فوری: آیتالله العظمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست.
آیتالله العظمی منتظری دار فانی را وداع گفت... به ملکوت اعلی پیوست... رخ در نقاب خاک کشید... مُرد! آخ که دلم برایاش تنگ شده... آه... آه و آه... انگار همین دیروز بود که رفتم و دیدماش. پذیرفتم... چه آسان. و چه آسان شوخی کرد با من... و چه ساده پذیرفت که جلوی دوربینم بنشیند... نه... نه... چه آسان اجازه داد که دوربینم و خودم جلوی او چهارزانوی ادب بزنیم!!! انگار نه انگار روزی قائم مقام رهبری بوده. انگار نه انگار که اصلیترین ایدئولوگ ولایت فقیه بوده. انگار نه انگار چند دهه از من بزرگتر بود. انگار نه انگار در زمانی که خیلیها هنوز «اینطرفی» نبودند، بیرق را برافراشت. هنوز یادم نرفته بعد از شش ماه... و مطمئنم دیگر از یادم نخواهد رفت.
خبر را که شنیدم اوّل باورم نشد... گفتم لابد از همان شایعاتی است که شش ماه پیش هم مطرح شد. و قبل از آن باز هم مطرح شده بود. همان موقعی که رفتم حضرت آیتالله را ببینم، به یکی از کسانی که در بیتشان کار میکرد پرسیدم: شایعه شده حضرت آقا مُردن! خندید و گفت: از این شایعات همیشه بوده. امروز هم که شنیدم، اوّلش گفتم کاش باز هم از آن شایعات باشد. ولی... کمتر از دو دقیقهی بعد... «آیتالله منتظری درگذشت.» باز هم سعی کردم باور نکنم!!! سعی کردم حرص نخورم. سعی کردم عصبانی نشوم. غمگین هم. شماره دفترش... آخرین پرتو امید... مشغول بود... مشغول بود... مشغول بود.
- سلام آقا، دفتر حضرت آیتالله منتظری؟!
- بله بفرمایید.
- ... خبر... درسته...؟!
- بله. آیتالله منتظری به ملکوت اعلی پیوستند. مراسم تشییع فردا صبح ساعت نه از منزل ایشون به طرف حرم مطهره...
و بوق اشغال ماند و کوهی از اندوه. و خاطرهای از او... خاطرهای که خوشبختانه چند دقیقهایش را ضبط کردهام...
پینوشت: آقای فرزانهی معظّم و معزز انقلاب، آقای معجزهی هزارهی سوم، آقای مطهری زمان، نظام مقدّس جمهوری اسلامی، تبریک میگویم...
تصویر: یک عکس از فیلمی که در دیدار با شادروان آیتالله العظمی منتظری از ایشان گرفتم.

+
آخ که دلم لک زده...

+
نمیدانم چرا از وقتی که قرار شد تصویرت را در ذهنم نگه دارم، قابت کنم به دیوار فکرم، ذهنم شده شبیه پیکاسو! اجزای چهرهات تغییر میکنند... جا به جا میشوند... کوچک و بزرگ نیز. ولی... تو همیشه اسکارلتی، حتّی اگر از نظرت اسکارلت زشت باشد! و من همیشه رت (با دو تلفظ. یکی به کسر «ر» و دیگری به فتح همان حرف) هستم. و البتّه با این نظرت مخالف... که اسکارلت زشت بود. ولی واقعاً نه تو اسکارلتی و نه من رت... تو همانی که گفتم «والاتر از همه»... و من همانم که هنوز هم نمیدانم کیام!؟
تصویر: بخشی از تابلوی «The Reader» اثر «ژان اونوره فراگونارد».

به عنوان مقدّمه: آزادِ عزيز براي اين پست كامنتي گزاشت كه شايد بهترين مقدّمهاي باشد كه بتوانم بنويسم. او نوشت:«کسی که سینما دوست داشته باشه خوب می فهمه تدوین با چیزای نامربوط چه ها که نمی کنه!»
Flash Back #1
نفر وسط: محسن ميردامادي- سال 1358- اندكي پس از تسخير سفارت آمريكا، در حال مصاحبهي خبري به عنوان يكي از رهبران اين عمليّات

Flash Forward #1
محسن ميردامادي- سال 1388- پس از انتخابات، داخل دادگاه به اتّهام انقلاب مخملي عليه نظام مقدّس جمهوري اسلامي

Flash Back #2
نفر اوّل از سمت چپ: بهزاد نبوي- وزير مشاور در دولت سيّد علي خامنهاي

Flash Forward #2
بهزاد نبوي- در دادگاه به اتّهام براندازي و انقلاب مخملي

به عنوان مؤخره: قبلها شنيده بودم كه اين نظام به وفادارنش وفا نميكند... باقياش را ول كنيد! اگر بنويسم، ممكن است كامنتها پر شوند از فلان و بهمان چيز كه گوشم ازشان پر است!
پينوشت1: از آهنگ Barab Barab اين بخشاش را بيشتر دوست دارم:
خونهي من كوچيكه
از سقفش آب ميچيكه
اندازهي يه قيفه
در و ديوارش كثيفه
نه لوستر داره نه قالي
يخچالش هم توش خالی
تا خونهي تو خيلي دوره
ولي عوضش توش نوره
پينوشت2: نكتهي ريزي در اين پست هست كه اگر متوجّه شديد، به من هم بگوييد! چيزي است كه كمتر به آن توجّه ميشود، شما بيشتر توجّه كنيد!
گاهي يك اثر موسيقي، خيلي بيش از يك اثر موسيقي ميشود! به قول يكي از عزيزان (كسي كه هر جاي اين وبلاگ برويد نشاني از او خواهيد ديد!)، من يا از يك آهنگ خوشم نميآيد و يا اگر بيايد، تا سر حدّ تنفر آن را گوش ميدهم!!! چند روزي است من ماندهام و چند تا آهنگي كه هر چقدر گوششان ميكنم و باز گوششان ميكنم، خبري از نفرت نيست كه نيست! هنوز هم لذّت ميبرم كه ميشنوم و حسرت ميخورم و به خودم ميخندم كه چرا زودتر اينها را نشناختهام. مطمئنم كه بيشتر شماهايي كه اين مطلب را ميخوانيد، پيشتر، اين آثار را گوش دادهايد، امّا من حتّي براي آن اندك عدّهاي هم كه شايد نشنيدهاند، اينها را اينجا مينويسم.
بشنويد تا نشنيده از دنيا نرويد: كوچ بنفشه ها (فرهاد) و دو تا چشم سياه(فريدون فروغي)
(توجّه: آهنگها در گوگلپيج خودم آپلود نشدهاند و احتمال از كار افتادن، فيلتر شدن يا پاك شدن آنها ميرود.)

+
همين پست قبل بود كه نوشتم تئاتر انصافاً كار سختي است، ولي فهميدم ديوانهوار دوستش دارم!!! رفتم كه تست بازيگري بگيرم! وقتي براي راه انداختن نابازيگرها (نه اينكه خودم خيلي بازيگر باشم! من هنوز هم ريزهخوار خوان اهالي تئاتر هستم و خواهم بود!) يكي از ديالوگها را خودم گفتم، در آن لحظهي مشخّص، احساس كردم كه تئاتر را دوست دارم! به همين سادگي... و واقعاً به همين خوشمزگي...

+
دربارهي اين عكس لطفاً اگر ميدانيد، به من هم بگوييد!

