آیتالله العظمی منتظری آخرین بازماندهی نسل کهن مجتهدین بود! اوّلین نسل مجتهدین انقلاب سال پنجاه و هفت که از حاج شیخ صادق خلخالی بگیر تا پدر طالقانی و تا خود امام روحالله اعضای آن را تشکیل میدادند. و البتّه هر کدام شاخص بودند. طالقانی بیشترین آرای نخستین مجلس خبرگان را آورد، موسوی اردبیلی از ارکان دادستانی کلّ کشور بود، منتظری قائم مقام رهبری، مطّهری پرچمدار علوم اسلامی و فقه سیاسی و بهشتی سردمدار حزب جمهوری اسلامی. در همان ابتدا و با شکلگیری موج ترورها، عدّهی نسبتاً زیادی و البتّه از شاخصترینهای آنان حذف شدند. امّا با گذشت زمان، روند به اصطلاح «خودی و غیرخودی» شکل و سرعت گرفت و به آنجا انجامید که منتظری شد «مرجع آمریکایی» و از آن سو، شخصی مثل مشکینی، ادّعای ارتباط با امام زمان کرد و رئیس مجلس خبرگان رهبری شد. امّا حال نسل اوّل روحانیونِ مجتهدِ در صحنه همگی رفتهاند و مسلک آنان مانده.
شخص آیتالله العظمی منتظری آنچنان که از رفتار و سابقهی ایشان، چه در زمان قائم مقامی و چه بعد از آن، بر میآید روحیهای حقطلبانه داشته و چنان که میتوان دید بارها از حقوق اقشار مختلف مردم، از زندانی گرفته تا اقلّیتهای مذهبی، دفاع کردهاند. در روزهای آغازین انقلاب و پس از حمّامهای خونی که شیخ صادق خلخالی به راه انداخت، ایشان در انتقاد از عملکرد حاکم شرع دادگاه انقلاب به او تاخت و انتقاداتی از او به عمل آورد. بعدترها و در جریان اعدامهای دههی شصت خود ایشان در مصاحبهای میگویند که مخالفت کردهاند و به حکم آیتالله خمینی ایراد گرفتهاند. خود ایشان گفتهاند: کسانی که محاکمه شدند، نمیشود که آنها را آورد و گفت تو سر موضعی؟! و اگر گفت بله زد تقّی اعداماش کرد! در آن مصاحبه ایشان جریان را کاملاً شرح دادند و گفتند که من در حضور تنی چند از آقایان گفتم حالا ماه محرم است و اعدام نکنید، یکی از آقایان گفت ما هفتصد نفر را آمادهی اعدام داریم، اجازه بدهید اینها را اعدام کنیم، بعد دیگر اعدام نمیکنید. آیتالله العظمی منتظری میگویند که من اعتراض کردم و گفتم اعدام که دستورش در دین نیامده، میتوانیم اعدام نکنیم. پس از این رفتارهای ایشان در راستای دفاع از حقوق زندانیان بود که از قائم مقامی رهبری عزل شدند. پس از آن، ایشان به دفاع از حقوق اقلّیتهای دینی و به خصوص بهاییان پرداختند که این نیز، بر دشمنی نظام و سردمداران آن با آن مرجع عالیقدر دامن زد. نقطهی اوج این اختلافات نظام حاکم با آیتالله العظمی منتظری، سخنرانی بیست و سوم آبان سال هفتاد و شش ایشان بود. در آن سخنرانی ایشان نسبت به رهبر انتقادات شدیدی ایراد کردند که در پی آن حدود پنج سال حبس و حصر خانگی بر ایشان تحمیل شد. پس از شکست حصر خانگی، ایشان فعالیتهای خویش را ادامه دادند تا اینکه سرعت فعالیتهایشان پس از انتخابات و آن تضییقاتی که بر مردم رفت، اوج گرفت. فعّالیتهای بشردوستانه و در راستای حقوقِ بشرِ ایشان، القاب «پدر حقوقِ بشرِ ایران» و «پدر معنوی جنبش سبز ایران» را برایشان به همراه داشت. امّا آنچه که باید دربارهی این روحانی بزرگ در نظر داشت، مردمی بودن ایشان است. آیتالله العظمی منتظری از آغازین روزهای انقلاب از وجههی عمومی بسیار خوبی برخوردار بودند و این وجهه به سبب فعالیتهای ایشان تا امروز حفظ شده است.
جدای از مسائلی که گفته شد و بیشتر حالت تاریخچه داشتند، به راستی چرا نبود آیتالله العظمی منتظری، فقدانی بزرگ برای جنبش سبز ایران است؟! و اینکه مرگ ایشان، چطور و چگونه توانسته به کمک جنبش سبز آید؟!
در پاسخ به پرسش نخستین باید گفت، آیتالله العظمی منتظری به سبب پایگاهی که در بین عموم مردم داشتند، به نحوی میتوانستند حتّی آنان که به سیاست علاقه نشان نمیدهند و خود را از جریانات دور نگاه میدارند، وارد عرصه سازند. همچنین از سخنرانیهایی که از ایشان به یادگار مانده، کاملاً بر میآید که به راحتی توانایی روشن کردن مردم در بسیاری مسائل را دارا بودند. این که ابتدا خیلِ جمعیتی را روشن کرد، و سپس آنها را وارد عرصه ساخت، به خودی خود بسیار به نفع انقلابیون و به همان میزان به ضرر جناح حاکم است. از سوی دیگر، وجههی بینالمللی ایشان به عنوان یک مبارز حقیقی حقوق بشر که به خاطر حفظ آن حقوق، از قائم مقامی رهبری کنار زده شدند، خود کمک دیگری به مقبولیت این جنبش در سطوح بینالمللی بود. از طرفی دیگر، حضور فقیهی تا این حد آگاه به مسائل فقهی و شرعی و همچنین سیاستمداری با چنین سوابق و البتّه تجربیاتی خود میتوانست راهنمایی بسیار ارزنده برای این جنبش برخاسته از بطن ملّت باشد و از کجرویها و انحرافاتی که امکان پدید آمدنشان کم نیست، جلوگیری کند.
حضور ایشان چنان برای جنبش مهم است که حتّی فقدان عظیم ایشان نیز میتواند به نفع جنبش باشد. بودشان هزار سود است و نبودشان یکی. جنبش سبز در شرایطی نسبتاً بحرانی به سر میبرد. پس از سیزده آبان و اینکه هیچ یک از طرفین نتوانستند اثری عمیق بر جناح مخالف داشته باشند، شانزدهم آذر را داشتیم. روزی که حکومت پاره شدن تصویر آیتالله خمینی را دستآویزی برای یورش بر جنبش سبز قرار داد. سناریوی پاره شدن عکس، آنچنان که باید نتوانست اثر بگذارد و با فراخوانهای متعدد و بیانیههایی که از طرف سران جنبش سبز صادر میشدند، توطئه تا حدّی خنثی شد، امّا به هر روی، اثری بسیار منفی بر جنبش داشت. حملهی نظام به بهانهی آن عکس از سمتی و فاصلهی زمانی شانزدهم آذر تا عاشورای حسینی، ششم دی ماه، فاصلهی زمانی چندان کمی نیست و میتوانست خلائی ایجاد کند. این فاصلهی زمانی به خودی خود چندان مشکلآفرین نبود، چرا که جنبش فاصلهی طولانی سیزده آبان تا شانزده آذر را نیز در کارنامه داشته، امّا سناریوی پاره شدن عکس، آتشی بود که در این فاصلهی زمانی تقریباً یک ماهه افتاده بود و داشت به دامان سبز ملّت میگرفت. رحلت آن بزرگوار، باعث شد از طرفی این دو مسئله، یکی فاصلهی زمانی و دیگری پاره شدن عکس، تحتالشعاع قرار گیرند و از طرف دیگر، اتّحادی که بین هواداران جنبش سبز و معترضان در حال کمرنگ شدن بود، جانی تازه بگیرد. تا جایی که به واسطهی درگذشت ایشان، جمعیتی چند صد هزار نفری گرد آمدند. تا آنجا که مراسم تشییع پیکر آن بزرگوار در راستای تظاهرات تاریخی بیست و پنجم خرداد قرار گرفت و یکی از دو گردهمایی بزرگ سبزها شد. رحلت آیتالله العظمی منتظری آنچنان عظیم و مؤثر بود که نه تنها اثر آن فتنه را خاموش کرد، بلکه خود رعشهای دیگر بر پیکر این نظام در حال فروپاشی انداخت. تا آنجا که رهبر، در پیام تسلیت الفاظی را به کار برد که شعار «تسلیت کینهای، نمیخوایم، نمیخوایم»، هو کردن و الله اکبر گفتنها را به جان خود خرید. مرگ آیتالله العظمی منتظری، آخرین پایگاه حکّام زمانه را به لرزه انداخت. قم، شهر خون و قیام، زادگاه انقلاب، قطعاً به مدفن آن نیز بدل خواهد شد. و این اسطورهی آخرین مردِ مقاوم است. کسی که با مرگِ خویش، آخرین سنگر مستحکم جبّاران را فتح کرد.
پینوشت1: امروز سوّم آن بزرگوار بود. در مراسم ختمی که شده بود مراسم روضهخوانی حضور پیدا کردم. خیلی وقت بود شعری نشنیده بودم که برای امام حسین بخوانند و جلف نباشد! اشعار عمیق و خوبی خوانده شد که از نیش و کنایات بانمک و ریز سیاسی سرشار بود.
پینوشت2: امشب یکی از رفقا دربارهی وقایع روز تشییع و آن زمانی گفت که کوچه را بسته بودند! آن عزیز گفت که وقتی نیروی انتظامی برای خروج عزاداران داخل بیت، مسیری را باز کرده، با دوربین از آن مسیر فیلمبرداری کرده است و عنقریب سراغ تک تک آن عزاداران خواهد رفت!!! اگر ناگهان دیدید این وبلاگ دیگر آپ نشد، حلالم کنید!
پینوشت3: وعدهی دیدار ما، تاسوعا، عاشورا...

پیشنوشت بسیار مهم: لطفاً اگر به جغرافیای قم آشنا نیستید، ابتدا صبر کنید تا تمامی عکسها کاملاً نمایش داده شوند و بعد وقایع را بخوانید.
شب ساعت یازده و نیم، دوازده بود. شاید هم یک. تلفن را برداشتم و زنگ زدم به «هـ.». قرار شد صبح روز بعد ساعت هفت و نیم همدیگر را در میدان شهید مطهّری ببینیم. حدود بیست دقیقه بعد از قطع تلفن، رفتم سراغ کتابخانه. چهار جلد کتابی را که شادروان شش ماه و ده روز پیش به من هدیه داده بود را در آوردم. ورق زدمشان و چند خطّی و چند صفحهای از هر کدام خواندم. ساعت یک و نیم، بیست دقیقه به دو که بود، سررسید سبز و تقریباً کوچکم را آوردم. بعد از چند ماه ننوشتن هیچ خاطرهای، شروع کردم به نوشتن. نوشتم که درست شش ماه و ده روز بعد از آن ملاقات، آیتالله العظمی منتظری دار فانی را وداع گفته. اینکه آن روز، یکشنبه، رفته بودم به دفترش و هر کاری کرده بودم که حاج احمد، پسرش، را ببینم و شخصاً تسلیت بگویم نشده بود. و اینکه بابت فردا ماندهام گیج و گنگ که چه خواهد شد؟!
ساعت را کوک کرده بودم که پنج و نیم بیدارم کند. نکرده بود! شش و نیم که بیدار شدم، دست و رو نشسته زنگ زدم به «هـ.» که از خواب بیدارش کنم. رفتم توی اتاق، پارچهی سبز را برداشتم و گذاشتم توی جیب پیراهن راه راهم. راه راه سبز و سفید. آمدم صبحانه را خوردم و راه افتادم. ساعت هفت شده بود. هفت و پنج دقیقه، ده دقیقه، میدان بودم. ایستادم تا هفت و نیم. «هـ.» نیامد که نیامد. آن چند دقیقهای که آنجا ایستاده بودم دو تا از رفقا را دیدم که داشتند میرفتند پی کار و کاسبی خودشان. وقتی به هر کدامشان گفتم که قرار است بروم تشییع، هر دو تعجّب کردند!!! و من علیرغم تعجّبشان، از آنها برای حضور در مراسم دعوت کردم. ساعت حدوداً هفت و بیست و پنج دقیقه بود که آقایی با دختر کوچکاش آمد و پرسید که حرم کجاست؟ آدرس را که دادم، پرسیدم: برای مراسم تشییع تشریف آوردین؟! گفت بله. و در پاسخ این پرسش که «از کجا؟»، گفت که دیشب ساعت سه بامداد از نجفآباد راه افتادهاند و تازه رسیدهاند. آدرس حرم و منزل تازه در گذشته را که گرفتند، راهی شدند. و من باز هم ایستادم به انتظار «هـ.». چند دقیقه بعد که دیدم «هـ.» نیامد، راه افتادم سمت حرم. آنجا آن آقا و خانوادهاش را دیدم. خودم را به آنها رساندم و بقیهی راه را تا بیت آیتالله العظمی منتظری را با آنها بودم. وقتی داشتیم از خیابان کنار شبستان امام خمینی (؟) میگذشتیم، تعداد زیادی سپاهی و بسیجی دیدیم که داشتند از انتهای خیابان به سمت خیابان ارم میرفتند. تعدادشان حدوداً اندازهی سه اتوبوس میشد!!! جمعیت از همان زمان جمع شده بود. بالاخره جناب «هـ.» زنگ زد! آدرس خانهی آیتالله منتظری را که بهاش دادم گفت به زودی آنجا خواهد بود.

