پيشنوشت1: معذرت ميخواهم. معذرت ميخواهم كه خبر نميگيرم، كه خبر نميدهم، كه خبر نميكنم، كه خبر را پيگيرم، نه آن خبر را كه به تو مربوط است. نه آن خبر را كه تويي. معذرت ميخواهم... معذرت ميخواهم...
پيشنوشت2: از تو خواستم درخواستم را فراموش نكني... اميدوارم كه حافظهي خودم هم نخوابد مثل ساعتم! اميدوارم من نيز... تو را... فراموش... نكنم...
پيشنوشت3: ببين، هميشه ميگفتي چرا آخر از همه؟! ببين... بعد از اين همه مدّت و... اوّل از همه... اوّل از همه!
عكس مربوط: Romeo And Juliet
پيشنگارش: جرئت نميكردم كه «راننده تاكسي» را دوباره ببينم! ميترسيدم از فيلم و اين از من بعيد بود! از كمتر فيلمي اينچنان وحشتي داشتهام. و راننده تاكسي يكي از آن معدود آثار است. ولي بالاخره دوباره ديدمش. لذّت بخش بود. خيلي زياد. مخصوصاً پس از فاصلهاي چند ساله. و تغييراتي كه در اين مدّت رخ داده.
كابوي نيمهشب1
«مارتين اسكورسيزي» كارگردان كمنظيري است چون فيلمهاي كمنظيري ميسازد. اغلب آثار اسكورسيزي تكرار ناشدني هستند و اين تقريباً به مشخصّهي كارهايش تبديل شده. از آنجا كه تار فيلمهاي او در پود معضلات و مشكلات اجتماعي جامعهي آمريكا تنيده شده و از آن نظر كه اين مسائل روز به روز در حال تغيير و دگرگونياند، از اين جهت بازسازي فيلمي نظير فيلمهاي اسكورسيزي مشكل است. اگر كارگرداني روزي بخواهد تقليدي صرف از آثار او بكند مشخصّاً با شكست روبهرو خواهد شد چرا كه حرفهايي كه آن روزها و در زمان ساخت فيلم داغ بودهاند، ديگر قديمي شدهاند و فقط بانگ اعتراضي از آن باقي مانده كه تا ابد پژواك آن به گوش خواهد رسيد. و از همين رو است كه نظاير «راكي»، هرچند اسكاربرده، تاريخ مصرف دارند و امثال راننده تاكسي، هر چند مظلوم و بينصيب، ماندگارند و تكرارناشدني و صد البتّه شما ميتوانيد مطمئن باشيد كه هرگز شش قسمت از راننده تاكسي را نخواهيد ديد!!!
در ابتداي فيلم ابري از بخار فاضلاب را ميبينيم. ناگهان يك تاكسي زردرنگ مشهور نيويوركي ابر را ميشكافد و از آن ميگذرد. لحظاتي بعد، بخار دوباره جاي اوّليهي خود را باز مييابد و موسيقي هراسانگيزي به گوش ميرسد. آن ابر و بخار نماد جامعهي متشنج آمريكايي اواخر دههي 60 و 70 ميلادي است. جامعهاي كه با جنگ در خارج از كشور، گروههاي زيرزميني ضدّجنگ در داخل كشور، ترور رؤساي جمهور و فرمانداران ايالت و اشخاص سرشناس و دروغگويي رئيسجمهورش سرگرم بود! به همان اندازه كثيف و درهم و شلوغ است كه آن بخار معلق. امّا از ديد آمريكاييها قضيه طور ديگري است. اكثر آنها در گيجي و مستي وهمآلودي به سر ميبرند. وقايع مختلف را ميبينند و فقط نظارهگرند. كلوزآپي كه از چشمهاي «رابرت دنيرو» گرفته شده، همان چشمهاي ملّت آمريكاست. رنگهاي مختلف به شدّت بر آن ميتابند، امّا تصويري كه يك شهروند آمريكايي ميبيند از پشت شيشههاي خيس است. تصويري كه ميبيند تصويري غيرواقعي است و اغراق شده. در واقع جامعهي آمريكا از خارج همان تودهي بخار است و از داخل يك تصوير موهوم و سرگرم كننده. موسيقي «برنارد هرمن» به القاء اين حس كمك شايان كرده است. در لحظاتي كه ما شاهد كلوزآپ چشمهاي «تراويس» هستيم موسيقي ملايمي به گوش ميرسد كه آن حس آرامش موهوم را تقويت ميكند و هنگامي كه نماهاي مديوم شات و لانگ شات خيابان و ابر بخار را ميبينيم، موسيقي حالتي ترسناك و تهديدكننده به خود ميگيرد.

فيلم پس از آغاز شدن با اين مقدّمهي كوتاه، بلافاصله داستان دگرديسي تدريجي تراويس را بيان ميكند. حركتي تدريجي كه مرحله به مرحله و آهسته آهسته شكل ميگيرد. اساساً انتخاب نام تراويس (Travis) براي شخصيّت اصلي فيلم نيز از همين تغيير و دگرديسي نشأت ميگيرد. Travis به Travel شباهت لغوي فراواني دارد و Travel به معناي سفر كردن و جابهجايي است.
مرحلهي نخست: از شخصيتي بيهدف، به كسي با هدف اشتباه!
تراويس كسي است كه بيخوابي دارد. تصوّر او اين است كه با كار كردن ميتواند بيخوابياش را التيام دهد و به خواب رود. تراويس در اينجا نماد ملّت آمريكاست. ملّتي كه با مشكلاتي در پسزمينهي ذهن خويش درگير است و اين مشكلات، مشكلات جديدي برايش فراهم آوردهاند. مشكل اصلي جنگ ويتنام است و البته تراويس كهنهسرباز جنگ ويتنام است، و مشكلات ديگر، درگيريهاي داخل كشور. مشكل اصلي تراويس مشكلات جامعهاش است و مشكل فرعي او بيخوابياش. ملّت آمريكا و در اينجا تراويس براي سرپوش گزاشتن بر مشكلات، متوسل چارهاي ميشوند و به كار كردن پناه ميبرند. به هر قيمتي و در هر جايي كار ميكند تا از مشكلش فرار كند. وقتي مسئول پذيرش كمپاني تاكسيراني از تراويس ميپرسد:«ميخواي شبا كار كني؟ برانكس جنوبي؟ هارلم؟» تراويس پاسخ ميدهد:«من هر وقتي و هر جايي كار ميكنم.» و وقتي باز با تأكيد بيشتر ميپرسد:«تو تعطيلات يهوديها هم كار ميكني؟» پاسخ تراويس عوض نميشود:«هر زماني، هر جايي.» تراويس، كهنهسرباز ولگرد، هدفي پيدا ميكند: پايان دادن دردهايش. و براي اين كار تصميم ميگيرد خود را مشغول كند. استخدام ميشود و به رانندگي ميپردازد. امّا او اشتباه كرده است. در جايي از فيلم تراويس در دفتر يادداشتاش مينويسد:«12 ساعت كار ميكنم و هنوز نميتونم بخوابم. لعنتي!» و همين نشاندهندهي آن است كه تراويس در تعيين هدف دچار اشتباه شده است. كار كردن براي تراويس هدف است. امّا او پس از كار كردن ميفهمد كه هدف اصلي او رسيدن به آرامش بوده است و نه كار كردن. و در اينجاست كه او ديگر نميتواند تاكسياش را كنار بگزارد. «جادوگر»، يكي از آشنايان تراويس، در جايي از فيلم به او ميگويد:«تو يه شغل داري، بعد تبديل به اون ميشي.» و تراويس تبديل به شغلش شده است. او با مردم آشنا شده است و معضلات شهر را كاملاً حس ميكند.
مرحلهي دوم: از هدف اشتباه به پختگي اوّليه!
حال كه تراويس ساعتها با تاكسياش در نيويورك به گردش ميپردازد، معضلات اصلي را فهميده است و ميخواهد آنها را حل كند. در جايي از فيلم او ميگويد:«توي شب همهجور حيووني بيرون مياد. فاحشهها، بدكارهها و عوضيها، معتادها، عمليها. مرض! فساد!» او در همين حين با «بتسي» آشنا ميشود. تصميم ميگيرد كه با بتسي صحبت كند و بيشتر با او آشنا شود. او براي كانديداي انتخاباتي محبوب و منتخب بتسي، «چارلز پلنتاين»، شروع به تبليغ ميكند. امّا در نهايت گويا تصميم دارد كه بتسي را به همان فاحشههايي كه هر شب ميبيند تبديل كند. تراويس او را به تماشاي يك فيلم مبتذل ميبرد و بتسي عصباني شده، به تراويس ميگويد:«اينجا آوردن من اين معني رو ميده كه به من بگي ميخواي با من سكس داشته باشي!» تراويس پس از اين شكست بيشتر و بيشتر در خود فرو ميرود. او حالا اوّلين مرحلهي پختگي خود را پشت سر گذاشته است. البّته با ارتكاب يك اشتباه ديگر.
مرحلهي سوم: از پختگي اوّليه به پختگي ثانويه!
تراويس پس از شكست خود در مسئلهي بتسي، هر چه بيشتر به جامعه نزديك ميشود. او قبلاً در يكي از يادداشتهاي روزانهاش نوشته است:«باورم نميشه يه نفر عمرشو صرف يه خودآگاهي آزار دهنده بكنه. باور دارم كه يه نفر ميتونه مثل بقيه باشه.» و تمام تلاش تراويس معطوف اين هدف ميشود كه عمر خود را صرف يك خودآگاهي آزار دهنده نكند و البتّه كاملاً معمولي باشد. مثل بقيه. براي همين تلاش است كه او سعي ميكند با «آيريس» ملاقات كند و در جايي از فيلم او را با تاكسي تعقيب ميكند. وقتي كه تراويس كم كم به انتهاي اين مرحله از تكامل و تحوّل شخصيت خود ميرسد در صحبت كوتاهي كه با مأمور مخفي و محافظ پلنتاين دارد، خود را كاملاً شخصي معمولي جا ميزند كه يك آدرس معمولي و يك كد پستي معمولي دارد. اين كه تراويس تلاش ميكند تا معمولي باشد، در جايي از فيلم به وضوح بيان ميشود. «جادوگر»، دوست و همكار تراويس، در سكانسي از فيلم كه پس از يك صحبت كوتاه متوجّه دغدغههاي تراويس ميشود به او پيشنهاد ميكند كه سخت نگيرد و مثل مردم معمولي رفتار كند. جادوگر به او ميگويد:«ادامه بده، دراز بكش، مست شو! هر چيزي! منظورم اينه كه همهي ما به گا رفتيم... كم و بيش... ميدوني كه!» امّا اين تلاشهاي تراويس براي معمولي بودن جواب نميدهد. او آهسته آهسته به فلسفهي وجودي خود پي ميبرد و ميفهمد كه تنهاست. تراويس مينويسد:«تنهايي همه جا تو زندگي دنبال من بوده. همه جا. تو كافهها، تو ماشينها، پيادهروها، فروشگاهها، همه جا... هيچ راه فراري نيست. من مرد تنهاي خدام!» با اين تغييرات ناشي از تنهايي، همه چيز آبستن حادثهاي است كه در حال شكل گرفتن است. حادثهاي كه تراويس در يادداشت هشتم ژوئن خود به آن اشاره ميكند:«سپس ناگهان يه تغيير ايجاد ميشه!» تراويس اسلحه خريداري ميكند و سعي ميكند كه خود به اصلاح جامعه بپردازد.
مرحلهي چهارم: از پختگي ثانويه به اصلاح ناموفق!
تراويس پس از خريداري اسلحهها به تمرينهاي بدني و تيراندازي ميپردازد. هدف تراويس ترور كردن چارلز پلنتاين است. از نظر تراويس، و به طور كلّيتر فيلم و فيلمساز، اين سياستمداران هستند كه باعث دامن زدن به فسادهاي جامعهي آمريكا در هر زمينهاي ميشوند. اين نقطهنظر بارها در طول فيلم بيان ميشود. در همان ابتداي فيلم وقتي تراويس ميگويد:«يه روزي يه بارون واقعي كثافتهاي توي خيابون رو ميشوره.» ما تصوير جادّهاي خيس را ميبينيم. امّا بر اساس گفتهي تراويس كثافتهاي واقعي همچنان هستند. اين يعني هر فعّاليتي كه تا به حال از سوي سياستمداران صورت گرفته، ناموفّق بوده و كثافتهاي واقعي همچنان بر جا هستند. به ضعيف عمل كردن سياستمداران بارها در طول فيلم اشاره ميشود. كاركنان ستاد انتخاباتي پلنتاين هيچ فعّاليّت بهخصوصي را انجام نميدهند و وقتي تراويس شخص پلنتاين را در تاكسياش مورد خطاب قرار ميدهد و از او ميخواهد كه كار بزرگي در اين زمينه انجام دهد، پلنتاين فقط تأييد ميكند كه اين مشكلات وجود دارند و از پاسخ سريع، صريح و قطعي طفره ميرود. او سعي ميكند كم كم به پلنتاين نزديك شود و در روز نهايي، سعي ميكند كه او را ترور كند. امّا اين ترور ناموفق ميماند. تراويس يك بار ديگر در رسيدن به هدفش شكست ميخورد. او از صحنه ميگريزد و تصميم به اصلاح در ردههاي پايينتر ميگيرد: كشتن و حذف عوامل فساد.
مرحلهي پنجم: از اصلاح ناموفق به كشتار موفق!
تراويس كه پس از اقدام ناموفق خود عصبانيتر شده است، تصميم ميگيرد تا غضب خود را بر مفسدين فرو ريزد. او در دفتر يادداشت خود مينويسد:«همهي زندگي من به يك هدف ختم ميشد.» سپس گلهاي خشكي كه نماد روزهاي دور او، زماني كه با بتسي آشنا شد، هستند را ميسوزاند. سوار تاكسي خود ميشود و به ساختماني ميرود كه آيريس در آنجاست. تراويس با خونسردي كامل به «متئو»، پا انداز آيريس، شليك ميكند. سپس ميرود و روي پلّهاي مينشيند. گويا او ديگر به قتل و كشتار عادت كرده است.

