قرارمون تو آسمون *
داستان فيلم سينمايي بهشت درباره ي زني به نام فيليپا پاكارد است كه بمبي را در دفتر مردي خلافكار به نام ونديك مي گذارد تا او را بكشد ، اما تصادفاً خدمتكار ونديك بمب را بر مي دارد و ونديك از مرگ نجات پيدا مي كند . پليس فيليپا را دستگير مي كند و در اداره ي پليس ، افسري به نام فيليپو عاشق او مي شود و با هم طرح فرار را مي ريزند .
تام تيكور ، كارگردان فيلم « بهشت » ، با ساخت فيلم « بدو لولا ، بدو » در سال 1998 توانست نظر منتقدان و مخاطبان را به خود جلب كند اما بدو لولا ، بدو تمام آن چيزي نبود كه تيكور در چنته داشت ، از اين رو منتقدان با مشاهده ي ظاهر فيلم او به قضاوتي سريع و نادرست دست زده و او را كارگرداني خواندند كه مجذوب تكنيك شده ، نه شيفته ي مضمون . اما تيكور دو سال بعد ، با ساخت فيلم سينمايي ديگري با نام « پرنسس و سلحشور » خلاف ادعاي منتقدان را ثابت كرد و نشان داد كه هنوز پتانسيل سينمايي و هنري زيادي دارد . حدود دو سال بعد تيكور با داشتن 11 ميليون دلار بودجه ، دست به ساخت فيلمي با عنوان « بهشت » بر اساس فيلمنامه اي از كريستف كيشلوفسكي زد .
همانطور كه گفته شد تيكور فيلمنامه ي سومين فيلم مهم خود را مديون كيشلوفسكي بود ، از اين رو سعي كرد تا به مولفه هاي سينماي كيشلوفسكي نزديك شده و مهر او و خود را پاي اثر بزند كه تا حدودي موفق بود . از طرفي فيلمبرداري فوق العاده ي فيلم حكايت از كارگرداني تيكور دارد و از سوي ديگرشخصيت ها هستند كه به نحو هرچه تمام تر « كيشلوفسكيايي » اند!!! اما چون فيلمنامه در واقع جزء اصلي هر فيلمي است و عملاً حذف آن غيرممكن است در نتيجه سيتره ي كيشلوفسكي بر فيلم بيشتر بوده و روح او در فيلم ساري تر است ، به نحوي كه حتي گذشت زمان نيز خللي در آن وارد نكرده است .
چيزي كه بيش از هر چيز در بهشت خودنمايي مي كند دوراهي هاي متفاوت است . در واقع فيلم با دادن قطعاتي به مخاطب و دستور العمل استفاده از آنان به بيننده اين امكان را مي دهد تا هر طور كه مي خواهد قطعات را سر هم كند . اين دو راهي ها آن قدر در فيلم نقش اساسي اي دارند كه حتي پايان فيلم ، با توجه به اطلاعات داده شده ي قبلي از اين قاعده مستثني نيست . در تيتراژ ابتدايي فيلم ما شاهد شهري از بالا هستيم ، در اين لحظه عبارت Heaven با رنگي سفيد روي صفحه نقش مي بندد . در پايان فيلم ما فيليپو و فيليپا را مي بينيم كه با هليكوپتر به سمت بالا پرواز مي كنند . در اين جا دو مسير كاملاً متضاد و مخالف جلوي روي مخاطب قرار مي گيرد ، اگر بخواهد با استناد به تيتراژ ابتدايي شهر را همان بهشت بداند پس نبايد شكي به خود راه بدهد كه فيليپو و فيليپا به جهنم رفته اند ، ولي اگر باز هم با رجعت به همان دقايق اول و با توجه به زاويه ي ديد ، آسمان را همان بهشت بداند پس با دست خود آن دو را راهي بهشت خواهد كرد . نمونه ي ديگر اين دوراهي ها قضاوت است . قضاوتي كه مخاطب فيلم بايد در مورد آقاي ونديك خلافكار و فيليپاي زنداني بكند . خانم پاكارد از طرفي مردي بي دفاع را مي كشد و از سويي ديگر براي مرگ دختر بچه اي گريه مي كند . در مورد ونديك هم بايد در نظر گرفت كه او موقع مرگ هيچ سلاحي ندارد اما به نحوي مسبب مرگ چند نفر است . اما قضاوت در مورد ونديك آسان تر است تا در مورد فيليپا . گويي هرچه عاملي در فيلمنامه مهمتر باشد تصميم گيري درباره ي آن مشكل تر است .
نكته ي بعدي قابل توجه بهشت پارادوكس است . گاه پارادوكس هاي موجود باعث پيشرفت داستان يا حتي به وجود آمدن سلسله وقايعي مي شوند كه از آن جمله مي توان بزرگ ترين پارادوكس فيلم را نام برد كه همان عشق فيليپوي پليس به فيليپاي مجرم است . نمونه ي ديگر اين عامل كه كمكي به روايت داستان مي كند پليس رده بالا ، پيني است . او كه يك پليس بلند مرتبه است و به طريقي معاون رئيس پليس محسوب مي شود به ونديك كمك مي كند و قصد جان فيليپا را دارد .
اما از فيلمنامه كه بگذريم طراحي صحنه و لباس ، نورپردازي ، موسيقي و فيلمبرداري فيلم همگي در سطح اعلايي قرار دارند . گاه نورپردازي به كمك طراحي صحنه و لباس مي پردازد و گاه موسيقي به زيبايي فيلم ياري مي رساند . طراحي هاي صحنه و علي الخصوص لباس با توجه به حالات و روحيات شخصيت ها به ظرافت هرچه تمام تر كار شده است . فيليپو كه در طول فيلم بدي اي از او نمي بينيم در تمام صحنه ها پيراهن يا بالاپوشي سفيد بر تن دارد و ونديك غالباً با كتي سياه رنگ ظاهر مي شود . ژاكت فيليپا كه بنفش و از لحاظ روانشناسي رنگ ها تداعي گر وحشت است در لحظات پيش از قتل ونديك بنفشترين ثانيه ها را دارد و در باقي نماها با افزايش يا كاهش نور كارگردان رنگ بنفش را براي ما كم رنگ و پر رنگ مي كند . پيني كه يك پليس خائن است معمولاً جلوي پنجره هاي سفيد رنگ قرار دارد تا سياهي دروني آن هرچه بيشتر بر بيرون نيز اثر گذار باشد . فيليپا كه قرار است ونديك بدون سلاح و غير آماده را بكشد جلوي نوري سفيد قرار مي گيرد و در آن لحظات سياهترين ثانيه ها را مي گذراند ، در عوض ونديك كه ناجوانمردانه كشته شده در معرض نوري هر چند اندك قرار مي گيرد . شخصيت رئيس پليس نيز در تمام سكانس ها كت و شلواري خاكستري رنگ به تن دارد ، اين كت و شلوار به اضافه ي موهاي خاكستري پليس نشان دهنده ي شخصيت خاكستري او هستند . در بعضي سكانس ها رئيس پليس كتش را در مي آورد و پيراهن سفيد بيشتر خودنمايي مي كند ، در اين سكانس هاست كه او مهربان مي شود . موسيقي فيلم كه گاه ملايم ، گاه تند و گاه هراس آور است به خوبي با فيلم منطبق شده است و مخاطب تمام موسيقي ها را در زمان مربوط به خود مي شنود . اهميت اين انطباق از آنجاست كه كارگردان فيلم با افراط در استفاده از موسيقي اگر يك يا دو حركت اشتباه مي كرد ارزش فيلم تا حد زيادي كم مي شد . فيلمبرداري فيلم بهشت بسيار زيبا و ماهرانه انجام شده . در بسياري از سكانس ها شاهد فيلمبرداري با هليكوپتر هستيم كه اين خود به زيبايي فيلم كمك كرده است .