پينوشت۱: سالي، باز هم بد قولي كردم! نه چاي نبات خوردم نه خرما!
پينوشت2: واقعاً دلم نميآيد از اين آهنگ در گذرم!
قريهي من
به جاي فولاد
چشمه رو ميپرستيد
قريهي من خوب و صميمي
دلچسب و زيبا
شعري قديمي
امّا دستي زرد
آمد ز دوزخ
آتش زد بر اين
قريهي من
با مشتي سايه
چشمه رو دزديد
بردش به سايه
دادش به خورشيد
پينوشت3: و ايضاً اين آهنگ!!!
بس كه ساكت نشستن
در خونهها رو بستن
از همه دل بريدن
دل به كسي نبستن
يالّا پاشين بجنگين
با اين روزاي ننگين
چه فايده داره اينجا
حتّي نشه بخندين
دربارهي بخش اوّل اين سهگانه هيچ نميتوانم بگويم. البّته يك سري توضيحاتي ميشود داد كه مثلاً صبحم با آنچه در پي ميآيد شروع شد و اين شد صبحانهام، ولي بهتر است از اين توضيحات ندهم و بروم سر اصل مطلب... بهتر است ساكت شوم و شما را به خواندن اين پست و شنيدن آهنگهاي Spider's Web و Mary Pickford دعوت كنم.
راست ميگفتي، بخشي از پستم را به آن اختصاص دادم... راست ميگفتي اي كسي كه هر وقت با تو صحبت ميكنم، گويا روبهروي آينه ايستادهام... اي يكي از عزيزترين دوستانم...
فكر ميكنم حالا حالاها با اين Katie Melua كار داشته باشم...

روزي كه صبحانهاش Katie Melua باشد، شامش كمتر از Eurovision نيست! اوّلش كه دنبال لينك دانلود ميگشتم با مشاهدهي آن حجمهاي بالا دلسرد شدم، ولي جوينده، يابنده است و طبق همين قانون كلّي به سايتي دست يافتم كه تمام آهنگهاي اجرا شده در مراسم Eurovision 2009 را جدا جدا و با حجمهاي قابل دريافت، براي مخاطبانش در دسترس قرار داده بود. عجالتاً رتبههاي اوّل تا سوم را شنيدم تا بعداً سر فرصت باقي آثار را هم گوش كنم...
امروز با توجه به اين دو مورد يك روز موسيقايي ديوانه كننده بود... امّا ديوانه كنندهترين بخش آن باقي است...

كريلوف با سكوت گوش ميداد. انگار يك كلمه زبان روسي نميدانست. وقتي ابوگين يكبار ديگر نام «پاپچينسكي» را آورد و از پدر زنش هم صحبت كرد و بار ديگر هم دست دكتر را در تاريكي جست، دكتر سرش را تكان داد و به سخن گفتن آمد، هر كلمه را با كشش خاصي، بيآرام و قرار ادا ميكرد:«معذرت ميخواهم. من نميتوانم بيايم. پنج دقيقه پيش پسرم مرد.»
بخشي از داستان «دشمنان» انتخاب شده از كتاب«دشمنان» اثر آنتوان چخوف. ترجمهي سيمين دانشور. انتشارات امير كبير، چاپ ششم 1361.
فعلاً نظرم را دربارهي چخوف ميتوانم در اين عبارت بيان كنم: او كسي است كه توانايي نابود كردن تمام زندگيها را دارد و در عين حال ما را مجبور ميكند به چيزهاي فاجعهبار به طرز وحشتناكي بخنديم!!!
احساس ميكنم بدجوري از اين چخوف لعنتي خوشم آمده است. ميخواهم بروم و باقي كتاب دشمنان را بخوانم...

دعواي خانوادگيه، شما دخالت نكن ِ هفته
آنچنان كه از شواهد و قراين بر ميآيد و مامور مرزي عراق به خبرگزاري فرانسه گفته است، هليكوپترهاي ايراني، شنبهي گذشته به منطقهي پنجوين استان سليمانيهي عراق حمله كردهاند. آن هم نه يك بار، سه بار! البّته ميدانيد، آن مامور اشتباه كرده است. نبايد اين حرفها را در مجامع بينالمللي بگويد. خوبيّت ندارد. به هر حال حملهاي بوده كه به عراق شده است. عراق هم كشور دوست و برادر. ما هم خوب برادرشانيم ديگر. گوشت هم را بخوريم، استخوان يكديگر را كه دور نمياندازيم. عراقيها هم مردم با جنبهاي هستند. ميبخشند كه هليكوپترهايمان رفتهاند و اشتباهي به جاي پايگاه پژاك، منطقهي مسكوني را زدهاند! بعد از اين حمله، دولت خودمختار عراق، حسن كاظمي قمي، سفير ايران در بغداد را احضار كرد، يقهاش را گرفت و گفت: آخه باوفا، «حملاتي كه ممكن است به روابط دو كشور لطمه بزند» رو انجام نده! البّته يك نكتهي ديگري در ارتباط با اين حمله وجود دارد كه بد نيست به آن اشاره كنيم. آن نكته اين است كه اصولاً بيخيال كردها! وقتي كه نشانهي بزرگ خدا ( آيتالله العظمي ) هاشمي رفسنجاني زمان جنگ گفت كه اگر كرمانشاه را هم گرفتند مهم نيست. اين يعني چه؟! يعني بود و نبود كرد جماعت براي ما كه نظام مقدّس باشيم مهم نيست! چه بسا نبودشان بهتر از بودشان! معهذا اين بار بهانهي حمله، هجوم پژاك به پاسگاه داخل ايران بود، دفعهي بعد بيبهانه ميرويم سرويسشان ميكنيم! قصد اين بوده كه حملهاي شده باشد، كه بحمدالله شد! تا مرتبهي بعد خدا بزرگ است و بهانه براي پيدا كردن و موجّه نشان دادن سركوب و كشتار كردها، زياد!!!

ما اينيم، حالتونو ميگيريم، ميديم بچّه محلّا هم حالتون رو بگيرن ِ هفته
خوب كاري كردي «نسناس» ( «نـيروي سـركوب نـظام اسـلامي» معادل با نيروي انتظامي سابق ) جان! پدرشان را آوردي جلوي چشمشان! اصلاً چه معني دارد كارگر حرف بزند؟! كارگر مگر بايد حرف بزند؟! كارگر همانطور كه از اسمش معلوم است فقط بايد كار كند. آنقدر كار كند تا جانش در بيايد. نسناس جان، اگر كار نكردند بفرستشان هفت تپّه، آنجا كار كردن را يادشان ميدهند. من شنيدهام هيئت مديرهي نيشكر هفت تپّه يك سري افسر شوروي سابق را كه در اردوگاههاي كار اجباري سيبري خدمت ميكردهاند را استخدام كرده تا به كارگرها ياد بدهند كه فقط بايد كار كنند. ولي نسناس، بين خودمان بماند ها، سريع سر و تهشان را هم آوردي! به هر حال جمعه بود و خلوت! از شانس تو امسال روز كارگر افتاده بود جمعه! كارگر جماعت هم كه خدا لطف كرده زده پس كلّهاش. بندگان خدا صبح آمدند راهپيمايي، ظهر نشده هفتاد تايشان از صدقه سري تو رفتند بازداشتگاه! همان كه گفتم، طيّب طيّب الله، احسنت بارك الله به اين سركوب!
حالا كه بحث كشيد به گرفتن حال كارگرها در روز جهاني كارگر، شما محمود جان، يك نكتهاي را از من بشنو! بالاغيرتاً بيا مردانگي كن، نه به خاطر من، آبروي خودت را بخر حداقل! ميگفتم، يا داد سخن حمايت از حقوق كارگران سر نده، يا به نسناسها بگو كمي ملايمتر برخورد كنند! بارك الله محمود جان، گوش كني ها!!!

برو ليستتو بذار دم كوزه آبشو بخور ِ هفته
همين كه مقر منحوست در آمريكاي جهانخوار است هفت كه سهل است، هفتصد پشت شجرهي خبيثهات را مشخص ميكند. حالا ميآيي كه مثلاً بگويي چه؟! بگويي در ايران آزادي نيست؟! خيلي هم هست! در ايران آزادي هست، از همه جورش. آزادي بيان هم داريم، ولي بين خودمان باشد، آزادي بعد از بيان نداريم!!! آخر حرف حسابت چيست؟! يك ليست دادهاي بيرون كه يك آرم Freedom House خورده پايش و مثلاً از طرف تو آمده! داخل آن ليست نوشتهاي ايران از لحاظ آزادي مطبوعات از بين 195 كشور، رتبهي 181 را دارد! خب داشته باشد! به شما مربوط است؟! ميخواهي چه چيزي را ثابت كني؟! كشور ما مهد آزادي است. كدام كشور ميآيد طي سه ماه بيست هزار نفر را آزاد كند؟! ما اين كار را كرديم! روحشان را آزاد كرديم بروند خوش باشند! يادت نيست؟! نبايد هم يادت باشد! سن تو به تابستان 67 كه قد نميدهد. برو بچّه، همان شيطان بزرگ هم هيچ غلطي نميتواند بكند، چه برسد به توي فسقل بچّه!

