف، به كسي با هدف اشتباه!
تراويس كسي است كه بيخوابي دارد. تصوّر او اين است كه با كار كردن ميتواند بيخوابياش را التيام دهد و به خواب رود. تراويس در اينجا نماد ملّت آمريكاست. ملّتي كه با مشكلاتي در پسزمينهي ذهن خويش درگير است و اين مشكلات، مشكلات جديدي برايش فراهم آوردهاند. مشكل اصلي جنگ ويتنام است و البته تراويس كهنهسرباز جنگ ويتنام است، و مشكلات ديگر، درگيريهاي داخل كشور. مشكل اصلي تراويس مشكلات جامعهاش است و مشكل فرعي او بيخوابياش. ملّت آمريكا و در اينجا تراويس براي سرپوش گزاشتن بر مشكلات، متوسل چارهاي ميشوند و به كار كردن پناه ميبرند. به هر قيمتي و در هر جايي كار ميكند تا از مشكلش فرار كند. وقتي مسئول پذيرش كمپاني تاكسيراني از تراويس ميپرسد:«ميخواي شبا كار كني؟ برانكس جنوبي؟ هارلم؟» تراويس پاسخ ميدهد:«من هر وقتي و هر جايي كار ميكنم.» و وقتي باز با تأكيد بيشتر ميپرسد:«تو تعطيلات يهوديها هم كار ميكني؟» پاسخ تراويس عوض نميشود:«هر زماني، هر جايي.» تراويس، كهنهسرباز ولگرد، هدفي پيدا ميكند: پايان دادن دردهايش. و براي اين كار تصميم ميگيرد خود را مشغول كند. استخدام ميشود و به رانندگي ميپردازد. امّا او اشتباه كرده است. در جايي از فيلم تراويس در دفتر يادداشتاش مينويسد:«12 ساعت كار ميكنم و هنوز نميتونم بخوابم. لعنتي!» و همين نشاندهندهي آن است كه تراويس در تعيين هدف دچار اشتباه شده است. كار كردن براي تراويس هدف است. امّا او پس از كار كردن ميفهمد كه هدف اصلي او رسيدن به آرامش بوده است و نه كار كردن. و در اينجاست كه او ديگر نميتواند تاكسياش را كنار بگزارد. «جادوگر»، يكي از آشنايان تراويس، در جايي از فيلم به او ميگويد:«تو يه شغل داري، بعد تبديل به اون ميشي.» و تراويس تبديل به شغلش شده است. او با مردم آشنا شده است و معضلات شهر را كاملاً حس ميكند.
مرحلهي دوم: از هدف اشتباه به پختگي اوّليه!
حال كه تراويس ساعتها با تاكسياش در نيويورك به گردش ميپردازد، معضلات اصلي را فهميده است و ميخواهد آنها را حل كند. در جايي از فيلم او ميگويد:«توي شب همهجور حيووني بيرون مياد. فاحشهها، بدكارهها و عوضيها، معتادها، عمليها. مرض! فساد!» او در همين حين با «بتسي» آشنا ميشود. تصميم ميگيرد كه با بتسي صحبت كند و بيشتر با او آشنا شود. او براي كانديداي انتخاباتي محبوب و منتخب بتسي، «چارلز پلنتاين»، شروع به تبليغ ميكند. امّا در نهايت گويا تصميم دارد كه بتسي را به همان فاحشههايي كه هر شب ميبيند تبديل كند. تراويس او را به تماشاي يك فيلم مبتذل ميبرد و بتسي عصباني شده، به تراويس ميگويد:«اينجا آوردن من اين معني رو ميده كه به من بگي ميخواي با من سكس داشته باشي!» تراويس پس از اين شكست بيشتر و بيشتر در خود فرو ميرود. او حالا اوّلين مرحلهي پختگي خود را پشت سر گذاشته است. البّته با ارتكاب يك اشتباه ديگر.
مرحلهي سوم: از پختگي اوّليه به پختگي ثانويه!