ساعت تقریباً هشت بود که همدیگر را پیدا کردیم. از کوچهی آیتالله العظمی صانعی رفتیم داخل و دو کوچه آن طرفتر وارد بلوار شهید محمّد منتظری شدیم و در انتهای خیل جمعیت قرار گرفتیم. شعارها از همان لحظه شروع شده بود. «الله اکبر» گفتیم. «یا حسین، میرحسین» که جزو شعارهای اصلی بود. و البتّه شعارهای «مرگ»دار! «مرگ بر دیکتاتور»! هر چهقدر گفتم: آقا، مرده باد و زنده باد نگین!!! رژیمی که با مرده باد و زنده باد بیاد رو کار، با مرده باد و زنده باد هم میره! گوش ندادند که ندادند! آخرش ما هم به خیل ایشان پیوستیم و آنچنان «مرده باد» و «زنده باد» کردیم که بیا و ببین! البتّه اوّلاش میترسیدیم. از وجود لباسشخصیها، بسیجیها و سپاهیهای استتار کرده! کمتر شعار میدادیم. همین که «هـ.» گفت: پسر، پشت سرو! چهقد جمعیت جَم شده! بالای پشتبامها زیاد بودند دیدهبانها! دوربین به دستها. جمعیت منفجر شد: «ننگ ما، ننگ ما، صدا و سیمای ما». صدای بلندگو همچنان «الله اکبر» میگفت. دوربین به دست، دوربیناش را روی کولاش گذاشت و رفت! پارچهی سبزی که دقایقی پیش با کمک «هـ.» روی مچ راستم بسته بودم، حالا توی هوا تکان میخورد. ساعت نزدیک نه شده بود. مرد بلندگو به دست پیام تسلیت حاج احمد آقا را خواند. بعد از آن هم پیام شفاهیاش را گفت. مضمون کلّی پیام شفاهی این بود که شعار سیاسی ندهید!!! تمام که شد، وانتی که چند متری عقبتر از ما بود شروع کرد به پخش قرآن. مردم بیوقفه شعار میدادند. قرآن که شروع شد، کمی ساکت شدند. خانم میانسالی که کنار من ایستاده بود غرغری کرد که: این هم از نقشههایشان است! شروع کرد به سر دادن شعار. خانم دیگری به او توپید که: مگر مسلمان نیستی؟! قرآن دارد خوانده میشود! این کشمکش ادامه داشت تا اینکه کمتر از پنج دقیقه بعد، مردم حلقهای خالی کردند و یک نفر وسط آن حلقه سینه میزد. آن بخش از جمعیت یکصدا فریاد میزد: قرآن سر نیزه همینه، همینه! قرآن سر نیزه همینه، همینه! سرم را که گرداندم، توانستم بلندگوی قرآنپخشکن را ببینم که داشت تکان میخورد. مردم به آن وانت حمله کرده بودند! جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و عقربهها لحظه به لحظه به ساعت نه نزدیکتر. نه و پنج دقیقه بود که پیکر آن فقیه عزیز را آوردند.

پارچهنوشتهای بر سردر کوچه بود که آن را فوراً پایین انداختند. عدّهای تلاش کردند که نگذارند حفاظ فلزّی پارچهنوشته توی سر مردم بخورد! دستشان درد نکند! سیل جمعیت جاری شد. صداها لحظهای خاموش نمیشدند:«عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، ملّت سبز ایران صاحب عزاست امروز.»، «منتظری زنده است، رهبر پاینده است.» و «یا حجّتابنالحسن، ریشهی ظلمو بکن!» بیشترین همنواییهای مردم بودند. چند متری جلوتر از کوچهی ایشان، باز هم دوربینبهدستها پرسه میزدند! فریاد سر دادیم:«ننگ ما، ننگ ما، صدا و سیمای ما.» صدایی از سمت راستم آمد که مردم را به سکوت فرا میخواند و آنها را تشویق میکرد که شعارهای سیاسی ندهند. نگاهاش که کردم دیدم عمادالدّین باقی است! به «هـ.» گفتم: هی، عماد!!! و رفتیم طرفاش. با آقای باقی که دست دادم، باز هم توصیه و تأکید کرد که شعارهای سیاسی ندهیم! و اینکه روز عزاست امروز!!! چند قدمی جلوتر کسی را دیدم که خبر داشت کروبی و موسوی قم هستند!!! کوچهی بنبستی بین کوچهی آیتالله العظمی صانعی و شادروان آیتالله العظمی منتظری است که فکر کردیم شاید موسوی آنجا باشد. وقتی که سعی کردم از زنجیرهی انسانی جلوی کوچه بگذرم، «هـ.» سقلمه زد که: بیا برویم! آن طرفتر گفت که: چند تایی از کسانی که آنجا بودند، سپاهی بودهاند و آنها را به اسم میشناسد!!! سر چهار راه رسیده بودیم که شعارها باز هم سیاسی شد! گفتم: شعار سیاسی ندین! آقای باقی اون طرفتر، چن متر بالاتر گفتن شعار سیاسی ندین! خانمی با تعجّب نگاهم کرد و پس از گفتن یک «وا»ی جانانه، اضافه کرد: هفته پیش آقای باقیو دیدم! چرا شعار ندیم؟! و پیش از اینکه علّتی را که شاید میخواستم توضیح دهم، گوش کند، دور شد!!! دوستم گفت به خاطر قیافهی شبهاطلاعاتیام بوده!!! راست میگفت!!! تهریشم را نزده بودم. اذیت میکرد، ولی به حرمت آن عزیز تازه در گذشته نزدماش. و با آن سر و وضع، کاپشن سیاه تقریباً بلند و پوستری که نیمی از صورتم را پوشانده بود، به آن خانم حق میدهم!
از آن چهار راه رفتیم به سمت میدان شهداء (بیمارستان) و در طول راه همچنان شعار دادیم! «یا حسین، میرحسین» اصلیترین شعار این قسمت از مسیر بود! حالا پوستر آیتالله العظمی منتظری را گذاشته بودم توی کاپشنم تا یکی از دستهایم آزاد باشد. ساعت حدود نه و بیست دقیقه، نه و نیم بود که رسیدیم به میدان بیمارستان و رفتیم سمت حرم. نمیدانم چه شد که مردم یاد آن شصت و سه درصد افتادند و شروع کردند به گفتن «دروغگو، دروغگو، شصت و سه درصدت کو؟!» و همچنین نمیدانم از کجا عکس خمینی را دیدند که گفتند «اونی که تقلّب کرده، عکسا رو پاره کرده!» در مسیر رفت مصباح عزیز را هم مورد عنایت قرار دادیم:«ما اشک تمساح نمیخوایم، دولت مصباح نمیخوایم!» رسیدیم به ساختمان کتابخانهی آیتالله العظمی مرعشی نجفی که دو تا بیلبورد بزرگ، یکی بنیانگزار کبیر و دیگری فرزانهی معظم و معزز از دیوار بلندش آویزان بود! خواندیم«محمود خائن، آواره گردی، خاک وطن را، ویرانه کردی، کشتی جوانان وطن، اللّه اکبر، کردی هزاران در کفن، اللّه اکبر» و این شعر را با چهار فریاد «مرگ بر تو» که آخریاش بلندتر از بقیه بود ادامه دادیم! وقتی این «مرگ بر تو» ها را میگفتیم، دستهایمان را نشانه رفته بودیم طرف معظّم! جلوتر که رفتیم، سپاهیها و بسیجیهایی که گله به گله بالای بامها بودند، مردم را به صرافت آن انداختند که یکصدا فریاد بزنند:«بسیجی واقعی، همّت بود و باکری» و با همین شعارها ادامه دادیم تا رسیدیم به حرم.

تازه رسیده بودیم که صدای بلندگو در آمد که میخواست پیام تسلیت معزز را بخواند! اوّلین کلمهای که به مغزم رسید «عقدهای» بود! ولی فوراً با مردم همصدا شدم! همگی رهبر معظم و معزز انقلاب، عالم فرزانه و فقیه بزرگوار را هو کردیم!!! همینطور داشتیم شعار میدادیم که یک عنصر معلومالحال ذوب در ولایت از میان جمعیت رد شد! و ملّت بدرقهاش کردند و گفتند:«مزدور برو گمشو»! چند دقیقه بعد هم نماز میّت را خواندیم. ساعت حدود ده و ده دقیقه یا ده و ربع بود. شعارها بلافاصله بعد از نماز شروع شد! عدّهای رفتند به طرف سه راه بازار. صدای بلندگو آمد که از مردم درخواست میکرد متفرق شوند! خندیدم! همانجا به شعار دادن ادامه دادیم تا حدود ده و نیم، یا ده و چهل و پنج دقیقه. چند نفری آمدند و گفتند برگردید طرف بیت! ماندیم دو دل! گفتیم نکند میخواهند تفرقه بیاندازند؟! نکند میخواهند جدایمان کنند؟! به هر ترتیب بود راهی بیت آن بزرگوار شدیم. سپاهیهایی با چهرههای بس معلومالحال جلوی شبستان ایستاده بودند. از آنجا که رد میشدیم همگی فریاد میزدیم:«بسیجی واقعی، همّت بود و باکری» سرعت جمعیت در حال برگشت گویا کمتر از سرعت جمعیت در حال رفت بود!!! مسیری را که یکی دو ساعت پیش رفته بودیم داشتیم بر میگشتیم، ولی کندتر! شعارها جدیدتر شده بودند!!! «نه غزّه، نه لبنان، جانم فدای ایران» را هم بالاخره گفتند! سر همان خیابانی که کنار شبستان بود و صبح سپاهیها را در انتهایش دیده بودیم، تعدادی علاقهمندان آقا ایستاده بودند به شعار دادن! پاسخشان را دادیم:«مزدور برو گمشو!» بعضیها پول در آوردند و پول به دست شعارشان را دادند! معظّم را هم رأساً مورد خطاب قرار دادیم:«تجاوز، جنایت، مرگ بر این ولایت!» و احمدینژاد را هم بردیم زیر سئوال:«اون که میگن عادله، دروغ میگه، قاتله!». یادی هم از آن روانشاد کردیم:«دیکتاتور ننگت باد، منتظری روحت شاد.» خیلی از این شعار خوشم آمد.

کمی جلوتر، من که دلم هوای شعارهای تند کرده بود فریاد زدم «سیّد علی پینوشه، ایران شیلی نمیشه»! «هـ.» و آقایی که جلوی من راه میرفت برگشتند و با تعجّبی همراه با کمی ترس نگاهم کردند! با خنده نهیبم زدند که در لفافه بگو، نه اینقدر مستقیم. صدایمان گم شد بین «یا حجّتابنالحسن، ریشهی ظلمو بکن». ساعت حدود یازده و نیم، یازده و بیست و پنج دقیقه بود که رسیدیم مقابل پاساژ قدس! دیویدی پرت میکردند هوا! نصیب ما که نشد!!! اگر نصیب شما شد و دیدید به ما هم بگویید چه بود! گویا مردم خیلی به آن شعر «محمود خائن» علاقه داشتند! چون حداقل بیست بار آن را خواندند! «هـ.» با اینکه گلویاش گرفته بود، «مرگ بر تو»ی آخری را بلندِ بلند میگفت! من همهاش را میگفتم!!!
نزدیکیهای میدان بیمارستان بودیم که با خودم گفتم: واویلا، عزاداری آن عزیز است و ما همهاش شعارهای دیگر میدهیم!!! فریاد زدم «عزا عزاست امروز...» بخش دوماش یادم رفته بود!!! آقای جلویی گفت:«روز عزاست امروز» و من ادامه دادم «ملّت سبز ایران، صاحب عزاست امروز». حالا ملّت همراهی میکردند. همین برای من بس بود که دوباره یاد آن بزرگوار را برای عزادارن و معترضان زنده کنم. «ش.» زنگ زد! «هـ.» موبایل را توی هوا گرفت! گفتم به «ش.» بگو جایاش خالی! گفت و دوباره گوشی را گرفت توی هوا! بعد آن را داد به من و من فریاد زنان آن موبایل را بالا گرفتم تا «ش.» بشنود. کمی جلوتر که رفتیم این شعار افتاد سر زبانها:«تجاوز، جنایت، مرگ بر این ولایت.» تا چند دقیقهای این شعار را فریاد زدیم و بعد دوباره شعر «محمود خائن» را خواندیم!
از میدان بیمارستان که به طرف بیت آن شادروان میرفتیم، باز هم یکی از آن ذوبشدگانِ در ولایت، نزدیکیهای «خانهی کتاب» با یک پوستر ایستاده بود و فریاد میکشید!!! ملّت پاسخاش را داد! جلوتر فریاد زدند:«نیروی انتظامی، تشکّر، تشکّر!» به کناردستیام گفتم: اگه میتونستن میزدنمونها!!! خندید. تقریباً رسیده بودیم به چهارراه که فریاد زدم:«دیکتاتور، دیکتاتور، این آخرین پیام است، جنبش سبز ایران، آمادهی قیام است.» ملّت همراهی کرد. تقریباً رسیده بودیم جلوی کوچهی آیتالله العظمی صانعی. دوباره شعارهای روحانیمحور اوج گرفت:«روحانی واقعی، منتظری، صانعی» و «صانعی، صانعی، تسلیت، تسلیت!». شعاری که طی یک ساعت گذشته چند دقیقه به چند دقیقه میآمد و نقل زبانها میشد و میرفت «ایرانی میمیرد، ذلّت نمیپذیرد» بود و مردم باز این شعار را سر دادند. ساعت حدود یازده و نیم بود. «هـ.» رفت چند تایی عکس بگیرد! ناکام ماند! دوربیناش خراب بود. به من گفت که حالش بد شده. دلش درد میکند. باید جایی بنشیند و آبی به سر و صورتش بزند. دستش را گرفتم و از وسط آن ازدحام، کشیدمش طرف بیت آن مرحوم.به زور رفتیم داخل. رفت و آبی به سر و صورتش زد. در همان فاصلهای که «هـ.» نبود، آقای ادیب را آنجا دیدم. دست دادیم و به به و چه چه و زنده کردن خاطرات و تحویل گرفتنها همگی در کوتاهترین زمانی که میشد انجام شد! گفتم: آقای ادیب منو به جا میآرین؟! گفت: بله... توی ستاد خدمتتون بودیم. گفتم: خدمت از ما بود. لطف داشتین. یک گردنبد طبّی بسته بود. نگراناش شدم، فکر کردم نکند بعد از انتخابات بردهاندش و این حاصل همان دستگیری است؟! آقای ادیب مسئول ستاد موسوی در استان بود. وقتی «هـ.» آمد بیرون و نشسته بود، آب جوش میخورد، من پرس و جو کردم. فهمیدم حاج احمد آقا توی آن اتاق آخری هستند. در زدم و رفتم داخل. گفتم حاج آقا، من همانم که شش ماه و ده روز پیش مزاحمتان شدم. شناخت من را، از اینکه شناختم خوشحال شدم. تسلیت گفتم و تشکر کردم که آن موقع من را پذیرفته. آمدم بیرون و «هـ.» را دیدم. که نشسته بود. گفت: سئوالتو پرسیدی؟! گفتم: نه! فقط تسلیت گفتم! دوباره خواستم بروم داخل و از او درباره مراسم هفتم بپرسم که نزدیک نماز ظهر بود. صبر کردم تا از اتاق بیاید بیرون. پرسیدم که مراسم هفتم کی برگزار میشود و آیا عاشوراست؟! گفت بله. باز هم تشکر کردم و تسلیت گفتم و با «هـ.» زدیم بیرون. قبل از اینکه بیرون برویم، نماز ظهر به امامت حاج احمد آقا شروع شده بود.
حزباللهیها در حال اجتماع بودند. سبزها کم شده بودند. و پلیسها، سپاهیها و اعضای یگان ویژه به طور محسوسی زیاد شده بودند. حزباللهیها وسط خیابان نمازشان را خواندند. بیشترشان یک پوستر بزرگ و رنگی از معزز و تحفه در دست داشتند. رفتیم سمت بانکِ سر چهارراه. آنجا قدری نشستیم. «هـ.» به «ش.» زنگ زد. بعد موبایل را داد دست من که گزارش کامل را به «ش.» بدهم! بعد از اینکه صحبت کردیم، «هـ.» خداحافظی کرد و رفت خانه. من هم دوباره راهی بیت شدم. حالا لباسشخصیها، بسیجیها و حزباللهیها که تعداد متنابهیشان از مدرسه حجّتیه آمده بودند، جو را در اختیار داشتند. جلوی کوچهی آیتالله العظمی صانعی فریاد میزدند:«اگه بسیجی نبود، الآن ناموسِت نبود!» از این شعارشان چندشم شد! کوچهی ایشان را که رد کردم و کوچهی بنبست را، چند متری مانده به کوچهی آیتالله العظمی منتظری یکی از یگان ویژهایها هشدار داد که برگردم و به آن طرف نروم! دورش زدم! چند متری رفتم عقب، وارد خیابان شدم و به جمعیت حزباللهیهای جلوی کوچه پیوستم! فریادهایی میزدند مبنی بر رهبر بودن خامنهای! امیدم این بود که از وسط جمعیت آنها خودم را به بیت براسنم. ناکام ماندم. وسط آن شلوغیها، وقتی توی کوچه بودم، بین آنها و در حال له شدن، شنیدم که یکی گفت: بریم دفترشو بگیریم! اندکی جلو رفته بودیم که نمیدانم چه کسی هلمان داد عقب! اگر نیروی انتظامی بود، واقعاً «تشکّر، تشکّر»! برگشتیم! از آنها جدا شدم. رفتم سمت چپ. یگان ویژه خیابان را سد کرده بود! با سپر و باتوم و کلاه! لباس گروههای ضد شورش! راهم ندادند بروم! رفتم سمت دیگر خیابان! آنجا بدتر بود! برگشتم طرف کوچه آیتالله العظمی صانعی. بسیجیها شعار میدادند: «مرگ بر دیکتاتورِ بیبیسی!» توی کوچه آخرین گروه سبزها داشتند شعار میدادند. وقتی شعارهایشان را شنیدم، خوشحال شدم! زیر لب گفتم: سلام همسنگرا! از ته کوچه رفتم سمت بیت. وارد بیت که شدم، خیلی شلوغ بود. داشتند غذا میدادند. چند دقیقهای نشستم به خستگی در کردن. خواستم بروم که شنیدم دو طرف کوچه را حزباللهیها و نیروهای نظامی بستهاند! محبوس شده بودیم! در اصلی بیت باز بود. که آن را هم چند دقیقه بعد بستند. نشسته بودم بین آن ازدحام. رفتم به سمت انتهای ساختمان. آنجا خلوتتر بود. توی راهرو نشستم. غذایی گرفتم و همینطور دنبال قاشق میگشتم، که کسی از بلندگو اعلام کرد کسانی که بخواهند، میتوانند با آرامش، بدون دادن شعار و با امنیت از سمت انتهای کوچه خارج شوند.