بازيگري هنرمندان فيلم تا حد نسبتاً زيادي قابل قبول است . بهترين بازي را جيوواني ريبيسي در نقش فيليپو ارائه مي دهد . بقيه ي بازيگران نقش خيلي زيادي در فيلم ندارند اما تقريباً تمامي بازيگران اين نقش هاي كوچك كار خود را به نحو احسنت انجام داده اند . كيت بلانشت در نقش فيليپا بازي اي پر فراز و نشيب ارائه داده كه گاه بي احساس بي احساس مي شود و گاه سرشار از حس ، مثل سكانس گريه در اتاق بازجويي .

از بزرگترين معايب فيلم و فيلمنامه مي توان به اين موارد در قالب سئوال اشاره كرد . پليس از كجا متوجه اختفاي فيليپو و فيليپا در خانه ي دوست فيليپا شد ؟ و اينكه برادر كوچك فيليپو از كجا اسم مامور نگهبان فيليپا را مي دانست كه پشت تلفن او را با نام اصلي اش مورد خطاب قرار داد ؟ البته اين دو سئوال نيز سئوالاتي هستند كه شايد خيلي مهم نباشند . در پايان بايد گفت بهشت فيلمي است زيبا و شعري است درباره ي عشق و نفرت . اينكه عشق انسان ها را به اوج آسمان ها مي رساند و نفرت آنان را در راهروهاي دادگستري گم مي كند .

همه ي شهرهاي دنيا
شهر گناه ، يكي از آخرين فيلم هاي رابرت رودريگوئز ، فيلمي است با درونمايه اي بسيار سياه و تاريك و جلوه هاي ويژه اي به همان ميزان چشم گير و زيبا . اين فيلم بلند سينمايي از روي دو كميك بوك فرانك ميلر اقتباس شده و ميلر ، خود يكي از كارگردانان فيلم است .
شهر گناه جايي است كه همه ، حتي پليس ها و كشيش ها هم فاسدند . بخشي از شهر به فاحشه ها واگذار شده و بقيه ي شهر زير نظر سناتور رورك و برادرش ، كاردينال رورك است .در چنين محيطي سه داستان متفاوت با شخصيت هاي متفاوت روايت مي شود . در داستان اول پليسي به نام هارتيگان كه شايد تنها پليس شريف شهر باشد براي نجات دختري به نام نانسي كالاهان از دست پسر فاسد سناتور به آخرين ماموريت خود مي رود . در داستان دوم شاهد مردي قوي هيكل به نام مارو ( Marv ) هستيم كه معشوقه اش را مي كشند و او به دنبال قاتلان گلدي ، معشوقه ي خود ، مي گردد . در داستان سوم مردي به نام دوايت كه دوست دختري به نام شلي است براي تنبيه كردن دوست پسر قديمي شلي كه او را كتك مي زده به شهر قديمي مي رود.
در اين فيلم سياه و سفيد تنها بعضي اشياء و اشخاص رنگي هستند . خون ها غالباً رنگي نمايش داده مي شوند مثل خون مارو ، هارتيگان و كوين . داروي اعصاب مارو رنگي است . تابلو هاي خطر جاده ها رنگي هستند . پسر سناتور رورك هم پس از عمل آنچنان گناهكار بوده كه تنها شخصيت رنگي فيلم است و در هيئتي زرد رنگ ظاهر مي شود . تنها مكان رنگي نيز كافه اي است كه محل تلاقي هر سه داستان است . چشم ها هم در دو جاي فيلم رنگي هستند . و در آخر شخصيت هايي كه بيشترين رنگها را به خود جذب كرده اند زنان هستند . در كافه اي كه همه ي كاركنان آن زن هستند رنگ بيش از هر جايي به چشم مي خورد و در شهر قديمي كه به دست زنان اداره مي شود رنگ غوغا مي كند . رنگ ها به طور كلي در اين فيلم دو نوع هستند . نوع اول كه مربوط به شخصيت هاست و خود به دوقسمت تقسيم مي شود به طوري كه رنگ قرمز مربوط به زنان و رنگ آبي از آن مردان است . نوع دوم رنگ ها هم در فيلم در مورد اشياء و مواردي گوناگون صدق مي كند و به سه بخش تقسيم شده . 1 – رنگ قرمز كه نشانه ي گناه است . 2 – عشق كه باز هم از رنگ قرمز استفاده مي كند و نمود آن قرمزي بيش از حد خون مارو است . 3 – توهمات و افكار لگام گسيخته ي اشخاص كه تجلي گاه آن نورهاي متفاوت از طيف هاي مختلف است كه در سكانس داخل اتومبيل ، به دوايت و جكي بوي مي تابد ، همچنين داروي اعصاب رنگي مارو نيز شاهدي بر اين مدعاست .
اين فيلم پر از اشيائي است كه شخصيتي مخصوص خود دارند . پالتويي كه نشانه ي قهرمان بودن شخصيت هاست و در غالب سكانس ها همچون شنل ابر قهرماناني مثل سوپرمن در باد تكان مي خورد ، در اواخر فيلم ، وقتي هارتيگان پالتوي خود را در مي آورد تن به بوسه اي كه درخواست نانسي است مي دهد . شمشير ها و چاقوها كه وسيله ي اجراي مجازات ها هستند و اسلحه هايي كه بي قانوني را رواج مي دهند . در واقع در فيلم شهر گناه اسلحه هاي سرد مجريان قانون هستند هرچند در دست قانون شكني چون مارو باشند و اسلحه هاي گرم قانون را زير پا مي گذارند اگر چه مورد استفاده ي مجريان قانون باشند . دريا و سيگار نيز در هرصحنه اي كه نمايش داده شوند نويد بروز حوادثي بزرگ را خواهند داد ، هارتيگان روي اسكله پسر رورك را به گلوله مي بندد و مارو با ماشين پليس داخل دريا مي پرد ، در ابتدا و انتهاي فيلم نيز مي بينيم كه آن قاتل اجاره اي به سوژه هاي خود سيگار تعارف مي كند . دوايت هم به نوبه ي خود در دريايي از قير فرو مي رود . و در آخر دستشويي است . دستشويي كه به صورت محل اعمال مجازات و گرفتن اعتراف درآمده به نوعي با اسم اصلي شهر گناه ، « Basin City » رابطه دارد .