تراويس پس از شكست خود در مسئلهي بتسي، هر چه بيشتر به جامعه نزديك ميشود. او قبلاً در يكي از يادداشتهاي روزانهاش نوشته است:«باورم نميشه يه نفر عمرشو صرف يه خودآگاهي آزار دهنده بكنه. باور دارم كه يه نفر ميتونه مثل بقيه باشه.» و تمام تلاش تراويس معطوف اين هدف ميشود كه عمر خود را صرف يك خودآگاهي آزار دهنده نكند و البتّه كاملاً معمولي باشد. مثل بقيه. براي همين تلاش است كه او سعي ميكند با «آيريس» ملاقات كند و در جايي از فيلم او را با تاكسي تعقيب ميكند. وقتي كه تراويس كم كم به انتهاي اين مرحله از تكامل و تحوّل شخصيت خود ميرسد در صحبت كوتاهي كه با مأمور مخفي و محافظ پلنتاين دارد، خود را كاملاً شخصي معمولي جا ميزند كه يك آدرس معمولي و يك كد پستي معمولي دارد. اين كه تراويس تلاش ميكند تا معمولي باشد، در جايي از فيلم به وضوح بيان ميشود. «جادوگر»، دوست و همكار تراويس، در سكانسي از فيلم كه پس از يك صحبت كوتاه متوجّه دغدغههاي تراويس ميشود به او پيشنهاد ميكند كه سخت نگيرد و مثل مردم معمولي رفتار كند. جادوگر به او ميگويد:«ادامه بده، دراز بكش، مست شو! هر چيزي! منظورم اينه كه همهي ما به گا رفتيم... كم و بيش... ميدوني كه!» امّا اين تلاشهاي تراويس براي معمولي بودن جواب نميدهد. او آهسته آهسته به فلسفهي وجودي خود پي ميبرد و ميفهمد كه تنهاست. تراويس مينويسد:«تنهايي همه جا تو زندگي دنبال من بوده. همه جا. تو كافهها، تو ماشينها، پيادهروها، فروشگاهها، همه جا... هيچ راه فراري نيست. من مرد تنهاي خدام!» با اين تغييرات ناشي از تنهايي، همه چيز آبستن حادثهاي است كه در حال شكل گرفتن است. حادثهاي كه تراويس در يادداشت هشتم ژوئن خود به آن اشاره ميكند:«سپس ناگهان يه تغيير ايجاد ميشه!» تراويس اسلحه خريداري ميكند و سعي ميكند كه خود به اصلاح جامعه بپردازد.
مرحلهي چهارم: از پختگي ثانويه به اصلاح ناموفق!
تراويس پس از خريداري اسلحهها به تمرينهاي بدني و تيراندازي ميپردازد. هدف تراويس ترور كردن چارلز پلنتاين است. از نظر تراويس، و به طور كلّيتر فيلم و فيلمساز، اين سياستمداران هستند كه باعث دامن زدن به فسادهاي جامعهي آمريكا در هر زمينهاي ميشوند. اين نقطهنظر بارها در طول فيلم بيان ميشود. در همان ابتداي فيلم وقتي تراويس ميگويد:«يه روزي يه بارون واقعي كثافتهاي توي خيابون رو ميشوره.» ما تصوير جادّهاي خيس را ميبينيم. امّا بر اساس گفتهي تراويس كثافتهاي واقعي همچنان هستند. اين يعني هر فعّاليتي كه تا به حال از سوي سياستمداران صورت گرفته، ناموفّق بوده و كثافتهاي واقعي همچنان بر جا هستند. به ضعيف عمل كردن سياستمداران بارها در طول فيلم اشاره ميشود. كاركنان ستاد انتخاباتي پلنتاين هيچ فعّاليّت بهخصوصي را انجام نميدهند و وقتي تراويس شخص پلنتاين را در تاكسياش مورد خطاب قرار ميدهد و از او ميخواهد كه كار بزرگي در اين زمينه انجام دهد، پلنتاين فقط تأييد ميكند كه اين مشكلات وجود دارند و از پاسخ سريع، صريح و قطعي طفره ميرود. او سعي ميكند كم كم به پلنتاين نزديك شود و در روز نهايي، سعي ميكند كه او را ترور كند. امّا اين ترور ناموفق ميماند. تراويس يك بار ديگر در رسيدن به هدفش شكست ميخورد. او از صحنه ميگريزد و تصميم به اصلاح در ردههاي پايينتر ميگيرد: كشتن و حذف عوامل فساد.