او بعد از آن وارد خانه ميشود به سمت صاحب ساختمان شليك ميكند. بعد از پلّهها بالا ميرود و پليسي را كه پيش آيريس بوده را نيز به قتل ميرساند. اين سه قتل ترتيبي و قربانيان آن نمادهاي مشخصي هستند. اينكه براي ريشهكن كردن فساد، ابتدا بايد عاملان و مفسدين را شناسايي و حذف كرد. سپس كساني كه به آنها جا و مكان ميدهند و پس از آن كساني كه از نظر قانوني آنها را ساپورت ميكنند. متئو نماد همان مفسدان است، صاحب ساختمان نماد كسي كه جا و مكان را اجاره ميدهد و پليس نماد حامي قانوني فساد است. امّا فاجعه آنجاست كه وقتي كسي اين عوامل را نابود كرد، خود مرتكب گناه شده است و نميتواند مورد تحسين قرار بگيرد. در پايان فيلم، هنگامي كه دوربين، از بالا تمام مناظر را نشان ميدهد، ما تراويس را و كلّ قتلگاه را در حالتي پست و خفيف مشاهده ميكنيم. امّا پايان چيز ديگري است. عمق فاجعه در پايان فيلم است. و آن انتخاب شدن يك قاتل بيرحم و نامتعادل از نظر رواني، تبديل به قهرمان آمريكا ميشود. قهرماني كه روزنامهها از او مينويسند. و اين پايان اسطورهي ناجي آمريكايي است. اين قهرمان تازه خود يك ضدّ قهرمان است و اينكه يك ضدّ قهرمان براي ملّتي قهرمان تلّقي شود، بسيار تأسفانگيز و نگرانكننده است.
مرحلهي ششم: از كشتار موفّق به پوچي!
در پايان، بعد از اينكه تراويس تمام نمادهاي فساد را نابود ميكند، بتسي را دوباره در تاكسي خود سوار ميكند. اينبار بتسي به سمت تراويس تمايل پيدا كرده است، امّا گويا بتسي جذّابيت خود را براي تراويس از دست داده است. تراويس كه از كشتار خونين و آنچنانياش تحت عنوان «هدف»غايي زندگي نام ميبرد، پس از رسيدن به آن هدف و كشتن آن اشخاص به بيهدفي اوّليهي خود دچار ميشود و اين دور باطل باز به سرگرداني تراويس منتهي ميشود. تراويس پس از قتل آن سه نفر ميخواهد خود را نيز بكشد، امّا چون نميتواند به آن بيهدفي و مستي موهوم مذكور دچار ميشود و اين پيام بسيار تلخ ديگري است! اينكه اگر جامعهي آمريكا از مفاسد پاك بشود، باز هم چيز زيادي حل نشده! فقط يك هدف ابتدايي مورد نظر بوده كه حل شده و باز بيهدفي و گنگي به سراغ ملّت ايالات متّحدهي آمريكا ميآيد.
كابوي نژادپرست
تراويس يك نژادپرست تمامعيار است. او از سياهپوستان متنفر است و اين به وضوح در فيلم نمايش داده ميشود. تراويس نسبت به دوست سياهپوست جادوگر بياعتنايي ميكند. اين حس منفي نسبت به سياهان به مرور در تراويس تقويت ميشود. هنگامي كه او در خيابانهاي نيويورك گشت ميزند، سياهپوستان به طرف ماشين او تخم مرغ، شيشه و چوب پرتاب ميكنند. و هنگامي كه او مسافري را سوار ميكند كه از خيانت همسرش صحبت ميكند، بيشتر از سياهان متنفّر ميشود. مرد مسافر به پنجرهي خانهاي اشاره ميكند كه سايهي زني در آن پيداست. او به تراويس ميگويد:«تو ميدوني اونجا خونهي كيه؟ ممكن نيست بدوني. من فقط ميگم. امّا تو ميدوني؟ اونجا خونهي يه كاكاسياهه!» در نماهايي ديگر هم تراويس را ميبينيم كه بيشتر و بيشتر از سياهان كينه به دل ميگيرد. او سياهپوستي را در حال رقص در تلويزيون ميبيند و اسلحه را به سمت تلويزيون نشانه ميرود. اين نفرت تا آنجا اوج ميگيرد كه تراويس بيمحبا و كاملاً آرام در سوپرماركتي به يك سياهپوست شليك ميكند و او را به قتل ميرساند. تراويس يك آمريكايي تمامعيار است. از آن آمريكاييهاي متعصب و ميهنپرست و البتّه ضدسرخپوست! متئو در طول فيلم چند بار او را كابوي صدا ميزند. تراويس حقّاً كه شبيه كابويهاست. تنها، خشن و سريع و مركب هميشههمراه كابويها را نيز دارد: تاكسي زرد رنگاش. و البتّه همين كابوي در انتهاي فيلم، متئو را كه سر و شكل سرخپوستها را دارد به قتل ميرساند. امّا آنچه در فصل پاياني كه كشتار كابوي در آن رقم ميخورد، قابل توجّه است، موي سر تراويس است. او كه كابوي لقب گرفته، موي سر خود را همانند جنگجويان قبيلهي سرخپوست تاماهاك تراشيده است و اين ميتواند انتقادي باشد به پارادوكسهاي شديد فرهنگ آمريكايي.
اشتباه در مصداق
تراويس اغلب هدف درستي دارد، امّا مصداق را اشتباه ميگيرد. او قصد كمك دارد، امّا اين كمك او به فاحشه شدن بتسي ميانجامد! او باز هم قصد كمك دارد و اين بار كمك او به يك سوءقصد نافرجام و يك قتلعام تمامعيار منتهي ميشود. در واقع تراويس در طول فيلم ميخواهد به دو نفر كمك كند. يكي بتسي و ديگري آيريس. سطح بتسي از تراويس بسيار بالاتر است، پس او تلاش ميكند كه بتسي را پايين بياورد و او را به فساد بكشاند. در سوي ديگر وضع آيريس بسيار بدتر از خود تراويس است و تراويس تمام تلاش خود را ميكند تا آيريس را از وضعي كه دارد نجات دهد. حتّي ديالوگهايي كه در اين ملاقاتهاي تراويس با آيريس و تراويس با بتسي ردّ و بدل ميشوند نيز گاه شبيهاند. اولين قرار ملاقات تراويس با هر يك از آن دو نفر در يك كافهي ارزان است. در دومين قرار تراويس، او يك صفحهي موسيقي براي بتسي ميخرد. بتسي از او ميپرسد:«چرا اين كار رو ميكني؟» و تراويس پاسخ ميدهد:«چه كاري به جز اين با پولم ميتونم بكنم؟» شبيه اين ديالوگ در اواخر فيلم تكرار ميشود و تراويس در كافه به آيريس ميگويد:«من هيچكاري بهتر از اين با پولم نميتونم بكنم.» به هرحال براي تراويس چه فرقي دارد؟ او در نهايت كار خود را انجام ميدهد و فيلم همانطور كه آغاز شد، پايان مييابد: با تصويري گنگ، غيرواقعي و اغراق شده از پشت شيشهي تاكسي.
پاورقي:
1: نام فيلمي از «جان شلزينگر» محصول 1969.