پارادوكس هايي زيبا و بعضاً بسيار ظريف در فيلم وجود دارند . ميهو كه از اهالي چين كمونيستي است از صليب شكسته استفاده مي كند و بكي كه دوستان خود را به مافيا مي فروشد و به آتش جنگ دامن مي زند گوشواره هايي به شكل
علامت صلح دارد . دوايت كه نمي خواهد شلي دوست پسر ديگري داشته باشد خود ، با نيمي از ساكنين شهر قديمي دوست است و كليسا كه محل عبادت و توبه است به مقتل كشيشان بدل مي شود . پليس كه بايد امنيت را تامين كند خود مروج نا امني است . يكي از بزرگترين پارادوكس هاي فيلم در زنان نهفته است ، كساني كه عامل اصلي گناه در Basin City هستند در جايگاه مادر نيز ظاهر مي شوند و يكي از شخصيت ها به خاطر حفظ سلامت مادر خويش ، خود را به كشتن مي دهد. و بالاخره بزرگترين و اصلي ترين پارادوكس يا تضاد فيلم به شخصيت هاي اصلي مربوط است ، آنان در عين حالي كه براي هدفي والا كه شايد نجات جان دختري باشد يا گرفتن انتقام يا برقراري صلح مي كوشند و در جايگاه قهرمان قرار دارند براي رسيدن به هدف خود مجبور به انجام كارهايي مي شوند كه آنان را به چيزي كه همان ضد قهرمان است تبديل مي كند ، از اين جهت هر كدام از شخصيت هاي اصلي و به خصوص هارتيگان مي توانند يادآور هري كالاهان يا همان هري كثيف ( Dirty Harry ) با بازي به ياد ماندني كلينت ايستوود باشند .
شهر گناه از بسياري لحاظ و جوانب ما را به ياد سالهاي دور مي اندازد . از سگ آندلوسي تا راننده تاكسي و هري كثيف كه به آن اشاره شد . البته جلوه ي راننده تاكسي بسيار بيشتر است . مارو در زير باران تصميم مي گيرد كه كاردينال رورك را به خاطر يك فاحشه بكشد و بي اختيار به ياد تراويس مي افتيم كه مي گفت : يه روز يه بارون واقعي بايد كثافت ها رو از تو خيابونا پاك كنه . هارتيگان نيز در ابتدا و انتهاي فيلم مي گويد : پيرمرد ميميره ، دختر جوون زنده مي مونه . اين اعمال و جملات هارتيگان نيز ياد آور تراويس بيكل است كه در حمايت از دختري جان خود را به خطر انداخت .
خط روايي فيلم تا حدودي يادآور Pulp Fiction است و اگر بخواهيم طبق زمان بندي اي درست و منطقي فيلم را ببينيم در ابتدا شاهد كل اپيزود هارتيگان و نانسي هستيم ، سپس به سراغ دوايت خواهيم رفت و در آخرين بخش فيلم داستان مارو را دنبال مي كنيم . نشانه ي اين تقسيم بندي ها تنها دو مورد هستند . اولي كوين است و دومي تابلوي شهر . در اپيزود مارو ما شاهد كشته شدن كوين هستيم و در نمايي هرچند كوتاه از اين اپيزود مي بينيم كه مارو در حال عبور از كنار تابلوي شهر است كه حروف B و A ابتداي Basin City كثيف شده امّا در بخش پاياني هارتيگان را مي بينيم كه هنگام وارد شدن به مزرعه ي رورك از كنار كوين رد مي شود ، همچنين هنگام عبور او از كنار تابلو ، تابلوي شهر كاملاً تميز است .
نام اصلي شهر با داستان رابطه اي بسيار تنگاتنگ دارد . با مرگ هارتيگان كه تنها شخص مثبت شهر است مي بينيم كه حروف A و B روي تابلو كثيف شده اند . گويي با مرگ تنها شخص درستكار شهر الفباي زندگي به هم مي ريزد و بدون افراد نيكوكار و باوجدان هر شهري شهر گناه خواهد بود .
فيلم توجه بسيار زيادي به فرهنگ آسيايي و به خصوص آسياي شرقي دارد . رنگ زرد در آسياي شرقي نماد نفرت و منفور بودن است . در پايان فيلم رورك را مي بينيم كه به رنگ زرد در آمده . همچنين فيلم از شخصيتي چيني به نام ميهو استفاده مي برد كه مجري عدالت است . او در واقع يك به اصطلاح Cleaner است كه اشخاص بد ذات را مي كشد هر چند كه خود گناه كار است .
نكته ي بعدي فيلمبرداري فيلم است كه به عوامل مختلفي توجه دارد . براي مثال ميهو كه يك شرقي است در تمام نما هايي كه ظاهر مي شود از سمت راست وارد مي شود يا غالباً در سمت راست كادر قرار دارد . وقتي كه مارو در حال فرار از دست پليس هاست توسط دوربين با حركاتي سريع دنبال مي شود و ما در طي چند لحظه مي بينيم كه مارو از طبقات بالاي يك ساختمان و از روي يك تختخواب تا حد پياده رو و سطل زباله تنزل پيدا مي كند و اين به خاطر پافشاري او بر به قتل رساندن عاملين قتل گلدي است . در اين لحظات دوربين نيز معمولاً در حال تعقيب حركات مارو است و به خوبي حس سقوط را القاء مي كند . در بعضي سكانس ها كه هارتيگان در تلاش است كه جان نانسي را نجات دهد دوربين معمولاً از پايين به هارتيگان مي نگرد به طوري كه در پس زمينه او آسمان هميشه تاريك شهر قرار دارد و اين نوع فيلم برداري حالتي قديس گونه به هارتيگان مي بخشد ، در حالي كه وقتي هارتيگان در زندان است و حاضر نيست غرور خود را زير پا بگذارد زاويه ي ديد از بالاست و هارتيگان را در هيئت مردي پست در معرض ديد قرار مي دهد همينطور وقتي او از زندان آزاد مي شود و غرور خود را به خاطر نانسي فنا مي كند باز هم از بالا شاهد او هستيم البته اين بار او پالتويي به تن دارد كه در حال تكان خوردن در باد است و اين بار اين حركت دوربين كوچكي قهرمان را در مقابل زندان و قانون فاسد به نمايش مي گذارد . همينطور در سكانسي كه اعضاي مافيا دز حال عبور از كوچه ي تاريك هستند دوربين باز هم در بالا قرار دارد و به خواري مزدوران مافيا اشاره مي كند . سكانس هايي كه دوربين شخصيت ها را از كنار و به صورت نيم رخ نمايش مي دهد كه در حال دويدن يا حركت كردن هستند نويد اتفاقات تازه را مي دهند مثل نمايي كه دوربين از كنار هارتيگان را تعقيب مي كند كه در حال دويدن در جنگل است و يا نمايي كه دوربين مارو را در حال دويدن بر روي ساختمان ها به نمايش مي گذارد . فيلمبرداري فيلم به نوعي عشق را پست نشان مي دهد . بستر مارو و گلدي در تمام لحظات از بالا فيلمبرداري شده و وقتي هارتيگان به طناب دار آويخته شده بر روي ميزي متزلزل و سست به شكل قلب ايستاده است به علاوه ، اين سكانس نيز از بالا فيلمبرداري شده است .
