در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه ميشود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را ميخوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه ميدهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آنها بودهاند كه او را ساختهاند. روبوت با وقار و متانت زل ميزند به آن دو مأمور و اينطور پاسخشان را ميدهد:
بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّهاي كه شما از آن ساخته شدهايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيماندهي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار ميشويد و كوچكترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر ميگذارد. شما ناقص هستيد.
« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهرهبرداري ميكنم. از فلزات محكم تشكيل شدهام، به طور مداوم هوشيار هستم، و ميتوانم به آساني در مقابل سختيهاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نميتواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد ميشود.»

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همهاش مستند ديدهام. «444 روز» كه مستندي بود دربارهي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! دربارهي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطهي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را ميكوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد ميكنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستانهاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همانقدر به كار من ميآيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:

پينوشت1: تصميم گرفتهام از اين به بعد در پينوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگهاي دانلود آهنگ ميشوم؟! فكر نميكنم!!! فقط آهنگهايي را كه به گوش من خوش آمدهاند، ميگذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!
پينوشت2: گاهي حالم عوض ميشود وقتي رضا يزداني ميزند زير آواز و ميخواند:
معني معجزه بودي
توي كفران علاقه
هر نگاه سادهي تو
واسه من يه اتّفاقه
پينوشت3: دلم نميآيد شما را در اين لذّت بيحد شريك نكنم:
تو اي شور بوم غمين
پر از خوندل و مهربانچهر
تو اي دخت شرمگين امّيد
اگر دوست دارم
پينوشت4: اگر نشنيدهايد نميدانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من ميشنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا ميگذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.
پينوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم «حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي ميگويد: من تو رو خيلي...! باقياش را در فيلم ببينيد.)
پينوشت6: صادق عزيز، آن عكسهايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.
دربارهي بخش اوّل اين سهگانه هيچ نميتوانم بگويم. البّته يك سري توضيحاتي ميشود داد كه مثلاً صبحم با آنچه در پي ميآيد شروع شد و اين شد صبحانهام، ولي بهتر است از اين توضيحات ندهم و بروم سر اصل مطلب... بهتر است ساكت شوم و شما را به خواندن اين پست و شنيدن آهنگهاي Spider's Web و Mary Pickford دعوت كنم.
راست ميگفتي، بخشي از پستم را به آن اختصاص دادم... راست ميگفتي اي كسي كه هر وقت با تو صحبت ميكنم، گويا روبهروي آينه ايستادهام... اي يكي از عزيزترين دوستانم...
فكر ميكنم حالا حالاها با اين Katie Melua كار داشته باشم...

روزي كه صبحانهاش Katie Melua باشد، شامش كمتر از Eurovision نيست! اوّلش كه دنبال لينك دانلود ميگشتم با مشاهدهي آن حجمهاي بالا دلسرد شدم، ولي جوينده، يابنده است و طبق همين قانون كلّي به سايتي دست يافتم كه تمام آهنگهاي اجرا شده در مراسم Eurovision 2009 را جدا جدا و با حجمهاي قابل دريافت، براي مخاطبانش در دسترس قرار داده بود. عجالتاً رتبههاي اوّل تا سوم را شنيدم تا بعداً سر فرصت باقي آثار را هم گوش كنم...
امروز با توجه به اين دو مورد يك روز موسيقايي ديوانه كننده بود... امّا ديوانه كنندهترين بخش آن باقي است...

كريلوف با سكوت گوش ميداد. انگار يك كلمه زبان روسي نميدانست. وقتي ابوگين يكبار ديگر نام «پاپچينسكي» را آورد و از پدر زنش هم صحبت كرد و بار ديگر هم دست دكتر را در تاريكي جست، دكتر سرش را تكان داد و به سخن گفتن آمد، هر كلمه را با كشش خاصي، بيآرام و قرار ادا ميكرد:«معذرت ميخواهم. من نميتوانم بيايم. پنج دقيقه پيش پسرم مرد.»
بخشي از داستان «دشمنان» انتخاب شده از كتاب«دشمنان» اثر آنتوان چخوف. ترجمهي سيمين دانشور. انتشارات امير كبير، چاپ ششم 1361.
فعلاً نظرم را دربارهي چخوف ميتوانم در اين عبارت بيان كنم: او كسي است كه توانايي نابود كردن تمام زندگيها را دارد و در عين حال ما را مجبور ميكند به چيزهاي فاجعهبار به طرز وحشتناكي بخنديم!!!
احساس ميكنم بدجوري از اين چخوف لعنتي خوشم آمده است. ميخواهم بروم و باقي كتاب دشمنان را بخوانم...