نهارم را که خوردم، راه افتادم که بروم. از یکی از آقایان پرسیدم: حاج آقا سعید کجا تشریف دارن؟! گفت که توی کوچه است. حاج آقا سعید پسر بزرگتر مرحوم آیتالله العظمی منتظری بود. توی کوچه دیدماش. فکر میکردم معمّم باشد! ولی نبود! ریش پروفسوری کم پشت داشت و عینک فتوکرومیک زده بود! بر خلاف برادرش احمد نسبتاً چاق بود و یک کت و شلوار سرمهای به تن کرده بود. داشت با کسی حرف میزد. تا من بهاشان برسم صحبتاش تمام شد و آن مرد رفت. سلام کردم و دست دادیم. تسلیت گفتم. از او دربارهی مراسم سوم و هفتم پرسیدم. گفت: اصلاً معلوم نیست بذارن...! در صدایاش لحن غمانگیزی بود. رفتم طرف انتهای کوچه. از آنجا رفتم سمت چپ و از کوچهی بعدی آمدم توی بلوار شهید محمّد منتظری. تا حرم آمدم، از پل آهنچی گذشتم و سوار اوّلین تاکسی که آمد، شدم.

امروز، وسط آن مراسم پرشور ناگهان یادم افتاد که امشب، شب یلداست! طولانیترین و سیاهترین شب سال. ولی به خودم امید دادم... فردا، صبح دیگری خواهد دمید.

شِمای کلّی منطقه
فوری: آیتالله العظمی منتظری به ملکوت اعلی پیوست.
آیتالله العظمی منتظری دار فانی را وداع گفت... به ملکوت اعلی پیوست... رخ در نقاب خاک کشید... مُرد! آخ که دلم برایاش تنگ شده... آه... آه و آه... انگار همین دیروز بود که رفتم و دیدماش. پذیرفتم... چه آسان. و چه آسان شوخی کرد با من... و چه ساده پذیرفت که جلوی دوربینم بنشیند... نه... نه... چه آسان اجازه داد که دوربینم و خودم جلوی او چهارزانوی ادب بزنیم!!! انگار نه انگار روزی قائم مقام رهبری بوده. انگار نه انگار که اصلیترین ایدئولوگ ولایت فقیه بوده. انگار نه انگار چند دهه از من بزرگتر بود. انگار نه انگار در زمانی که خیلیها هنوز «اینطرفی» نبودند، بیرق را برافراشت. هنوز یادم نرفته بعد از شش ماه... و مطمئنم دیگر از یادم نخواهد رفت.
خبر را که شنیدم اوّل باورم نشد... گفتم لابد از همان شایعاتی است که شش ماه پیش هم مطرح شد. و قبل از آن باز هم مطرح شده بود. همان موقعی که رفتم حضرت آیتالله را ببینم، به یکی از کسانی که در بیتشان کار میکرد پرسیدم: شایعه شده حضرت آقا مُردن! خندید و گفت: از این شایعات همیشه بوده. امروز هم که شنیدم، اوّلش گفتم کاش باز هم از آن شایعات باشد. ولی... کمتر از دو دقیقهی بعد... «آیتالله منتظری درگذشت.» باز هم سعی کردم باور نکنم!!! سعی کردم حرص نخورم. سعی کردم عصبانی نشوم. غمگین هم. شماره دفترش... آخرین پرتو امید... مشغول بود... مشغول بود... مشغول بود.
- سلام آقا، دفتر حضرت آیتالله منتظری؟!
- بله بفرمایید.
- ... خبر... درسته...؟!
- بله. آیتالله منتظری به ملکوت اعلی پیوستند. مراسم تشییع فردا صبح ساعت نه از منزل ایشون به طرف حرم مطهره...
و بوق اشغال ماند و کوهی از اندوه. و خاطرهای از او... خاطرهای که خوشبختانه چند دقیقهایش را ضبط کردهام...
پینوشت: آقای فرزانهی معظّم و معزز انقلاب، آقای معجزهی هزارهی سوم، آقای مطهری زمان، نظام مقدّس جمهوری اسلامی، تبریک میگویم...
تصویر: یک عکس از فیلمی که در دیدار با شادروان آیتالله العظمی منتظری از ایشان گرفتم.

+
آخ که دلم لک زده...

+
نمیدانم چرا از وقتی که قرار شد تصویرت را در ذهنم نگه دارم، قابت کنم به دیوار فکرم، ذهنم شده شبیه پیکاسو! اجزای چهرهات تغییر میکنند... جا به جا میشوند... کوچک و بزرگ نیز. ولی... تو همیشه اسکارلتی، حتّی اگر از نظرت اسکارلت زشت باشد! و من همیشه رت (با دو تلفظ. یکی به کسر «ر» و دیگری به فتح همان حرف) هستم. و البتّه با این نظرت مخالف... که اسکارلت زشت بود. ولی واقعاً نه تو اسکارلتی و نه من رت... تو همانی که گفتم «والاتر از همه»... و من همانم که هنوز هم نمیدانم کیام!؟
تصویر: بخشی از تابلوی «The Reader» اثر «ژان اونوره فراگونارد».

1. ميليتاريزه كردن آخرين تير تركش؟
جوّ كشور بنا به دستور سردمداران حكومت در حال ميليتاريزه شدن است. اين نظاميسازي و امنيتي كردن فضا هر روز سريع و سريعتر ميشود. و البتّه در قالبهاي مختلف خود را نشان ميدهد. چه با انتصاب سردار «نقدي» با آن كارنامهي درخشان به فرماندهي بسيج و چه با پستهاي ايست و بازرسي بعد از نيمهشب در سطح شهر. جدا شدن معاونت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و تبديل شدناش به «سازمان» اطلاعات هم يكي ديگر از وجهههاي اين حركت است. حتّي رئيس سازمان مذكور، «حسين طائب»، نيز با آن سابقهي پرافتخارش يكي از نشانههاي اين حالت ميباشد. در ردههاي بالاتر و آنها كه بيشتر در معرض ديد عموماند ما سردار «وحيدي» خوشسابقه را داريم كه شده است وزير دفاع و البتّه جناب «نجّار» كه در دورهي دوم وزارت خود، وسايلشان را از وزارت دفاع جمع كردهاند و كوچيدهاند به وزارت كشور!
اين وضع در دور قبل رياست جمهوري دكتر هم وجود داشت. منتهي به اين حد ملموس و محسوس نبود. طرح ارتقاي امنيت اجتماعي با آن پيامدها كه ديديم و شنيديم و خوانديم و وزير كشوري كه پيش از اين سردار بوده، هر دو از نشانههاي اين حركت در چهارسالهي نخست رياست جمهوري «معجزهي هزارهي سوم»اند!
به هر روي اين حركت در حال تسريع است. امّا آنچه واضح است، افزايش سرعت ايجاد شكاف بين اعضاي اين قشر است كه رابطهي مستقيمي با سرعت خود روند ميليتاريزهكردن دارد. استفاده از بسيج دانشآموزي و زمزمههاي تشكيل «بسيج نونهالان»، همچنين عدم هماهنگي منش و رفتار نيروهاي مختلف نيروهاي مسلّح نسبت به همديگر و البتّه پرطنينتر از هر چيزي، بيانيهي اخير جمعي از ارتشيان به خوبي اين شكاف در حال عمق يافتن را بين نيروهاي مسلّح به نمايش ميگزارد.
جواهر لعل نهرو در كتاب «نگاهي به تاريخ جهان» ميگويد كه هر گاه حاكمي در سراشيب سقوط قرار ميگيرد، سرعت انجام اشتباهاتاش افزايش مييابد و هر تصميمي مبني بر رفع اشتباه پيشين ميگيرد، منجر به اشتباهي ديگر ميشود كه اين اقدامات اشتباه در پايان موجب سقوط آن حكومت خواهد شد. نهرو توضيح ميدهد كه حاكم، از آنجا كه ميبيند هر تصميم او اشتباه از آب در ميآيد، بنابراين مشوّشتر از پيش، تصميمي اشتباهتر ميگيرد تا اينكه بالاخره خود، قرباني اشتباهات خويش خواهد شد.

2. پارچهي سبز روي مچ راست!
طرفدار موسوي نبودم! ميگفتم «سگ زرد برادر شغال است»! البتّه اذعان داشتم كه «هر سگ زردي، بهتر از اين شغال است»! ولي مچبند سبز نميبستم. تا پيش از انتخابات و حتّي بعد از آن. تحريمي بودم! اين كه نبايد رأي بدهيم!!! و اينكه اگر رأي بدهيم، بنا به گفتهي سيّد علي، اوّل نظام را تأييد كردهايم و بعد در وهلهي دوم به كانديداي مورد نظر رأي دادهايم! معترض بودم!!! البتّه هنوز هم هستم! بحث آن روزها را ميكنم. انتخابات رفت و رو سياهي به تحفه و جنّتي و فرزانه و بقيهشان ماند! ولي من هنوز هم سبز نبودم! چرا؟! چون پارچهي سبز نبود!!! حالا ميخواستم سبز شوم. سبز يعني معترض. سبز شده بود نماد معترض و معترض سبز شده بود. گذشت و گذشت و گذشت. معترض ماندم. معترضتر شدم. ولي سبز نشدم! يعني قضيهي همان نبودن و نشدن است! سعي ميكردم روحيهي اعتراضيام را حفظ كنم. البّته نيازي به سعي نداشت! روز به روز بيشتر خونم به جوش ميآمد. هر وقت ميديدم كه برادرم را در دياري كتك زدهاند و خواهرم را در شهري كشتهاند عصبانيتر ميشدم. من طبق تعريفم از سبز، از نظر ذهني سبز بودم ولي چيزي كم بود. چيزي كه به همرزمان بگويد اين همسنگر شماست، نه مخالف شما و به دشمنان بگويد اين مخالف شماست، نه معاند شما! يادم نميرود شبي پيش از انتخابات، يكي از رفقا يكي از آن مچبندهاي سبز را آورد و من به عزيز ديگري رو كردم و گفتم: Deceiving Tool. ولي حالا، بعد از انتخابات، وقتي ديدم آن Deceiving Tool براي گول زدن نبوده، نظرم عوض شد. و حالا كه يكي از عزيزان پارچهي سبزي به من داده، با ذوق و شوق آن را ميبندم تا اعلام كنم كه... ما بيشماريم.