پينوشت1: تولّدت مبارك عمو مارتين!
پينوشت2: اين پست را بايد ديروز مينوشتم! امّا نشد...
پينوشت3: مرسي دوست و استاد عزيز كه اين كليپ فوقالعاده را به من دادي.

عزيزم روز ميلادت مبارك...!


پيشنوشت1: يك سال گذشت... چه زود و چه زود و چه زود... عمو خسرو، هنوز هم دوستت دارم... اوّل نوشتم «داريم»، ولي نه، دارم... به هيشكي هم نميخوام بدمت... هنوز هم خبر مرگت باورم نشده... عمو... پارسال مردي... حالا دارم گريه ميكنم... صدات توي گوشمه... اصلاً چه معني ميده مرد گريه كنه... عمو خسرو... ولي من... من هنوز هم ساده درگير توفان توام...
پيشنوشت۲: حدود يك سال پيش، قلمي دربارهي اين فيلم فرسودم كه به علّت الكن بودنش، شايسته ديدم، مطلبي ديگر دربارهي اين فيلم بنويسم. مطلب پيشين را ميتوانيد اينجا بخوانيد.
پيشنوشت۳: اين همان پستي است كه در يكي از پستهاي پيشين، گفتم كه شايد آن را در اين وبلاگ قرار دهم!!!
كمدي تسلسل
نسل جديد سينماگران آمريكا، كارگردانان خوبي را به خود ديده است. فيلمسازان كمكار و گزيدهكاري كه مخاطبان، انتظار هر اثر بعدي آنها را ميكشند و «Darren Aronofsky» يكي از آن دست كارگردانان است. كسي كه پشت هر فيلماش يك نظريه انتظار كشف شدن را ميكشد و حتّي ضعيفترين اثر او، حرفي براي گفتن دارد. آرنوفسكي بعد از ساختن فيلم «Pi» به يكباره مطرح شد. در واقع پي سكوي پرشي براي آرنوفسكي بود و او از آن بهترين استفاده را برد. بعد از يك سال او با ساختن «Requiem For A Dream» بسيار بيشتر اوج گرفت و نزد مخاطبان عام و خاص مشهور و پذيرفته شد. سومين اثر مهم و ششمين فيلم آرنوفسكي «The Fountain» نام داشت كه به علّت پيچيدگي بيش از حد چندان مورد توجّه قرار نگرفت و آخرين اثر او «The Wrestler» است كه موفقيتهاي زيادي كسب كرد.
سرچشمه فيلمي است بسيار ممتنع، پيچيده و گاهي اوقات حتّي گيجكننده. فيلم به دور از قواعد رايج هاليوودي ساخته شده است و كمي نامتعارف به نظر ميرسد. عمدهي مشكل فيلم از نوع روايت و زمان روايت آن است. فيلم سه داستان را روايت ميكند. دكتر «Tom Creo» همسري به نام «Izzi» دارد. ايزي مبتلا به سرطان است و يك تومور خطرناك در سر او وجود دارد. دكتر كرو، در حال تحقيق بر روي سرطان يك ميمون است تا با مداواي او، راه نجات همسرش را بيابد. ايزي، داستاني دربارهي اسپانيا و ملكهي آن نوشته است. در داستان ايزي، كشيشي تهديد كنندهي سلطنت ملكه است و ملكه، سلحشوري را به نام «Tomas» به جنگلهاي «اسپانياي جديد» ميفرستد تا با يافتن «درخت زندگي» امپراطوري را نجات دهد. امّا ايزي فصل پاياني كتاب را نانوشته باقي گزاشته است و نوشتن آن را به تام سپرده. تام فصل آخر را به مردي اختصاص ميدهد كه داخل حبابي شيشهاي زندگي ميكند و به نوعي به تام و هم به توماسِ اسپانيايي مربوط ميشود. تمام اين داستان غامض ظرف مدّت 90 دقيقه روايت ميشود كه اثر را پيچيدهتر ميكند. با تمام اين اوصاف، سرچشمه حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. سخناني كه تا حد بسيار زيادي انتزاعياند.
از كتبي كه ميتوان سرچشمه را به نوعي به آنها وابسته دانست، نقش «كمدي الهي» اثر «دانته آلگيري» از باقي آثار پر رنگتر است. اوّلين بيت كمدي الهي مضموني اينچنين دارد:«در نيمه راه زندگاني ما، خويشتن را در جنگلي تاريك يافتم، زيرا راه راست را گم كرده بودم.» در دومين سكانس فيلم، ما توماس سلحشور را ميبينيم كه در جنگلي تاريك قرار دارد. او به همراه دو سرباز در حال نزديك شدن به معبدي هستند كه ناگهان توماس، مردي را بر روي پلّههاي معبد ميبيند. او به سربازان ميگويد:«به پيش» امّا سربازان كه از ماياهاي نيزهبهدست ميترسند عقبنشيني ميكنند و اين عقبنشيني نشانهي بيعقلي آنهاست كه به مرگشان منجر ميشود. اگر سرچشمه را وابسته به كمدي الهي بدانيم، مرد روي پلّهها به نوعي «ويرژيل» است. هنگامي كه سربازان كشته ميشوند، توماس جلو ميرود و طي نبردي از ماياها شكست ميخورد، امّا آنها او را نميكشند، بلكه از ميان خود عبور ميدهند تا به پلّكان معبد برسد. اين عبور از بين دشمنان هم يادآور بخشي از كمدي الهي است. در سرود بيست و هفتم از برزخ، دانته براي رسيدن به بهشت زميني، مجبور ميشود از ميان آتش عذاب گناهكاران رد شود. ضمناً، شكل ساختمان معبد ماياها، تا حدّ بسيار زيادي به جزيرهي برزخ دانته شبيه است. در جايي از فيلم هم كشيش يادآور ميشود كه ملكه به دنبال بهشت زميني است. در كمدي الهي، بالاترين نقطهي جزيرهي برزخ، بهشت زميني است. حال با قرار دادن اين سه تكّه در كنار هم، ميتوان پي برد كه معبد ماياها تقريباً همان برزخ دانته است. آن سه تكّه عبارتاند از: 1. شباهت معبد ماياها و جزيرهي برزخ. 2. عبور توماس از ميان گناهكاران، درست مثل دانته. 3. نام برده شدن از «بهشت زميني» و اينكه ملكه به دنبال آن است. هنگامي كه توماس به بالاي پلّكان ميرسد با مردي با شمشير آتشين روبهرو ميشود كه بنا بر نصّ صريح انجيل عهد عتيق، نگاهبان درخت زندگي است. در انجيل عهد عتيق 3:24 آمده است:«بدين ترتيب او آدم را بيرون كرد و در سمت شرقي باغ عدن فرشتگاني قرار داد تا با شمشير آتشيني كه به هر طرف ميچرخيد، راه درخت حيات را محافظت كنند.» اين عبارات در ابتداي فيلم هم نوشته ميشوند و گره آن در اين صحنه باز ميشود. از ديگر وابستگيهاي سرچشمه به كمدي الهي ميتوان به ظاهر شدنهاي ايزي در گوي اشاره كرد. در كمدي الهي، كتاب سوم، بهشت، هر چه دانته و «بئاتريچه»، معشوق دانته و يكي از مقدّسترين اشخاص كمدي الهي، بالاتر ميروند، بئاتريچه زيباتر ميشود. اين مورد دربارهي ايزي هم صدق ميكند. او اوايل با لباسهاي معمولي ظاهر ميشود، امّا هنگامي كه گوي به شيبالبا نزديك شده است، ايزي در لباس يك ملكه ديده ميشود. ديگر شباهت ايزي با بئاتريچه مرگ زودهنگام آنهاست. دانته در جواني عاشق بئاتريچه بود، امّا او در جواني از دنيا رفت. اين سرنوشت تا حدّ زيادي شبيه به آن چيزي است كه ايزي هم آن را تجربه ميكند. ديگر شباهت فيلم و كتاب را ميتوان در آخرين سكانسهاي آن جست. در كتاب كمدي الهي، هنگام سفر بهشت، بارها به دانته يادآوري ميكنند كه اگر ميخواست صحنههاي بهشت را با چشم واقعي خود ببيند، تاب نميآورد و نابود ميشد، براي همين همه چيز براي او تعديل شده است. در فيلم هم گوي هر چه بالاتر ميرود و به مركز هستهي زندگي نزديكتر ميشود، ميزان نور ثابت است، تا اينكه گوي به مركز ستاره ميرسد. اينجاست كه از دو نظر يادآور كتاب است. ابتدا اينكه شمايل مركز ستاره، تقريباً به طور تمام و كمال شبيه بالاترين درجهي بهشت دانته است و ديگر مورد آن است كه تامي توانايي تاب آوردن آن نور را ندارد و هنگام انفجار ستاره، نابود ميشود. در جايي از فيلم ايزي به موزهاي ميرود و تام به دنبال او وارد موزه ميشود. هنگامي كه آنها در حال مشاهدهي يك كتاب قديمي مايا هستند، در پس زمينهي آنها عبارت «Divine Word» به چشم ميخورد. در بخش ديگري كه تام در حال خروج از بيمارستان است، بر روي ديوارها پوسترهايي با همان عبارت به چشم ميخورند. و اين براي چندمين بار كمدي الهي را به خاطر ميآورد. از ديگر شباهتهاي فيلم و كتاب يك مورد ديگر را ميتوان نام برد و آن مربوط به داستان توماس و ملكه است. امپراطوري ملكه را يك كشيش تهديد ميكند و دانته در كمدي الهي، بهخصوص در بخش دوزخ، بارها و بارها به كشيشان فاسد و ناروا اشاره ميكند و از ضربات آنها به مسيحيت مينالد. اين نوع ناليدن از حملات اهالي كليسا به جان مسيحيت وقتي معناي بيشتر مييابد كه بدانيم اسپانيا قدرتمندترين كشور كاتوليك بود و جنگهاي خونيني در اسپانيا بر سر مذهب كاتوليكي، اصليترين مذهب مسيحيت، در گرفته است. يكي ديگر از موارد اتّفاق قول كتاب و فيلم را ميشود در شمايل شخصيت تام ديد. در كتاب كمدي الهي، ميزان جسماني بودن شخصيتها و افراد، صورت بهخصوصي دارد. به اين نحو كه در دوزخ، اشخاص جسميت كامل دارند، به طوري كه دانته در سرود سي و دوم دوزخ، موهاي يك نفر را ميكند. اين حضور جسماني در برزخ به شمايل كامل تقليل مييابد. يعني تصوير اشخاص كاملاً حقيقي است، امّا هنگامي كه دانته در يكي از سرودها ميخواهد يكي از ساكنين برزخ را در آغوش بكشد، از بدن او عبور ميكند. اين شكل جسماني، در بهشت باز هم كاهش مييابد و بهشتيان به صورت اشباحي محو حضور دارند. حال اين حالت، دربارهي تام تا حدودي اجرا ميشود. توماس ريش و سبيل انبوه و موي بلند دارد، دكتر تام، ريش و سبيل ندارد و موهايش كوتاهتر است و در پايان، تامي حتّي مو هم به سر ندارد.