مرحلهي پنجم: از اصلاح ناموفق به كشتار موفق!
تراويس كه پس از اقدام ناموفق خود عصبانيتر شده است، تصميم ميگيرد تا غضب خود را بر مفسدين فرو ريزد. او در دفتر يادداشت خود مينويسد:«همهي زندگي من به يك هدف ختم ميشد.» سپس گلهاي خشكي كه نماد روزهاي دور او، زماني كه با بتسي آشنا شد، هستند را ميسوزاند. سوار تاكسي خود ميشود و به ساختماني ميرود كه آيريس در آنجاست. تراويس با خونسردي كامل به «متئو»، پا انداز آيريس، شليك ميكند. سپس ميرود و روي پلّهاي مينشيند. گويا او ديگر به قتل و كشتار عادت كرده است.

او بعد از آن وارد خانه ميشود به سمت صاحب ساختمان شليك ميكند. بعد از پلّهها بالا ميرود و پليسي را كه پيش آيريس بوده را نيز به قتل ميرساند. اين سه قتل ترتيبي و قربانيان آن نمادهاي مشخصي هستند. اينكه براي ريشهكن كردن فساد، ابتدا بايد عاملان و مفسدين را شناسايي و حذف كرد. سپس كساني كه به آنها جا و مكان ميدهند و پس از آن كساني كه از نظر قانوني آنها را ساپورت ميكنند. متئو نماد همان مفسدان است، صاحب ساختمان نماد كسي كه جا و مكان را اجاره ميدهد و پليس نماد حامي قانوني فساد است. امّا فاجعه آنجاست كه وقتي كسي اين عوامل را نابود كرد، خود مرتكب گناه شده است و نميتواند مورد تحسين قرار بگيرد. در پايان فيلم، هنگامي كه دوربين، از بالا تمام مناظر را نشان ميدهد، ما تراويس را و كلّ قتلگاه را در حالتي پست و خفيف مشاهده ميكنيم. امّا پايان چيز ديگري است. عمق فاجعه در پايان فيلم است. و آن انتخاب شدن يك قاتل بيرحم و نامتعادل از نظر رواني، تبديل به قهرمان آمريكا ميشود. قهرماني كه روزنامهها از او مينويسند. و اين پايان اسطورهي ناجي آمريكايي است. اين قهرمان تازه خود يك ضدّ قهرمان است و اينكه يك ضدّ قهرمان براي ملّتي قهرمان تلّقي شود، بسيار تأسفانگيز و نگرانكننده است.
مرحلهي ششم: از كشتار موفّق به پوچي!
در پايان، بعد از اينكه تراويس تمام نمادهاي فساد را نابود ميكند، بتسي را دوباره در تاكسي خود سوار ميكند. اينبار بتسي به سمت تراويس تمايل پيدا كرده است، امّا گويا بتسي جذّابيت خود را براي تراويس از دست داده است. تراويس كه از كشتار خونين و آنچنانياش تحت عنوان «هدف»غايي زندگي نام ميبرد، پس از رسيدن به آن هدف و كشتن آن اشخاص به بيهدفي اوّليهي خود دچار ميشود و اين دور باطل باز به سرگرداني تراويس منتهي ميشود. تراويس پس از قتل آن سه نفر ميخواهد خود را نيز بكشد، امّا چون نميتواند به آن بيهدفي و مستي موهوم مذكور دچار ميشود و اين پيام بسيار تلخ ديگري است! اينكه اگر جامعهي آمريكا از مفاسد پاك بشود، باز هم چيز زيادي حل نشده! فقط يك هدف ابتدايي مورد نظر بوده كه حل شده و باز بيهدفي و گنگي به سراغ ملّت ايالات متّحدهي آمريكا ميآيد.