پينوشت1: دكتر شريعتمداري حرف بانمكي زد. گفت: آقاي مهندس موسوي يه تيكّه از حرفاش رو يادش رفته بگه. جمهوري اسلامي نه يك كلمه زياد نه يك كلمه كم... دوام نميآورد! اين دوام نميآورداش رو يادش رفته بگه!
پينوشت2: يكي از آشنايان گفت: الآن پارچه سبز ميبندي؟! حيف كه نميداند سبز بودن مربوط به امروز و ديروز و فردا نيست. حيف كه نميداند سبز، همان مجاهد خلق تابستان گرم 67 است. حيف كه نميداند سبز، قائم مقام رهبري، آيت حق منتظري است. حيف كه نميداند سبز بوده و هست و خواهد بود، تا زماني كه اين دوالپا1 رخت از اين خانه بر بندد.
پاورقي:
1: دوالپا موجودي افسانهاي است كه در شكل شخصي فقير و بينوا ظاهر ميشود. او در مسير مسافران مينشيند و از آنان تقاضاي كمك ميكند. هنگامي كه مسافر ميخواهد به اين موجود كمك كند، دوالپا كه پاهاي بسيار درازي دارد و آنها را زير خود پنهان كرده، روي شانهي شخص بيچاره پريده و او را اسير خويش ميسازد. و بعد از آن، شخص بايد هر آنچه دوالپا ميگويد انجام دهد و هر جا كه دوالپا ميخواهد برود.
نقّاشي زير اثري است از يك نقّاش اوكراينيالاصل ارمني به نام «ايوان آيوازوفسكي». اين اثر «نهمين موج» نام دارد. به اين نقّاشي دقّت كنيد. رنگ موج بزرگ را نظاره كنيد. و آن بيچارگان مانده بر تختهپاره را كه هم خودشان و هم ما ميدانيم به زودي غرق خواهند شد.

به عنوان مقدّمه: آزادِ عزيز براي اين پست كامنتي گزاشت كه شايد بهترين مقدّمهاي باشد كه بتوانم بنويسم. او نوشت:«کسی که سینما دوست داشته باشه خوب می فهمه تدوین با چیزای نامربوط چه ها که نمی کنه!»
Flash Back #1
نفر وسط: محسن ميردامادي- سال 1358- اندكي پس از تسخير سفارت آمريكا، در حال مصاحبهي خبري به عنوان يكي از رهبران اين عمليّات

Flash Forward #1
محسن ميردامادي- سال 1388- پس از انتخابات، داخل دادگاه به اتّهام انقلاب مخملي عليه نظام مقدّس جمهوري اسلامي

Flash Back #2
نفر اوّل از سمت چپ: بهزاد نبوي- وزير مشاور در دولت سيّد علي خامنهاي

Flash Forward #2
بهزاد نبوي- در دادگاه به اتّهام براندازي و انقلاب مخملي

به عنوان مؤخره: قبلها شنيده بودم كه اين نظام به وفادارنش وفا نميكند... باقياش را ول كنيد! اگر بنويسم، ممكن است كامنتها پر شوند از فلان و بهمان چيز كه گوشم ازشان پر است!
پينوشت1: از آهنگ Barab Barab اين بخشاش را بيشتر دوست دارم:
خونهي من كوچيكه
از سقفش آب ميچيكه
اندازهي يه قيفه
در و ديوارش كثيفه
نه لوستر داره نه قالي
يخچالش هم توش خالی
تا خونهي تو خيلي دوره
ولي عوضش توش نوره
پينوشت2: نكتهي ريزي در اين پست هست كه اگر متوجّه شديد، به من هم بگوييد! چيزي است كه كمتر به آن توجّه ميشود، شما بيشتر توجّه كنيد!
سكانس هفتم: روايتي از فراموشي
- هي مرد، به چيت مينازي؟
- اوّل تو بگو...
- ساكت شو... دست رو ناموست بلند ميكني بيغيرت؟!
- بيغيرت همه...
- ببند دهنت رو... اين غيرته؟!
- غيرت نيست پس چيه؟!
- اگه غيرته پس حاشا به غيرتت... يادت نيست ديروز رفتي جبهه اجازه ندي عراقيا دست رو ما بلند كنن؟! حالا خودت... از اونها... حاشا به غيرتت... حاشا به شرفت...
- ...

سكانس هشتم: روايتي از نامردي
- نالوطي، اين رسمشه؟!
- چي؟! با كي هستي؟! چي ميگي؟! رسم چي؟!
- ده آخه پست فطرت، اگه ميخواي تو روي زن و بچّهي مردم وايسي اين دودوزه بازيها چيه؟!
- دودوزه باز تويي و هر كي با توئه!
- منم؟! نذا بگم كيه...
- بگو... چي ميخواي بگي؟! من پاك پاكم...
- آي ايّها الناس... اين يارو لباس شخصيه... آي مردم... اين لباس شخصيه زير پيرهنش كلت داره...
- ...

سكانس نهم: روايتي از همدردي
- دخترم چرا رو زميني؟!
- ولم كن آقا...
- تو جاي دختر من هستي، چي شده؟
- چي بگم؟ نامردها...
- گريه نكن... پاشو... پاشو... دختر منم الآن بين جمعيته...
- خدا خيرت بده حاج آقا...
- نميدوني الآن كجا تظاهراته؟!
- براي چي؟
- منم ميخوام برم شعار بدم...
- ...

سكانس چهارم: روايتي از ننگ و رنگ
- هي... روزگار... پير شديم... ديروز ميرفتيم رو ديوار شعار مينوشتيم، ميومدن پاكش ميكردن... هه... ما ميگفتيم ننگ با رنگ پاك نميشود... امروز... اي خدا... اون سري ما انقلاب كرديم و گفتيم پاك كردنتون الكيه، الآن خودمون شديم پاك كن... هــــــي...

سكانس پنجم: روايتي از اتّحاد
- من تنها اينجا نيستم...
- نه داداش... منم كنارتم...
- آقايون منم پشتتون هستم...
- آبجي دمت گرم... صفاتو...
- شما خيلي لطف كردهايد آمدهايد... اتّحاد ما را ضربه ناپذير ميكند...
- آره دادا تو راس ميگي... خدا بيامرز بابام ميگفت سي سال پيش هر جا ميرفتن گروهي ميرفتن و از هم جدا نميشدن...
- آگا ايلده اينجا كجاس؟!
- ميدون آزاديه عزيز... از كجا اومدي؟
- مهمّه؟! ما همهمون ايراني هسيم...
- نه دادا اينطوري كه تو ميگي اصن مهم نيست...
- خواهر وقتشه بلند شو...
- ما قبل از تو بلند شديم برادر...
- ...

سكانس ششم: روايتي از استبداد
- مهم نيست... من مخالف جمهوريم... من فقط موافق اسلامم... من مخالف هر كسي هستم... من فقط موافق خودم هستم... ما ابرقدرت هستيم... ما اوّل و آخر دنياييم... و «من» رئيس جمهور اين «ما» هستم... من... من... من...

سكانس اوّل: روايتي از وطن
- عزيز من، چرا ميزني؟!
- چون... ساكت... بايد بزنم...
- من و تو چي هستيم؟!
- دشمن!
- نه!
- پس چي؟!
- برادر...
- ساكت شو... با اين حرفها وجدان من رو به درد نيار، من بايد تو رو بزنم...
- اصلاً اشتباه كردم... برادر نيستيم...
- پس قبول كردي كه دشمنيم؟!
- نه...
- پس چي هستيم؟!
- هموطن...
- ...

سكانس دوم: روايتي از دانش
- زور بزن... يا الله...
- كم نياريد بچّهها... الآنه ميشكنه
- آقا ببخشيد اينجا كجاست كه داريد درش رو ميشكنيد؟!
- من خبر ندارم... فقط بهم گفتن بيا...
- آقا ببخشيد، اين همكارتون جوابمو نداد، در كجا رو داريد ميشكنيد؟!
- در دانشگاهه...
- خب چرا داريد اين كار رو ميكنيد؟!
- چون توش دانشجوئه...
- مگه دانشجو بده؟!
- دانشجو... بد؟!... هه... دانشجو مزدور بيگانه است...
- نه... دانشجو سازندهي اين مملكته...
- اصلاً انگار قيافهات به دانشجو ميخوره... برادر محسن بيا دستگيرش كن...
- ...

سكانس سوم: روايتي از آرمان
- آقا نزن... خواهش ميكنم نزن... دردناكه...
- خفه شو، ما بايد بزنيم...
- آقا شما لطف كن نزن... اين همكارت كه كوتاه نمياد...
- حق داره كوتاه نياد، ميزنيمت تا ديگه از اين غلطها نكني...
- كدوم غلطها؟ مگه چي كار كردم؟!
- نظام مقدّس رو به خطر انداختي...
- ميبخشيدا... من فرزند شهيدم...
- ...

اميدوارم كابوسي كه چهار سال گذشته را در آن بهسر برديم، دوباره تكرار نشود. كابوسي با نام «کابوس خیابانهاي ايران»... کابوسی با نام محمود احمدینژاد...

1. در دورهي دهم انتخابات رياست جمهوري، چه كساني رقيب احمدينژاد هستند؟!
الف) كروبي. رضايي. موسوي
ب) رضايي. كروبي. موسوي
ج) موسوي. رضايي. كروبي
د) همهي اينها بازيچهاند، محوريت با هاشميرفسنجاني است.
2. طبق گفتهي احمدينژاد، ميرحسين موسوي اطلاعات خود را از كدام منبع تهيه ميكند؟!
الف) از منبعي كه به علت ذيق وقت نامش فاش نميشود
ب) منبع آب
ج) منبع انرژي
د) احمدينژاد نميدانست او اطلاعاتش را از كجا آورده، بنابراين به منبع آن اشاره نكرد.
3. طبق گفتهي احمدينژاد چند دولت پيدرپي در مقابل او صف كشيدهاند؟!
الف) يك دولت
ب) دو دولت
ج) دولت چيست؟!
د) دولت مهرم و از هر دو جهان آزادم
4. احمدي نژاد: انتخابات عرصهي بسيار مهم ... است!
الف) رقابت
ب) صلابت
ج) عدم حضور نجابت
د) به لجن كشيدن دولتهاي پيشين
5. بنا بر سخنان محمود احمدينژاد دولتهاي پيشين قدرت رقابت با دولت نهم را در چه زمينههايي ندارند؟!
الف) سركوب جوانان
ب) خنداندن خلقالله
ج) مثبت بودن و سازندگي
د) دروغگويي و نشر اكاذيب
6. با توهين شدن به ملّت بزرگ ايران، چه حسّي به احمدينژاد غالب شد؟!
الف) سرور و شادي، چون ديد كه ملّت نسبت به دروغ و توهين طي 4 سال آداپته شدهاند.
ب) غصّه و ناراحتي، چون شاهد بود كه در زمينهي توهين به ملّت، از خودش قدرتمندتر هم هست.
ج) بهت و تعجب، چون فكر ميكرد بعد از وقايع اين چهار سال، بايد آستانهي تحريك مردم ايران نسبت به توهين بالاتر رفته باشد.
د) هيچ احساسي
7. احمدينژاد معتقد است سيستمهاي اداري شكل گرفته در دولتهاي پيشين، دولت را نسبت به انقلاب ... است.
الف) دور كرده
ب) نزديك كرده
ج) ترسانده
د) خندانده
8. بنا بر سخنان محمود احمدينژاد چه كسي در انتخابات قبل بر هاشمي غلبه كرد؟!
الف) سيد علي
ب) امام زمان
ج) هالهي نور
د) ملّت
9. احمدينژاد با نام بردن از هاشميرفسنجاني و ناطقنوري عملاً چه كرد؟!
الف) هيكل آنها را به لجن كشيد.
ب) هيكل خودش را به لجن كشيد.
ج) كار خاصي نكرد، همه از آن مسايل خبر داشتند.
د) قبر خودش را كند.
10. اگر احمدينژاد كانديدا نبود، آن سه عزيزي كه كانديدا هستند چه ميخواستند به مردم بگويند؟!
الف) حرف مفت
ب) وعدهي سرخرمن
ج) حرفي كه مردم نفهمند، چون مردم هر چه را نفهمند تاييد ميكنند
د) جديدترين جوكهاي احمدينژادي
11. مناظرهي كروبي و رضايي، از نظر احمدينژاد چه بود؟!
الف) براي وقت پر كردن بد نبود
ب) از 90 شبي بهتر بود
ج) اصلاً مناظره نبود
د) تلهتئاتر بود
12. آقاي هاشمي و آقاي خاتمي از نظر ميرحسين موسوي چه كساني هستند و چه ربطي به او دارند؟!
الف) اصلاً عددي نيستند و رابطهاي ندارند
ب) انسانهاي بزرگي هستند و رابطهاي ندارند
ج) انسانهاي بزرگي نيستند و رابطهاي دارند
د) كلّهگنده و حامي او هستند
13. احمدينژاد پرسيد:«پسران آقاي هاشمي چه كار ميكنند؟!» پاسخ او چيست؟!
الف) كار خاصي نميكنند
ب) كار يدي ميكنند
ج) به تو چه اصلاً؟!
د) آسّه برو، آسّه بيا كه پسران آقاي هاشمي شاخت نزنن!
14. با توجّه به سخنان احمدينژاد دربارهي فساد مالي هاشميرفسنجاني و ناطقنوري، رابطهي اين دو در مقابله با احمدينژاد طبق كدام گزينه تعريف ميشود؟!
الف) ميكشم، ميكشم، آنكه برادرم كشت
ب) تا خون در رگ ماست، احمدي دشمن ماست
ج) دشمن ِ دشمن ِ من، دوست من است
د) براي نابود كردن احمدينژاد با شيطان هم دست ميدهم
15. شعارهاي احمدينژاد با عمل او از نظر موسوي، چه رابطهي دارد؟!
الف) مشروع
ب) نامشروع
ج) رابطهاي ندارند، انگ بيخود نزنيد
د) رابطهي پنهاني
16. اگر وقت مناظره بيشتر بود، احمدينژاد پروندهي چه اشخاص ديگري را رو ميكرد؟!
الف) فائزه هاشميرفسنجاني
ب) فاطمه هاشميرفسنجاني
ج) كردان
د) همهي زاد و رود ناطقنوري و هاشميرفسنجاني
17. احمدينژاد چه رفتاري از خود نشان داد؟! چرا؟!
الف) رفتار خصمانه، با توجّه به بردن نام هاشميرفسنجاني و ناطقنوري
ب) رفتار دوستانه چون چندين بار اعلام كرد ميرحسين موسوي براي او عزيز است
ج) رفتار بچّهگانه چون وسط حرف ميرحسين پريد
د) اين بشر اصلاً ميداند رفتار يعني چه؟!
18. احمدينژاد چه چيزي با خود آورده بود؟!
الف) ليست مفسدان اقتصادي كه در جيب كتش بود.
ب) پروندهي زهرا رهنورد كه روي ميز بود.
ج) آرشيو تيترهاي چهارسال گذشتهي مطبوعات كه كنار دستش بود.
د) چه چيزي با خود نياورده بود؟! چيزهايي كه آورده بود، بار چهار شتر ميشد.
19. رابطهي سفر به احمدينژاد، مثل رابطهي سفر است به...
الف) ناصرالدين شاه
ب) ماركوپولو
ج) ماژلان
د) ناصرخسرو قبادياني
20. آن مرد با ... آمد!
الف) پرايد سفيد
ب) مشاور مطبوعاتي، وزير صنايع و معادن و تني چند از اطرافيانش
ج) متانت و لبخند
د) سر و صدا
سئوال ويژه (داوطلبان محترم، اين سئوال امتياز ويژهاي دارد): با توجّه به آنكه سرعت شنا و تيزي دندان كوسه، به مراتب بيشتر از انسان است، عاقلانهترين گزينه كدام است؟!
الف) انسان در آبهاي داراي كوسه شنا نكند.
ب) انسان در خشكيهاي داراي كوسه شنا نكند.
ج) انسان اصلاً شنا نكند برايش بهتر است.
د) ربطي به شنا ندارد. انسان نبايد از كوسه در تلويزيون ملّي حرف بزند.
پايان دفترچهي اوّل تستهاي مناظرهاي

- ببين، مملكت داره به قهقرا ميره، هر سگ زردي بهتر از اين شغاله!
پ.ن: هر گونه برداشتي از اين پست بر عهدهي مخاطب ميباشد و نويسندهي آن هيچ مسئوليتي را نميپذيرد.