ديگر مسئلهي مهم فيلم «تثليث» است. تثليث در آيين مسيح عبارت است از تعاريفي كه مسيح، خدا و روحالقدس را يكي ميدانند و سعي به اثبات آن دارند. در طول فيلم چند بار به اين نوع تثليث اشاره ميشود. نخست آنكه شخصيت تام و ايزي سهگانه هستند. توماس اسپانيايي، دكتر تام كرو و تامي ساكن گوي سه شخصيت تام هستند و ملكه ايزابل، همسر دكتر و ايزي داخل گوي هم سه كاراكتر ايزي. هر يك از اين شخصيتها در عين حالي كه استقلال خود را حفظ ميكنند، اثري مستقيم از ديگر شخصيتها ميپذيرند و اثري مستقيم بر آنها ميگزارند. براي مثال توماس سلحشور، براي رسيدن به درخت زندگي، بايد از سد نگهبان عبور كند. در اينجا، تامي داخل گوي به كمك او ميآيد. امّا در عين حال، آن بخش از داستان ايزي كه مربوط به وجود تامي است، بهوسيلهي دكتر تام كرو نوشته شده است. ديگر مورد تثليث، تعداد معابد هستند. سه معبد مايا وجود دارند و در مركز اين سه معبد، بزرگترين هرم ماياها قرار دارد. اين سهگانه بودن همه چيز ممكن است تا حد بسيار زيادي پيچيده به نظر برسد، امّا از يك منظر ديگر هم ميتوان به آن نگريست. هدف تام كرو زنده نگاه داشتن ايزي است. هدف تامي، نجات دادن درخت داخل گوي است و هدف توماس يافتن درخت زندگي. هدف هر سهي آنها يك چيز است: زندگي. هر سه معبد ماياها براي عبادت و قرباني كردن هستند، امّا معبد و هرم مركزي، محل وجود زندگي است. از اين رو ميتوان نتيجه گرفت كه در اين تثليث، هيچكدام از اضلاع به خودي خود معناي درستي ندارند. در واقع، اصل چيزي ديگر است و اين سه، فقط وسايلي براي اثبات اصل هستند. سه لايهاي كه بايد دانه به دانه كنار بروند تا طالب حقيقت، به هسته برسد.
با روشن شدن مسئلهي تثليث، يك نكتهي مبهم باقي ميماند. درخت زندگي كه در دو اپيزود توماس و دكتر كرو زندگيبخش است، در اپيزود سوم در حال مرگ است. حال چطور است كه درختي كه زندگي ميدهد، خود دچار مرگ شود؟! پاسخ اين سئوال اندكي غامض است چرا كه شرايط و قوانين حاكم بر گوي و ساكنيناش اندكي متفاوتاند. در واقع در اپيزود گوي، ما اِلِمانهايي ميبينيم كه در ديگر اپيزودها شاهد آن نيستيم. درخت واقعاً چيست؟ تامي كيست؟ به نوعي ميتوان پاسخي براي اين پرسشها يافت. ميتوان گفت درخت، درخت «بودي» و تامي در واقع «بودا»ست. حال چرا بودا؟ بر اساس تعاليم بودايي، انسان داخل يك دور باطل تسلسل قرار دارد. به نحوي كه آدمي متولّد ميشود، رنج ميكشد، ميميرد و دوباره متولد ميشود تا رنج بكشد. حال بودا ميگويد كه براي خروج از اين دور تسلسل، يك پروسهي هشت مرحلهاي تزكيهي نفس را بايد طي كرد. در پايان اين هشت مرحله، نيروانا وجود دارد. نيروانا مرحلهاي است كه پردهي رنج و ناداني براي فرد فرو ميافتد و او به همه چيز واقف شده، به زندگي جاويد بيرنج دست پيدا ميكند. با توجّه به كُدهاي ديداري كه به مخاطب داده ميشود، ميتوانيم از اين پاسخ تقريباً مطمئن شويم. ما تامي را حين انجام حركات شرقي ميبينيم. همچنين وي را ميبينيم كه خود را رنج ميدهد و با قلم، روي دستاش خطوط بسياري كشيده است. در پايان فيلم، او را ميبينيم كه مثل بودا نشسته است و به سمت مركز شيبالبا ميرود. اينجاست كه ميتوانيم از بودا بودن تامي مطمئن شويم. نكتهي قابل توجّه ديگر، وجود هشت مرحلهي تزكيهي نفس است. ماجرا هنگامي قابل تأملتر ميشود كه بدانيم بخش بهشت از كتاب كمدي الهي، هشت مرحله داشته و در مرحلهي نهم، فلكالافلاك و خدا وجود دارد.