برلوسكوني حيا كن، خانوما رو رها كن ِ هفته
عزيز دل من، پولدار، صاحب A.C. Milan، قدر قدرت، قوي شوكت، بيا و از خير Playboy بازي بگذر سر پيري! از تو سنّي گذشته جانم! زن داري! بهتر است بگويم داشتي. طلاقش را گرفت ديگر. ديدي چه بلايي سرش در آوردي كه مهرش را حلال كرد و جانش را آزاد. خجالت نميكشي؟! ناسلامتي هفتاد و دو سه سالت است، ميروي شماره به دختر هجده سالهي مردم ميدهي؟! ميروي مانكن و مدل سابق را ميكني رئيس سازمان ملّي جوانان خودتان؟! خوب محمود ما چطور رفته از حوزه يك فقره ملّا آورده و رئيس كرده، تو هم بزنم به تخته به رم نزديكي، ميرفتي يك كشيشي، اسقفي، راهبي، راهبهاي را ميآوردي و رئيسش ميكردي! اين شعر را هم ديشب گفتهام براي تو كه حيا كني! هر چند ميدانم شعر من كه هيچ، كليسا هم تو را به خاطر ضعف در مقابل زنان زيبا سرزنش كرد و افاقه نكرد. بگذريم، اين تو و اين شعرم!
برلوس ديگه بال و پر نداري
داري پير ميشي و خبر نداري
برلوس، وقتي به چشمون غزلخون ميرسي خودتو نگهدار
برلوس، وقتي به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگهدار

نمايشگاه بينالمَمَلي كتاب ِ هفته
راه رسيدن به آنجا از هزار كوچه پس كوچه ميگذرد! ماشين را بايد در چند ده كيلومتري آن پارك كرده، به سوي مقصد راهي شويد!
در ابتداي در ورودي آن نقشههايي از كيوسكهايي به نام «از من بپرس» توزيع ميشوند كه شما را دچار سردرگمي كرده، نهايتاً شما را گم ميكنند.
صفي بس طويل ميبينيد. متعجّب به آنسو نظر كرده، ميپرسيد: اون صف كدوم انتشاراته جناب؟! شخصي كه از او سئوال كردهايد نگاهي به آن طرف كرده، پاسخ ميدهد: ساندويچ و سيبزميني سرخ كرده!
از هر ده نفري كه از جلو ميآيند، هشت تايشان بستني مگنوم به دست دارند و دو نفر محض حفظ پرستيژ كلّ نمايشگاه به اصطلاح بينالمللي، دو سه عدد پلاستيك به دست دارند كه مثلاً كتاب خريدهايم.
به طرف سالني ميرويد كه مثلاً مربوط به كودكان و نوجوانان است! آنقدر شلوغ است كه تنها كساني كه كتب را نميبينند، كودكان و ايضاً نوجواناناند!
از خير هر چه كودك و نوجوان است گذشته، پا به سالن ناشران عمومي ميگذاريد! به فهرست ناشران هر رديف نگاهي ميكنيد و دايم زير لب از شلوغي ميناليد! چشمتان به نام انتشارات ميافتد: اميركبير! كمي خوشحال ميشويد! امّا وقتي شمارهي آن را ميبينيد يك شوك كوچك به شما وارد ميشود چون ميفهميد بايد تا ته سالن را گز كنيد!!!
از همهي اينها گذشته، از شدّت شلوغي، گرما و نوع پوشش بعضي اشخاص، گاه امر بر شما مشتبه ميشود كه اينجا نمايشگاه كتاب است يا لباس؟!
ناراحت نشويد، تفريحات سالمي نيز در محوطه وجود دارند! شما ميتوانيد همانطور كه داريد به طرف دربهاي خروجي ميرويد، براي عوض شدن روحيهتان از جلوي ونهايي كه مسافران را حمل ميكنند جاخالي بدهيد!!! تا هم كمي كيف كرده باشيد، هم كمي ورزش و هم نمرده باشيد!
قوانين مورد نياز شما در بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران:
1. اگر كسي شما را هول داد، شما هم او را هول بدهيد!
2. هدف، وسيله را توجيح ميكند! تا ميتوانيد با تنه زدن و هول دادن، خود را به پيشخوان غرفهها نزيك كنيد. يادتان باشد، هدف شما فرهنگي است، فقط وسيلهتان غيرفرهنگي!
3. به ياد داشته باشيد كه كتاب را هميشه ميشود خريد و فاسد شدني و البتّه تمام شدني نيست، امّا سيبزميني سرخكرده ممكن است تمام شود!
4. ناشران براي جلب مشتري هر نوع اشانتيوني ميدهند! از هيچكدامشان در نگذريد! حتّي اگر شما يك مرد پنجاه و چند سالهي موسفيد هستيد و اشانتيون مربوطه، يك تاج كاغذي با تصاوير سيندرلا و زيباي خفته!!!!!
5. در بعضي مواقع ممكن است فرصت طلايي دست دهد. در آن صورت، هر تعداد كتاب كه ميتوانيد برداريد و پا به فرار بگذاريد! مسلماً مسئول غرفه، به دنبال شما نميآيد تا باقي كتب غرفهاش هم دزديده شوند! براي رهايي از عذاب وجدان به بند 2 رجوع شود! (هدف، وسيله را توجيح ميكند)
6. شما به نمايشگاه ميرويد تا كتابها را ببينيد! پس با صبر و دقت دانه دانهي آنها را از نظر بگذرانيد و براي هر غرفه حداقل 5 دقيقه وقت صرف كنيد. حتي براي غرفههايي كه كتبي همچون «رنگ آميزي كودكان 3» را عرضه ميكنند. به ياد داشته باشيد كه اصلاً مهم نيست پشت سر شما ده نفر كودك 5 تا 8 سال منتظرند تا بعد از رفتن شما، همان كتاب را ببينند!
اميد است كه با رعايت اصول و قوانين بالا، بازديد خوبي از بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران داشته باشيد!

مال خودش، مال خودش، مال همه، مال خودش ِ هفته
آخر عزيزان، شما هم زيادي شلوغش كردهايد. بايد درك كنيد. شهرداري است ديگر! هزار و يك جور مشكل دارد. بندهي خدا همينطوري روزانه چقدر فحش ميخورد، شما ديگر تحملش كنيد! كوتاه بياييد ديگر! مگر چه شده؟! برداشتهاند خاوران را شخم زدهاند، اجساد عزيزترين كسانتان را منتقل كردهاند! خوب بيخودي كه نكردهاند! لابد ميخواهند آنجا موسسهاي، پاركي، شهربازي يا ايستگاه مترويي بسازند! اصلاً حالا كه گير دادهايد بدانيد و آگاه باشيد كه نظام مقدّس خودش آن بيست هزار نفر را كرده است زير خاك، خودش هم از زير خاك در ميآورد و هرجاي ديگري كه بخواهد ميبرد! حالا اگر شكايت داريد، بفرماييد! راه باز است، جادّه هم دراز! ديگر هم از اين جيمبولك بازيها در نياوريد، در مجامع بينالمللي خوبيّت ندارد!!!