Dr. Juvenal Urbino: I love you above all else. More than anyone else in the world. The important thing in marriage is not happiness but stability.
Fermina Urbino: And love. Nothing is more difficult than love.

جنبش وبلاگي حمايت از «میر محسن کروبی نژاد»

شما هم منقرض شدين ِ هفته
بالاخره ببرهاي تاميل هم منقرض شدند!!!!! بعد از بيست و شش سال جنگ داخلي، و با پشتكار وصفناشدني ارتش سريلانكا، اين گونه از معدود گونههاي آزاديطلب منقرض شدند. آنها روز دوشنبهي هفتهي گذشته، بيست و هشتم ارديبهشت، در پايگاه اينترنتي خود، تاميلنت، نوشتند: «غیرنظامیان تامیلی قربانی بمباران، بیماری و گرسنگی میشوند. راه دیگری پیش روی ما نیست، جز اینکه سلاحهایمان را زمین بگذاریم.» بيچاره ببرهاي آزاديبخش تاميل! بيست و شش سال جنگيدند كه شمال سريلانكا را براي اقلّيت تاميلي جدا كنند، كه بالاخره ديديد نشد! دلم برايشان ميسوزد.
امّا با وجود زمين گذاشتن سلاح از سوي اين ببرهاي نهچندان مهربان، ارتش سريلانكا هيچ عكسالعملي از خودش بروز نداده! گويا عاليجنابان مصمماند همه را از بيخ و بن براندازند و كمر به قتلعام تاميليها بستهاند. چون به هيچ گروه خبرنگاري يا امدادي اجازهي ورود به منطقه را نميدهد.

ماجراجوييهاي شيخ اصلاحات ِ هفته
مهدي آقا هفتهي شلوغي را از سر گذراند. به نامهي اتحاديهي ناشران و كتابفروشان تهران جواب داد، سخنرانيهاي متعددي كرد و البّته به ماشينش حمله شد! مهدي جان در نامهاي كه به اتحاديهي مذكور نوشت، اعلام داشت كه با مميّزي كتاب آنهم به وسيلهي وزارت فرهنگ و ارشاد برخورد خواهد كرد. حال چگونه قرار است اين كار را بكند، توضيح چنداني نداد. ما كه حدس ميزنيم قرار است كلّهم اجمعين در تمامي انتشاراتيها را گل بگيرند تا ديگر كتابي چاپ نشود. با چاپ نشدن كتاب، برادران عزيز و زحمتكش وزارت فخيمهي فرهنگ و ارشاد اسلامي هم دچار دردسر و زحمت خواندن نميشوند.
اين از حكايت نامه. باقي ميماند ماجراي حملهي تني چند از مزدوران ناشناس به ماشين حامل آقا مهدي. امّا آنچنان كه به نظر ميرسد ضاربان به كاهدان زدهاند! چون درست همان وقتي كه با آجر (بله، با آجر حمله كردند!!!!!!!) به سمت تيم حفاظتي مهدي آقا و ماشينش حملهور شدند و آن دو آجر مذبور را به سمت هدف پرتاب كردند، آقا مهدي با طيب خاطر در استوديو مشغول ضبط برنامهي خودش بود! گفتني است موتورسوران آجر به دست فراري شدند و دست تيم حفاظتي، فرزند آقا مهدي و ايضاً خودش را در پوست گردو گذاشتند!

مشتلق منو بده بياد ِ هفته
بهبه، چه از اين بهتر؟! چقدر خوب شد! خيلي واقعاً خوشحالم من! سر از پا نميشناسم! بنيبشر كه دم ندارد، ولي مشكلي نيست، با چكّش گردو ميشكنم در اين خوشي! نميدانيد چه شده؟! مگر ميشود ندانيد؟! كانديداهاي عزيزمان تاييد صلاحيت شدند! نام كانديدهاي تاييد صلاحيت شده، به ترتيب حروف الفبا، به اين شرح است:
1- محمود احمدينژاد
2- محسن رضايي
3- مهدي كروبي
4- ميرحسين موسوي
واقعاً با اين كانديداهاي عزيزتر از جان هيچ نميتوان گفت جز اين بيت:
راي مرا، صندوق مرا، كانديد ريش اندود مرا
راي تويي، كانديد تويي، رهبر نگه دار مرا

عزيزم خودتو كنترل كن ِ هفته
حسين جان، كمي كوتاه بيايي بد نميشود! به پشتوانهي نظام مقدّس و زورنامهات، خوب داري به همه ميتازي! البّته حق داري! هر چه نباشد، تو پول ميگيري كه اين چيزها را بنويسي! اگر ننويسي پولت حرام ميشود! ولي خودمانيم، چه چيزهاي جالبي گفتهاي ها!!!!!! بله ديگر، به عبدالكريم هم كه ميگويي قلمبهمزد! ولي بالاغيرتاً من ماندهام اين چيزها را از كجايت در ميآوري و بههم ميبافي؟!
آخر حسين جان، قسم حضرت محمود را باور كنند يا دم شريعتمداري را؟! خوب است خودت ميگويي اين ادعاها در كيهان مطرح شده است! آخر عزيز دلم، بر منكر آنكسي لعنت كه بر مالكيت شما بر كيهان شك بكند! و همينطور هرآنكه به وابستگي جنابعالي به دولت معترض شود! وقتي اين دو تا مورد قبول باشند، ديگر ادعاي اينكه اصلاحاتيها با مامور سيا در ارتباط هستند يك مقداري مضحك به نظر ميرسد.
حالا حسين عزيز، خودت را ناراحت نكن، برو يك ليوان آب خنك بخور. آنطور كه به نظر ميرسد در حال حاضر شما هستي كه به سيم آخر زدهاي، نه اصلاحاتيها!

اينجا شعبهي 2 سيسيلهي ِ هفته
پارسال محمود جان رفت قم و گفت مافياي اقتصادي بدجوري دارد فعاليت ميكند. البّته آن موقع فقط دربارهي عملكردهاي اين مافيا در زمينهي سيگار خبر داد! همين چند روز پيش بود كه باز محمود جان گفت افشا ميكند اسامي مافياي اقتصادي را! در راستاي رو كردن همينطوركي اعضاي مافياهاي متعدد كشور، آقاي محرابيان، وزير صنايع و معادن نيز خبر از يافت شدن شعبي از مافيا در زمينهي صنعت و معدن با خلوص بالا خبر داد!!!! ما ماندهايم با اين همه باندهاي مافيايي، چطور الآن زندهايم؟! ماشاالله دست كازانوسترا را از پشت بستهايم با تعدد باندهايمان! يك لولوي سر خرمني هم آوردهاند كه اساميتان را رو ميكنيم! جالب است ها!!!!! با توجّه به مافيا در زمينهي سيگار و صنعت و معدن، پيشبيني ميشود كه به زودي از اين باندها پرده برداري خواهد شد!
مافيا در زمينهي قاچاق تخم شترمرغ
مافياي خريد و فروش كوپن به صورت گسترده
مافياي شيرفلكه، شلنگ گاز، پيچ و بست، لوله، لوله پوليكا و...
مافيا در زمينهي قاچاق سيبزميني و پرتقال مازاد بر نياز به خارج از كشور
مافياي واردكنندهي پرتقالهاي اسرائيلي به صورت عمده
و...

روحت شاد ِ هفته
در هفتهاي كه گذشت يكي از نشانههاي بزرگ خدا، آقاي بهجت چهره در نقاب خاك كشيد. روحش شاد. بر اساس شنيدهها ايشان با نظام مقدّس رابطهي چندان خوبي نداشتند. ميگويند وقتي با ايشان در رابطهي هالهي نور پرزيدنت منتخب و مردمي، دكتر محمود جان، صحبت كردند، ايشان گفتند: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم! ولي با فوت شدن ايشان و در روز خاكسپاري، آقاي دكتر به مراسم آمد كه كاش نميآمد! شنيدهايم كه محمود جان ده دقيقه آمده و بعد گذاشته رفته! حين رفتن مراسم عزا را تبديل به تريبون انتخاباتي كرده است!!!!! جاي بسي تاسف!

براي تنوع بد نيست ِ هفته
توجّه شما را به ترجمهي بيت اوّل يكي از آهنگهايي كه اخيراً گوش ميدهم، جلب ميكنم:
Children are sweet taste of life
All of them flowers of peace garden
متوجه شديد؟! نه؟! بسيار خوب، فارسي آن را برايتان مينويسم:
بچّهها شيريني زندگين
همه غنچههاي باغ آشتين
دنيايي است براي خودش اين موسيقي به اصطلاح «كوچهبازاري». اينكه كسي «جواد يساري» يا «عبّاس قادري» گوش كند، تا چندي پيش برايم اسباب خنده بود! امّا حالا چند روزي است كه خودم مدام اين چنين آثاري را گوش ميدهم. هر چه باشد، به هرحال بخشي از موسيقي ايراني است و البته طرفداران خاص خودش را دارد. به نظر من ارزش گوش دادن دارند. كمترين اثرشان، شاد كردن مخاطب است و همين يكي براي من، دليل بسيار خوبي است. شما را نميدانم.
اين دو لينك هم براي كساني كه شايد بخواهند آثار اين دو هنرمند (؟!) را گوش بدهند:
فول آلبوم جواد يساري و فول آلبوم عباس قادري
آخرش راحت شدي آزادت كردن ِ هفته
به به، به سلامتي، مبارك است انشاءالله، به ميمنت و خوشي، به مباركي! حالا ديگر آزاد شدي! خيالت راحت شد؟! البّته خيال خودت كه يحتمل حالا راحت راحت است. لابد خيلي هم خوشحالي هستي كه آزاد شدهاي! ميدانم، آنقدر كيفور شدي كه به پنج روز نرسيده، راه افتادي رفتي آمريكا تا خيال حسين و هيلاري هم آرام بگيرد. خدا خيرت بدهد كه داري ميروي از نگراني درشان بياوري. خدا اين قوّهي قضاييهي ما را هم رحمت كند كه با رأفت اسلامی با تو برخورد كرد! ميگويم ركسانا خانم، به حسين و هيلاري بگو آنها كه مستجاب الدعوهاند، و تا دعا كردند، تو آزاد شدي، يك گوشهچشمي هم به اين عبّاس آقاي اميرانتظام داشته باشند كه از سال 58 تا حالا دارد آب خنك مينوشد! من نميدانم اينهمه آب را كجا جا داده! به هر حال تا آبهاي پشت سدها كمتر از اين نشده، به هيلاري و حسين آقا بگو يك فكري بكنند! نميشود كه اينطور شود! سي سال است داريم آب خنك ميدهيم بهش! راستي، ركسانا خانم، شعري هم براي شما گفتهام به مناسبت آزاد شدنت از زندان و بازگشت دوبارهي غرور آفرينت، به مام ميهن جهانخوار، آمريكا! شعرم را بخوان ببين خوشت ميآيد يا نه!!!
اي پرندهي مهاجر، سفرت سلامت امّا
به كجا ميري عزيزم؟! «اوين»ـه تموم دنيا!

بازم تو سليطهي ِ هفته
چهارشنبه در دانشگاه فردوسي مشهد برنامهاي برپا بوده با نام «مرد سه هزار چهره»! القصّه در اين برنامه، سليطهي نظام مقدّس، فاطمه رجبي هم شركتي پررنگ داشتهاند و همانطور كه ميتوانيد تصوّر كنيد همهكس هرچه اصلاحاتي و اصلاحطلب را آوردهاند جلوي چشمشان! حيّ و حاضر! البتّه ما كه نشنيدهايم فاطمه سليطه چه گفته است، امّا چيزي جز اين نميتواند باشد! بخشي از سخنراني سليطه را با هم ميشنويم! اين قسمت سانسور شده است!!!
سليطه: آقايان اصلاحاتي [...]، در دههي 60 و هشت سال حكومت خاتمي ِ [...] در دههي 70، مردم شاهد بودند كه شما به آمريكا [...]! بياييد و دست از [...]بازي برداريد! [...] همهي اصلاحاتي ها!
مجري: به ياد امام راحل سه عدد صلوات تلاوت بفرماييد!
حضّار: اللّهم صلّ علي محمود و آل محمود، اللّهم صلّ علي محمود و آل محمود، اللّهم صلّ علي محمود و آل محمود...
چند تن از بچّهبسيجيهاي جمع: الله اكبر، احمدي رهبر... الله اكبر، احمدي رهبر!
لازم به ذكر است كه اين مراسم، با اين عبارت شروع شد: «به نام صراحت ، به نام صداقت ، به نام عدالت، به نام محمود احمدي نژاد» ما كه هرچقدر اين عبارت را خوانديم، نامي از خدا، الله يا هر چيز مشابه در آن نيافتيم! از يابنده تقاضا ميشود آن را به آيتالله جنّتي تسليم كند! ضمناً، در اين مراسم «موحدّانه» اصلاً و ابداً از چيزي غيرمقدّس مثل «قرآن» و «قرآنخواني» خبري نبود!!!!!!! و همانطور كه مستحضريد، مراسم با نام مقدّس (؟!؟!؟!) «محمود احمدينژاد» آغاز شد!!!!