كابوي نژادپرست
تراويس يك نژادپرست تمامعيار است. او از سياهپوستان متنفر است و اين به وضوح در فيلم نمايش داده ميشود. تراويس نسبت به دوست سياهپوست جادوگر بياعتنايي ميكند. اين حس منفي نسبت به سياهان به مرور در تراويس تقويت ميشود. هنگامي كه او در خيابانهاي نيويورك گشت ميزند، سياهپوستان به طرف ماشين او تخم مرغ، شيشه و چوب پرتاب ميكنند. و هنگامي كه او مسافري را سوار ميكند كه از خيانت همسرش صحبت ميكند، بيشتر از سياهان متنفّر ميشود. مرد مسافر به پنجرهي خانهاي اشاره ميكند كه سايهي زني در آن پيداست. او به تراويس ميگويد:«تو ميدوني اونجا خونهي كيه؟ ممكن نيست بدوني. من فقط ميگم. امّا تو ميدوني؟ اونجا خونهي يه كاكاسياهه!» در نماهايي ديگر هم تراويس را ميبينيم كه بيشتر و بيشتر از سياهان كينه به دل ميگيرد. او سياهپوستي را در حال رقص در تلويزيون ميبيند و اسلحه را به سمت تلويزيون نشانه ميرود. اين نفرت تا آنجا اوج ميگيرد كه تراويس بيمحبا و كاملاً آرام در سوپرماركتي به يك سياهپوست شليك ميكند و او را به قتل ميرساند. تراويس يك آمريكايي تمامعيار است. از آن آمريكاييهاي متعصب و ميهنپرست و البتّه ضدسرخپوست! متئو در طول فيلم چند بار او را كابوي صدا ميزند. تراويس حقّاً كه شبيه كابويهاست. تنها، خشن و سريع و مركب هميشههمراه كابويها را نيز دارد: تاكسي زرد رنگاش. و البتّه همين كابوي در انتهاي فيلم، متئو را كه سر و شكل سرخپوستها را دارد به قتل ميرساند. امّا آنچه در فصل پاياني كه كشتار كابوي در آن رقم ميخورد، قابل توجّه است، موي سر تراويس است. او كه كابوي لقب گرفته، موي سر خود را همانند جنگجويان قبيلهي سرخپوست تاماهاك تراشيده است و اين ميتواند انتقادي باشد به پارادوكسهاي شديد فرهنگ آمريكايي.
اشتباه در مصداق
تراويس اغلب هدف درستي دارد، امّا مصداق را اشتباه ميگيرد. او قصد كمك دارد، امّا اين كمك او به فاحشه شدن بتسي ميانجامد! او باز هم قصد كمك دارد و اين بار كمك او به يك سوءقصد نافرجام و يك قتلعام تمامعيار منتهي ميشود. در واقع تراويس در طول فيلم ميخواهد به دو نفر كمك كند. يكي بتسي و ديگري آيريس. سطح بتسي از تراويس بسيار بالاتر است، پس او تلاش ميكند كه بتسي را پايين بياورد و او را به فساد بكشاند. در سوي ديگر وضع آيريس بسيار بدتر از خود تراويس است و تراويس تمام تلاش خود را ميكند تا آيريس را از وضعي كه دارد نجات دهد. حتّي ديالوگهايي كه در اين ملاقاتهاي تراويس با آيريس و تراويس با بتسي ردّ و بدل ميشوند نيز گاه شبيهاند. اولين قرار ملاقات تراويس با هر يك از آن دو نفر در يك كافهي ارزان است. در دومين قرار تراويس، او يك صفحهي موسيقي براي بتسي ميخرد. بتسي از او ميپرسد:«چرا اين كار رو ميكني؟» و تراويس پاسخ ميدهد:«چه كاري به جز اين با پولم ميتونم بكنم؟» شبيه اين ديالوگ در اواخر فيلم تكرار ميشود و تراويس در كافه به آيريس ميگويد:«من هيچكاري بهتر از اين با پولم نميتونم بكنم.» به هرحال براي تراويس چه فرقي دارد؟ او در نهايت كار خود را انجام ميدهد و فيلم همانطور كه آغاز شد، پايان مييابد: با تصويري گنگ، غيرواقعي و اغراق شده از پشت شيشهي تاكسي.
پاورقي:
1: نام فيلمي از «جان شلزينگر» محصول 1969.

پينوشت1: تولّدت مبارك عمو مارتين!
پينوشت2: اين پست را بايد ديروز مينوشتم! امّا نشد...
پينوشت3: مرسي دوست و استاد عزيز كه اين كليپ فوقالعاده را به من دادي.

عزيزم روز ميلادت مبارك...!


Cinema is a matter of what's in the frame and what's out.