اي بي صفت، تو هم آره نامرد ِ هفته
واقعاً كه نمي دانم چه بگويم! «خيلي نامردي، ديوونه اش كردي!» با اين كارهايت چه چيزي را مي خواهي ثابت كني؟! هان؟! جدّاً هدفت چيست؟! چرا اين قر و قميش ها را براي رئيس جمهور منتخب و مردمي مي آييِ؟! همه اش براي اين است كه خودي نشان بدهي و بگويي «ما هم بلديم»؟! «برو، برو، برو ديگه نگاش نكن، محمود جون هم صداش نكن!» حنايت ديگر رنگي ندارد جناب مجلس، بهارستان، يا هر چيزي كه مي خواهي باشي! برو و برنگرد! حالا كه داري مي روي بالاغيرتاً صبر كن كه چند تا سئوال دارم! هنوز دقّ دلي ام را سرت خالي نكرده ام! كجا داري مي روي؟! بگو ببينم اصلاً شما را به طرح هدفمند سازي يارانه ها چه كار؟! چرا ردّش كرديد؟! قرار بود قيمت ها زياد شود! خوب تصويبش مي كرديد! مگر قيمت ها كم بالا رفته؟! خب اين […] مثقال هم رويش. به جايي بر نمي خورد. حالا آن هدفمند سازي هيچ، اين چه گربه رقصاني جديدي است كه آمده ايد و دوباره پرونده ي سفر هاي استاني را باز كرده ايد؟! حالا گيريم ده ميليارد تومان ناقابل صرف دور اوّل سفرها شده و بسياري از مصوبات استاني عملي نشده باشد، بر فرض محال كه همه ي اين ها درست باشد باز هم به محمود جان ربط ندارد! ها؟! چه؟! مي گوييد ربط دارد؟! حالا كه بحث را كشيديد به اينجا و چاك دهن من را باز كرديد صبر كنيد و بشنويد: محمود جان قربانش برويد همگي تان روي ناصرالدين شاه را سفيد كرده با اين سفرهايش! دارندگي و برازندگي! دستش توي جيبش و ايضاً صندوق ذخيره ارزي است و بضاعت مالي دارد، خوب سفر هم مي رود! پايش بيفتد ماه هم خواهند رفت ايشان تا انقلاب را به معناي واقعي كلمه صادر كرده باشند! همين است كه هست، مي خواهيد بخواهيد، نمي خواهيد هرّي! اين هم به عنوان كلام آخر: اگر با ديگرانت هست ميلي چرا جام محمودو مي شكني خيلي؟!

اين خوك هاي پدر در آر ِ هفته
نيستيد و نمي دانيد چه خبر است در چهار گوشه ي عالم! البته قطعاً از يكي از گوشه هايش خبر داريد! آن گوشه هم همين ايران خودمان باشد كه به زعم پرزيدنت عزيزتر از جان جزو ابرقدرت هاست! بگذريم و برسيم به آن سه گوشه ي ديگر! از آن سه گوشه يك گوشه اش چين است كه طي هفته ي گذشته خبر آنچنان مهمي نداشت! البته ما راديوهاي چين را گرفتيم، ولي گويا دعوا داشتند و مدام جيغ مي كشيدند. اينطور شد كه خبر خاصي دستگيرمان نشد. گوشه ي سوم اروپا و اتحاديه ي خبيثانه اش است كه ايشان هم به ياري دعاهاي شرّ ملّت مسلمان هميشه در صحنه، به زمين گرم خورده و مردم آن جا طبق خبر هاي تله ويزويزون كرور كرور در حال تلف شدن هستند البته به دليل گرسنگي و اينكه « توان مالي خريد » شان كاهش يافته! مي ماند گوشه ي چهارم و همان آخري كه همان موضوع بحث ماست! خدا زده پس كلّه ي گوشه ي چهارم و همگي بالاتفاق آنفولانزاي خوكي گرفته اند! خوك ها فعلاً آمريكاي جهان خوار كه هيچ، قارّه ي آمريكا را زمين گير كرده اند! اخبار واصله حكايت از آن دارد كه شيوع آنفولانزاي خوكي آن قدر بالاست كه رنگ قرمز كم ياب شده است! حال علّت كم ياب شدن رنگ قرمز چيست؟! مي گوييم برايتان: چون آمريكاي خاك بر سر ِ ناتوان از هرگونه غلط، با آنفولانزاي خوكي دست به يقه شده و مدام هشدار ها و وضعيت هاي قرمز اعلام مي كند اين رنگ ناياب گرديده! با توجه به آنچه گفته شد از تمام خوك هاي ميهن عزيزمان تقاضا داريم براي سرنگوني هر چه سريعتر مادر امپرياليسم، شيطان بزرگ، آمريكاي جهان خوار عازم اين كشور شوند! بي شك بيمار كردن شهروندان آمريكايي توفيقي است كه نصيب خوكان خاص و خالص مي گردد!

چقدر خودكشي زياد شده ي ِ هفته
امان امان امان اي روزگار! مي بينيد چه بر سر جوانان ما آورده است اين زمانه ي نامرد؟! دانه دانه نخبگان و تيزهوشان گرامي مان دارند خودشان را مي كشند! البته هيچ مهم نيست كه اكثر اين خودكشي ها در بندهاي سياسيون و زير نظر بسيج و امثالهم رخ مي دهد! به نظر من كه مهم نيست!!! به نظر شما هست؟! القصه اينكه آن عاليجنابان خاكستري كه به «خودكشي دادن» دكتر زهرا بني يعقوب متهم شده بودند، براي دومين بار تبرئه شدند! من كه داستانشان باورم شد! شما هم بشنويد، يعني بخوانيد، و خودتان قضاوت كنيد! داستان از اين قرار است كه زهرا خانم بني يعقوب بيستم مهر ماه سال هشتاد و شش هنگام صحبت كردن با نامزدش در يكي از پارك هاي همدان توسط گشت «ستاد امر به معروف و نهي از منكر» دستگير شد و هنگامي كه خانواده ي ايشان چهل و هشت ساعت بعد به نيروي انتظامي مراجعه كردند با خبر خودكشي زهرا خانم مواجه شدند! اصولاً خانم بني يعقوب انگيزه هاي ذهني خودكشي شان بالا بوده است! وقتي يك نفر با رتبه ي بيست و شش در كنكور سراسري قبول شود، مي توانيد تصور كنيد چه مقدار فشار رواني تحمل مي كند، اين چنين «شكستي»(!!!!!!!) حتماً در آينده ي دور يا نزديك خودكشي در پي دارد! البته پزشكي قانوني اعلام كرده كه خانم بني يعقوب به علت كمبود آلات خودكشي، آنقدر خودشان را به در و ديوار كوبيده اند تا جان به جان آفرين تسليم نموده اند و كوفتگي ها، كبودي ها و زخم هاي روي بدن ايشان به علت اين تلاش بي وقفه ي منجر به مرگ بوده است كه البته همگي بعد از مرگ پديد آمده اند!!!!! از آنجا كه خودكشي در اسلام نهي شده است، دولت دستور عدم پيگيري پرونده ي «خودكشي» دكتر بني يعقوب شد اما با پيگيري خانواده ي ايشان متهمان دوبار دادگاهي شدند و البته هر دو بار تبرئه!!! اين بود قصّه! ما گفتيم، حال خواه پند گير خواه ملال!!!

اين بغض عجيب غريب ِ هفته
مي گويند «مرد گريه نمي كند» امّا به نظر من اين عبارت چيزي كم دارد. بهتر است بگوييم: مرد گريه نمي كند امّا امان از وقتي كه گريه كند! گريه ي مرد دردناك است. مرد كم ميگريد امّا به واقع «امان از وقتي كه گريه كند»! گريستن مرد... گريستن... خيلي به سبك شدن كمك مي كند. خيلي زياد. امّا به راحتي اتفاق نمي افتد. چه بشود كه دل يك مرد آن قدر پر شود كه به چشمش بزند و اشك هايش بريزند. اگر هم آن طور بشود مرد اشك هايش را پنهان مي كند. در تنهايي مي ريزدشان و همانجا راحت مي شود. آرام مي شود و دوباره به آغوش زندگي باز مي گردد تا چه بشود كه دوباره اشكش در بيايد. معمولاً هنگام هر بار گريستن آن قدر از دفعه ي گذشته مي گذرد كه يادش نيايد. چون مرد گريه نمي كند امّا...
همه ي اين را گفتم كه بگويم بغض بد چيزي است. وقتي بيخ خِرَت را چسبيد، يا خفه ات مي كند يا صورتت را خيس مي كند با آب چشم! بغض چيز خوبي است. بغض نفس كشيدن را سخت مي كند امّا بعد از آن كه مي شكند، آسان مي كند زندگي را. تحمل سختي را. با همه ي اين اوصاف گريه ي مرد... شما چه فكر مي كنيد؟!