ساكت ميشي يا ساكتت كنيم ِ هفته
اين چه مدل گربهرقصاني است؟! نكند تو هم از طرف ضدانقلاب خط ميگيري؟! نكند تو هم برانداز نرم هستي؟! يا شايد جاسوس هستي و رو نميكني؟! هان؟! زود، تند، سريع اقرار كند! اگر بيگناه هستي، اين چه كاري است كه تو كردهاي در آستانهي انتخابات؟! ميآيي استعفا ميدهي، بعد كه تلويزيون نظام مقدّس خبر استعفاي جنابعالي را تكذيب كرد، ميگويي: «از دولت زنگ زدن گفتن تو ساکت باش، خودمون یه خبر به نقل از تو به رسانهها میدهیم.»! اين چه وضعش است جناب؟! ميخواهي بروي؟! استعفا بدهي؟! باشد، بفرما! خوشآمدي! ولي از من ميشنوي پند بگير! عبرت بگير از پيشينيان خودت! از آن آقاي «فرهاد رهبر»! نديدي چه بلايي سر ادارهاش آمد؟! خودش كه استعفا داد مثل جنابعالي، ولي بعدش، سازمانش را منفجر كردند! يعني منحل كردند! الآن كو آن سازمان برنامه و بودجهي قديم؟! با آن يال و كوپالش؟! ببين جناب «بهمني»، هر كه با دولت مهرورز در افتاد، ور افتاد! بيا و استعفايت را پس بده! صدايش را هم بالا نياور كه از طرف دولت دستور سكوت به تو دادهاند! ميآيي و مثلاً ميگويي برداشت بيحدّ و حساب از صندوق ذخيرهي ارزي دليل استعفايت است! بسيار خوب، باشد! حالا مگر چقدر برداشت شده از اين صندوق كذايي؟! همهاش 15 ميليارد دلار منفي موجودي دارد! چيزي نيست كه! انشاءالله يكي از آن پولهاي نفت قلمبه گم ميشود و به طبع آن، صندوق شما بحمدالله پر خواهد شد انشاءالله تعالي!!!!

برو جلو، ترسِت نباشهي ِ هفته
احمدي جان، اينطوري كه شما داري پيش ميروي سلسلهي «احمدينژاديان» را هم راه مياندازي، چه برسد به مادامالعمر كردن رياست جمهوري!!!! اگر خدا هم خواستههاي تو را بخواهد و بزند پس كلّهي اين نمايندگان زباننفهم كه دست ببرند در قانون اساسي، ميتواني با طيب خاطر N سال به رياست جمهوريات ادامه بدهي! ديگر در آن صورت «هاشميثمره» ي عزيز و الهام جان و اسفنديار آقا، پدر عروست، هم جايپايشان قرص و محكم ميشود! ميتواني اگر خواستي كردان جان را هم برگرداني!!!! خلاصه اينكه شما كه فعلاً با همياري الهام، هاشميثمره و رحيممشايي يك جلسه براي تغيير قانون اساسي ترتيب دادهايد، تا جلسهي دوم را برگزار كنيد، تو باز هم ميشوي رئيس جمهور و بعدش قانون اساسي را عوض ميكني!!!!! البته بين خودمان باشد، خيلي خيالت از رئيس جمهور شدن تخت است كه ميگويي: « برنامه انتخابات رياست جمهوري دوره دهم به گونه يي مديريت شده است كه پيروزي ما درآن قطعي است و ما اهدافي بسيار فراتر از اين انتخابات درايم كه از جمله آن به دست گرفتن برخي مراكز مالي مهم نظير … است چرا كه هيچ دليلي ندارد چنين مراكزي خارج از اختيار دولت باشد.» حالا ببينيم رئيس جمهور ميشوي يا نه! مرحوم ناصرالدين شاه هم وقتي گلولهي ميرزا رضا كرماني خورد بهش گفت: اگر زنده بمانم ميدانم چطور بر شما حكومت كنم!!!!!!! حالا زود است براي اين حرفها!

تو رو خدا ولمون كن ِ هفته
رضايي جان، محسن خان، آخر مگر همين حالا اينطوري نيست؟! اگر نيست، باشد، حرف شما درست! ولي وقتي همين الآنش هم آنطوري است، شما ديگر ميخواهي چه كار بكني؟! آخر چرا ميآيي و ميگويي: «مصمم هستيم که اگر دولت دراختيار ما قرار گرفت آن را دراختيار مرجعيت و روحانيت حوزه هاي علميه بگذاريم.»؟! حالا خوب است كه قرار است خودت رابط باشي! ميتوانيم انتظار انفجاري شبيه به آميا را در حوزهي علميه داشته باشيم!!!! خلاصه اينكه محسن آقا، با اين چيزها راي جمع نميشود! برو اجازه بده باد بوزد!!!!

دعواي خانوادگيه، شما دخالت نكن ِ هفته
آنچنان كه از شواهد و قراين بر ميآيد و مامور مرزي عراق به خبرگزاري فرانسه گفته است، هليكوپترهاي ايراني، شنبهي گذشته به منطقهي پنجوين استان سليمانيهي عراق حمله كردهاند. آن هم نه يك بار، سه بار! البّته ميدانيد، آن مامور اشتباه كرده است. نبايد اين حرفها را در مجامع بينالمللي بگويد. خوبيّت ندارد. به هر حال حملهاي بوده كه به عراق شده است. عراق هم كشور دوست و برادر. ما هم خوب برادرشانيم ديگر. گوشت هم را بخوريم، استخوان يكديگر را كه دور نمياندازيم. عراقيها هم مردم با جنبهاي هستند. ميبخشند كه هليكوپترهايمان رفتهاند و اشتباهي به جاي پايگاه پژاك، منطقهي مسكوني را زدهاند! بعد از اين حمله، دولت خودمختار عراق، حسن كاظمي قمي، سفير ايران در بغداد را احضار كرد، يقهاش را گرفت و گفت: آخه باوفا، «حملاتي كه ممكن است به روابط دو كشور لطمه بزند» رو انجام نده! البّته يك نكتهي ديگري در ارتباط با اين حمله وجود دارد كه بد نيست به آن اشاره كنيم. آن نكته اين است كه اصولاً بيخيال كردها! وقتي كه نشانهي بزرگ خدا ( آيتالله العظمي ) هاشمي رفسنجاني زمان جنگ گفت كه اگر كرمانشاه را هم گرفتند مهم نيست. اين يعني چه؟! يعني بود و نبود كرد جماعت براي ما كه نظام مقدّس باشيم مهم نيست! چه بسا نبودشان بهتر از بودشان! معهذا اين بار بهانهي حمله، هجوم پژاك به پاسگاه داخل ايران بود، دفعهي بعد بيبهانه ميرويم سرويسشان ميكنيم! قصد اين بوده كه حملهاي شده باشد، كه بحمدالله شد! تا مرتبهي بعد خدا بزرگ است و بهانه براي پيدا كردن و موجّه نشان دادن سركوب و كشتار كردها، زياد!!!

ما اينيم، حالتونو ميگيريم، ميديم بچّه محلّا هم حالتون رو بگيرن ِ هفته
خوب كاري كردي «نسناس» ( «نـيروي سـركوب نـظام اسـلامي» معادل با نيروي انتظامي سابق ) جان! پدرشان را آوردي جلوي چشمشان! اصلاً چه معني دارد كارگر حرف بزند؟! كارگر مگر بايد حرف بزند؟! كارگر همانطور كه از اسمش معلوم است فقط بايد كار كند. آنقدر كار كند تا جانش در بيايد. نسناس جان، اگر كار نكردند بفرستشان هفت تپّه، آنجا كار كردن را يادشان ميدهند. من شنيدهام هيئت مديرهي نيشكر هفت تپّه يك سري افسر شوروي سابق را كه در اردوگاههاي كار اجباري سيبري خدمت ميكردهاند را استخدام كرده تا به كارگرها ياد بدهند كه فقط بايد كار كنند. ولي نسناس، بين خودمان بماند ها، سريع سر و تهشان را هم آوردي! به هر حال جمعه بود و خلوت! از شانس تو امسال روز كارگر افتاده بود جمعه! كارگر جماعت هم كه خدا لطف كرده زده پس كلّهاش. بندگان خدا صبح آمدند راهپيمايي، ظهر نشده هفتاد تايشان از صدقه سري تو رفتند بازداشتگاه! همان كه گفتم، طيّب طيّب الله، احسنت بارك الله به اين سركوب!
حالا كه بحث كشيد به گرفتن حال كارگرها در روز جهاني كارگر، شما محمود جان، يك نكتهاي را از من بشنو! بالاغيرتاً بيا مردانگي كن، نه به خاطر من، آبروي خودت را بخر حداقل! ميگفتم، يا داد سخن حمايت از حقوق كارگران سر نده، يا به نسناسها بگو كمي ملايمتر برخورد كنند! بارك الله محمود جان، گوش كني ها!!!

برو ليستتو بذار دم كوزه آبشو بخور ِ هفته
همين كه مقر منحوست در آمريكاي جهانخوار است هفت كه سهل است، هفتصد پشت شجرهي خبيثهات را مشخص ميكند. حالا ميآيي كه مثلاً بگويي چه؟! بگويي در ايران آزادي نيست؟! خيلي هم هست! در ايران آزادي هست، از همه جورش. آزادي بيان هم داريم، ولي بين خودمان باشد، آزادي بعد از بيان نداريم!!! آخر حرف حسابت چيست؟! يك ليست دادهاي بيرون كه يك آرم Freedom House خورده پايش و مثلاً از طرف تو آمده! داخل آن ليست نوشتهاي ايران از لحاظ آزادي مطبوعات از بين 195 كشور، رتبهي 181 را دارد! خب داشته باشد! به شما مربوط است؟! ميخواهي چه چيزي را ثابت كني؟! كشور ما مهد آزادي است. كدام كشور ميآيد طي سه ماه بيست هزار نفر را آزاد كند؟! ما اين كار را كرديم! روحشان را آزاد كرديم بروند خوش باشند! يادت نيست؟! نبايد هم يادت باشد! سن تو به تابستان 67 كه قد نميدهد. برو بچّه، همان شيطان بزرگ هم هيچ غلطي نميتواند بكند، چه برسد به توي فسقل بچّه!

برلوسكوني حيا كن، خانوما رو رها كن ِ هفته
عزيز دل من، پولدار، صاحب A.C. Milan، قدر قدرت، قوي شوكت، بيا و از خير Playboy بازي بگذر سر پيري! از تو سنّي گذشته جانم! زن داري! بهتر است بگويم داشتي. طلاقش را گرفت ديگر. ديدي چه بلايي سرش در آوردي كه مهرش را حلال كرد و جانش را آزاد. خجالت نميكشي؟! ناسلامتي هفتاد و دو سه سالت است، ميروي شماره به دختر هجده سالهي مردم ميدهي؟! ميروي مانكن و مدل سابق را ميكني رئيس سازمان ملّي جوانان خودتان؟! خوب محمود ما چطور رفته از حوزه يك فقره ملّا آورده و رئيس كرده، تو هم بزنم به تخته به رم نزديكي، ميرفتي يك كشيشي، اسقفي، راهبي، راهبهاي را ميآوردي و رئيسش ميكردي! اين شعر را هم ديشب گفتهام براي تو كه حيا كني! هر چند ميدانم شعر من كه هيچ، كليسا هم تو را به خاطر ضعف در مقابل زنان زيبا سرزنش كرد و افاقه نكرد. بگذريم، اين تو و اين شعرم!
برلوس ديگه بال و پر نداري
داري پير ميشي و خبر نداري
برلوس، وقتي به چشمون غزلخون ميرسي خودتو نگهدار
برلوس، وقتي به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگهدار

نمايشگاه بينالمَمَلي كتاب ِ هفته
راه رسيدن به آنجا از هزار كوچه پس كوچه ميگذرد! ماشين را بايد در چند ده كيلومتري آن پارك كرده، به سوي مقصد راهي شويد!
در ابتداي در ورودي آن نقشههايي از كيوسكهايي به نام «از من بپرس» توزيع ميشوند كه شما را دچار سردرگمي كرده، نهايتاً شما را گم ميكنند.
صفي بس طويل ميبينيد. متعجّب به آنسو نظر كرده، ميپرسيد: اون صف كدوم انتشاراته جناب؟! شخصي كه از او سئوال كردهايد نگاهي به آن طرف كرده، پاسخ ميدهد: ساندويچ و سيبزميني سرخ كرده!
از هر ده نفري كه از جلو ميآيند، هشت تايشان بستني مگنوم به دست دارند و دو نفر محض حفظ پرستيژ كلّ نمايشگاه به اصطلاح بينالمللي، دو سه عدد پلاستيك به دست دارند كه مثلاً كتاب خريدهايم.
به طرف سالني ميرويد كه مثلاً مربوط به كودكان و نوجوانان است! آنقدر شلوغ است كه تنها كساني كه كتب را نميبينند، كودكان و ايضاً نوجواناناند!
از خير هر چه كودك و نوجوان است گذشته، پا به سالن ناشران عمومي ميگذاريد! به فهرست ناشران هر رديف نگاهي ميكنيد و دايم زير لب از شلوغي ميناليد! چشمتان به نام انتشارات ميافتد: اميركبير! كمي خوشحال ميشويد! امّا وقتي شمارهي آن را ميبينيد يك شوك كوچك به شما وارد ميشود چون ميفهميد بايد تا ته سالن را گز كنيد!!!
از همهي اينها گذشته، از شدّت شلوغي، گرما و نوع پوشش بعضي اشخاص، گاه امر بر شما مشتبه ميشود كه اينجا نمايشگاه كتاب است يا لباس؟!
ناراحت نشويد، تفريحات سالمي نيز در محوطه وجود دارند! شما ميتوانيد همانطور كه داريد به طرف دربهاي خروجي ميرويد، براي عوض شدن روحيهتان از جلوي ونهايي كه مسافران را حمل ميكنند جاخالي بدهيد!!! تا هم كمي كيف كرده باشيد، هم كمي ورزش و هم نمرده باشيد!
قوانين مورد نياز شما در بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران:
1. اگر كسي شما را هول داد، شما هم او را هول بدهيد!
2. هدف، وسيله را توجيح ميكند! تا ميتوانيد با تنه زدن و هول دادن، خود را به پيشخوان غرفهها نزيك كنيد. يادتان باشد، هدف شما فرهنگي است، فقط وسيلهتان غيرفرهنگي!
3. به ياد داشته باشيد كه كتاب را هميشه ميشود خريد و فاسد شدني و البتّه تمام شدني نيست، امّا سيبزميني سرخكرده ممكن است تمام شود!
4. ناشران براي جلب مشتري هر نوع اشانتيوني ميدهند! از هيچكدامشان در نگذريد! حتّي اگر شما يك مرد پنجاه و چند سالهي موسفيد هستيد و اشانتيون مربوطه، يك تاج كاغذي با تصاوير سيندرلا و زيباي خفته!!!!!
5. در بعضي مواقع ممكن است فرصت طلايي دست دهد. در آن صورت، هر تعداد كتاب كه ميتوانيد برداريد و پا به فرار بگذاريد! مسلماً مسئول غرفه، به دنبال شما نميآيد تا باقي كتب غرفهاش هم دزديده شوند! براي رهايي از عذاب وجدان به بند 2 رجوع شود! (هدف، وسيله را توجيح ميكند)
6. شما به نمايشگاه ميرويد تا كتابها را ببينيد! پس با صبر و دقت دانه دانهي آنها را از نظر بگذرانيد و براي هر غرفه حداقل 5 دقيقه وقت صرف كنيد. حتي براي غرفههايي كه كتبي همچون «رنگ آميزي كودكان 3» را عرضه ميكنند. به ياد داشته باشيد كه اصلاً مهم نيست پشت سر شما ده نفر كودك 5 تا 8 سال منتظرند تا بعد از رفتن شما، همان كتاب را ببينند!
اميد است كه با رعايت اصول و قوانين بالا، بازديد خوبي از بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران داشته باشيد!