مردان پاك ، مردان خياباني
مقدمه
مارتين اسكورسيزي كارگردان برجسته ، جريان ساز و اثر گذاري در سينماي آمريكاست تا جايي كه به گفته ي وودي آلن: از هر دو فيلمي كه در امريكا ساخته مي شود يكي تحت تاثير مارتين اسكورسيزي است . در كارنامه ي كاري اين كارگردان بزرگ سه فيلم به دلايلي خاص از اهميت ويژه اي بر خوردارند و بيشترين تاثير را در شكل دادن مسير كاري و آينده ي اسكورسيزي داشته اند . اين سه فيلم عبارتند از :
1 – صورت تراشي بزرگ (The Big Shave ) . اين فيلم كوتاه 6 دقيقه اي كه يكي از اولين فيلم هاي اسكورسيزي است از آن جهت شايسته ي تامل است كه اسكورسيزي بيست و پنج ساله در آن به شديد ترين شكل ممكن از يكي از خطرناك ترين خط قرمز هاي دوران خود مي گذرد : خشونت . خط قرمزي كه استنلي كوبريك با گذشتن از آن در سال 1971 با فيلم « پرتغال كوكي » تهديد به مرگ شد . داستان فيلم درباره ي مردي است كه در مقابل آينه اي آن قدر صورت خود را مي تراشد و مي خراشد تا خون شديدي از زخم هاي صورتش به راه مي افتد و شخصيت فيلم در پايان با بريدن گلوي خود داستان را به انتها مي رساند .
2 – خيابان هاي پايين شهر ( Mean Streets ) . اسكورسيزي در اين فيلم با روايت كردن داستان 4 جوان كه هر يك مشكلاتي را دارند يك فيلم انتقادي سر سختانه عليه وضعيت موجود مي سازد . اين فيلم به دليل اينكه اولين فيلم بلند و مهم اسكورسيزي است و همچنين به دليل اولين همكاري دنيرو با اسكورسيزي قابل توجه است.
3 – راننده تاكسي ( Taxi Driver ) . اسكورسيزي با ساختن راننده تاكسي جامعه ي آمريكا و نظام سياسي آن را زير سئوال مي برد . داستان درباره ي كهنه سربازي است كه از ويتنام بازگشته و با جامعه اي آشفته تر از قبل مواجه مي شود .بسياري از منتقدين اين فيلم را بهترين فيلم اسكورسيزي مي دانند ، همينطور اعتقاد دارند كه اين فيلم بيش از هر فيلم ديگر او اثر گذار و همينطور جريان ساز است .
فيلم
فيلمنامه ي فيلم بسيار قوي است . شخصيت پردازي هاي بي نقص و چند لايه و همينطور روايت سيال تقريباً تا اواسط فيلم و همچنين طنز پنهان از مواردي است كه مخاطب را خسته و نا اميد نخواهد كرد . قوي ترين بخش فيلمنامه شخصيت پردازي آن است . شخصيت هاي چند لايه و چند پهلويي كه مارتين اسكورسيزي و مارديك مارتين خلق كرده اند به منتقدين صريح جامعه ي روز آمريكا بدل مي شوند و هريك نقش خود را در اين راه به بهترين روش ايفا مي كنند . چارلي ، با بازي هاروي كايتل ، نماد دولتمردان آمريكاست . كساني كه گاه به سود خود مي انديشند و گاه به منفعت مردم . دولتمرداني كه بيشترين نفوذ را دارند و بيشترين حرف شنوي از آن هاست . كساني كه حتي اگر از سرمايه داران ضعيف تر باشند باز هم آن ها را تحت سلطه دارند و در هر صورت قانون را آن ها معين مي كنند . كساني كه گاه محافظه كار و محتاط هستند و گاه بي باك و نترس . افرادي كه به كليسا مي روند و پس از كليسا راه خانه ي دختر بدنامي را طي مي كنند . مايكل ، با بازي ريچارد رامانوس ، نماد قشر سرمايه دار يا به عبارت عاميانه مرفه بي درد است . كسي كه فقط به سود فكر مي كند و حاظر است در اين راه از مورچگان بستاند تا بر ثروت خودش بيفزايد . او كسي است كه براي كسب سود دست به هركاري مي زند و از هيچ چيز ترسي ندارد. او هنگامي هم كه قانون را زير پا مي گذارد با مرد قانون ، در اينجا چارلي ، كنار مي آيد . توني ، با بازي ديويد پرووال ، نماينده ي طبقه ي متوسط رو به بالاي جامعه است . كساني كه گرچه حساب هاي بانكي شان پر نيست ، اما زندگي خوب و مرفهي دارند . كساني كه همه ي بي قانوني هاي بزرگ ، از قاچاق حيوانات گرفته تا قتل ، يا زير سر آن هاست يا به نحوي به آن ها مربوط است و با اين وجود هرگز به چنگ قانون نمي افتند . در پايين ترين رده ي اين زنجيره جاني بوي ، با بازي رابرت دنيرو ، قرار دارد . جاني بوي نماد مردم عادي جامعه است . كساني كه از شخصي قرض مي كنند تا دين ديگري را بپردازند . كساني كه مهمترين دغدغه شان اجاره خانه شان است و كساني كه ذاتاً پاك و شريف هستند و وقتي ندانسته به شيشه ي پيرزني شليك مي كنند از او عذر مي خواهند . فيلم با پايان بندي زيبايي كه دارد بر موارد گفته شده صحّه مي گذارد . جاني بوي كه از مردم معمولي است توسط قشر سرمايه دار آسيب مي بيند در حالي كه دولتمرد ما ، چارلي ، با دختر بدنام مي ماند و توني دير از ماجرا با خبر مي شود .

بعد از شخصيت پردازي مهمترين نكته ي قوت فيلمنامه ي فيلم خيابان هاي پايين شهر نحوه ي ارتباط شخصيت هاست . شخصيت ها علاوه بر اينكه با هم دشمن هستند دوست يكديگر نيز هستند ، همديگر را تكميل مي كنند و به كمك هم مي شتابند . چارلي علاوه بر اينكه ظاهراً خيلي جاني بوي را اذيت مي كند و به رفتار او خرده مي گيرد ، در جاهايي به او كمك مالي مي رساند و به او پند و اندرز مي دهد . مايكل زماني از سر دوستي و البته تمايل به كسب سود بيشتر پولي به جاني بوي قرض داده ولي حالا به خاطر ديركرد دشمن اوست . و در سكانسي كه در باشگاه بيلياردي اين چهار نفر وارد دعوا مي شوند هر يك از ديگري دفاع مي كند و هر چهار نفر در يك جبهه مي جنگند .
مورد زيباي بعدي روايت داستاني سيال تا نيمه هاي فيلم است . تا حدود دقيقه ي چهل مخاطب با داستان هاي كوتاه و پراكنده اي مواجه است كه هر يك بيش از چند دقيقه طول نمي كشد . در واقع مخاطب فيلم را مجموعه اي از ميم ها مي بيند و منتظر است تا بستر اصلي روايت را بيابد و قصه ي اصلي را تشخيص دهد . و وقتي داستان اصلي به طرز نا محسوسي شروع مي شود مخاطب كه در اوايل داستان است خود را به محيط كاملاً آگاه مي داند چرا كه تقريباً يك سوم فيلم را در آشنايي با شخصيت ها ، خلقياتشان ، رفتارشان ، دوستان و دشمنانشان و مشكلاتشان گذارنده و البته در اين يك سوم ابتدايي اشاراتي نيز به داستان اصلي شده كه تا حدودي راهنماي مخاطب هستند .
كارگرداني فيلم در سطح بالايي است . استفاده از مديوم شات به خوبي صورت گرفته است و از ني شات ( Knee Shot ) طوري بهره برده شده كه ما به خواست كارگردان در لحظه اي شخصيتي را قهرمان مي بينيم كه ممكن است لحظه اي بعد بد من فيلم باشد و اين در كنار استفاده ي صريح از نماهايي از فيلم هاي وسترن ، ياد آور اين ژانر زيبا و مورد علاقه ي كارگردان است . گاه كارگردان با استفاده از فول شات و لانگ شات كه غالباً در سكانس هاي خيابان رخ مي دهد تراكم و ازدياد جمعيت را نشان مي دهد و بر كوچكي شخصيت ها تاكيد ويژه اي مي كند و مي گويد كه اين ها مقياس كوچك نمونه هاي واقعي هستند .