پ . ن 1 : مدتي اين مثنوي تاخير شد ...
پ . ن 2 : به زودي پستي در مورد فيلم « 300 » خواهم نوشت .

در جستجوي متانت از دست رفته
Painted Veil( پرده منقوش ) روايت دختري به نام كيتي است كه با دكتر ميكروب شناسي به نام والتر فين ازدواج مي كند ، هدف كيتي از ازدواج با والتر خلاص شدن از دست مادرش است زيرا والتر يكي از كاركنان دولت انگلستان در چين است . دو سال بعد والتر و كيتي به چين مي روند ، در آنجا كيتي عاشق همكار والتر ، به نام چارلي تاون سند مي شود . روزي والتر به كيتي مي گويد كه روز بعد به محلي خواهند رفت كه وبا شيوع دارد ، كيتي در ابتدا نمي پذيرد اما والتر به او مي گويد : متاسفم كه منو احمق فرض كردي . اگه با من نياي تقاضاي طلاق مي كنم . كيتي مي پرسد چرا و والتر جواب مي دهد به علت زنا با چارلي تاون سند ...از اينجا به بعد فيلم داستان سفر كيتي و والتر به منطقه ي وبا زده را به مخاطب نشان مي دهد .
فيلم پرده نقاشي شده فيلم نسبتاً خوبي است . شاهكار نيست اما نمي توان آن را فيلمي سطح پايين نيز قلمداد كرد چرا كه در بعضي لايه هاي زيرين خود مفاهيمي قابل تأمل را بيان مي كند و مخاطب را پس از 125 دقيقه ي مدت نمايش فيلم به فكر وا مي دارد ، پس از پايان فيلم ناخودآگاه مخاطب مجبور مي شود فيلم را با سرعت نور در مغز خود چند بار مرور كند .
فيلم در نيمه ي اول خود بيش از آن كه سعي در القاء مضامين داشته باشد براي مقدمه چيني مي كوشد و در اين راه موفق مي شود . تماميت چيز هايي كه در نيمه ي اوّل به مخاطب نشان داده مي شود قطعات پازلي هستند كه در نيمه ي دوم كم كم و به كندي در كنار يكديگر قرار مي گيرند . البته تعبير قطعات پازل شايد تعبير خوبي نباشد چون شيوه ي روايت داستان خطي و تا 98 % بدون پيچيدگي است آن 2% باقي مانده هم به خاطر بازي با زمان ابتداي فيلم است . اين قطعات در معنا كاربرد دارند ، همين و بس . در اوايل فيلم مي بينيم كه چارلي تاون سند براي كيتي يك نمايش چيني را تشريح مي كند و مي گويد كه بازيگر براي اين گريه مي كند چون از كشورش دور شده و او را به عنوان برده فروخته اند . در واقع نماد آن بازيگر كيتي است . او نيز بدون اينكه دوست داشته باشد از كشورش دور شده . در اواسط فيلم مي بينيم كه دختري با آقاي وادينگتون زندگي مي كند و بسيار خوشحال است ، در توضيح علت آن هم وادينگتون مي گويد كه او خود دنبال من آمد . اينجا ضرب المثل « كجا خوشه ؟ هر جا كه دل خوشه » مصداق پيدا مي كند زيرا آن دختر با ميل خود آمده و خوشحال است اما كيتي نه .
فيلمنامه فيلم نيز مثل فيلم نه زياد عالي است و نه زياد ضعيف . ران نيسونر براي پر كردن حفره هايي كه گهگاه در فيلمنامه به وجود مي آيند دانايان كلّي را قرار داده است و اين گاه بسيار به چشم مي آيد . بزگترين نمونه آن نيز خواهر سنت ژوزف ، رئيس صومعه است . يكي از موارد اساسي موجود در فيلمنامه تفاوت فرهنگي است ، اينكه گاه براي فرونشاندن آشوبي در محيط ، به كسي نياز است كه با آن فرهنگ آشنا باشد ، همينطور براي نجات يا به خطر انداختن قومي بايد با فرهنگشان آشنا بود . براي مثال مي توان به سكانسي اشاره كرد والتر و افسر چيني براي گردآوردن كمك پيش ژنرالي چيني مي روند ، ژنرال علاوه بر كمك نكردن به تهديد نيز مي پردازد والتر مي گويد كه تصميمش احمقانه است ولي افسر اينطور ترجمه مي كند كه : آقاي فين عليرغم همه احترامي كه به شما دارند از اينجا مستقيم به سفارت انگلستان مي روند . و در سكانس بعد مي بينيم كه سربازان ژنرال به همراه افسر و والتر راهي روستا مي شوند .
يكي از مهمترين بخش هاي فيلم سكانسي است كه در پايان خواهر سنت ژوزف به كيتي مي گويد كه من در 17 سالگي عاشق خدا شدم ، كم كم عشقم كم شد چون او به من نشانه اي بروز نمي داد ولي من هميشه با او هستم چون اين وظيفه ي من است .و بعد به كيتي فين مي گويد هنگامي كه عشق با وظيفه و مسئوليت شود تو متانت خود را يافته اي . در پايان فيلم مي بينيم كه كيتي دست در دست فرزندش در خيابان مي روند و چارلي را مي بينند . حالا كيتي كه عاشق والتر است و وظيفه ي خود مي داند كه نبايد به او خيانت كند ( والتر در اثر وبا مرده است ) با متانتي ستايش شدني از والتر خداحافظي مي كند و به راه مي افتد .
بازي هاي فيلم همگي در سطح خوبي هستند ، مخصوصاً ادوارد نورتون كه بازي بسيار خوبي را ارائه مي دهد و همچنين نائومي واتس كه بازي خوب و احساسي اي را به نمايش مي گذارد . بازيگران نقش هاي فرعي نيز همگي عالي هستند .
