خواب مي بينم اعصابم خورد است . ناراحتم . سرم را گذاشته ام بين دست ها . گريه مي كنم . لباسم تقريباً خيس شده . سرم را بلند مي كنم . جلو را نگاه مي كنم . با خود مي گويم : گور پدرش ، مرگ يه بار شيون يه بار . بلند مي شوم . در بالكن را باز مي كنم . تا ته اتاق مي روم . روي ديوار مي نويسم « روزي مردي اينجا مي زيست كه مرد » . از بلاهت جمله خنده ام مي گيرد اما خنده را در نطفه خفه مي كنم تا نكند كه من را از هدف متعالي ام باز بدارد . تمام توانم را در پاهايم جمع مي كنم . رو به جلو مي دوم . رو به بالكن . رو به نور . مي رسم توي بالكن و مي پرم . انتظار دارم با سرعت مثل همان كيسه هاي زباله اي كه از شوتينگ پرتشان مي كنم بيرون به سمت آسفالت خيابان بروم اما در كمال تعجب بالا مي روم . بالا . بالا . بالا .پرواز مي كنم . اطراف شهر را مي گردم . لذت مي برم . مي خندم . نگاه مي كنم . نگاهم مي كنند .
بعد از چندين ساعت يك قوطي رنگ سفيد به بغل مي آيم توي آپارتمانم . مي روم توي تنها اتاق اين آپارتمان قوطي كبريتي . در جعبه ي رنگ را باز مي كنم . قبل از اينكه ديوار را رنگ كنم نوشته ي روي آن را مي خوانم « روزي مردي اينجا مي زيست كه مرد . » از بلاهت جمله قاه قاه مي خندم و رنگ را روي ديوار مي پاشم .
سراپايم سفيد مي شود . سفيد سفيد سفيد .

مسيح رستگار - ريودوژانيرو - برزيل
خواب مي بينم كه ايستاده ام كنار خيابان . سر و شانه هايم خيس خيس است و شلوارم تا بالاي زانو گل آلود . هر چند لحظه يك بار تاكسي اي ، شخصي اي ، وانتي اي با سرعت از لاين يك مي گذرد . مردم اصلاً به چراغ راهنمايي اهميت نمي دهند و همان معدود افرادي كه در اين غروب ابري و باراني بيرون هستند به سرعت از خيابان مي گذرند كه پناهي زير هشتي يك مغازه ي بزرگ و كهنه ، زير سايه بان يك مغازه ي شيك و جديد پيدا كنند . بعضي ها كه پولدار تر هستند يا شايد گرسنه تر ، رفته اند توي مغازه اي كه آش مي فروشد . همان كساني كه 4 ماه پيش روي همان ميز فالوده و سنتي خورده اند حالا آش نوش جان مي كنند . من هم عاتل و باطل ايستاده ام كنار خيابان به انتظار يك مرد كه در باران بيايد . سرم را عين عقب مانده ها به شكل عجيبي گرفته ام جلو تا بلكه سقفي باشد براي آن 7 – 8 جلد دفتري كه گرفته ام توي بغلم .ناگهان پيكاني قديمي جلويم ترمز مي كند . سر جلو گرفته ام را جلو تر مي برم و قيافه ي آقاي « ؟ » را با آن عينك معمولي اش مي بينم . فوراً يادم مي آيد كه آقاي ؟ دبير عربي دبيرستانم بود . در طول يك لحظه ي ابدي بيشتر دقت مي كنم ، لبانش همان حالتي را دارد كه هروقت چيزي نمي شنيد آن طور مي شدند . گويي با دادن آن شكل به لبانش ، گوش هايش تيز تر مي شد . لحظه ي ابدي تمام مي شود و مي گويد بيا بالا . سوار مي شوم . مسافرانش هم مثل راننده عربي بلدند ، البته با توجه به آن عباهاي بزرگ و صورت قهوه اي سوخته شان و هيكل چاقشان احتمال مي دهم زبان مادري شان باشد ، خدا مادرشان را بيامرزد ، از قيافه ي مسنشان معلوم است مادرشان بايد آن قدر پير باشد كه حتماً مرده است . شايد هم دارند به مراسم ختم مي روند . شايد . احتمال مي دهم اين پسرك نوه اش باشد كه در آغوشش است . جا نيست . نمي توانم بنشينم . به طرز عجيبي خودم را نگه مي دارم اما تا به خودم مي آيم زن چاق زده زير دفتر هايم و آن ها افتاده اند توي خيابان . اهميت نمي دهم. انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده . مي رسيم مقابل در اصلي سالن تئاتر . تار مي بينم ، در تئاتر را تار مي بينم . سالن واضح نيست . به خودم مي آيم و مي بينم دارم كنار يك بازيگر راه مي روم . غير ممكن ترين سئوال ممكن را مي پرسم و مي گويم : آهنگ Money باب ديلن را داري ؟ ( آهنگ Money در اصل براي پينك فلويد است ، اين است از مضرّات خواب ) و او نگاهم مي كند ، با لبخندي عجيب كه حاصل تعجب است مي گويد : It's My cell phone's ringtone . مي خنديم . شاد شاديم . شاد شاد شاد . بي غم . در تئاتر بيش از حد بزرگ است . بيشتر شبيه در سوله است تا تئاتر . موقع بيرون آمدن لپ راستش را « ماچ » مي كنم . از در كه بيرون مي آيم همان پيكان آبي آسماني آقاي ؟ را مي بينم كه ايستاده جلوي تئاتر . توي خيابان كاميون هاي بزرگ و پر سر و صدا جولان مي دهند . بي مهابا مي دوم توي خيابان . ماشين ها از اين طرف و آن طرفم با سرعت رد مي شوند و من دارم دفتر هايم را جمع مي كنم ، همگي از شانس من افتاده اند توي چاله هاي آب . با لباس تميز تميز ، دفتر به بغل مي آيم كنار هماني كه لپش را « ماچ » كردم منتظر تاكسي مي ايستم . باران مي آيد . خشك خشكم .