مورد ديگر خودخواهي است. با توجّه به مواردي كه گفته شد، حالا ميدانيم كه دكتر تام كرو و توماس يك نفر هستند و خودخواهي اثر شگرفي در سرنوشت اين دو دارد. هنگامي كه توماس ميخواهد راهي سفرش شود قسمي ميخورد، سپس ملكه حلقهاي را به او ميدهد و ميگويد:«پس بايد اين حلقه رو با خودت ببري تا هميشه قسمي رو كه خوردي به ياد بياري... وقتي بهشت رو پيدا كردي بايد اين حلقه رو دستت كني و زماني كه برگردي من همسر تو خواهم بود. در كنار هم جاودانه زندگي خواهيم كرد.» دكتر كرو هم حلقهي نامزدي دارد. امّا وقتي دكتر تام كرو، به خاطر خودخواهي خودش، اثرات داروي اكتشافي را ناديده ميگيرد و فقط ميخواهد داروي ضدسرطان را بيابد، حلقهاش را گم ميكند. توماس جنگجو هم درست هنگامي كه به پاي درخت زندگي ميرسد و اثر معجزهآساياش را ميبيند، بر اثر خودخواهي مشغول خوردن شيرهي درخت ميشود. درست در همين حين، حلقه را از دست ميدهد. اين از دست دادن حلقه در طول فيلم اثرات شومي دارد. باعث مرگ ايزي ميشود و توماس را به كشتن ميدهد. امّا عامل گم كردن حلقه، همان خودخواهي توماس و دكتر است. اگر حلقه را نماد عشق بدانيم، ميتوانيم اينطور نتيجه بگيريم كه خودخواهي دشمن عشق است.
پايان فيلم، پايان جالبي است. پاياني كه بيش از هر چيز مبتني بر مخاطب است. در واقع پايان فيلم، امتحاني است كه آرنوفسكي از بيننده ميگيرد تا به او بفهماند كه چه ميزان از فيلم را متوجّه شده است. براي فهميدن پايان بهظاهر گنگ فيلم، بايد به متن آن رجوع كنيم. چون هر اپيزود فيلم پايان مخصوص خود را دارد، يك به يك به آنها ميپردازيم:
1. پايان اپيزود توماس و ملكهي اسپانيا: در جايي از فيلم، ايزي داستان جدّ بزرگ ماياها را براي دكتر كرو تعريف ميكند و ميگويد كه او خودش را قرباني كرده است، از شكماش درخت زندگي روييده، روحش بالا رفته و شيبالبا، دنياي مردگان را تشكيل داده است. در انتهاي فيلم، وقتي كه توماس مقابل جنگجوي مايا ايستاده است، تامي، مرد ساكن گوي، جلوي مايا ظاهر شده و او زانو ميزند و ميگويد:«جدّ بزرگ... ببخشيد كه شما رو نشناختم...» و گلوي خود را بالا ميگيرد. توماس بعد از كشتن او، وقتي به درخت ميرسد و از شيرهاش ميخورد و به آن وضع ميميرد، گويا واقعاً شبيه جدّ بزرگ شده است. چرا كه از بدن جدّ بزرگ هم گياه روييد.
2. پايان اپيزود گوي و درخت: در يكي از سكانسهاي فيلم، هنگامي كه ايزي و تام كنار تلسكوپ نشستهاند و به آسمان نگاه ميكنند، ايزي به ستارهي شيبالبا اشاره كرده و به تام ميگويد:«ماياها بهش ميگن شيبالبا... اونجا دنياي مردههاست... جايي كه مردهها دوباره متولّد ميشن.» پايان اين اپيزود هم تقريباً در اين جملهي ايزي خلاصه ميشود. درخت در حال مرگ است، امّا با رسيدن به ستارهي شيبالبا، جايي كه مردهها دوباره زنده ميشوند، جاني دوباره ميگيرد.
3. پايان اپيزود دكتر تام كرو و ايزي: هنگامي كه ايزي در بيمارستان بستري است، خاطرهاي از يك بومي تعريف ميكند. بنا بر گفتههاي ايزي، آن فرد كه از اعقاب ماياها بوده، اعتقاد داشته است كه هنگام مرگ پدرش، اگر دانهاي بر قبر او بكارند، روح پدرش در درخت جاري خواهد شد و اگر پرندهاي از ميوهي آن درخت بخورد، پدرش با آن پرنده پرواز خواهد كرد. در پايان فيلم، گويي دكتر تام كرو به اين مورد باور پيدا ميكند، چرا كه دانهاي را بر قبر ايزي ميكارد تا او را زنده نگاه دارد.
با وجود تمام موارد گفته شده، باز هم چند نكتهي ظريف دربارهي پايانبندي فيلم وجود دارد. نخستين نكته اينكه تمام پايانها به نحوي بهوسيلهي ايزي پيشبيني ميشوند و اين پيشبينيها جنبهي قداست ايزي را كه از آن تحت عنوان «شباهت با بئاتريچه» نام برديم، تقويت ميكند. دومين مورد اين است كه تمام پايانها بر اعتقادات مايايي منطبقاند.
در پايان چند مورد ناگفته باقي مانده است كه به اجمال آنها را بررسي ميكنيم. كتاب ايزي دوازده فصل دارد و فصل آخر آن نانوشته باقي مانده است. اين دوازده فصل بودن و نانوشته ماندن آن، دو معني را به ذهن متبادر ميكند. نخست آنكه سفيد بودن فصل دوازدهم، اين معنا را ميرساند كه با وجود تمام راهنماييها، اين خود شخص است كه بايد آخرين قدم را در راه سعادت يا شقاوت خود بردارد و خودش فصل آخر را بنگارد. ديگر آنكه تقويمهاي دقيق مايايي در سال 2012 به پايان ميرسند و اين سفيد بودن فصل دوازدهم، به ناشناخته بودن وقايع آخرالزّمان مايايي ميماند. و خود اين ناشناخته بودن آخرالزّمان، شبيه ناشناخته بودن مرگ، بزرگترين مسئلهي فيلم، است. ديگر نكتهي باقي مانده اين است كه در جايي از فيلم، پس از مرگ ايزي، تام به انستيتو باز ميگردد. او ميخواهد همانطور كه به همكار پيرش گفته است راه درمان مرگ را بيابد. داخل انستيتو، ناگهان برق ميرود. همهجا تاريك ميشود و تام بالاي سرش را نگاه ميكند. او نوري زرد رنگ را ميبيند. نوري كه نور شيبالباست. اين صحنه ميتواند اين معني را برساند كه براي رسيدن به همه چيز، علم كافي نيست. دو عامل بر اين نظر مهر تأييد ميزنند. يكي از ديالوگهاي خود فيلم است كه ميگويد:«مرگ راهي به سوي شگفتيه» و ديگري به كتاب كمدي الهي بازميگردد. در كمدي الهي، راهنماي دانته تا پايان برزخ، ويرژيل است. ويرژيل در كمدي الهي نماد دانش بشري است. امّا راهنماي دانته در بهشت، بئاتريچه است. و اين به آن معناست كه علم، نميتواند راهنماي خوبي در وادي باور و ايمان باشد. براي همين است كه درست بعد از قطع شدن برق، تام نور شيبالبا را ميبيند و ما پيش از اين گفتيم كه شيبالبا شبيه به فلكالافلاك بهشت دانته است. نكتهي ناگفتهي ديگر دربارهي ايزي و درخت است. آنچنان كه بر ميآيد، هر دو يك نفر هستند. همينطور ملكه ايزابل نيز مانند آنهاست. تلاش توماس سلحشور، دكتر امروزي و مرد ساكن گوي، زنده نگاه داشتن يك چيز است. چيزي كه يك بار نامش ملكه ايزابل است، بار ديگر ايزي و سومين بار درخت زندگي. اين مورد هم تا حد زيادي يادآور همان مسئلهي تثليث است كه توضيح داده شد.
اگر بخواهم نظر شخصي و تاحدودي احساسيام را دربارهي سرچشمه بگويم، بايد اعلام كنم كه:«آرنوفسكي حرفهاي بسيار خوبي را گفته است، امّا متأسفانه آنها را چندان خوب بيان نكرده. بخش عمدهي ماجرا بر عهدهي گوش مخاطب است كه آنها را بشنود.» در پايان اگر به دنبال يك فيلم شاد و مفرّح هستيد، اصلاً سرچشمه را نبينيد، امّا اگر به دنبال سئوالهايي هستيد كه مدّتي شما را به خود مشغول دارد، ميتوانيد به سراغ سرچشمه برويد و در آن غوطه بخوريد.