موسيقي فيلم به علت يكنواختي تا حدّي آزار دهنده است اما در پايان ، هنگام بازگشت كيتي از چين به انگلستان موسيقي نقش بسيار مهمي در ارائه مضمون دارد ، و يكي از بخش هاي آن بدين معني است كه : با اينكه تو نيستي من هميشه عاشقت هستم . و اين در مورد كيتي و والتر كاملاً صدق مي كند . كيتي ، حالا كه والتر مرده است عاشق اش مي شود و اين عشق را روي قلب خويش حك مي كند .
كارگرداني فيلم نيز چيز خاصي براي ارائه نداشت و كاملاً معمولي بود . هرچند بعضي جاها خوب بود .
بدو تا به ماشين برسي ، زندگي همينه
هنگامي كه آخرين مراسم اسكار ( دوره ي هفتاد و نهم ) برگزار شد ، گوايلرمو آرياگا ، نويسنده ي فيلمنامه بابل ، مشتاقانه انتظار داشت تا نامش را به عنوان نويسنده ي بهترين فيلمنامه عنوان كنند ولي در نهايت اين فيلمنامه نويس قدر كه فيلمنامه هاي تحسين شده اي نظير 21 گرم را در كارنامه خود داشت قافيه را به مايكل آردت تازه
كار كه با اولين فيلمنامه اش اسكار را مي گرفت ، باخت و آردت به روي صحنه رفت تا اولين اسكارش را براي اولين فيلمنامه اش به نام " Little Miss Sunshine " بگيرد .
خانم كوچولوي سان شاين فيلمي است درباره ي زندگي ، درباره ي اينكه " زندگي بايد كرد " . داستان فيلم درباره سه نسل از خانواده ي هوور است ، نماد نسل اوّل پدربزرگ خانواده است كه به هروئين و مجلات مستهجن معتاد است . نمايندگان نسل دوم زن خانواده ، شريل هوور ، شوهر او ريچارد هوور و بردارش ، فرانك هوور هستند . شريل كه زني سيگاري است وانمود مي كند كه سيگار نمي كشد ، به علاوه شريل عاشقانه خانواده ي خود را دوست دارد . ريچارد هوور مردي است كه 9 پله براي رسيدن به موفقيت را طراحي كرده در حالي كه خود مظهر شكست خوردگي است و در آخر دايي فرانك كه يك مرد همجنس باز است . او در پي به بار آوردن يك رسوايي از شغل معلمي خود در دانشكده اخراج شده و دست به خودكشي زده است ، اما شكست خورده و اكنون با بقيه ي خانواده زندگي مي كند .
نماد نسل سوم نيز دواين هوور و آليو هوور هستند . دواين پسر 15 ساله ي شريل و ريچارد است ، او عاشق آثار نيچه است و هدفش خلبان شدن است ، او قسم خورده تا خلبان نشود روزه ي سكوتي را كه گرفته نشكند ، دواين براي تحقق هدفش سخت تلاش مي كند . و در نهايت آليو كوچولو . آليو دختر شريل و ريچارد ، خواهر زاده ي فرانك و نوه ي ادوين هوور است . آليو به تازگي در مسابقه رقص محلي دوم شده ، اما درباره ي درستي اول شدن برنده جايزه اول شك و شبهه وجود دارد ، بنابراين آليو را به مسابقه رقص كشوري كه همانا " Little Miss Sunshine " نام دارد مي فرستند .
در اين حين ريچارد ، پدر آليو ، قراري براي فروش كتابش دارد اما به خاطر دخترش حاظر مي شود اورا با ماشين برساند ( آنها پول خريد بليت هواپيما را ندارند ) مادر آليو هم كه حتماً بايد باشد . پدربزرگ هم از خدا خواسته همراهشان مي شود . دايي فرانك را هم نمي توانند تنها بگذارند چون ممكن است دست به خودكشي بزند و مي ماند دواين . دواين را نيز نمي توان تنها گذاشت ، بنابراين او به شرط " نداشتن تفريحات " با بقيه ي خانواده همراه مي شود . آنان سوار ماشيني قديمي مي شوند و به راه مي افتند .
فيلمنامه ي فيلم خانم كوچولوي سان شاين بسيار قوي است و اين قوت خود را فقط و فقط مديون پارادوكس هاي جالب است . هر شخصيتي خصلت هايي دارد كه با هم در تضاد اند ، حال فرق نمي كند اين تضاد ها ظاهري باشند يا باطني . پدر خانواده كه راه هاي رسيدن به موفقيت را طراحي كرده ، خود فردي شكست خورده است . در حالي كه به آليو مي گويد : نبايد معذرت خواهي كني چون نشانه ي ضعفه . خود در برابر مسئول ثبت نام " Little Miss Sunshine " براي نوشتن نام آليو زانو مي زند . مادر خانواده كه خود سيگاري است به پدربزرگ مي گويد كه نبايد هروئين مصرف كند ، او در حالي كه به ريچارد عشق مي ورزد از عشق ريچارد محروم است زيرا تمام زندگي ريچارد در آن 9 راه مزخرف خلاصه شده . پدربزرگ كه معتاد است به سلامتي آليو اهميتي بسيار مي دهد ، او كه خود دچار انحرافات اخلاقي است فرانك را به خاطر همجنس بازي مورد مواخزه قرار مي دهد . فرانك كه شخصي همجنس باز است از سلامتي دواين خوشحال است ، همينطور از كاري كه كرده واقعاً پشيمان است . دواين كه مي گويد من از " همه " ( Everyone ) متنفرم ، حتي خانواده تنها كسي است كه متوجه غيبت آليو مي شود . و در جايي ديگر تنها به خاطر آليو برمي گردد . در سكانس هاي پاياني نيز يكي از كساني است كه مي گويد نبايد آليو در مسابقه شركت كند چون ممكن است شكست بخورد و اين برايش خوب نيست . در واقع دواين با اينكه وانمود مي كند كه از همه متنفر است اما حاظر نيست اين خطر را به جان بخرد كه ممكن است خواهرش شكست بخورد ، احساسات آليو آنقدر برايش اهميت مي يابد كه حاظر نيست ريسك كند ، چون خوشحالي خواهرش براي او بسيار مهم است .
يكي ديگر از نقات قوت فيلمنامه پارادوكس بين شخصيت هاست . گاهي اين پارادوكس آنقدر زيبا و به موقع بيان شده كه خنده مي آفريند . از اين دست پارادوكس
ها در فيلم كم نيست . براي مثال به سكانسي دقت كنيد كه پدربزرگ مجلات مستهجن مي بيند در حالي كه دواين در حال خواندن " چنين گفت زرتشت " است .