اندر حكايت مكتب ِ هفته
آنچنان كه از جميع احوال بر مي آيد جماعت اناث در سنه ي مستقبل به مكتب خانه هايي خواهند رفت كه مشتمل بر دو بخش اندروني و بيروني باشد! از آنجا كه بچّه را چه به بيرون بودن، پنجشنبه ها نيز تعطيل رسمي مي گردد و تاسيس نماز ظهر پنجشنبه در حوزه ي علميه در حال بررسي است. جماعت نسوان به از شنبه تا چهار شنبه به اندروني داخل مي شوند و از آن رو كه طرح حذف پيش دانشگاهي و دوره ي سه ساله ي راهنمايي در حال بررسي است، مي توانيم اميدوار باشيم كه با اين روال، كم كم باقي دروس و سال ها و روز ها نيز محذوف گشته، دانش آموزانمان به مكتب و بعد از آن، انشاالله تعالي در سال 1404 به مسجد رفته، گرد مي نشينند و استاد آمده، روزي يك صفحه قرآن كار مي كند! اين است ايران در حال توسعه و البته همانطور كه بالاتر گفته شد، يكي از ابر قدرت هاي جهاني!!!

خودتو ناراحت نكن خانوم ِ هفته
هيلاري خانم بگذار ببينم چرا اينقدر به پر و پاي ما مي پيچي؟! هان؟! بگذار حدس بزنم! حالا چون آمده اي شده اي وزير امور خارجه فكر كرده اي شق القمر مرتكب شده اي؟! ما خودمان يك فقره از همين مقام شما داريم، خيلي هم بهتر و گردنش به مراتب كلفت تر است، اسمش هم منوچهر است! خودش تنهايي ده تاي شما را حريف است! صداي دست هايي كه در ژنو مي زد، ملّت هميشه در صحنه در تهران شنيدند آن وقت جنابعالي آمده اي درباره ي اين صابري خانم بحث مي كني؟! حرف حسابت چيست؟! شنيده ام كه خبرگزاري ها گفته اند كه گفته اي: «ما به طور مکرر، پاسخهای متناقضی از دولت ایران دریافت میکنیم. » اگر اينطور گفته اي بدان و آگاه باش كه اصلاً نظرات متناقضي درباره ي ركسانا صابري خانم وجود ندارد! اگر منظورت اين است كه اوّل تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشتند و بعد قبول كردند، خب اين كه دليل نمي شود! اگر مي گويي قرار بوده دو ماه بعد آزاد شود امّا به هشت سال زندان محكوم شده، خب اين هم دليل نيست! خواهر من اين ها براي شما آن ور آبي هاي نديد بديد عجيب است! بيا ده سال در نظام مقدّس زندگي كن، عادت مي كني! شما اگر راست مي گويي برو جلوي شوي ات را بگير كه با مونيكا نپرّد! فاطمه خانم ما را نگاه كن از او ياد بگير! آقايش هزار تا شغل دارد، در هر كدامشان با هزار تا خانم بشين و پاشو دارد، ولي يك فضاحت مثل شوهر شما كه حالا يك پرزيدنتي بود و نبود، بالا نياورده! حالا بيا، خودم به منوچهر مي گويم كار هايت را درست كند بيايي اينجا، بروي زير نظر فاطمه خانم، درس هايت را كه خوب ياد گرفتي برگردي ممكلت خودت «اوباما معجزه ي هزاره ي سوم» بنويسي!!! ديگر نشنوم بگويي سخنان دولت ايران درباره ي صابري متناقض است! خوب؟!

تب ِ تند ِ گوزنهاي ِ هفته
- وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره، حالا که اومدی فهمیدم کی اومده، هنوزم کم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنوز تو چشات عشقه.
دنيايي دارند براي خودشان سيّد و قدرت و فاطي و دسته سفيد زنجاني! كم فيلمي نبود! چقدر شنيده بودم كه «گوزنها، گوزنها» امّا هرگز حتّي يك صحنه، يك ثانيه اش را هم نديده بودم. امّا وقتي ديدم... مجذوبش شدم. يحتمل به زودي درباره اش خواهم نوشت. اگر بشود...

پرتقال هاي كوكي ِ هفته
- بيا بيا بيا بيا بيا... خـــــــــُــــــب!!
صدايي كه شنيديد، مربوط به تخليه ي بار پرتقال هاي اسرائيلي در يكي از ميوه فروشي هاي سطح تهران بود. آنچنان كه به نظر مي رسد مقدار چند هزار كيلو ناقابل پرتقال توليد رژيم اشغالگر قدس آمده و در بازارهاي ميوه و ميادين ميوه و تره بار تهران بزرگ پخش شده است كه به قول حاج آقا صفايي، مدير عامل سازمان ميادين ميوه و تره بار شهرداري تهران :« با هوشیاری ناظران سازمان میادین حتی یک عدد از این نوع پرتقال در میادین شهرداری عرضه نشد. »البته از شواهد امر آن طور بر مي آيد كه يك عدد كه چه عرض كنيم، چند تني از اين پرتقال ها پخش و به احتمال قريب به يقين، پيش از خبردار شدن ناظران سازمان ميادين، راهي خندق بلاي پاي تخت نشينان شده اند! صفايي خان تاكيد نموده اند: «سازمان میادین به عنوان مهمترین شبکه عرضه میوه و تره بار شهر تهران به مردم شریف اطمینان می دهد که با دقت و حساسیت این قبیل موضوعات را پیگیری کرده و اجازه نخواهد داد عده ای سودجو آموزه های دینی و انقلابی مردم مومن تهران را نادیده بگیرند.» ما كه عادت كرده ايم! اصولاً در نظام مقدّس هر وقت هر جا نياز بود هر كاري را كه شايسته ديد انجام مي دهد! وقتي كه نيروي انتظامي به چكمه پوشيدن گير مي دهد نبايد تعجب كرد كه «سازمان ميادين ميوه و تره بار» حافظ آموزه هاي ديني و انقلابي مردم مومن شود!!!

خاطر اين خانومه رو كيا كه نمي خوان ِ هفته
در هفته گانه ي هفته ي قبل نوشتيم برايتان و ليستي تهيه كرديم از كساني كه به خاطر ركسانا صابري به تكاپو افتاده اند. ليست هفته ي گذشته شامل بعضي اسامي مهم مثل اين ها مي شد:
باراك حسين اوباما – رئيس جمهور منتخب و مردمي آمريكاي جهانخوار
محسني اژه اي – قرنيه ي چشم بيناي نظام يا به عبارتي وزير اطلاعات
محمود جان – معجزه ي هزاره ي سوم
هاشمي شاهرودي – آقاي كنفرانس هاي «... كشورهاي اسلامي»!
به اين ليست عجيب و جالب توجّه نام «قربانعلي درّي نجف آبادي» را هم اضافه كنيد! آقاي دري كه در گذشته به شغل شريف وزير اطلاعات شاغل بودند بنا بر مسايلي مثل عواقب يك سري قتل هاي عادّي روشنفكران و دگر انديشان، مجبور به استعفا شد و بعد از آن تا به حال دادستان كلّ كشور هستند. ايشان خطاب به ركسانا خانم صابري گفته اند اگر آزادي مي خواهي از رهبر معظّم انقلاب طلب عفو كن! يا يك همچون چيزي! اگر ايشان جاسوس است خب چرا اعدامش نمي كنند؟! اصلاً اين خانم شعورش نمي رسد كه با اين اتهام به اين كلفتي تا به حال بايد خودكشي مي كرد؟!؟!؟!؟! قربانعلي جان، شما خودت را قاطي اين مسايل نكن، خوبيّت ندارد!