مال خودش، مال خودش، مال همه، مال خودش ِ هفته
آخر عزيزان، شما هم زيادي شلوغش كردهايد. بايد درك كنيد. شهرداري است ديگر! هزار و يك جور مشكل دارد. بندهي خدا همينطوري روزانه چقدر فحش ميخورد، شما ديگر تحملش كنيد! كوتاه بياييد ديگر! مگر چه شده؟! برداشتهاند خاوران را شخم زدهاند، اجساد عزيزترين كسانتان را منتقل كردهاند! خوب بيخودي كه نكردهاند! لابد ميخواهند آنجا موسسهاي، پاركي، شهربازي يا ايستگاه مترويي بسازند! اصلاً حالا كه گير دادهايد بدانيد و آگاه باشيد كه نظام مقدّس خودش آن بيست هزار نفر را كرده است زير خاك، خودش هم از زير خاك در ميآورد و هرجاي ديگري كه بخواهد ميبرد! حالا اگر شكايت داريد، بفرماييد! راه باز است، جادّه هم دراز! ديگر هم از اين جيمبولك بازيها در نياوريد، در مجامع بينالمللي خوبيّت ندارد!!!

اي بي صفت، تو هم آره نامرد ِ هفته
واقعاً كه نمي دانم چه بگويم! «خيلي نامردي، ديوونه اش كردي!» با اين كارهايت چه چيزي را مي خواهي ثابت كني؟! هان؟! جدّاً هدفت چيست؟! چرا اين قر و قميش ها را براي رئيس جمهور منتخب و مردمي مي آييِ؟! همه اش براي اين است كه خودي نشان بدهي و بگويي «ما هم بلديم»؟! «برو، برو، برو ديگه نگاش نكن، محمود جون هم صداش نكن!» حنايت ديگر رنگي ندارد جناب مجلس، بهارستان، يا هر چيزي كه مي خواهي باشي! برو و برنگرد! حالا كه داري مي روي بالاغيرتاً صبر كن كه چند تا سئوال دارم! هنوز دقّ دلي ام را سرت خالي نكرده ام! كجا داري مي روي؟! بگو ببينم اصلاً شما را به طرح هدفمند سازي يارانه ها چه كار؟! چرا ردّش كرديد؟! قرار بود قيمت ها زياد شود! خوب تصويبش مي كرديد! مگر قيمت ها كم بالا رفته؟! خب اين […] مثقال هم رويش. به جايي بر نمي خورد. حالا آن هدفمند سازي هيچ، اين چه گربه رقصاني جديدي است كه آمده ايد و دوباره پرونده ي سفر هاي استاني را باز كرده ايد؟! حالا گيريم ده ميليارد تومان ناقابل صرف دور اوّل سفرها شده و بسياري از مصوبات استاني عملي نشده باشد، بر فرض محال كه همه ي اين ها درست باشد باز هم به محمود جان ربط ندارد! ها؟! چه؟! مي گوييد ربط دارد؟! حالا كه بحث را كشيديد به اينجا و چاك دهن من را باز كرديد صبر كنيد و بشنويد: محمود جان قربانش برويد همگي تان روي ناصرالدين شاه را سفيد كرده با اين سفرهايش! دارندگي و برازندگي! دستش توي جيبش و ايضاً صندوق ذخيره ارزي است و بضاعت مالي دارد، خوب سفر هم مي رود! پايش بيفتد ماه هم خواهند رفت ايشان تا انقلاب را به معناي واقعي كلمه صادر كرده باشند! همين است كه هست، مي خواهيد بخواهيد، نمي خواهيد هرّي! اين هم به عنوان كلام آخر: اگر با ديگرانت هست ميلي چرا جام محمودو مي شكني خيلي؟!

اين خوك هاي پدر در آر ِ هفته
نيستيد و نمي دانيد چه خبر است در چهار گوشه ي عالم! البته قطعاً از يكي از گوشه هايش خبر داريد! آن گوشه هم همين ايران خودمان باشد كه به زعم پرزيدنت عزيزتر از جان جزو ابرقدرت هاست! بگذريم و برسيم به آن سه گوشه ي ديگر! از آن سه گوشه يك گوشه اش چين است كه طي هفته ي گذشته خبر آنچنان مهمي نداشت! البته ما راديوهاي چين را گرفتيم، ولي گويا دعوا داشتند و مدام جيغ مي كشيدند. اينطور شد كه خبر خاصي دستگيرمان نشد. گوشه ي سوم اروپا و اتحاديه ي خبيثانه اش است كه ايشان هم به ياري دعاهاي شرّ ملّت مسلمان هميشه در صحنه، به زمين گرم خورده و مردم آن جا طبق خبر هاي تله ويزويزون كرور كرور در حال تلف شدن هستند البته به دليل گرسنگي و اينكه « توان مالي خريد » شان كاهش يافته! مي ماند گوشه ي چهارم و همان آخري كه همان موضوع بحث ماست! خدا زده پس كلّه ي گوشه ي چهارم و همگي بالاتفاق آنفولانزاي خوكي گرفته اند! خوك ها فعلاً آمريكاي جهان خوار كه هيچ، قارّه ي آمريكا را زمين گير كرده اند! اخبار واصله حكايت از آن دارد كه شيوع آنفولانزاي خوكي آن قدر بالاست كه رنگ قرمز كم ياب شده است! حال علّت كم ياب شدن رنگ قرمز چيست؟! مي گوييم برايتان: چون آمريكاي خاك بر سر ِ ناتوان از هرگونه غلط، با آنفولانزاي خوكي دست به يقه شده و مدام هشدار ها و وضعيت هاي قرمز اعلام مي كند اين رنگ ناياب گرديده! با توجه به آنچه گفته شد از تمام خوك هاي ميهن عزيزمان تقاضا داريم براي سرنگوني هر چه سريعتر مادر امپرياليسم، شيطان بزرگ، آمريكاي جهان خوار عازم اين كشور شوند! بي شك بيمار كردن شهروندان آمريكايي توفيقي است كه نصيب خوكان خاص و خالص مي گردد!

چقدر خودكشي زياد شده ي ِ هفته
امان امان امان اي روزگار! مي بينيد چه بر سر جوانان ما آورده است اين زمانه ي نامرد؟! دانه دانه نخبگان و تيزهوشان گرامي مان دارند خودشان را مي كشند! البته هيچ مهم نيست كه اكثر اين خودكشي ها در بندهاي سياسيون و زير نظر بسيج و امثالهم رخ مي دهد! به نظر من كه مهم نيست!!! به نظر شما هست؟! القصه اينكه آن عاليجنابان خاكستري كه به «خودكشي دادن» دكتر زهرا بني يعقوب متهم شده بودند، براي دومين بار تبرئه شدند! من كه داستانشان باورم شد! شما هم بشنويد، يعني بخوانيد، و خودتان قضاوت كنيد! داستان از اين قرار است كه زهرا خانم بني يعقوب بيستم مهر ماه سال هشتاد و شش هنگام صحبت كردن با نامزدش در يكي از پارك هاي همدان توسط گشت «ستاد امر به معروف و نهي از منكر» دستگير شد و هنگامي كه خانواده ي ايشان چهل و هشت ساعت بعد به نيروي انتظامي مراجعه كردند با خبر خودكشي زهرا خانم مواجه شدند! اصولاً خانم بني يعقوب انگيزه هاي ذهني خودكشي شان بالا بوده است! وقتي يك نفر با رتبه ي بيست و شش در كنكور سراسري قبول شود، مي توانيد تصور كنيد چه مقدار فشار رواني تحمل مي كند، اين چنين «شكستي»(!!!!!!!) حتماً در آينده ي دور يا نزديك خودكشي در پي دارد! البته پزشكي قانوني اعلام كرده كه خانم بني يعقوب به علت كمبود آلات خودكشي، آنقدر خودشان را به در و ديوار كوبيده اند تا جان به جان آفرين تسليم نموده اند و كوفتگي ها، كبودي ها و زخم هاي روي بدن ايشان به علت اين تلاش بي وقفه ي منجر به مرگ بوده است كه البته همگي بعد از مرگ پديد آمده اند!!!!! از آنجا كه خودكشي در اسلام نهي شده است، دولت دستور عدم پيگيري پرونده ي «خودكشي» دكتر بني يعقوب شد اما با پيگيري خانواده ي ايشان متهمان دوبار دادگاهي شدند و البته هر دو بار تبرئه!!! اين بود قصّه! ما گفتيم، حال خواه پند گير خواه ملال!!!

اين بغض عجيب غريب ِ هفته
مي گويند «مرد گريه نمي كند» امّا به نظر من اين عبارت چيزي كم دارد. بهتر است بگوييم: مرد گريه نمي كند امّا امان از وقتي كه گريه كند! گريه ي مرد دردناك است. مرد كم ميگريد امّا به واقع «امان از وقتي كه گريه كند»! گريستن مرد... گريستن... خيلي به سبك شدن كمك مي كند. خيلي زياد. امّا به راحتي اتفاق نمي افتد. چه بشود كه دل يك مرد آن قدر پر شود كه به چشمش بزند و اشك هايش بريزند. اگر هم آن طور بشود مرد اشك هايش را پنهان مي كند. در تنهايي مي ريزدشان و همانجا راحت مي شود. آرام مي شود و دوباره به آغوش زندگي باز مي گردد تا چه بشود كه دوباره اشكش در بيايد. معمولاً هنگام هر بار گريستن آن قدر از دفعه ي گذشته مي گذرد كه يادش نيايد. چون مرد گريه نمي كند امّا...
همه ي اين را گفتم كه بگويم بغض بد چيزي است. وقتي بيخ خِرَت را چسبيد، يا خفه ات مي كند يا صورتت را خيس مي كند با آب چشم! بغض چيز خوبي است. بغض نفس كشيدن را سخت مي كند امّا بعد از آن كه مي شكند، آسان مي كند زندگي را. تحمل سختي را. با همه ي اين اوصاف گريه ي مرد... شما چه فكر مي كنيد؟!

اندر حكايت مكتب ِ هفته
آنچنان كه از جميع احوال بر مي آيد جماعت اناث در سنه ي مستقبل به مكتب خانه هايي خواهند رفت كه مشتمل بر دو بخش اندروني و بيروني باشد! از آنجا كه بچّه را چه به بيرون بودن، پنجشنبه ها نيز تعطيل رسمي مي گردد و تاسيس نماز ظهر پنجشنبه در حوزه ي علميه در حال بررسي است. جماعت نسوان به از شنبه تا چهار شنبه به اندروني داخل مي شوند و از آن رو كه طرح حذف پيش دانشگاهي و دوره ي سه ساله ي راهنمايي در حال بررسي است، مي توانيم اميدوار باشيم كه با اين روال، كم كم باقي دروس و سال ها و روز ها نيز محذوف گشته، دانش آموزانمان به مكتب و بعد از آن، انشاالله تعالي در سال 1404 به مسجد رفته، گرد مي نشينند و استاد آمده، روزي يك صفحه قرآن كار مي كند! اين است ايران در حال توسعه و البته همانطور كه بالاتر گفته شد، يكي از ابر قدرت هاي جهاني!!!

خودتو ناراحت نكن خانوم ِ هفته
هيلاري خانم بگذار ببينم چرا اينقدر به پر و پاي ما مي پيچي؟! هان؟! بگذار حدس بزنم! حالا چون آمده اي شده اي وزير امور خارجه فكر كرده اي شق القمر مرتكب شده اي؟! ما خودمان يك فقره از همين مقام شما داريم، خيلي هم بهتر و گردنش به مراتب كلفت تر است، اسمش هم منوچهر است! خودش تنهايي ده تاي شما را حريف است! صداي دست هايي كه در ژنو مي زد، ملّت هميشه در صحنه در تهران شنيدند آن وقت جنابعالي آمده اي درباره ي اين صابري خانم بحث مي كني؟! حرف حسابت چيست؟! شنيده ام كه خبرگزاري ها گفته اند كه گفته اي: «ما به طور مکرر، پاسخهای متناقضی از دولت ایران دریافت میکنیم. » اگر اينطور گفته اي بدان و آگاه باش كه اصلاً نظرات متناقضي درباره ي ركسانا صابري خانم وجود ندارد! اگر منظورت اين است كه اوّل تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشتند و بعد قبول كردند، خب اين كه دليل نمي شود! اگر مي گويي قرار بوده دو ماه بعد آزاد شود امّا به هشت سال زندان محكوم شده، خب اين هم دليل نيست! خواهر من اين ها براي شما آن ور آبي هاي نديد بديد عجيب است! بيا ده سال در نظام مقدّس زندگي كن، عادت مي كني! شما اگر راست مي گويي برو جلوي شوي ات را بگير كه با مونيكا نپرّد! فاطمه خانم ما را نگاه كن از او ياد بگير! آقايش هزار تا شغل دارد، در هر كدامشان با هزار تا خانم بشين و پاشو دارد، ولي يك فضاحت مثل شوهر شما كه حالا يك پرزيدنتي بود و نبود، بالا نياورده! حالا بيا، خودم به منوچهر مي گويم كار هايت را درست كند بيايي اينجا، بروي زير نظر فاطمه خانم، درس هايت را كه خوب ياد گرفتي برگردي ممكلت خودت «اوباما معجزه ي هزاره ي سوم» بنويسي!!! ديگر نشنوم بگويي سخنان دولت ايران درباره ي صابري متناقض است! خوب؟!