سال 2009 را ميتوان با ليست فيلمهايي كه قرار است اكران شوند، يك سال خوب خواند. از تمام نظرات، سالي كه در آن قرار داريم كامل به نظر ميرسد. براي كساني كه بخواهند به دهههاي سي و چهل سفر كنند و درگير ماجراهاي يك گانگستر شوند Public Enemies اكران ميشود. براي آن دسته از مخاطبان كه خواهان ماجراهاي تاريخي باشند Inglorious Basterds به روي پرده خواهد رفت. اگر كسي بخواهد يك انيميشن زيبا ببيند قطعاً Up و 9 جزو انتخابهاي صد در صدي او خواهند بود و در نهايت اگر هدف صرفاً سرگرم شدن باشد، چه چيزي بهتر ازTransformers 2: Revenge Of Fallen ؟! در اين ميان هستند فيلمهايي با مخاطب خاصتر نظير The Limits Of Control ساختهي جيم جارموش. در هر صورت، فيلمهاي امسال بالقوّه ميتوانند تمامي مخاطبان از تمامي سنين را راضي به خانه بفرستد. بايد صبر كرد و ديد آيا اين قوّه به فعل در ميآيد يا خير. امّا هستند فيلمهايي كه كمتر روي آنها مانور داده شده و البّته هنوز حتّي تريلرهاي آنها نيز پخش نشده. نكتهي جالب توجّه اينجاست كه بعضي از اين فيلمها، خودشان به تنهايي خوراك يك ماه سينماهاي آمريكا را پر ميكنند امّا هنوز هيچ سخن رسمي از منابع موثق دربارهي آنان گفته نشده. يكي از فيلمهاي گروهي كه ذكر آن رفت Shutter Island به كارگرداني مارتين اسكورسيزي است.
از بين آثاري كه در بالا دربارهي آنها سخنها گفته شد، و با توّجه به تريلرهاي منتشر شده تاكنون، دو اثر بيشتر از بقيهي آنها جلب توجّه ميكنند كه عبارتند از:
1. Public Enemies
چرا «دشمنان مردم» مايكل مان بايد اينقدر جالب به نظر برسد؟! مايكل مان با فيلم قبلي خود، Miami Vice، تا حدودي مخاطبان را نااميد كرد. Miami Vice فيلمي نبود كه مايكل مان بسازد و در كارنامهي او يك اثر ضعيف به شمار ميرود. با اين حساب، دشمنان مردم ميتواند يك بازگشت تحسينبرانگيز باشد. بازگشتي براي خالق Heat.
دشمنان جامعه از چند نظر قابل درنگ است. يكي همان بازگشت دوبارهي كارگردانش به اوج است، ديگري نوع و انتخاب بازيگران و سومين دليل، حال و هواي فيلم است. مايكل مان به خوبي ميداند كه چطور شخصيت فيلمهايش را در بدترين شرايط قرار دهد و بعد، همه چيز را بيمحابا به مخاطب بنماياند. او اين را در «وثيقه»، «مخمصه» و حتّي در «فساد ميامي» به اثبات رسانده است و البّته اين خصوصيتش در تريلر دشمنان مردم مشهود است. در تريلر ميبينيم «ديلينجر» دقيقاً هنگامي دستگير ميشود كه با دوستدخترش خلوت كرده است. با اين اوصاف ميتوان نويد يك كارگرداني غافلگير كننده را به مخاطبان داد.
سه قطب اصلي بازيگري فيلم عبارتند از «جاني دپ» در نقش «جان ديلينجر» سارق بانك دههي 1930، «كريستين بيل» در نقش «ملوين پرويس» كه در تعقيب ديلينجر بود و «ماريون كوتيلارد» در نقش «بيلي فركت» دوستدختر جان ديلينجر. امّا آنچه باعث ميشود حضور اين سه نفر در كنار هم جذّاب باشد، استيل آنها، شباهت آنها به شخصيتهاي واقعي و همينطور بازيهاي پيشين آنان است. دپ كه سابقهي درخشاني در اجرا كردن انواع و اقسام نقشها و شخصيتها از «ادوارد دست قيچي» گرفته تا «سوئيني تاد» را دارد، بيشك در اين فيلم نيز به خوبي ايفاي نقش خواهد كرد. كريستين بيل پيش از اين فيلم، در بتمنهاي «كريستوفر نولان» به ايفاي نقش پرداخته، و همينطور در فيلم Equilibrium در ظاهر يك مامور بيرحم ظاهر شد. با توجّه به ديگر سوابق كريستين بيل ميتوان از بابت او نيز مطمئن بود. ماريون كوتيلارد هم جايزهي اسكار را برده و اين خود نشانگر آن است كه او نيز نقش خود را به خوبي ايفا خواهد كرد.

مهمترين اِلِماني كه تريلر فيلم به چشم ميخورد و جلب توجّه ميكند موسيقي آن است. موسيقي فيلم به شدّت يادآور تم موسيقي ايرلندي است و با توجّه به آنكه يكي از سه نويسندهي فيلمنامهي فيلم، ايرلنديتبار است، ميتوان انتظار داشت كه با ديلينجري طرفيم كه در خشونت به خرج دادن، رگههاي ايرلندي دارد. يعني به راحتي شليك ميكند، به راحتي ميكشد و به راحتي ميدزدد. كما اينكه اين خصوصيات، همگي در تريلر فيلم به چشم ميآيند. امّا ديلينجر در تريلر دوم فيلم، احساسات خود را حفظ كرده است و در مسايلي كه به دوستدخترش مربوط است، كاملاً احساساتي برخورد ميكند. احساساتي شدن يكي از خصوصيات مافياي ايتاليايي است و خشك و عصبي بودن از خصوصيات ايرلنديالاصلها. حال بايد صبر كرد و ديد كه با تمام اين اوصاف، دشمنان مردم چه خلقياتي دارند.

2. Inglorious Basterds
داستان «حرمزادههاي بيآبرو» ( «حرامزادههاي گمنام» هم گفتهاند! ) دربارهي دختر نوجواني به نام«بريجت فون هاورسمارك» است كه خانوادهاش به وسيلهي ارتش آلمان نازي از بين رفته است. دختر به پاريس مهاجرت ميكند و در آنجا با زن مهرباني آشنا شده، در سينمايش مشغول به كار ميشود. هنگامي كه يكي از فيلمهاي پروپاگانداي آلماني در حال پخش است، دخترك تصميمش را ميگيرد. او پس از گرفتن انتقام از نازيها به گروهي به نام «حرامزادهها» پناه ميآورد. حرامزادهها گروهي از سربازان يهودي-فرانسوي هستند كه هدفشان ايجاد اخلال در ماشين جنگي آلمان است. آنها براي نيل به اين هدف، سربازان، افسران و در كل نظاميان آلماني را اسير كرده و آنها را به خشنترين وجه ممكن ميكشند. كار گروه حرامزادهها سر و صداي زيادي در ارتش آلمان به پا ميكند و خبر به مقامات بالا، حتّي خود هيتلر ميرسد.

همين كه كارگردان اثر «كوئنتين تارانتينو» است ميتواند خيليها را به سالنهاي تاريك بكشاند. و مزيد بر كارگرداني تارانتينو، بازي «برد پيت» و البّته خلاصهي داستان جذّابي كه تا به حال از آن منتشر شده است، همگي ميتوانند دلايلي براي ديدن فيلم باشند.
تارانتينو با فيلمهاي «سگهاي انباري» و «داستانهاي عامّهپسند» جاي خود را در سينماي هاليوود باز كرد و به خوبي درخشيد. امّا پس از آن دو اثر، هر آنچه كه تا پيش از «ضد مرگ» از او اكران شد، كه مشتمل بر سه فيلم «بيل را بكش جلد اوّل»، «بيل را بكش جلد دوم» و «جكي براون» است، بيشتر مورد اقبال بينندگان واقع شد تا توجّه منتقدان. شايد دلايل آن دور شدن از مؤلفههاي اوّليهي بهترينهاي تارانتينو است. اوّلين فيلمهاي او سرشار از ديالوگهاي به ظاهر بيربط و روزمره، شوخيهاي گاه زننده و البتّه خشونت بود. امّا در بقيهي آثارش در نهايت فقط دو مورد از آن سه مورد گرد ميآمدند. تارينتنو پس از داستانهاي عامهپسند با سيري فراز و نشيب دار، همواره در حال سقوط بوده است. جكي براون كه يك پسرفت به تمام عيار بود ولي دو جلد بيل را بكش كمي مخاطبان سابق را به كارگردان اميدوار كرد. امّا در نهايت بداقبالي آخرين فيلم او، ضد مرگ، تمامي اميدها را بر باد داد. امّا مخاطبان بايد باز هم اميدوار شوند، چون آنچنان كه از تريلرهاي پخششدهي Inglorious Basterds بر ميآيد مخاطب با فيلمي طرف خواهد بود كه اگر ديالوگهاي انبوه را نداشته باشد، بيشك شوخي و خشونت را در منتهيدرجهي خود خواهد داشت. اميد است كه حرامزادههاي بيآبرو بتوانند دوباره تارنتينوي دههي 1990 را بازگردانند.

todya is HISTORY
Amon Goeth: Today is history. Today will be remembered. Years from now the young will ask with wonder about this day. Today is history and you are part of it. Six hundred years ago when elsewhere they were footing the blame for the Black Death, Casimir the Great - so called - told the Jews they could come to Krakow. They came. They trundled their belongings into the city. They settled. They took hold. They prospered in business, science, education, the arts. With nothing they came and with nothing they flourished. For six centuries there has been a Jewish Krakow. By this evening those six centuries will be a rumor. They never happened. Today is history.
آمون گوت : امروز تاريخه. امروز به خاطر خواهد موند. سالها بعد جوونا با تعجب درباره ي امروز خواهند پرسيد. امروز تاريخه و شما جزئي از اونيد. ششصد سال قبل، وقتي همه جا تقصير رو به گردن مرگ سياه مي انداختن، كازمير كبير به يهوديا گفت كه مي تونن به كراكو بيان. اونا اومدن. اون ها متعلقاتشون رو در شهر به گردش در آوردن. اونا مستقر شدن. اونا كنترل رو به دست گرفتن. اونا در تجارت، دانش، تحصيل و هنر موفق شدن. اونا با هيچي اومدن و با هيچي جلوه گر شدن. به مدت شش قرن كراكو شهري يهودي بوده. تا غروب امروز اون شش قرن شايعه خواهند بود. هرگز اتفاق نيفتاده. امروز تاريخه.
رالف فينيس لهجه ي آلماني گوت را خيلي عالي از كار در آورده! ديوانه وار اين شخصيت ديوانه ي شيطاني را دوست دارم! لحن Today is History اش را هر وقت به ياد مي آورم، باز هم وسوسه مي شوم كه بنشينم و دوباره Schindler's List را ببينم!
Today is HISTORY...