كن سولوقون ِ هفته
فستيوال فيلم كن هم به خوشي و مباركي اسامي فيلم هاي دوره ي شصت و دوم خود را منتشر كرد! در ميان فيلم هاي امسال حضور پر رنگ آثاري با رگه هايي از سينماي وحشت به چشم مي خورد كه در كنار كمتر بودن آثار آمريكايي، اين دوره را از سال هاي گذشته برجسته تر ساخته است! به شخصه كه منتظرم ببينم فيلم لارس فون تريه و كوئنتين تارانتينو و بهمن قبادي را! اوّلي بنا بر شنيده ها قرار است موهاي بدنمان را 45 درجه صاف كند! دومي كه به قول كارگردانش « يك وسترن اسپاگتي در زمان جنگ جهاني دوم است»!!! و سومي به خاطر كارگردانش و سوابقش و البته داستاني كه تا به حال از فيلم لو رفته جذاب به نظر مي رسد!
بعد از اين سخنان جا دارد كه از همين تريبون به عبّاس جان تسليت بگويم! عبّاس عزيزم، غم آخرت باشد! غصه به دلت راه نده! اين كني ها تو را نمي فهمند! بيا همين كن سولوقون فيلمت را نمايش بده!

شرمندهتم باوفاي ِ هفته
اين پست را بخوانيد.
تا آن حد كه نه، ولي من امشب شرمنده شدم...

اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي ِ هفته
نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!
بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیطها آموزشی، از این پس این مراکز به محیطهای "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانههای عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارتخانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیطهای دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست میشود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاهخود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد ِ هفته
در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

دل من منتظر شما بود ِ هفته
حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود
با اندكي دخل و تصرّف!
به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل ِ هفته
شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!
اي داداشي شاد باش و دير زي ...

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن ِ هفته
هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.
كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :
در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي
با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم
مکاتبه فرماييد
و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد. »
خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش ِ هفته
فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم ِ هفته
خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم ِ هفته
همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!
سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا
مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .
حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!
اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

به باد رفت، ز ياد رفت ِ هفته
از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.
دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست
نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين ِ هفته
بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.
البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

مبارك مبارك تولّدت مبارك ِ هفته
امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!
با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!

مطلب بزرگ :
Viva Che Guevara

باقي مطلب ِ بزرگ بماند فعلاً !!!!

+
جان مريم، چشماتو واكن، سري بالا كن
در اومد خورشيد، شد هوا سفيد
وقت اون رسيد، كه بريم به صحرا، آي نازنين مريم
جان مريم چشماتو واكن، منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها، واي نازنين مريم
باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم
اي كاش ميخوابيدم، تورو خواب ميديدم
خوشه ي غم، توي دلم، زده جوونه، دونه بدونه
دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم
واي نازنين مريم وای نازنین مریم

+
Ken: You're a suicide case.
Ray: And you're trying to shoot me in the fucking head.
Ken: You're not getting that gun back.
Ray: A great day this has turned out to be. I'm suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we're still in fookin' Bruges!

+
۸
۱۸۹
۱۱۳۵۹
۶۸۱۵۴۰
در احتساب دو تاي آخر ، دقيقه و ثانيه ، ضريب خطاي بالايي وجود دارد ( حداكثر تا ۱۰ دقيقه معادل ۶۰۰ثانيه ) !
احتمالاً اين آخرين پست من در سال ۱۳۸۷ هجري شمسي ، ۳۷۴۶ زرتشتي ، ۵۶۴۷ شاهنشاهي و ۷۰۳۰ ميترايي خواهد بود !
البّته ممكن است يك پست ديگر هم درباره ي سالي كه گذشت داشته باشم !
دريا ...
تصوير : François Truffaut و Jean-Pierre Léaud در فستيوال كن ۱۹۵۹ . آن ها با فيلم ۴۰۰ ضربه به مراسم آن سال رفتند .

پي نوشت : بايد فيلم را ديده باشيد تا بفهميد چرا « دریا » !
پي نوشت ۲ : اين پست احتمالاً تغييراتي خواهد داشت !
+
خب همانطور كه در پي نوشت دوم آمده ، قرار بوده اين پست تغيير كند . اين شما و اين تغييرات !
ضمناً خودم خوب مي دانم آخرين مطلب واقعاً به درد بخورم به تاريخ ۲۴/۱۰/۸۷ روي وبلاگ قرار گرفته است ، امّا خب ... چه مي شود كرد ! سركوب احساسات ؟!
+
دلم براي آن آدم هاي عجيب غريبش بد جوري لك زده . بيشتر از همه براي دكتر استرنج لاوش و بري ليندونش و الكسش .

+
شما كدام يكي را بيشتر دوست داريد ؟!
هر دو يك تابلو هستند به دو روايت ... شما كدام را مي پسنديد ؟!

+
داداش كجايي ؟! خيلي وقته ازت بي خبرم ... ببين كارم به كجا كشيده كه وقتي زنگ مي زنم و به جاي بوق آزاد هميشه كه مي شنيدم و هيچ وقت بر نمي داشتي ، مي شنوم كه گوشي ات خاموشه ، خوشحال مي شم كه حداقل هستي كه خاموشش كردي ... خواهشاً هر جا هستي اگه اينو مي خوني ، منو از نگراني در بيار ... قربانت ...

چشمک ستاره ها رو می شمردیم، یادته ؟
واسه تنهایی شب، غصه می خوردیم، یادته ؟
من مثه سایه ی تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟
دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر
دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد
کوچه ها رو رد می کرديم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
دیگه هیچ ستاره یی جرات چشمک نداره
هیچ کسی مث من از نبودنت کلافه نیست

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love

+
اگر نگاهي به موضوعات بيندازيد ، مي بينيد كه عناوينشان عوض شده و يك موضوع هم به جمعشان اضافه .
اين موضوع آخري « نگاره ها و گزاره ها » ، جايي است كه بعضي پست هاي خاص را در آن طبقه بندي خواهم كرد . گاهي مي شود كه از عكسي خوشم مي آيد ، يا از مجسمه اي يا از تابلويي ، و مي خواهم نظرم را درباره اش بگويم و اندكي قلم در بابش بفرسايم ؛ خب چه جايي بهتر از خانه ي مجازي ؟!
اين هم اولين تابلو به عنوان حسن مطلع كه عجالتاً نظري درباره اش نمي دهم ( و اين به آن معناست كه بعد ها ممكن است در پست جداگانه اي به اين تابلو بپردازم ).

+
Frankie Dunn: Mo cuishle means my darling. My blood.

Maggie Fitzgerald: We're flying?
Frankie Dunn: Would you rather drive?
Maggie Fitzgerald: You're askin' me?
Frankie Dunn: Would you rather fly or would you rather drive?
Maggie Fitzgerald: So, I finally get to decide something?
Frankie Dunn: That's what I'm saying.
Maggie Fitzgerald: Fine. Fly there, drive back.
Frankie Dunn: That's the stupidest thing I ever heard of. How the hell we gonna do that?
Maggie Fitzgerald: You said it was up to me.
Bloger's Farm has been opend
we are waiting for you there

+
لعنت به اين كتاب ... يا شايد بهتر است بگويم لعنت به اين آينه ي تمام نما ... خلاصه بد جوري نقش ما بنمود راست ... خود شكنيم ، كتاب پاره كردن خطاست ...

پيش نوشت : بخش هاي قرمز ممكن است به ديگر نامربوط ها ، مربوط باشند ... ممكن است ...
نامربوط اوّل
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
نگا كن مرده ها به مرده نمي رن
حتي به شمع جون سپرده نمي رن
شكل فانوسين كه اگه خاموشه
واسه نفت نيست ، هنوز ، يه عالم نفت توشه
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميدو از بد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كاري با كار اين قافله ندارم
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقا شكسته ست
ازصدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقا شكسته ست
نامربوط دوم
تصوير : داريوش فروهر

نامربوط سوم
ما علاوه بر اينكه زَندگی مادی شما را میخواهيم مرفه بشَد، زَندگی معنوی شما را هم میخواهيم كه مرفه باشد. شما به معنويات احتياج داريد. معنويات مارا بردهاند اينها. دلخوش نباشيد كه مسكن فقط میسازيم. آب و برق را مجانی میكنيم. اتوبوس را مجانی میكنيم. دلخوش به اين مقدار نباشيد. معنويات شما را، روحيات شما را عظمت میديم . شما ر ا به مقام انسانيت میرسانيم. اينها شما را منحط كردند. اينقدر دنيا را پيش شما جلوه دادند كه خيال كرديد همه چيز اين است. ما هم دنيا را آباد ميكنيم هم آخرت را. يكي از اموری كه بايد بشد همين معناست كه خواهد شد. اين دارایی از غنايم اسلام است و مال ملت است و مستضعفين، و من امر كردم به مستضعفين بدند و خواهند داد.
بخشي از سخنراني آيت الله خميني در دهم اسفند ماه ۱۳۵۷ ، قم .
تصوير : اوّلين مصاحبه ي مطبوعاتي آيت الله خميني . پانزدهم بهمن ماه ۱۳۵۷ . دقايقي پيش ، مهندس مهدي بازرگان به رياست دولت موقت انتخاب شده است . سمت چپ : ابراهيم يزدي . يكي از موسسان حزب نهضت آزادي ايران ( كه خانه ي احزاب ايران ، آن را به رسميت نمي شناسد ) . سمت راست : صادق قطب زاده . رئيس سابق اداره ي راديو و تلويزيون . اعدام شده به تاريخ بيست و چهارم شهريور ماه ۱۳۶۱.