دعواي خانوادگيه، شما دخالت نكن ِ هفته
آنچنان كه از شواهد و قراين بر ميآيد و مامور مرزي عراق به خبرگزاري فرانسه گفته است، هليكوپترهاي ايراني، شنبهي گذشته به منطقهي پنجوين استان سليمانيهي عراق حمله كردهاند. آن هم نه يك بار، سه بار! البّته ميدانيد، آن مامور اشتباه كرده است. نبايد اين حرفها را در مجامع بينالمللي بگويد. خوبيّت ندارد. به هر حال حملهاي بوده كه به عراق شده است. عراق هم كشور دوست و برادر. ما هم خوب برادرشانيم ديگر. گوشت هم را بخوريم، استخوان يكديگر را كه دور نمياندازيم. عراقيها هم مردم با جنبهاي هستند. ميبخشند كه هليكوپترهايمان رفتهاند و اشتباهي به جاي پايگاه پژاك، منطقهي مسكوني را زدهاند! بعد از اين حمله، دولت خودمختار عراق، حسن كاظمي قمي، سفير ايران در بغداد را احضار كرد، يقهاش را گرفت و گفت: آخه باوفا، «حملاتي كه ممكن است به روابط دو كشور لطمه بزند» رو انجام نده! البّته يك نكتهي ديگري در ارتباط با اين حمله وجود دارد كه بد نيست به آن اشاره كنيم. آن نكته اين است كه اصولاً بيخيال كردها! وقتي كه نشانهي بزرگ خدا ( آيتالله العظمي ) هاشمي رفسنجاني زمان جنگ گفت كه اگر كرمانشاه را هم گرفتند مهم نيست. اين يعني چه؟! يعني بود و نبود كرد جماعت براي ما كه نظام مقدّس باشيم مهم نيست! چه بسا نبودشان بهتر از بودشان! معهذا اين بار بهانهي حمله، هجوم پژاك به پاسگاه داخل ايران بود، دفعهي بعد بيبهانه ميرويم سرويسشان ميكنيم! قصد اين بوده كه حملهاي شده باشد، كه بحمدالله شد! تا مرتبهي بعد خدا بزرگ است و بهانه براي پيدا كردن و موجّه نشان دادن سركوب و كشتار كردها، زياد!!!

ما اينيم، حالتونو ميگيريم، ميديم بچّه محلّا هم حالتون رو بگيرن ِ هفته
خوب كاري كردي «نسناس» ( «نـيروي سـركوب نـظام اسـلامي» معادل با نيروي انتظامي سابق ) جان! پدرشان را آوردي جلوي چشمشان! اصلاً چه معني دارد كارگر حرف بزند؟! كارگر مگر بايد حرف بزند؟! كارگر همانطور كه از اسمش معلوم است فقط بايد كار كند. آنقدر كار كند تا جانش در بيايد. نسناس جان، اگر كار نكردند بفرستشان هفت تپّه، آنجا كار كردن را يادشان ميدهند. من شنيدهام هيئت مديرهي نيشكر هفت تپّه يك سري افسر شوروي سابق را كه در اردوگاههاي كار اجباري سيبري خدمت ميكردهاند را استخدام كرده تا به كارگرها ياد بدهند كه فقط بايد كار كنند. ولي نسناس، بين خودمان بماند ها، سريع سر و تهشان را هم آوردي! به هر حال جمعه بود و خلوت! از شانس تو امسال روز كارگر افتاده بود جمعه! كارگر جماعت هم كه خدا لطف كرده زده پس كلّهاش. بندگان خدا صبح آمدند راهپيمايي، ظهر نشده هفتاد تايشان از صدقه سري تو رفتند بازداشتگاه! همان كه گفتم، طيّب طيّب الله، احسنت بارك الله به اين سركوب!
حالا كه بحث كشيد به گرفتن حال كارگرها در روز جهاني كارگر، شما محمود جان، يك نكتهاي را از من بشنو! بالاغيرتاً بيا مردانگي كن، نه به خاطر من، آبروي خودت را بخر حداقل! ميگفتم، يا داد سخن حمايت از حقوق كارگران سر نده، يا به نسناسها بگو كمي ملايمتر برخورد كنند! بارك الله محمود جان، گوش كني ها!!!

برو ليستتو بذار دم كوزه آبشو بخور ِ هفته
همين كه مقر منحوست در آمريكاي جهانخوار است هفت كه سهل است، هفتصد پشت شجرهي خبيثهات را مشخص ميكند. حالا ميآيي كه مثلاً بگويي چه؟! بگويي در ايران آزادي نيست؟! خيلي هم هست! در ايران آزادي هست، از همه جورش. آزادي بيان هم داريم، ولي بين خودمان باشد، آزادي بعد از بيان نداريم!!! آخر حرف حسابت چيست؟! يك ليست دادهاي بيرون كه يك آرم Freedom House خورده پايش و مثلاً از طرف تو آمده! داخل آن ليست نوشتهاي ايران از لحاظ آزادي مطبوعات از بين 195 كشور، رتبهي 181 را دارد! خب داشته باشد! به شما مربوط است؟! ميخواهي چه چيزي را ثابت كني؟! كشور ما مهد آزادي است. كدام كشور ميآيد طي سه ماه بيست هزار نفر را آزاد كند؟! ما اين كار را كرديم! روحشان را آزاد كرديم بروند خوش باشند! يادت نيست؟! نبايد هم يادت باشد! سن تو به تابستان 67 كه قد نميدهد. برو بچّه، همان شيطان بزرگ هم هيچ غلطي نميتواند بكند، چه برسد به توي فسقل بچّه!

برلوسكوني حيا كن، خانوما رو رها كن ِ هفته
عزيز دل من، پولدار، صاحب A.C. Milan، قدر قدرت، قوي شوكت، بيا و از خير Playboy بازي بگذر سر پيري! از تو سنّي گذشته جانم! زن داري! بهتر است بگويم داشتي. طلاقش را گرفت ديگر. ديدي چه بلايي سرش در آوردي كه مهرش را حلال كرد و جانش را آزاد. خجالت نميكشي؟! ناسلامتي هفتاد و دو سه سالت است، ميروي شماره به دختر هجده سالهي مردم ميدهي؟! ميروي مانكن و مدل سابق را ميكني رئيس سازمان ملّي جوانان خودتان؟! خوب محمود ما چطور رفته از حوزه يك فقره ملّا آورده و رئيس كرده، تو هم بزنم به تخته به رم نزديكي، ميرفتي يك كشيشي، اسقفي، راهبي، راهبهاي را ميآوردي و رئيسش ميكردي! اين شعر را هم ديشب گفتهام براي تو كه حيا كني! هر چند ميدانم شعر من كه هيچ، كليسا هم تو را به خاطر ضعف در مقابل زنان زيبا سرزنش كرد و افاقه نكرد. بگذريم، اين تو و اين شعرم!
برلوس ديگه بال و پر نداري
داري پير ميشي و خبر نداري
برلوس، وقتي به چشمون غزلخون ميرسي خودتو نگهدار
برلوس، وقتي به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگهدار

نمايشگاه بينالمَمَلي كتاب ِ هفته
راه رسيدن به آنجا از هزار كوچه پس كوچه ميگذرد! ماشين را بايد در چند ده كيلومتري آن پارك كرده، به سوي مقصد راهي شويد!
در ابتداي در ورودي آن نقشههايي از كيوسكهايي به نام «از من بپرس» توزيع ميشوند كه شما را دچار سردرگمي كرده، نهايتاً شما را گم ميكنند.
صفي بس طويل ميبينيد. متعجّب به آنسو نظر كرده، ميپرسيد: اون صف كدوم انتشاراته جناب؟! شخصي كه از او سئوال كردهايد نگاهي به آن طرف كرده، پاسخ ميدهد: ساندويچ و سيبزميني سرخ كرده!
از هر ده نفري كه از جلو ميآيند، هشت تايشان بستني مگنوم به دست دارند و دو نفر محض حفظ پرستيژ كلّ نمايشگاه به اصطلاح بينالمللي، دو سه عدد پلاستيك به دست دارند كه مثلاً كتاب خريدهايم.
به طرف سالني ميرويد كه مثلاً مربوط به كودكان و نوجوانان است! آنقدر شلوغ است كه تنها كساني كه كتب را نميبينند، كودكان و ايضاً نوجواناناند!
از خير هر چه كودك و نوجوان است گذشته، پا به سالن ناشران عمومي ميگذاريد! به فهرست ناشران هر رديف نگاهي ميكنيد و دايم زير لب از شلوغي ميناليد! چشمتان به نام انتشارات ميافتد: اميركبير! كمي خوشحال ميشويد! امّا وقتي شمارهي آن را ميبينيد يك شوك كوچك به شما وارد ميشود چون ميفهميد بايد تا ته سالن را گز كنيد!!!
از همهي اينها گذشته، از شدّت شلوغي، گرما و نوع پوشش بعضي اشخاص، گاه امر بر شما مشتبه ميشود كه اينجا نمايشگاه كتاب است يا لباس؟!
ناراحت نشويد، تفريحات سالمي نيز در محوطه وجود دارند! شما ميتوانيد همانطور كه داريد به طرف دربهاي خروجي ميرويد، براي عوض شدن روحيهتان از جلوي ونهايي كه مسافران را حمل ميكنند جاخالي بدهيد!!! تا هم كمي كيف كرده باشيد، هم كمي ورزش و هم نمرده باشيد!
قوانين مورد نياز شما در بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران:
1. اگر كسي شما را هول داد، شما هم او را هول بدهيد!
2. هدف، وسيله را توجيح ميكند! تا ميتوانيد با تنه زدن و هول دادن، خود را به پيشخوان غرفهها نزيك كنيد. يادتان باشد، هدف شما فرهنگي است، فقط وسيلهتان غيرفرهنگي!
3. به ياد داشته باشيد كه كتاب را هميشه ميشود خريد و فاسد شدني و البتّه تمام شدني نيست، امّا سيبزميني سرخكرده ممكن است تمام شود!
4. ناشران براي جلب مشتري هر نوع اشانتيوني ميدهند! از هيچكدامشان در نگذريد! حتّي اگر شما يك مرد پنجاه و چند سالهي موسفيد هستيد و اشانتيون مربوطه، يك تاج كاغذي با تصاوير سيندرلا و زيباي خفته!!!!!
5. در بعضي مواقع ممكن است فرصت طلايي دست دهد. در آن صورت، هر تعداد كتاب كه ميتوانيد برداريد و پا به فرار بگذاريد! مسلماً مسئول غرفه، به دنبال شما نميآيد تا باقي كتب غرفهاش هم دزديده شوند! براي رهايي از عذاب وجدان به بند 2 رجوع شود! (هدف، وسيله را توجيح ميكند)
6. شما به نمايشگاه ميرويد تا كتابها را ببينيد! پس با صبر و دقت دانه دانهي آنها را از نظر بگذرانيد و براي هر غرفه حداقل 5 دقيقه وقت صرف كنيد. حتي براي غرفههايي كه كتبي همچون «رنگ آميزي كودكان 3» را عرضه ميكنند. به ياد داشته باشيد كه اصلاً مهم نيست پشت سر شما ده نفر كودك 5 تا 8 سال منتظرند تا بعد از رفتن شما، همان كتاب را ببينند!
اميد است كه با رعايت اصول و قوانين بالا، بازديد خوبي از بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران داشته باشيد!

مال خودش، مال خودش، مال همه، مال خودش ِ هفته
آخر عزيزان، شما هم زيادي شلوغش كردهايد. بايد درك كنيد. شهرداري است ديگر! هزار و يك جور مشكل دارد. بندهي خدا همينطوري روزانه چقدر فحش ميخورد، شما ديگر تحملش كنيد! كوتاه بياييد ديگر! مگر چه شده؟! برداشتهاند خاوران را شخم زدهاند، اجساد عزيزترين كسانتان را منتقل كردهاند! خوب بيخودي كه نكردهاند! لابد ميخواهند آنجا موسسهاي، پاركي، شهربازي يا ايستگاه مترويي بسازند! اصلاً حالا كه گير دادهايد بدانيد و آگاه باشيد كه نظام مقدّس خودش آن بيست هزار نفر را كرده است زير خاك، خودش هم از زير خاك در ميآورد و هرجاي ديگري كه بخواهد ميبرد! حالا اگر شكايت داريد، بفرماييد! راه باز است، جادّه هم دراز! ديگر هم از اين جيمبولك بازيها در نياوريد، در مجامع بينالمللي خوبيّت ندارد!!!

اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي ِ هفته
نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!
بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیطها آموزشی، از این پس این مراکز به محیطهای "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانههای عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارتخانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیطهای دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست میشود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاهخود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد ِ هفته
در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

دل من منتظر شما بود ِ هفته
حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود
با اندكي دخل و تصرّف!
به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل ِ هفته
شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!
اي داداشي شاد باش و دير زي ...