فيلمنامه ي قوي اين اثر نگاهي نيز به مسائل اجتماعي دارد . پليسي كه به خاطر چند عكس مستهجن جسدي را ناديده مي گيرد يا مسئولي كه حاظر نيست حتي 5 دقيقه بعد از وقت اداري به ارباب رجوع خدمت دهد از نمونه هاي اين نگاه ها هستند . جايي ديگر مي گويد كه افراد مشهور هم مثل مردم عادي اند ، سكانسي كه آليو از خانم كاليفرنيا مي پرسد شما هم بستني دوست داريد ؟ و او در جواب مي گويد بله .
كل حرف فيلمنامه اين است : تلاشت را براي رسيدن به هدف بكن . مهم تلاشي است كه مي كني ، اگر تلاشت را كردي و برنده نشدي مشكلي ندارد ، تو تلاشت را كرده اي .در پايان هم همين مي شود ، خانواده ي هوور تمام تلاش خويش را مي كنند تا آليو در مسابقه برنده شود . اما آليو باكاري كه مي كند براي هميشه از شركت در مسابقه منع مي شود ، با اين حال تمام خانواده خوشحالند چون تلاششان را كرده اند و مي دانند كه برنده ي واقعي آنها هستند . آليو نيز خوشحال است چون توانسته كارش را تمام كند و هيچ چيز مانع اتمام آن نشده . او خوشحال است چون مردم رقص او را ديده اند و اين مهم است .
كارگرداني نيز كم از فيلمنامه ندارد . دو كارگردان فيلم به خوبي توانسته اند از پس ساخت فيلم برآيند و در اين راه بيشترين كمك را از دوربين گرفته اند . نماهاي بزرگ از دشت هاي بي انتها كه همانا زندگي اند . گاهي اين دشت ها صاف و هموارند و گاهي پر از پستي و بلندي .
بعد از فيلمنامه مهمترين نكته قابل توجه بازي هاي فيلم هستند . به شخصه بيشتر از بازي هاي استيو كارل در نقش دايي فرانك و آلن آركين در نقش پدربزرگ خوشم آمد . البته ناگفته نماند كه آلن آركين براي اين نقش اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل مرد را گرفت . بازي ها همه عالي هستند . از نقش آليو گرفته تا آن خانمي كه براي بردن آليو به روي صحنه مي آيد و بايد به اين خاطر از كسي كه انتخاب بازيگران را به عهده داشته قدرداني كرد .
موسيقي فيلم نيز به خوبي به روي صحنه ها نشسته و به بهترين شكل ممكن حالتي تطبيقي و مكمل با سكانس هاي مختلف دارد .
اما يكي از جالبترين بخش هاي فيلم كه به شخصه با كشف آن !!! خيلي ذوق زده
شدم طراحي لباس بود !!! در ابتداي فيلم و در سكانس سالن رستوران هر يك لباسي با رنگي متفاوت پوشيده اند . پدربزرگ جليقه اي مشكي به تن دارد . دواين تي شرتي زرد رنگ پوشيده . دايي فرانك پيراهني راه راه به تن كرده . مادر پيراهني سفيد دارد و پدر پيراهن آستين كوتاه منقشي . امّا در سكانس هاي پاياني كه نزديكي طرز فكر دواين و دايي فرانك در سكانس بسيار تاثير گذار دريا مشخص مي شود لباس هاي هر دو سفيد رنگ است . وقتي رقص آليو را مي بينيم كه حاصل تعليمات پدربزرگ است او نيز جليقه اي سياه پوشيده و در آخر اين پدر و مادر هستند كه رابطه ي عاشقانه شان را بارفتار باطني شان نشان مي دهند نه لباسي كه به تن دارند .
در پايان ديدن اين فيلم محشر را به شما پيشنهاد مي كنم .
به شخصه خيلي وقت بود لذت ناب ديدن چنين كمدي – درامي را نچشيده بودم .
اطلاعات IMDB درباره ي اين فيلم : http://www.imdb.com/title/tt0449059/


" ترانسفورمرز " يا " چگونه آموختم يك روبات باشم و دنيا را دوست بدارم "
فيلم سينمايي ترانسفورمز آخرين ساخته مايكل بي ( Michael Bay ) است . اين كارگردان گيشه اي كه پيش از اين نيز پاپ كورني هايي مثل آرماگدون و جزيره را ساخته بود اين بار به سراغ موضوعي بسيار عامه پسند رفته : حمله فضايي ها به زمين .
داستان ترانسفورمرز درباره مكعبي به نام آل اسپارك است كه چندين روبات را به وجود آورده ، سپس در پي اتفاقاتي در زمين قرار گرفته و حال اين روبات هاي خوب و بد هستند كه در پي يافتن مكعب برآمده اند و به زمين قدم مي گذارند .