+
- حاضريد زندگي خودتان را فدا كنيد ؟
- بله .
- حاضريد كسي را بكشيد ؟
- بله .
- عمليات خربكارانه اي انجام دهيد كه احتمالاً به مرگ صدها انسان بي گناه منجر شود ؟
- بله .
- كشورتان را تسليم قدرت هاي خارجي كنيد ؟
- بله .
- حاضريد تقلب ، جعل ، تهديد ، فاسد كردن افكار كودكان ، توزيع مواد مخدر ، رواج فحشا ، شيوع بيماري هاي آميزشي و انواع كار هاي ديگر را انجام دهيد كه موجب تضعيف و نابودي قدرت حزب شود ؟
- بله .
- اگر ، فرضاً ، به منظور برآوردن هدف هامان لازم باشد به صورت يك بچه اسيد سولفوريك بپاشيد ، آماده ايد اين كار را انجام دهيد ؟
- بله .
- حاضريد هويت خودتان را تغيير دهيد و بقيه ي عمر را به صورت يك مستخدم و يا كارگر كشتي باشيد ؟
- بله .
- حاضريد در صورتي كه ما يك روز به شما دستور دهيم ، خودكشي كنيد ؟
- بله .
- آيا هردوي شما حاضريد از هم جدا شويد و هرگز هم ديگر را نبينيد ؟
جوليا دخالت كرد و گفت : « نه ! »
بخشی از کتاب ۱۹۸۴ ، اثر جورج اورول .

+
People should not be afraid of their governments. Governments should be afraid of their people.

merry FUCKING christmas story in 4 episodes
merry your first christmas ( Begining )

merry your Close Christmas of the Third Kind

merry your LOVELY christmas

merry FUCKING christmas ( ending )

نكته : بين اين عكس ها رابطه اي هست . همانطور هم كه در عنوان گفته شده . پس دقت بيشتري به خرج دهيد ، لطفاً !!!
+
some thing else
برف مي آيد
ايستاده ام
سفيد شده ام :
مو هايم
لباسم
همه جا
و همچنان ايستاده ام
تنها ايستاده ام
در برف
و موهايم سفيد شده
در برف
كه ايستاده ام
تنها
موهايم سفيد شده
موهايش سفيد شده ؟
در برف
كه ايستاده است
تنها ؟!

+
suicide
سلام داداشي .
اميدوارم خوب باشي .
هنوز داري به خودكشي فكر مي كني ؟
امروز صلاة ظهر ، منتظر تماسم باش .
تو كه به من زنگ نمي زني !
مي خوام زنگ بزنم يه كمي صحبت كنيم .
دلم براي صدات تنگ شده .
زنگ مي زنم مفصّل حرف مي زنيم .
حرف مي زنيم ... آره ... حرف ... اوهوم ... آره ، حرف مي زنيم ... ح ... ر ... ف ... حرف ... مي دوني ... حرف مي زنيم ... صحبت ...

+
FIGHT club
قانون اول FIGHT club اينه كه نبايد درباره ي اون با كسي صحبت كنيد .
قانون دوم FIGHT club اينه كه نبايد درباره ي اون با كسي صحبت كنيد .
پ . ن : اين مشت آخر تايلر زيادي محكم بود !

+
CINEMA
عكس اول : شما نمي دونيد چرا اين عكس اين قدر اينطوري عجيبه ؟!
خيلي ساده به نظر مي رسه ، ولي عجيبه ! زيادي عجيب ! عجيب و دوست داشتني !

عكس دوم : يه مقدار به اين عكس دقت كنيد . اگه شما هم به اون نكته اي كه من بهش رسيدم ، رسيدين و خنديدين ، حتماً توي كامنتاتون بگين .

دوست عزيزم . برادر خوبم . اي رفيق دوست داشتني و مهرباني كه مي خواهي خودت را بكشي . اي دور ِ آشنايي كه آغوشت را براي در بر گرفتن مرگ گشوده اي .
دست نگه دار ...
هر گاه مرگي اينچنين زيبا يافتي ، من را هم خبر كن تا خود را براي بوسيدن مرگ آماده كنم .
و اگر نيافتي ، آن قدر زندگي كن تا بيابي .
آن وقت مردم با انگشت به تو اشاره مي كنند ، سرهايشان رو كنار گوش يكديگر مي برند و به نجوا مي گويند : اين همان پسري است كه تنها هدف زندگيش ، يافتن مرگ است !
تصويري از آن نوع مرگي كه گفتم اينجا هست . ببين و خوب به خاطر بسپار . بگرد و اگر پيدا كردي من را خبر كن . شماره ام را داري . اگر هم پيدا نكردي و از پيدا كردنش خسته شدي ، ولش كردي و ديگر نخواستي بيابيش ، باز هم به من زنگ بزن . نمي داني چقدر مشتاق شنيدن صدايت هستم .
دوست تو

اين همان مرگي است كه مي گفتم !!!
+
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
قيصر مرد و حالا بعد از ماه ها كه از مرگش مي گذرد تازه اشعارش دارد به من مزّه مي دهد .
خدايش بيامرزد
آمين

+
تا حالا شده از خواب ( يكي از آن مزخرف هايش كه هيچ رويايي در آن نمي شود ديد ) بيدارتان كنند و بگويند يكي پشت خط منتظرت است . بعد چشمهايتان رو بماليد و در دل بگوييد كاش مي گذاشت بيشتر بخوابم . خودم بعداً بهش زنگ مي زدم . بعد كه رفتيد و گوشي را برديد دم گوشتان صدايي بشنويد كه همان دم ، هر چه خواب است از سرتان بپراند . بعد هم چند دقيقه اي با طرف پشت خطي كه خاطرش را خيلي عزيز مي داريد صحبت كنيد و لذت ببريد . شده ؟ كاش بشود . پيش بيايد برايتان . نمي دانيد چقدر لذت بخش است . واقعاً نمي دانيد .
مرسي ... عزيز كه اين لذت را امروز غروب به من چشاندي .
به اميد ديدار هر چه زودتر .

پ . ن : شخصيت هاي محبوب قسمت دوم ... به زودي !
پ . ن ۲ : Stay ... Coming Soon
ديگه چي ؟
آها كادو بايد بدم ؟
بيا اين هم كادوت . دهه ي 60 نامجو رو كه فكر مي كردم نداريش آپلود كردم .

+
آهنگ « ای ساربان » نامجو بد جوری مرا گرفته .
جادويي است .
كلّاً همه ي آهنگ هاي اين مرد عجيبند و جادويي . البته براي من . شما را نمي دانم .

+
ديشب شروع كردم داستان زري ، مينا ، مرجان ، خسرو و يوسف را .
حالا آن اتو كشيده هاي بريتانيايي و آن مرتيكه يك لا قباي ايرلندي به كنار ، برادر و خواهر يوسف هم همينطور .
از ۴۰ صفحه ي اوّلي كه با چشم پف كرده ، شلّاقي خواندمش خوشم آمد .
اوّلين آشناييم با سيمين ، در « غروب جلال » بود .
هر چند ، پيش از آن در « سنگی بر گوری » چند باري نمايي نمايانده بود در گوشه و كنار داستان جلال ، امّا از خودش تا پيش از غروب جلال هيچ نديده بودم .
مزه ي غروب جلال هنوز زير دندانم است .
حالا بايد ببينم اينجا چه كرده است خانم نويسنده .