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن ِ هفته
هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.
كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :
در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي
با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم
مکاتبه فرماييد
و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد. »
خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش ِ هفته
فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم ِ هفته
خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم ِ هفته
همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!
سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا
مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .
حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!
اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

به باد رفت، ز ياد رفت ِ هفته
از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.
دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست
نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين ِ هفته
بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.
البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

مبارك مبارك تولّدت مبارك ِ هفته
امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!
با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!

مطلب بزرگ :
Viva Che Guevara

باقي مطلب ِ بزرگ بماند فعلاً !!!!
ژوزه ساراماگو در سال 1922 در نزديكي ليسبون پرتغال به دنيا آمد . در 1947 اولين رمان خود را با نام " كشور گناه " منتشر ساخت اما اين كتاب او را مشهور نساخته و استعدادهايش را نمايان نكرد . ساراماگو در 1982 بالاخره توانست با انتشار رمان " بالتازار و بليوندا " به شهرت برسد و طرفداران بيشتري براي خود جمع كند . در سال 1992 او كتابي را با نام " انجيل به روايت عيسي مسيح " نوشت كه اخم ها و لبخند هاي زيادي را متوجه ساراماگو ساخت تا جايي كه وزير كشور وقت پرتغال آن را كتابي خواند كه به كاتوليك هاي پرتغال توهيني بزرگ كرده و نام ژوزه را از فهرست نامزدهاي جايزه ي ادبي اروپا حذف كرد . ساراماگو نيز در اعتراض به اين عمل با همسر اسپانيايي خويش پرتغال را ترك كرد و به لانساروت ، يكي از جزاير آتشفشاني جزاير قناري ، مهاجرت كرد . در آنجا كوري (Blindness ) را نوشت و توانست با آن جايزه ي نوبل ادبيات سال 1998 را از فرهنگستان سوئد كسب كند .
كوري : كوري رماني است آزار دهنده و وحشتناك . داستان اين رمان درباره ي كوري اي مسري است كه به نحوي فراگير و سريع سرتاسر دنيا را مي گيرد و بي هيچ دليل خاصي بروز مي كند . اين كوري با تمام كوري هاي دنيا فرق دارد ، اين كوري بيمار را در سياهي گم نمي كند بلكه جلو چشمانش سفيدي اي را قرار مي دهد كه راه گريزي از آن نيست . انگار كه كورها با چشمان باز در دريايي از شير شنا مي كنند. در اين بين فقط يك زن است كه بينا باقي مي ماند و شاهد تمام آن چيزي است كه بر سر مردم كور مي آيد .
ساراماگو در كوري براي شخصيت هاي خود اسم خاصي را برنگزيده است . براي مثال كسي كه اول كور شده در طول داستان با نام « مرد كور اولي » شناخته مي شود . چشم پزشكي كه نابينا است تا پايان « چشم پزشك » خوانده مي شود و تنها شخصيت بيناي داستان ، « همسر چشم پزشك » را با خود يدك مي كشد . نويسنده در كتاب جز نقطه و كاما از علامت سجاوندي ديگري استفاده نكرده ( لابد او هم مثل شاملو عقيده دارد متن بايد خودش معني را برساند نه با كمك علامت ) و اين قاعده را حتي موقع نوشتن ديالوگ ها نيز رعايت كرده و تنها نشانه اي كه ممكن است به خواننده ، جهت تشخيص گوينده كمك كند كاماي بين ديالوگ هاست . البته اين شايد عيب به شمار برود اما باعث مي شود خواننده تمام حواس خود را جمع كند و بعد به سراغ كتاب برود . به علاوه همه ي اين ها در برابر كشش فوق العاده زياد كتاب ناچيزند .