+
زمانه
اصولاً نمي توانم بي خيال « راديو زمانه » شوم! برنامه هايش به خودي خود جالب هستند، اين موسيقي هاي آخر شبش هم كه هر جور سليقه اي را تامين مي كند! ديگر چه ميتوانم بخواهم؟ گفتم كه اينجا بنويسم، تا شما هم اگر نديده ايد، ببينيد و لذت ببريد. به قولي « اگر از خواندن اين مطالب لذت مي بريد، مطالعه ي آن را به دوستانتان هم پيشنهاد دهيد.» البته پر واضح است كه منظور از خواندن، فقط خواندن نيست و بر ديدن و شنيدن و چشيدن و الخ نيز دلالت مي كند! پس سخن را كوتاه كنم كه بهتر است...
تصوير زير هم مربوط به پرونده ي ويژه ي راديو زمانه است!

بي هيچ مقدمه اي سراغ پست دوم از سري پست هاي « كاراكترهاي محبوب يا چگونه آموختم كه از مشغله ي زندگي نهراسم و سينما را دوست بدارم ؟ » مي روم . فقط اين نكته را در نظر داشته باشيد كه شخصيت اوّل اين ليست ، بعد از كاراكتر انتهايي ليست پيشين قرار نمي گيرد . بلكه اين ليست نيز ، فهرستي جدا از كاراكتر هاي محبوب است و كاراكتر هاي اين ليست ، نسبت به شخصيت پست هاي قبلي و بعدي اين سري ، هيچ تقدّم يا تاخري ندارند .
1
شخصيت : Don Vito Corleone
بازيگر : Marlon Brando
فيلم : The Godfather
- بوناسرا ... بوناسرا ... من در حق تو چه بدي كردم كه به من اين قدر بي احترامي مي كني ؟ تو من رو حتّي پدرخوانده هم صدا نمي كني . اون وقت روز عروسي دخترم اومدي به خونه ي من و در ازاي پول از من تقاضاي قتل مي كني .
- دوستم باشيد ... پدرخوانده .
و بعد بوناسرا ، دست دون ويتو كورلئونه را با احترام تمام مي بوسد . همين چند ديالوگ كوتاه اوليه ي فيلم ، و حركات بوناسرا و ديالوگ هايي كه چند لحظه ي بعد از دهان ويتو كورلئونه بيرون مي آيد ، همگي از قدرت ، محبوبيت و تدبير او حكايت مي كند . آن چه براي دون ويتو كورلئونه كه به تعبير دوستان گانگسترش ، سياستمداران برايش مانند پول خورد هستند ، مهم است يك چيز است : خانواده . ويتو حاضر است هر كاري به خاطر حفظ خانواده اش بكند . حاضر است از چند ميليون دلار سود خالص ، خون خودش و خون پسر بزرگش بگذرد ، فقط به خاطر حفظ خانواده . ويتو سرشار از تجربه ، زمان شناسي و عشق است . تجربه هايي بي نظير كه در زندگي كسب كرده ، زمان شناسي درستي كه در كارش مفيدند و عشقي كه مركز ثقل خانواده است . عشقي كه تمام خانواده را با تمام تفاوت هاي اخلاقي و رفتاري دور هم جمع مي كند و در نهايت رضايت همه را جلب مي نمايد .
دون ويتو كورلئونه كسي است كه عليرغم هر آنچه دور و اطرافش است ، لبريز از متانت است و اين متانت همه ي جهان ويتو را ساخته . متانتي توأم با تجربه ، وقت شناسي و عشق . و عشق . و عشق . براي خانواده ... خانواده ... خانواده .

2
شخصيت : Vito Corleone
بازيگر : Robert De Niro
فيلم : The Godfather II
ويتو آندوليني كودكي است كه بعد ها ، در سن نه سالگي مي شود ويتو كورلئونه و چند سالي بعد از آن تبديل مي شود به دون ويتو كورلئونه . مي بينيد ، ويتو مرد آينده است . مردي جلوتر از زمان خودش . مردي كه وقتي تحت فشار قرار مي گيرد و حرف زور مي شنود ، مسئله را حل مي كند ، نه اينكه مثل بقيه به حكم ظالم گردن بنهد . او اسلحه اش را بر مي دارد و زور گو را مي كشد . بنگ . بنگ . بنگ . و به همين راحتي مسئله توسط ويتو حل مي شود !
شايد او خشن ، دزد و بي رحم به نظر برسد . امّا هنوز شرافتش را از ياد نبرده . نمي تواند هديه ي صاحب كارش را كه تفاوتي با صدقه ندارد را قبول كند و هر كاري مي كند تا آنان كه به منزلش آمده اند راضي باشند . ويتو كورلئونه خانواده دوست است و با نگراني تمام به فرزند بيمارش مي نگرد ، دستي از روي عشق و مهرباني بر سر فرزندش مي كشد و انتقام پدر ، مادر و برادرش را از يك زورگوي ديگر مي گيرد . اين بار با چاقو !

3
شخصيت : Don Michael Corleone
بازيگر : Al Pacino
فيلم : The Godfather II / The Godfather III
- دون كورلئونه ...
و لحظه اي بعد پيتر كلمنزا ، بر دست مايكل بوسه مي زند . آل نري به طرف در مي آيد . در را مي بندد و ما همراه كي آدامز پشت در مي مانيم . اين است حكومت مايكل فرانسيس ريتزي ، اين است قلمروي دون مايكل كورلئونه . حكومتي كه خانواده اش در آن نقشي ندارند و قلمرويي كه گلوله در آن حرف اوّل را مي زند . قلمرويي كه مخالفان يا با گلوله پاسخ مي گيرند و يا رگ خودشان را در وان مي زنند . قلمرويي كه پيش از اين در دست امپراطوري ديگر بود . امپراطوري كه جواب مخالفان را اينطور مي داد : متاسفم آقاي سولاتزو . مايكل وارث سلطنتي است كه تا پيش از آن خانواده اولين ارزش آن بود . امّا مايكل اين ارزش را زير پا مي گذارد . براي ويتو ، خانواده ي رفقايش راهي بود براي گرم نگه داشتن كانون خانواده ي حقيقي . اما مايكل از خانواده ي دوستان و در حقيقت زيردستان ، گاه براي سركوب خانواده ي حقيقي استفاده مي كند . و اين است افول واقعي يك سلطنت .

4
شخصيت : Amélie Poulain
بازيگر : Audrey Tautou
فيلم : Fabuleux destin d'Amélie Poulain Le
الحق كه عنوان فيلم شايسته ي آن است : زندگي عجيب آملي پولن
واقعاً آملي زندگي عجيبي دارد . آملي مرموز . آملي مهربان . آملي كنجكاو . آملي عاشق . آملي غمگين . آملي دوست داشتني . آملي انتقام گير . و آملي سرخوش ، بازيگوش و شاد . آملي همه ي اين ها هست . درباره ي آملي چه مي توان گفت ؟ كسي كه به دنبال پسري مي گردد كه حالا مردي شده ، تا جعبه ي اسباب بازي هايش را پس بدهد . كسي كه از يك سري عكس ، برداشت هاي خرافي مي كند . كسي كه در روياهايش مي بيند كه پيرمردي مبتلا به پوكي استخوان را به هيماليا برده . آملي هم مادر ترزاي عصر جديد است و هم يادواره اي ارزشمند و درخور تمام كودكي هاي يك انسان . آملي همه ي مردم است و هيچكس نيست . همه ي مردم است ، زيرا همه زماني كودك هستند و بازيگوشي هاي آملي را مرتكب مي شوند و هيچكس نيست ، از آن لحاظ كه همه ... متاسفانه ... روزي بزرگ خواهند شد .

5
شخصيت : Colonel Walter E. Kurtz
بازيگر : Marlon Brando
فيلم : Apocalypse Now
يك سرهنگ ياغي و مريض احوال كه از ارتش آمريكا گريخته ، چه چيزي مي تواند داشته باشد تا يك قبيله ي كامبوجي را مريد خود كند ؟ همان سرهنگ ، چه دارد كه مامور قتل خودش را به رهرويي ديگر تبديل مي كند ؟ خونسرد است ؟ خب بله . به شدت خونسرد است . حتي موقع پرت كردن يك سر بريده شده . حتي موقع مواجه شدن با مرگ . خشن است ؟ بسيار زياد . به راحتي دستور قتل پيروان خودش را صادر مي كند . مستقل است ؟ خيلي . يك ياغي در ميان قبيله اي استقلال مي يابد كه حتي حرف همديگر را به زور مي فهمند . انعطاف پذير است ؟ آنقدر منعطف است كه فكر شكستنش را هم نمي توان كرد . در عين حالي كه دستور قتل مي دهد ، قاتل خودش را تحت حمايت قرار مي دهد . پس او چه دارد ؟ حالا كه فكر مي كنم ، مي بينم همين موارد ، همگي با هم باعث جاودانگي كلنل والتر اي . كورتز شده اند .

6
شخصيت : Dr. Hannibal Lecter
بازيگر : Anthony Hopkins
فيلم : The Silence of Lambs / Hannibal / Red Dragon
دكتر هانيبال لكتر واقعاً شايسته ي اسم دكتر است . هم از آناتومي بدن انسان و پزشكي سر رشته دارد ، هم در روانشناسي استاد است و هم تاريخ مي داند . اما اين مرد دانشمند ، خوش پوش و متين يك مشكل بسيار بسيار كوچك دارد . آن مشكل هم اين است كه بنا به دلايلي ريز آدم مي كشد و مي خورد . يك فلوت نواز را به خورد مهمان هايش مي دهد ، تنها به علت اينكه ريتم آهنگ را به هم زده و چند نت ناقابل را خارج زده است .
امّا لكتر با تمام عظمت و نفوذ ناپذيري اش در مقابل يك افسر جوان و تازه كار F.B.I كم مي آورد . لكتر امّا بازنده نيست و كم آوردنش به آن معنا نيست . در واقع در اينجا كم آوردن به اين معناست كه دكتر از خوردن پليس تازه كار مي گذرد .
چه چيز باعث شده اين كاراكتر آدم خوار اين قدر محبوب باشد ؟ متانت و دانش . كه هر كدام در گرو ديگري است . دانش دكتر او را متين ساخته و متانتش بر علمش افزوده است . در واقع سلاح اصلي دكتر هانيبال لكتر همان متانت و دانش هستند و واقعاً كه خطرناكند .