+
بدترين چيز اين است كه مجبور باشي كتاب هاي محبوبت را توي كارتن هاي بزرگ بسته بندي كني و شيرين ترين سنگيني ، وزن همه ي كتاب هاي داخل كارتن است ، زماني كه ميخواهي بيرونشان بياوري .
درد قشنگي است ، حتي اگر عفونت سينه ات عود كند و به سرفه هاي شديد بيفتي .
سنگيني زيبايي است ، حتي اگر كمرت درد بگيرد از جا به جايي آن كارتن هاي چند ده كيلويي .
همه ي قشنگي اش به اين است كه چند ساعتي ، همه ي كارتن هاي پر از كتاب را دور و بر خودت مي چيني و ساعت ها وقت صرف ميكني تا از هر كتابي چند خطّي بخواني .
بعدش هم باز باید کتاب ها را بچینی داخل کارتن های صفت و محکم و بگذاریشان سر جایشان .

+

ون سنت لعنتي طوري ساخته اش كه هر ننه قمري با ديدن فيلم حس مي كند يك پا فيلمساز است و فقط دوربين و بند و بساطش را ندارد ، من جمله خودم .

+
- آخه من چطوري تو رو بكشم ؟ تو من رو ... كامل مي كني !

+
- وندي ، من اومدم خونه .

+
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

حس عجيبي است؛ واقعاً حس عجيبي است .

+
در هفته ي گذشته دو پرونده براي Big Fish تيم برتون ديدم . يكي در مجله اينترنتي كارنامه و ديگري در هفتان .
به شما پيشنهاد ديدن اين دو پرونده را ميدهم .

+
آه ، من ديدم تو را . آه ، من ديدم تو را .


فوری: هنوز حکمی به دفتر مجله نرسیده... پس هنوز زنده ایم!
+
ما كه نميشناسيم اين بنده ي خدا را ولي به خاطر رفيق شفيقمان مي گذاريم بر سر در اين خانه ي مجازي .
پ . ن : قرار بود اين نوشته يك متن طويل باشد اما چون هم اينك من از پاي فيلم Lawrence Of Arabia بر خاسته ام و مغزم درگير قضاياي سياسي خاورميانه ي جنگ اول بين الملل است نتوانستم چنان پستي بنويسم .
پ . ن ۲ : پوستر Lawrence Of Arabia كه در زير عكس اين آقاي محترم مي آيد صرفاً جنبه ي تبليغاتي داشته و هيچ ارزش و اعتبار ديگري ندارد .


حدوداً نه تا ده ماه پيش بود كه اولين و آخرين ( تا اين لحظه ) تريلر Wall.E را ديدم . از همان لحظه عاشقش شدم . هنوز لحظه ي وصال نرسيده . دعا كنيد هر چه زودتر عاشق به معشوق ( يا به عبارت بهتر ، به دي وي دي با كيفيت معشوق ) برسد .
پ . ن : جان من به چشم هايش نگاه كنيد ...

+
... و همچنان اصلي ترين مقصد : قيف
پيش نوشت ۱ : امروز وقتي شماره ي ۱۷۹ مجله را خريدم ، فكر كردم دستم انداخته اند ولي كامنتي كه براي يكي از همشهري جوان نويس ها ، دوست عزيزم جواد رهبر ، گذاشتم و او جوابي داد كه اي كاش آن جواب اينقدر شبيه پارچ آب يخ خالي شده روي سر نبود . كامنت و جواب اين بود :
پيش نوشت ۲ : انگار امروز شماره ي جديد مجله در آمده . فكر كنم از تو قيف منتشرش مي كنند . شما اگر خبر درست و قابل اعتنايي ديديد ما را هم بي خبر نگذاريد .
به لطف هيئت نظارت بر مطبوعات عزيز (!) همشهري جوان هم رفت كنار دست شرق تا به رغم اختلافات زيادشان تو قيف با هم صحبت كنند و از تنهايي در بيايند .
همشهري جوان عزيز ، سفرت به توي قيف به سلامت باد .
تو قيف خوش بگذرد .

گاهي در ولگردي ( وبگردي ) هاي اينترنتي ام ، وقتي از كوچه پس كوچه هاي خلوت و ساكت و كم عبور و مرور سايت هاي مرجع مي گذرم چيز هاي جالبي پيدا مي كنم ، گنج هاي ريز و بي اهميتي كه به ظاهر چيز هاي مهمي نيستند . بين اين خرت و پرت هايي كه افتاده اند توي آن كوچه هاي خيلي خيلي خيلي خلوت بعضي چيز ها بسيار گيرا هستند و با آدم مي مانند ، چيزهايي مثل همان عشق در نگاه اول اما بسيار بسيار متفاوت . گاه پوستري غريب از فيلمي كوتاه و گمنام آنچنان اثري در شما مي گذارد كه تصميم مي گيريد هر طور شده آن را گير بياوريد . اين پوستر ها همان گنج هايي هستند كه مي گفتم . گاهي پوستر يا عنوان فيلم يا مدت زمان آن ، آن قدر عجيب است كه احساس مي كنيد اولين نفري هستيد كه به اين گنج هاي گمنام دست مي يابيد .
در هر صورت ، اميدوارم در اين يك مورد من اولين نفر نبوده باشم و كسي قبلاً اين گنج را كشف كرده باشد .
خواهشمندم اگر كسي اطلاعاتي در مورد فيلم On Account of Amber ( اشتباه نكنم ترجمه اش مي شود « به حساب كهربا » )دارد من را هم در جريان بگذارد ، پوستر فيلم بد جوري منقلبم كرده .
خواهشاً اطلاعات IMDb و ساير سايت هاي مرجع را تحويلم ندهيد .

+
يك توصيه ي دوستانه :
اگر كتابخوان هستيد ، اگر كتابخوان نيستيد . اگر حوصله داريد ، اگر حوصله نداريد . اگر وقت داريد ، اگر وقت نداريد . اگر موافق روحانيون هستيد ، اگر موافق روحانين نيستيد . اگر مسلمان هستيد ، اگر مسلمان نيستيد . اگر مي خواهيد فكر كنيد ، اگر مي خواهيد فكر نكنيد . اگر مي خواهيد بخنديد ، اگر مي خواهيد نخنديد . به شما توصيه مي كنم كتاب « البعثت الاسلامیة الي البلاد الافرنجية ( كاروان اسلام ) » را بخوانيد . داستان درباره ي چند شيخ است كه به يوروپ مي روند تا آييني را كه مردم از جبال هندوكش تا اقصي بلاد جابلقا و جابلسا ، جزاير وقواق ، زنگبار و حبشه و سودان دارند را تبليغ كنند .
عنوان كتاب : البعثت الاسلامیة الي البلاد الافرنجية ( كاروان اسلام )
نويسنده : صادق هدايت
چاپ اوّل : ارديبهشت 1361
چاپ دوم : امرداد 1361
تعداد صفحات : ۲۱
انتشارات : سازمان جنبش ناسيوناليستي دانشگاهيان و دانش پژوهان و روشن بينان ايران
كتاب را مي توانيد از اين لينك به صورت مستقيم و با حجم 679 كيلوبايت دانلود كنيد .
براي مطالعه ي كتاب به برنامه ي Adobe Acrobat Reader نياز خواهيد داشت كه مي توانيد از اين لينك آن را با حجم 33.5 مگابایت دانلود نماييد .
اخطار : حتي اگر درصد كمي متعصّب هستيد از دانلود و خواندن اين كتاب ( البعثت الاسلامیة الي البلاد الافرنجية ( كاروان اسلام ) )خودداري فرماييد . در صورت اتفاقات بعدي اينجانب هيچ مسئوليتي را به عهده نخواهم گرفت و پيشآمدها بر عهده ي مصرف كننده مي باشد . دوستان زير هفده سال از مطالعه ي كتاب به شدت اجتناب ورزند . طبيعي است در اين مورد هم مسئوليتي را به عهده نمي گيرم .
با تشكر
مديريت وبلاگ : kz
NC - 17