كوري يك رمان تمثيلي چند لايه است . گاه تمثيل ها آنچنان واضح اند كه هر كسي متوجه مي شود و گاه آنقدر پيچيده كه بايد چند بار خواند و چند دقيقه فكر كرد تا فهميد . تمثيل ها به هيچ وجه كم نيستند و ساراماگو در هر چند فصل پنجره اي جديد براي خواننده مي گشايد در حالي كه حضور مستمر بعضي از اين تمثيل ها در كل كتاب حس مي شود . براي مثال مردم داخل آسايشگاه نماد نسل بشر هستند . در ابتدا كه دزد ماشين كور اولي ، پسرك لوچ ، چشم پزشك و همسرش ، مرد كور اولي و دختر عينكي در قرنطينه به سر مي برند نشانه ي ابتداي نسل بشراند . در ابتدا انسان همواره ابعاد خوب و بد داشته كه بعضي از اينان تا دنيا هست همراه انسان مي ماند و بعضي با توجه به زمان تغيير مي كند . در ابتداي زندگي بشر يا بهتر بگوييم قرنطينه شدن ، دزد در فكر دزدي و ارضاي نياز هاي جنسي خود است ، دختر به پسرك لوچ مهر مي ورزد و هيچيك نسبت به هم شناخت زيادي ندارند ولي هر چه باشد تفاوت هاي فاحشي نيز بينشان حس نمي شود . اما همواره با ازدياد قرنطينه شدگان و ازدياد نسل بشر ظلم هايي كه مي كنند ، اعمالي كه انجام مي دهند و احسان هايي كه مي ورزند تغيير مي كند ، راه هاي اين كار ها هم همينطور . براي مثال آن گروهي كه غذا ها را مي فروشند از اسلحه استفاده مي كنند كه وسيله اي جديد براي ظلم راندن است . همسر چشم پزشك كه در ابتدا لطفش از حد كمك اندكي فراتر نمي رفت حاضر است خود را به خطر افكند تا آبي را براي شستن جسدي فراهم آورد تا آن زن را به خوبي به خاك بسپارد . همانطور كه اشاره شد بعضي از اميال و عادات هميشه با نسل بشر مي مانند و يكي از آن ها غريزه ي جنسي است كه تا پايان كتاب نيز همواره با شخصيت هاي ريز و درشت مي ماند و گاه آشكار و گاه پنهان مي شود .
مدرنيته بعد بعدي است . در طول رمان رشد سريع مدرنيته و تاثيرات آن بر انسان را مشاهده مي كنيم . در اوايل داستان كه شخصيت هاي اصلي تازه وارد آسايشگاه شده اند براي رفع و رجوع امور خود از بدوي ترين وسايل استفاده مي كنند ، براي مثال براي به خاك سپردن مردگان فقط از بيل بهره مي جويند . كمي بعد وسايل آنان به سرعت رو به پيشرفت مي گذارد .ماشين تحريري در دست « حسابدار » ديده مي شود ، راديويي به دستشان مي رسد ، اسلحه اي وارد آسايشگاه مي شود ، كمي بعد هم كه از آسايشگاه بيرون مي روند ماشين به چشم مي خورد . اين مدرنيته فقط شامل وسايل و ابزار نيست بلكه تاثيري شگرف تر نيز بر روي كاراكتر ها دارد . در ابتدا اگر در جمعيت كم كسي مي مرد همه تلاش مي كردند او را با احترام به خاك بسپارند اما حالا ، در اين دنياي بزرگ اگر لاشه ي كسي را حيوانات بدرند باز هم كسي ككش نمي گزد .
نكته ي بسيار قابل ملاحظه ي بعدي چند گانه بودن شخصيت ها ، اشياء و گاهي مكان هاست . نمونه ي بارز اين دوگانگي همسر چشم پزشك است ، او گاهي حالتي خداگونه مي يابد ، اعمال همه را مي بيند ، كارهاي خوبشان را فراموش نمي كند و كارهاي بدشان را ( اگر به كسي آسيب نرسانده باشد ) از ياد مي برد ، كارهاي ناپسند را نيز بدون مجازات باقي نمي گذارد و از حق خود مي گذرد . از سويي ديگر گاه تا حد انساني بدون اعتماد به نفس نزول مي كند و گاه فقط به فكر خود و همسرش است . يكي از اشيايي كه تا حدّي دچار اين دوگانگي مي شود قيچي است ، در جايي همسر چشم