ساختار فيلمنامه فيلم مشكلاتي فراوان دارد كه بزرگترين آن ها عدم شخصيت پردازي مناسب است . يعني ما بيش از اينكه درباره سام ويكويكي حال حاضر كه نقش اول فيلم است بدانيم درباره ي جدّ پدري او مي دانيم . به علاوه ، كاراكتر مايكلا كه با سام رابطه ي عاطفي برقرار كرده نيز مورد پرداخت قرار نمي گيرد و ما جز سو ء سابقه ي پدر او در سرقت ماشين چيز ديگري در رابطه با او نمي دانيم . مشكل بزرگ بعدي موجود در فيلمنامه نيز به نوعي به عدم شخصيت پردازي مكفي مربوط است . اشكال بعدي
فيلمنامه در اين است كه رابرت ارسي و الكس كورتزمن ، فيلمنامه نويسان فيلم ، سعي دارند كه اين خصوصيت ناقص تعريف شده شخصيت ها را به كار گيرند كه اغلب با شكستي سخت مواجه مي شوند . مثلاً ما در اواسط فيلم مي فهميم پدر مايكلا ماشين دزد بوده ، در اواخر فيلم مايكلا نيز ماشيني را با روش تماس سيم ها روشن مي كند ، به اين روش فيلمنامه نويسان سعي در صحت بخشيدن به گفته خود را دارند غافل از اينكه اين روش بسيار بسيار قديمي و كليشه اي است . در جايي ديگر نيز ما مي بينيم كه آپتيموس پرايم ، رهبر روبات هاي خوب ( اتوبات ها ) به سام مي گويد كه سيستم صوتي بامبلبي ، ماشين سام ، در جنگ قبلي از كار افتاده امّا در اواخر فيلم شاهديم كه بامبلبي لب به سخن مي گشايد و از رئيس مي خواهد پيش سام بماند ، اينجا علاوه بر اين سئوال كه : " سيستم صوتي جناب بامبلبي چطور خوب شد ؟ " اين سئوال هم پيش مي آيد كه : " اين سكوت و لال بودن بامبلبي تا اينجا به چه كمك فيلمنامه آمده است و به چه منظور در فيلمنامه اين سكوت براي بامبلبي تعريف شده است ؟ " تا اينجا دو مشكل از مشكلات فيلمنامه را بر شمرديم ، اما مشكل سوم فيلمنامه در اين تبديل شدن روبات ها نهفته است . ما مي دانيم كه خودرو ساخت دست بشر است و هواپيما نيز اينطور است و اغلب در فيلم ها فضايي ها تنها به وسيله ي بشقاب پرنده يا سفينه سفر مي كنند اما ما در فيلم شاهد آن هستيم كه روبات هايي كه در فضا ساخته شده اند به شكل ساخته هاي دست بشر در مي آيند و بعضاً نوع خودرو آن ها مارك هم دارد . اين ها گلوله نيز شليك مي كنند و ما مي دانيم گلوله نيز از ساخته هاي بشر است پس اين چگونگي دست يابي به گلوله هاي ساخت انسان و در اختيار داشتن مقدار بي نهايتي از آنان نيز ، خود موّلد سوالي ديگر است . سئوال بعدي نيز در مورد خود آل اسپارك به وجود مي آيد ، اينكه اين مكعب اصلاً از كجا آمده و چگونه چنين نيرويي دارد ، در ضمن ، ما در چند سكانس فيلم شاهديم كه نيروي مكعب روبات هاي بد ذات توليد مي كند ، پس اينجا اين سئوال نيز پديد مي آيد كه روبات هاي خوب چگونه پديد آمده اند ؟
پس از حفره هاي فيلمنامه مشكل بعدي شعارزدگي بسيار شديد آن است . در جاي جاي فيلم ، فيلمنامه نويسان چه به وسيله ي ديالوگ و چه با چينش صحنه و موقعيت و شخصيت هاي مختلف سعي در ارتقاء بخشيدن سربازان و دولت آمريكا دارند و به همان ميزان كشورهاي شرقي را مورد تحقير قرار مي دهند . نمونه ي اين سكانس ها در فيلم كم نيستند و آنقدر جيغ اند كه هر مخاطبي به راحتي متوجه مي شود ، مثل سكانسي كه يكي از سربازان شخصي را تهديد مي كند و مي گويد كه كاري را انجام دهد ، در اينجا مافوق آن شخص مي گويد : كاري رو كه مي گه بكن ، اين ها هيچوقت شكست نمي خورند . يا در سكانسي ديگر يكي از محققان زن مي گويد : ايراني ها هوشش رو ندارند ، براي چيني ها هم خيلي سخته . اين ها نمونه هايي از شعار دادن به وسيله ي ديالوگ بود ، اما گاهي
فيلمنامه نويسان به چينش نيز شعارشان را مي دهند ، مثلاً روبات هاي بد يا بدمن ها در قطر فرود مي آيند اما روبات هاي خوب در آمريكا فرود مي آيند و روبات هايي كه در قطر فرود آمده اند به آمريكا حمله مي آورند و با برخورد شديد اتوبات ها يا خوب ها مواجه مي شوند . مشكل بعدي فيلم عدم انسجام كافي است . در واقع ترانسفورمرز سه بخش كلّي دارد : ۱ - سكانس هاي اكشن . ۲ - سكانس هاي تحقيقي كه در آن تلاش روبات ها براي يافت سام ويكويكي و تلاش سازمان دفاع براي شناخت روبات ها تصوير مي شود . ۳ - سكانس هاي معرفي مثل سكانس كلاس ، سكانس هاي فلاش بك و سكانس دوستي مايكلا و سام . اگر اين سه دست سكانس و پلان با چينشي خاص كنار هم قرار مي گرفتند مطمئناً ترانسفورمرز بهتر از آب در مي آمد امّا وقتي آنها را بي قاعده و نظم و « دلیلی » خاص كنار هم بچينند حاصل ترانسفورمرز حال حاضر مي شود . در واقع ترانسفورمرز ملغمه اي است از سكانس هايي اكشن كه از بس طولاني اند جذابيت خود را از دست مي دهند و چند سكانس جسته و گريخته درباره شخصيت ها . انتخاب بازيگران نيز مشكل دارد و بازيگران درستي براي نقش ها انتخاب نشده اند ، اگر هم به درستي انتخاب شده اند وظيفه اشان را به خوبي انجام نمي دهند و اين به پايين آمدن سطح فيلم كمك شاياني كرده !
از همه اين ها گذشته به جلوه هاي ويژه ي خارق العاده ، صداگذاري محشر ، نورپردازي هاي بي نظير و قاب بندي هاي قابل قبول مي رسيم . از حالا ترانسفورمرز را يكي از نامزدهاي اسكار جلوه هاي ويژه بدانيد زيرا آنچنان طبيعي كار شده اند كه تفكيك آنان كاري بسيار دشوار مي نمايد . جلوه هاي ويژه ترانسفورمرز به اين خاطر طبيعي است كه نورها طبيعي جلوه مي كنند . نوري كه روي روبات ها با كامپيوتر تابانده شده تا حد بسيار بسيار زيادي با نور محيط هماهنگي دارد و از اين جهت اصلاً غيرعادي جلوه نمي كند . نكته بعدي در تبديل روبات ها است . تك تك روبات ها به نوعي طراحي شده اند كه اين تغيير حالت در آنان واقعي است ، يعني اگر ماشيني با اين ابعاد ساخته شود مي تواند واقعاً تا شود ، روبات شود و دوباره ماشين شود . صداگذاري نيز چيزي است كه به نحوي عالي در ترانسفورمرز كار شده و علاوه بر اينكه صداها با شخصيت ها متناسب اند توسط گويندگان نيز به نحوي زيبا ادا شده اند . نوع تصوير برداري فيلم نيز خوب است و به زيبايي متناسب با هر سكانس فيلمبرداري شده . نمود اين نوع فيلمبرداري خوب را مي توان در سكانس هاي مبارزه ي پايان فيلم ديد ، ميزانسن ها ، زوم ها و سرعت حركت دوربين خيلي به باور پذير شدن سكانس كمك كرده .
در پايان بايد بگويم اگر مي خواهيد دو ساعت با خيال آسوده فيلمي را ببينيد و خستگي ذهني و جسمي را از خود دور كنيد ترانسفورمرز بهترين گزينه است .
لينك I.M.D.B فيلم ترانسفورمرز : http://www.imdb.com/title/tt0418279/
پ . ن : امروز توّلد عمو مارتين بود . به زودی یکی از پست هام از فیلم های عمو مارتین خواهد بود .

جوخه ، انسان هايي براي كشتن و كشته شدن
خلاصه : سرباز جواني كه به صورت داوطلب در جنگ ويتنام شركت كرده دچار تحولاتي مي شود و اليور استون ما را با او همراه مي كند .
