سكانس هفتم: روايتي از فراموشي
- هي مرد، به چيت مينازي؟
- اوّل تو بگو...
- ساكت شو... دست رو ناموست بلند ميكني بيغيرت؟!
- بيغيرت همه...
- ببند دهنت رو... اين غيرته؟!
- غيرت نيست پس چيه؟!
- اگه غيرته پس حاشا به غيرتت... يادت نيست ديروز رفتي جبهه اجازه ندي عراقيا دست رو ما بلند كنن؟! حالا خودت... از اونها... حاشا به غيرتت... حاشا به شرفت...
- ...

سكانس هشتم: روايتي از نامردي
- نالوطي، اين رسمشه؟!
- چي؟! با كي هستي؟! چي ميگي؟! رسم چي؟!
- ده آخه پست فطرت، اگه ميخواي تو روي زن و بچّهي مردم وايسي اين دودوزه بازيها چيه؟!
- دودوزه باز تويي و هر كي با توئه!
- منم؟! نذا بگم كيه...
- بگو... چي ميخواي بگي؟! من پاك پاكم...
- آي ايّها الناس... اين يارو لباس شخصيه... آي مردم... اين لباس شخصيه زير پيرهنش كلت داره...
- ...

سكانس نهم: روايتي از همدردي
- دخترم چرا رو زميني؟!
- ولم كن آقا...
- تو جاي دختر من هستي، چي شده؟
- چي بگم؟ نامردها...
- گريه نكن... پاشو... پاشو... دختر منم الآن بين جمعيته...
- خدا خيرت بده حاج آقا...
- نميدوني الآن كجا تظاهراته؟!
- براي چي؟
- منم ميخوام برم شعار بدم...
- ...

سكانس چهارم: روايتي از ننگ و رنگ
- هي... روزگار... پير شديم... ديروز ميرفتيم رو ديوار شعار مينوشتيم، ميومدن پاكش ميكردن... هه... ما ميگفتيم ننگ با رنگ پاك نميشود... امروز... اي خدا... اون سري ما انقلاب كرديم و گفتيم پاك كردنتون الكيه، الآن خودمون شديم پاك كن... هــــــي...

سكانس پنجم: روايتي از اتّحاد
- من تنها اينجا نيستم...
- نه داداش... منم كنارتم...
- آقايون منم پشتتون هستم...
- آبجي دمت گرم... صفاتو...
- شما خيلي لطف كردهايد آمدهايد... اتّحاد ما را ضربه ناپذير ميكند...
- آره دادا تو راس ميگي... خدا بيامرز بابام ميگفت سي سال پيش هر جا ميرفتن گروهي ميرفتن و از هم جدا نميشدن...
- آگا ايلده اينجا كجاس؟!
- ميدون آزاديه عزيز... از كجا اومدي؟
- مهمّه؟! ما همهمون ايراني هسيم...
- نه دادا اينطوري كه تو ميگي اصن مهم نيست...
- خواهر وقتشه بلند شو...
- ما قبل از تو بلند شديم برادر...
- ...

سكانس ششم: روايتي از استبداد
- مهم نيست... من مخالف جمهوريم... من فقط موافق اسلامم... من مخالف هر كسي هستم... من فقط موافق خودم هستم... ما ابرقدرت هستيم... ما اوّل و آخر دنياييم... و «من» رئيس جمهور اين «ما» هستم... من... من... من...

سكانس اوّل: روايتي از وطن
- عزيز من، چرا ميزني؟!
- چون... ساكت... بايد بزنم...
- من و تو چي هستيم؟!
- دشمن!
- نه!
- پس چي؟!
- برادر...
- ساكت شو... با اين حرفها وجدان من رو به درد نيار، من بايد تو رو بزنم...
- اصلاً اشتباه كردم... برادر نيستيم...
- پس قبول كردي كه دشمنيم؟!
- نه...
- پس چي هستيم؟!
- هموطن...
- ...

سكانس دوم: روايتي از دانش
- زور بزن... يا الله...
- كم نياريد بچّهها... الآنه ميشكنه
- آقا ببخشيد اينجا كجاست كه داريد درش رو ميشكنيد؟!
- من خبر ندارم... فقط بهم گفتن بيا...
- آقا ببخشيد، اين همكارتون جوابمو نداد، در كجا رو داريد ميشكنيد؟!
- در دانشگاهه...
- خب چرا داريد اين كار رو ميكنيد؟!
- چون توش دانشجوئه...
- مگه دانشجو بده؟!
- دانشجو... بد؟!... هه... دانشجو مزدور بيگانه است...
- نه... دانشجو سازندهي اين مملكته...
- اصلاً انگار قيافهات به دانشجو ميخوره... برادر محسن بيا دستگيرش كن...
- ...

سكانس سوم: روايتي از آرمان
- آقا نزن... خواهش ميكنم نزن... دردناكه...
- خفه شو، ما بايد بزنيم...
- آقا شما لطف كن نزن... اين همكارت كه كوتاه نمياد...
- حق داره كوتاه نياد، ميزنيمت تا ديگه از اين غلطها نكني...
- كدوم غلطها؟ مگه چي كار كردم؟!
- نظام مقدّس رو به خطر انداختي...
- ميبخشيدا... من فرزند شهيدم...
- ...