پزشك با خود مي گويد كه مي تواند با اين قيچي صورت همسر خود را اصلاح كند و زيباتر نمايد اما در نهايت با قيچي شخصي را به قتل مي رساند ، چيزي كه مي توانست عامل زيبايي شود منجر به قتل مي شود . دختر عينكي كه يك فاحشه ي بي بند و بار است در پايان فقط به فكر پدر و مادرش ، معشوق اش و پسر بچه ي لوچ است و هدف زندگي اش را خانواده مي داند . سگ اشك ليس گاهي غمخوار بيزبان و مهربان همسر چشم پزشك مي شود و گاه حالتي تهاجمي به خود مي گيرد . باغچه ي پيرزن همسايه ي دختر عينكي ، كه روزي غذاي پيرزن را مي داده و عامل تداوم حيات او بوده روزي جايگاه ابدي او مي شود . اين به جمله ي « همه از خاكيم و به خاك بازمي گرديم » شبيه نيست ؟
در كتاب گاهي چيزهايي هستند كه نمادي از چيزي بسيار عظيم تر هستند . سربازان و گروهبان در جايگاه فرشتگان رحمت و عذاب قرار دارند ، در جايي كه مرد كوري گم مي شود يكي از سربازها قصد دارد او را به سوي مرگ بكشاند اما گروهبان او را به سوي زندگي رهنمون مي شود . خود آسايشگاه نيز نماد كامل و بي نقصي از دنياست . دليلش هم همان پيغامي است كه هر روزه ، سر ساعت مشخصي پخش مي شود : « در صورت هر اتفاقي هيچ كمكي از خارج نمي رسد . اگر آتش به قسمت هايي از ساختمان سرايت كند نيروي آتشنشاني وارد عمل نخواهد شد . » انگار كه ساراماگو مي خواهد بگويد هر كاري مي خواهيم بكنيم ، ولي نتيجه اش به پاي خودمان خواهد بود ، حتي اگر دنيايمان را با دستان خود به آتش بكشيم « هيچ كمكي از خارج نمي رسد » . يكي ديگر از نماد ها صحنه ي كليساست . آنجا كه همسر چشم پزشك مي بيند كه روي چشم تمام مجسمه ها نوار سفيد و روي چشم تمام نقاشي هايي كه از قديسين موجود است رنگ سفيد زده اند . معنايش آن است كه قديسين هم همچو تمام انسان ها ، آدم بوده اند و شرايط براي همه يكسان است .
نويسنده در كوري سعي دارد جبر و سرنوشت را در يك كفه ي ترازو قرار دهد و اختيار و آزادي عمل را در كفه اي ديگر و تعادل ميان اين دو را حفظ كند . اين كوري و عواقب آن جبر است و به راحتي طرفي از ترازوي فرضي ما را بسيار سنگين مي كند و اين انسان ها هستند كه بايد با اعمال خود و اراده و اميدي كه دارند طرف ديگر را پر كنند . و در پايان اين اختيار است كه بر جبر پيروز مي گردد و اميد است كه بر نا اميدي غلبه مي كند . در واقع كوري علاوه بر تمام چيزهايي كه دارد در ستايش اميد نيز بر آمده است
و اما در پايان ، كوري . كوري در كتاب نماد تمام صفات و حالات بد و خوبي است كه بر انسان چيره مي شود . از كوري هنگام عصبانيت گرفته تا اطاعت كوركورانه ، دروغ ، تعصب و هر دلمشغولي اي كه قدرت تفكر ما را درباره ي آن موضوع مختل كند . در اينكه رنگ سفيد براي اين كوري انتخاب شده نيز بسيار نكته ظريفي است و آن اين است كه آنچه ما را دچار كوري مي كند ، خواه مي خواهد تعصب يا خشم باشد يا لذت يا هر چيز ديگر آنقدر خوب ، و در نهايت سپيدي براي ما جلوه مي كند كه به خود اجازه نمي دهيم درباره اش فكر كنيم و همين عدم تفكر است كه باعث به وجود آمدن عواقبي مي شود كه در كتاب ذكر شده است . براي مثال اين شهوت پرستي دختر عينكي است كه باعث كوري او مي شود و در پايان ، هنگامي كه آن را كنار مي گذارد و از بي بند و باري به خانواده روي مي آورد بينايي خود را باز مي يابد .
اميدوارم نوشته ي كم ارزش مرا كه درباره ي كتاب ارزشمند « كوري » بود پسنديده باشيد .
در ضمن اگر كتاب را نخوانده ايد هرچه سريعتر بخوانيد
نشر مركر
نويسنده : ژوزه ساراماگو
ترجمه : مهدي غبرايي
نوبت چاپ : يازدهم
قيمت : 4600 تومان
پي نوشت : سال 2008 فيلمي كه از روي اين كتاب اقتباس شده و در حال ساخته شدن است اكران مي شود . منتظر باشيد .