تب ِ تند ِ گوزنهاي ِ هفته
- وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره، حالا که اومدی فهمیدم کی اومده، هنوزم کم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنوز تو چشات عشقه.
دنيايي دارند براي خودشان سيّد و قدرت و فاطي و دسته سفيد زنجاني! كم فيلمي نبود! چقدر شنيده بودم كه «گوزنها، گوزنها» امّا هرگز حتّي يك صحنه، يك ثانيه اش را هم نديده بودم. امّا وقتي ديدم... مجذوبش شدم. يحتمل به زودي درباره اش خواهم نوشت. اگر بشود...

پرتقال هاي كوكي ِ هفته
- بيا بيا بيا بيا بيا... خـــــــــُــــــب!!
صدايي كه شنيديد، مربوط به تخليه ي بار پرتقال هاي اسرائيلي در يكي از ميوه فروشي هاي سطح تهران بود. آنچنان كه به نظر مي رسد مقدار چند هزار كيلو ناقابل پرتقال توليد رژيم اشغالگر قدس آمده و در بازارهاي ميوه و ميادين ميوه و تره بار تهران بزرگ پخش شده است كه به قول حاج آقا صفايي، مدير عامل سازمان ميادين ميوه و تره بار شهرداري تهران :« با هوشیاری ناظران سازمان میادین حتی یک عدد از این نوع پرتقال در میادین شهرداری عرضه نشد. »البته از شواهد امر آن طور بر مي آيد كه يك عدد كه چه عرض كنيم، چند تني از اين پرتقال ها پخش و به احتمال قريب به يقين، پيش از خبردار شدن ناظران سازمان ميادين، راهي خندق بلاي پاي تخت نشينان شده اند! صفايي خان تاكيد نموده اند: «سازمان میادین به عنوان مهمترین شبکه عرضه میوه و تره بار شهر تهران به مردم شریف اطمینان می دهد که با دقت و حساسیت این قبیل موضوعات را پیگیری کرده و اجازه نخواهد داد عده ای سودجو آموزه های دینی و انقلابی مردم مومن تهران را نادیده بگیرند.» ما كه عادت كرده ايم! اصولاً در نظام مقدّس هر وقت هر جا نياز بود هر كاري را كه شايسته ديد انجام مي دهد! وقتي كه نيروي انتظامي به چكمه پوشيدن گير مي دهد نبايد تعجب كرد كه «سازمان ميادين ميوه و تره بار» حافظ آموزه هاي ديني و انقلابي مردم مومن شود!!!

خاطر اين خانومه رو كيا كه نمي خوان ِ هفته
در هفته گانه ي هفته ي قبل نوشتيم برايتان و ليستي تهيه كرديم از كساني كه به خاطر ركسانا صابري به تكاپو افتاده اند. ليست هفته ي گذشته شامل بعضي اسامي مهم مثل اين ها مي شد:
باراك حسين اوباما – رئيس جمهور منتخب و مردمي آمريكاي جهانخوار
محسني اژه اي – قرنيه ي چشم بيناي نظام يا به عبارتي وزير اطلاعات
محمود جان – معجزه ي هزاره ي سوم
هاشمي شاهرودي – آقاي كنفرانس هاي «... كشورهاي اسلامي»!
به اين ليست عجيب و جالب توجّه نام «قربانعلي درّي نجف آبادي» را هم اضافه كنيد! آقاي دري كه در گذشته به شغل شريف وزير اطلاعات شاغل بودند بنا بر مسايلي مثل عواقب يك سري قتل هاي عادّي روشنفكران و دگر انديشان، مجبور به استعفا شد و بعد از آن تا به حال دادستان كلّ كشور هستند. ايشان خطاب به ركسانا خانم صابري گفته اند اگر آزادي مي خواهي از رهبر معظّم انقلاب طلب عفو كن! يا يك همچون چيزي! اگر ايشان جاسوس است خب چرا اعدامش نمي كنند؟! اصلاً اين خانم شعورش نمي رسد كه با اين اتهام به اين كلفتي تا به حال بايد خودكشي مي كرد؟!؟!؟!؟! قربانعلي جان، شما خودت را قاطي اين مسايل نكن، خوبيّت ندارد!

كن سولوقون ِ هفته
فستيوال فيلم كن هم به خوشي و مباركي اسامي فيلم هاي دوره ي شصت و دوم خود را منتشر كرد! در ميان فيلم هاي امسال حضور پر رنگ آثاري با رگه هايي از سينماي وحشت به چشم مي خورد كه در كنار كمتر بودن آثار آمريكايي، اين دوره را از سال هاي گذشته برجسته تر ساخته است! به شخصه كه منتظرم ببينم فيلم لارس فون تريه و كوئنتين تارانتينو و بهمن قبادي را! اوّلي بنا بر شنيده ها قرار است موهاي بدنمان را 45 درجه صاف كند! دومي كه به قول كارگردانش « يك وسترن اسپاگتي در زمان جنگ جهاني دوم است»!!! و سومي به خاطر كارگردانش و سوابقش و البته داستاني كه تا به حال از فيلم لو رفته جذاب به نظر مي رسد!
بعد از اين سخنان جا دارد كه از همين تريبون به عبّاس جان تسليت بگويم! عبّاس عزيزم، غم آخرت باشد! غصه به دلت راه نده! اين كني ها تو را نمي فهمند! بيا همين كن سولوقون فيلمت را نمايش بده!

شرمندهتم باوفاي ِ هفته
اين پست را بخوانيد.
تا آن حد كه نه، ولي من امشب شرمنده شدم...

اين خانومه چقدر خاطرخواه دارهي ِ هفته
در شنبه ي هفته ي قبل، اوّلين خبري كه دريافت داشتم درباره ي ركسانا خانم صابري بود. قوّه ي غذاييه (قضاييه ي سابق) پس از كش و قوس هاي فراوان و گربه رقصاني هاي دو چندان، حكم زندان تعزيري هشت ساله ي صابري به جرم جاسوسي را صادر كرد. ولي ماجرا به اينجا ختم نشد. آنچه كه پس از اعلام حكم صابري در هفته ي پيش رخ داد اثبات كرد كه اين حكم و اين محكوم، كم مهم نيستند! چرا كه يك روز پس از اعلام حكم، رئيس جمهور منتخب و مردمي و صاحب هاله ي نور، محبوب فائو و منكر داخائو، دكتر محمود جان نامه اي رسمي به قوّه ي مذبور فرستاد و در آن خواهان اجراي عدالت به طور دقيق در مورد صابري شد. پس از اين نامه، فرماندهي نه چندان گمنام سربازان گمنام آقا امام زمان (عج)، جناب آقاي محسني اژهاي، اعلام كرد كه نامه ي احمدي نژاد، دليلي بر اجرا نشدن عدالت نيست! همان روزي كه وزير محترم وزارت فخيم اطلاعات اين را گفت، رئيس همان قوّه (غذاييه) نيز اعلام داشت ما درباره ي صابري بسيار دقيق عمل مي كنيم. اواخر هفته يك استاد دانشگاه اعلام كرد اگر صابري را جاسوس مي دانيد، من نيز جاسوسم! بعد از آن هم بهمن خان قبادي، كارگردان سينما و نامزد صابري، نامه اي درباره ي صابري منتشر كرد. اين ها خاطرخواهان داخلي صابري بودند. خارجي هايشان را كه مي شناسيد. حسين آقا و هيلاري خانم. حسين آقا اوباما باز هم پافشاري داشت بر نظر خودش كه صابري جاسوس نيست. هيلاري خانم هم كه گويا ديگر قضيه برايش وارد مرحله ي بحراني و گيس و گيس كشي شده، اعلام كرد تحريم ها را عليه ايران تشديد خواهيم كرد. با اين توصيفات معلوم مي شود ركسانا خانم كم خاطر خواه ندارد!
يك نكته ي قابل توجه و بانمك درباره ي پرونده ي صابري وجود دارد و آن اينكه قوّه ي غذاييه ابتدا تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشت، ولي در اواخر هفته اعلام كرد كه صابري تبعه اي ايراني- آمريكايي است.

كي ميگه توي ايران حقوق بشر رعايت نميشهي ِ هفته
اصلاً چه كسي مي خواهد به سيستم دادگاهي و قانون گزاري ايران اعتراض كند كه حقوق بشر، به خصوص حق اقليت ها و زنان در آن رعايت نمي شود؟ هركسي اين كار را بكند خر است! همانطور كه بنيان گذار كبير انقلاب اسلامي فرمودهاند «اقتصاد براي خر است» دخالت در اين مسايل نيز از آن جماعت حمار صفت است ايضاً! خيلي هم قضّات خوبي داريم! آمريكا قربانشان برود الهي! حالا مهم نيست كه چندي پيش ريخته اند و دراويش گنابادي را زدهاند و خانه خرابشان كرده اند! مهم است از نظر شما؟ خب مي خواستند درويش نشوند. مي خواستند بيايند بروند حوزه ي علمّيه تا بشوند مبّلغ و هر ماه به سفر بروند و يك ميليون تومان دريافت كنند. يا آن خانم نقاش شمالي، دل آرا دارابي، مي خواست جدّي جدّي بزند آن يكي خانم را بكشد وقتي هفده سالش بوده تا الآن بي خود و بي جهت نرود بالاي دار! حداقل يك نفر را كشته باشد! مشكل از سيستم غذايي (منظورم همان قضايي است) نيست كه مقتول به وسيله ي ضربات چاقو با دست راست به قتل رسيده، ولي دل آرا چپ دست است، اين ها همه مشكل وكيل او است! اصلاً مي دانيد چيست؟! چهار ديواري، اختياري! مال خودشان است! هم جان و هم مال! جان را كه مي گيرند و مال را هم كه مي ستانند! ابداً هم به هيچكس مربوط نيست كه زر نباريد از آسمان به سرشان... يا خودشان دزد بوده اند يا پدرشان! اصلاً يك لحظه بگذاريد ببينم... ما كه داريم وارد مسايل اقتصادي مي شويم و «اقتصاد براي خر است»! پس بهتر آنكه تا بهمان انگي نچسبانده اند سخن را كوتاه كنيم!

حالشو گرفتين بي شرفا؟ بچه كه زدن ندارهي ِ هفته
غصّه به دلت راه نده! نمي فهمند! ببخششان! بزرگ مي شوي يادت مي رود! اي اسرائيل به قربانت! محمود جان، اي شيمون پرز فدايت، حالا طرف خامي كرده، گوجه اضافه آورده، پرت كرده گوشه ي سن، تو چرا به خودت مي گيري عزيزم؟! حالا يك عده اي هم پا شدند رفتند بيرون! خب لابد گلاب به روي مثل ماهت، دستشويي داشته اند! اين ژنو هم من شنيده ام دستشويي عمومي هاي زيادي دارد! آن بابايي هم كه آمده بود سرش رنگي رنگي بود، قصدش اين بود ادا اطوار در بياورد انرژي بگيري عزيزم! بهشان فكر نكن! من شنيده ام عدّه اي آن بالا به فحش و فضاحتت كشيدند! آن ها خودشان مشكل خانوادگي دارند! لپ كلام اينكه ناراحت نشوي ها! الهي آهت دامنشان را بگيرد جزّ جگر بزنند! آمين يا رب المحمود يك طرف و العالمين يك طرف!

فقط همينو كم داشتيم ِ هفته
به خوشي و مباركي رحيم خان رضايي هم آمد و اعلام كرد كه به عنوان يكي از سران حكومت حاكم بر ملّت هميشه در صحنه، هميشه در همه ي صحنه ها و به خصوص صحنه ي انتخابات حاضر خواهد بود! البته ملّت يحتمل يادشان رفته كه محسن جان در صحنه ي انفجار آميا هم حضور پر رنگي داشت! همين حضورهاست كه بچّه هايش پر رو بار آمده اند و بي اجازه ي بابا راه افتاده اند رفته اند آمريكا و پشت كرده اند به نظام مقدس! حالا محسن جان شما خودت را ناراحت نكن! مگر چه شده؟! همه اش يكي دو باري تحت تعقيب اينترپل قرار گرفته اي و چند باري هم هشدار هاي قرمز درباره ي دستگيري ات داده اند! ولي مطمئن باش رئيس جمهور بشوي، عمراً كاري ات ندارند! چه كسي جرئت مي كنند به رئيس سابق سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي و دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام حال حاضر حرفي بزند؟! برو خدا پشت و پناهت!

بيا بازم مثل قديم با هم بريم سفر ِ هفته
هفته گانه ي هفته ي اوّل اردي بهشت پنج تا بيشتر نشد چرا كه در حال رفتن به سفر هستم! دو تاي بقيه اش را هم تلگرافي داشته باشيد !
- جي جي بالارد نويسنده ي « امپراطوري خورشيد » به رحمت خدا رفت!
- افشين امپراطور، چشم حسوداشم كور، سر مربي تيم ملّي شد!


اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي ِ هفته
نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!
بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیطها آموزشی، از این پس این مراکز به محیطهای "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانههای عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارتخانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیطهای دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست میشود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاهخود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد ِ هفته
در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

دل من منتظر شما بود ِ هفته
حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود
با اندكي دخل و تصرّف!
به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل ِ هفته
شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!
اي داداشي شاد باش و دير زي ...

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن ِ هفته
هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.
كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :
در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي
با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم
مکاتبه فرماييد
و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد. »
خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش ِ هفته
فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم ِ هفته
خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم ِ هفته
همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!
سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا
مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .
حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!
اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

به باد رفت، ز ياد رفت ِ هفته
از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.
دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست
نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين ِ هفته
بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.
البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

مبارك مبارك تولّدت مبارك ِ هفته
امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!
با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!

مطلب بزرگ :
Viva Che Guevara

باقي مطلب ِ بزرگ بماند فعلاً !!!!