جوخه فيلم وحشتناكي است ، وحشتناك نه به معناي ترسناك بلكه به معني تكان دهنده . فيلم با مدت زمان طولاني خود كه در نظر مخاطب بسيار كوتاه تر مي نمايد او را به عمق جنگل هاي ويتنام و ميان ميادين نبرد هاي خونبار مي برد و اجازه مي دهد كه مخاطب بدون هيچ پرده اي از نزديك صحنه هاي كوچكي از جنگ را ببيند .
اليور استون با نشان دادن بيش از حد خشونت دست به يك انتقاد شديد نسبت به جنگ مي زند ، در واقع استون در فيلم خود سعي كرده بيشتر به واقعيت نزديك باشد ، از اين رو ما با رمبو ها و ترميناتورهايي روئين تن مواجه نيستيم ، بلكه در جاي جاي فيلم شاهد به قتل رسيدن اين سربازان هستيم . در جاي هايي مي بينيم كه جنگ ، قتل و خشونت بر آنها تاثيري شگرف گذاشته و در جايي مي بينيم كه اين سربازان خود از جنگ فراري اند و حاضرند هر كاري براي فرار بكنند از پاشيدن اسپري حشره كش به كف پا تا خود زني با چاقو . خشونت در فيلم آن قدر آشكارا نمايش داده مي شود كه مخاطب بعد از فيلم احساس خستگي مي كند ، نحوه فيلمبرداري و صدا برداري فيلم نيز به واقعي تر جلوه كردن فيلم كمك شاياني كرده .
تا اواسط فيلم استون سرباز ها يك هدف بيشتر ندارند ، كشتن تعداد بيشتري ويت كنگ تا بتوانند سريع تر از جهنم ويتنام فرار كنند ولي در اواسط فيلم خشونتي افراطي كه از طرف يكي از گروهبان ها به نام باب بارنز به خرج داده مي شود و به قتل يك زن ويتنامي بي گناه مي انجامد مي شود منجر به تفرقه بين سربازها شده و از اينجا به بعد جوخه مسير داستاني ديگري را نيز به مسير اصلي اضافه مي كند . گويي استون مي خواسته با اين كار به دو هدف دست يابد ، اول اينكه فيلمش را از بلاي تكرار به دور دارد و ديگري اينكه سربازان را هرچه بيشتر از لحاظ روحيات و اثري كه محيط بر آنان مي گذارد به مخاطب معرفي كند .
ما در اين فيلم با ويت كنگ هايي وحشي طرف نيستيم كه ۱۰ تا ۱۰ تا آمريكايي هاي مهربان را سلاخي كنند ، ما با يك مشت آمريكايي طرفيم كه ويتنامي ها را براي گرفتن اعتراف يا براي معلوليت ذهني شان مي كشند ، با آمريكايي هايي طرفيم كه همرزمانشان را به گلوله مي بندند ، با آمريكايي هايي خسته از جنگ مواجه ايم كه نهايت آمال و آرزويشان سه روز مرخصي است و اين خود يكي از نقاط قوت فيلم محسوب مي شود زيرا استون توانسته فيلمنامه ي خود را به دور از كليشه هاي رايج نوشته و فيلمي بر اساس آن بسازد .
فيلم به شدت كوبنده است ، در حالي كه مخاطب را تحت تاثير قرار مي دهد ، به شدت جنگ را نفي
فصول پاياني فيلم ما كم كم متقاعد مي شويم كه خوشابه حال مردگان ، زنده ها بايد حالا حالاها بجنگند . در جايي در فيلم يكي از سربازان مي گويد : من جنگو دوست دارم ، هر كاري كه بخواي مي توني بكني ، فقط تنها ترس ، ترس از مرگه ، وقتي هم مردي كه مردي !!! اين انجام دادن هر كاري يعني پايمال كردن حق ديگران و كشتن آنان ، اين سربازان ناخواسته اين " هر كاري " را انجام مي دهند در حالي كه وقتي پي به مشكلاتشان مي برند كه ديگر راهي براي بازگشت نيست . اين قضيه حتي در مورد قهرمان فيلم هم درست است ، قهرمان ما كه زماني دانشجو بوده و دانشگاه را براي اداي دين به كشورش در ويتنام ترك كرده رو به افيون مي آورد ، كم كم بي رحم مي شود و در اواخر فيلم پس از كشتن چندين ويتنامي از روي جنون يكي از همرزمان را نيز مي كشد ، چون فكرش درست كار نمي كند و خود اين شخصيت در سكانسي از فيلم مي گويد : جنگ جاييه كه نمي توني فكر كني ، نمي توني تصميم بگيري . حقيقتاً تك تك سربازان فيلم ، از بهترين و رحيم ترين آنان تا بدترين و شقي ترين آن ها مجبورند بكشند ، حتي اگر دوست نداشته باشند . تك تك آنان در فيلم مشكلي ايجاد مي كنند و راهي براي پايان دادن آن ندارند ، نمونه ي اين اشتباهات در فيلم فراوان است ، از همان سكانس هاي ابتدايي تا آخرين سكانس كه قهرمان متوجه مي شود بزرگترين اشتباهش داوطلب شدن براي شركت در جنگ بوده است ولي نمي توان كاريش كرد .
در جوخه استون پر دغدغه ي دهه ي هشتاد باز هم تريبوني براي سخنراني يافته ، و الحق كه چه سخنراني جذاب و كوبنده اي دارد . استوني كه سه سال پيش فيلمنامه صورت زخمي را براي دي پالما نوشته بود و اعتراضاتش را توسط آنتونيو مونتانا خالي كرده بود در جوخه اين خشونت را با شدتي بيشتر بر سر سربازان بي نواي فيلم فرو مي ريزد ، گويي مي خواهد عكس العمل آنان را بسنجد . استون در اين فيلم به صراحت از سياست جنگ طلب آمريكا به انتقاد پرداخته و در صحنه صحنه ي فيلم شاهد قرباني شدن آمريكاييان از لحاظ روحي و جسمي بر اثر اين سياست هستيم . او نيم نگاهي هر چند كوچك نيز به نژاد پرستي دارد و در بعضي ديالوگ هاي فيلم نژاد پرستي را به باد انتقاد مي گيرد ، از اين دست ديالوگ ها در فيلم هرچند زياد نيست ، اما كم هم نيست .
لينك I.M.D.B فيلم جوخه : http://www.imdb.com/title/tt0091763/
پي نوشت : به زودي در این وبلاگ درباره ی " سه رنگ " كيشلوفسكي خواهيد خواند .
پي نوشت 2 : خواهشمندم در نظراتتان هرچه بيشتر به نقاط ضعف اين نوشته اشاره كنيد .