7
شخصيت : Jack Torrance
بازيگر : Jack Nicholson
فيلم : The Shining
« جك دوست داشتني تبر به دست وحشتناك » يكي از بهترين عباراتي است كه مي تواند جك تورنس را توصيف كند . جك كه يك معلم بوده است و در روابط خانوادگي اش گويا دچار مشكلاتي است ، با خانواده به يك هتل مي آيند كه حدوداً 5 ماه تمام خالي است . اين زمان پنج ماهه باعث مي شوند شكاف هاي يك سانتي متري بين جك و وندي ، همسرش ، مترها عمق پيدا كند و دستش كه در ابتدا قلم حمل مي كند ، تبر را در كف گيرد . امّا چه باعث اين مي شود ؟ يقيناً انزواي هتل . اين تنهايي هتل است كه گريبان جك را مي گيرد و « Jack » درونش را بيدار مي كند . اين جك نيست كه تبر در دست مي گيرد ، بلكه همان جكي است كه شخصيت اصلي جمله ي All Work And No Play Makes Jack A Doll Boy مي باشد . نكته ي وحشتناك قضيه در كجا پنهان شده ؟ در آن جا كه كوبريك با يك پلان نشان مي دهد كه ما ، همگي آن Jack را در درونمان داريم . پلان آخر . عكسي به تاريخ 1927 .

8
شخصيت : Marjane 'Marji' Satrapi
بازيگر ( صدا پيشه ) : Chiara Mastroianni / Gabrielle Lopes Benites
فيلم ( انيميشن ) : Persepolis
مرجان ايراني است . شايد اين تنها علتي است مرجان را اين قدر دوست دارم . البته همين علت ، خودش هزاران سبب ديگر را هم به همراه مي آورد . يك فرد ايراني دغدغه هايش ، محيط زندگيش ، تاريخ كشورش ، رفتار هم ميهنانش ، فرهنگ زيستگاهش ، نظام حكومتي اش و چندين و چند مورد ديگرش با من يكسان است . همين هاست كه مرجان را اين قدر واقعي جلوه مي دهد . مرجان را ملموس مي كند و او را باور پذير مي نمايد . همه ي اين علل به كنار ، وقتي دغدغه هايت به مرجان نزديك باشد ، قطعاً او را دوست خواهي داشت .
مرجان يك ايراني است . همانطور كه من هستم . من همان چيزهايي را مي دانم كه مرجان 20 سال پيش به چشم ديد . غصه اش را خورد . و همين است كه مرجان ديگر Marjane با آن لهجه ي فرانسوي نيست . بلكه يك دختر ايراني است . شايد شبيه كسي كه امروز توي خيابان از كنارش گذشتم . شبيه خودم .

9
شخصيت : Truman Capote
بازيگر : Philip Seymour Hoffman
فيلم : Capote
كل فيلم كاپوتي روي يك نقطه متمركز شده است : ترومن كاپوتي . اين نقطه بايد آن قدر قدرتمند باشد و پشتوانه ي عظيمي داشته باشد كه فيلم ضربه نخورد . و گرنه براي فيلمي اين چنين شخصيت محور كه شخصيت اصليش لنگ بزند ، كاري نمي شود كرد جز خواندن فاتحه . اما خوشبختانه ترومن كاپوني آن طور كه بايد و حتي بيش از حد قابل انتظار پرداخت شده . به ريزترين حركات ترومن دقت شده . تا پنهاني ترين زواياي شخصيت او سفر و عميق ترين لايه هايش رو شده .
ترومن را به همين علت دوست دارم . چون با تمام غرابتش ، به طرز مرموزي واقعي است . يك نويسنده ، اگر صداي بسيار نازكي داشته باشد ، در جوامع خصوصي مستحكم ترين قوانين نزاكت را بشكند ، درون گرا باشد ، خوش برخورد نباشد و همجنس باز باشد ، كاملاً دفع كننده است . امّا ترومن ... ترومن دوست داشتني . همه ي حركاتش ، نكات منفيش به امتيازي مثبت مبدل شده اند . و همين است كه ترومن كاپوتي را دوست دارم . اين نويسنده ي ...

10
شخصيت : Eve
بازيگر : Anne Baxter
فيلم : All About Eve
ايو هرينگتون مهربان ، دلسوز ، بي شيله پيله ، كاري ، مسئوليت پذير و فروتن خيلي دوست داشتني است . اين ايو همان دختري است كه پسر مورد علاقه اش ، عشقش ، مرده . كاري ندارد و ديوانه وار شيفته ي تئاتر است . بسيار به صاحب كار خود وفادار است و خيلي كار هايش را برايش مرتب مي كند .
امّا همان ايو هرينگتون اگر جاه طلب ، بي رحم ، خود خواه ، متكبر و فخر فروش شود او را با منتهي درجه ي نفرت خواهيم نگريست . امّا ايو در اين چرخش بين خوبي و بدي ، پاكي و پلشتي ، سفيدي و سياهي يك صفت كسب كرده : به ياد ماندني . و اين چيزي است كه ايو هرينگتون متكبر دارد اما ايو مهربان و خوش قلب ندارد .

11
شخصيت : Hans Beckert
بازيگر : Peter Lorre
فيلم : M
هانس بكرت چاق و خوش قيافه همان قاتلي است كه پليس ، خلافكار ها و مردم به دنبال او هستند . همان قاتلي است كه هشت بچه را كشته است . همان قاتلي است كه براي روزنامه ها نامه مي نويسد و همان قاتلي است كه مجبور است آدم بكشد .
ما نيز مانند ديگر كساني كه خواستار دستگيري هانس هستند تا انتهاي فيلم از او متنفريم . امّا وقتي دفاعيات او را مي شنويم و حالاتي را از او مي بنيم كه احتمال وجود هر دروغي را نفي مي كنند دلمان به حالش مي سوزد .
هانس مجبور است بكشد . هانس گناهي ندارد . هانس توسط كسي كه هميشه او را به بيرون رفتن ترغيب مي كند و با سكوت كامل تعقيبش مي كند ، به قتل مجبور مي شود . اما همانطور كه خودش مي گويد مي تواند آن را درك كند . آن شخص خودش است كه خودش را به كشتن مجبور مي كند .
هانس ... بي گناه ... با گناه ...

12
شخصيت : The Professor
بازيگر : Clive Owen
فيلم : The Bourne Identity
پروفسوري كه در هويت بورن مي بينيم ، واقعاً در كارش يك پروفسور است . يك جاسوس كه عادي ترين كارش كشتن است . جاسوسي بسيار حرفه اي كه از اسلحه ي به خصوص خودش استفاده مي كند . اسلحه اي كه به سرعت باز و به سرعت بسته مي شود . اسلحه اي كه خوش دست است و به خوبي خواسته هاي پروفسور را ، اعم از تك تير و رگبار ، بر آورده مي سازد .
پروفسور به خاطر ظاهر شدن هاي ناگهاني اش به خوبي در ذهن ماندگار مي شود . پروفسور همان اجل معلقي است كه به سياستمدار سياهپوست حتي اجازه ي اتمام حرفش را هم نمي دهد . همان اجل معلقي كه جانش را اجل ديگر مي گيرد .

12+1
شخصيت : Frank Ginsberg
بازيگر : Steve Carell
فيلم : Little Miss Sunshine
دايي فرانك شخصيت جالبي دارد . يك استاد دانشگاه همجنس باز كه خودكشي ناموفقي را پشت سر گذاشته و از كار بي كار شده . عملاً يك شكست خورده . امّا همين دايي فرانك نا اميد و غمگين ، ديگر اعضاي خانواده را دلداري مي دهد و تا جايي كه در توان دارد براي حل مشكلاتشان مي كوشد . و در آخر همين دايي فرانك سرشار از اميد مي شود . سرشار از زندگي . فرانك را دوست دارم به خاطر غمش . به خاطر خودكشي نا موفق اش . به خاطر عشق نا متعارفش . و به خاطر دگرگوني نهايي اش .

اين پست ، اوّلين پست از سري پست هايي است كه در آن ها به شخصيت هاي محبوب و دوست داشتني خود مي پردازم . شخصيت هايي كه هر يك ، بخشي از زندگي من را اشغال كرده و هر كدام ، در گوشه اي از ذهنم منزل كرده اند . شخصيت هايي كه با آن ها سپيدي صبح را به سرخي غروب مبدّل ساخته و سياهي شب را به روشني روز بدل كرده ام . شخصيت هايي كه گاه كنترل من را در زندگي به دست داشته اند و گاه در فراز و فرودهاي زندگاني به آن ها فكر مي كرده ام . شخصيت هايي كه در اكثر موارد يكي از خيل دغدغه هاي من را داشته اند و با آن دست به گريبان بوده اند و شخصيت هايي كه گاه ، آينه ي تمام نماي خود ، يا بخشي از من بوده اند . اين شما و اين شخصيت هايي كه با آن ها جان شيرين را به سر برده ام .
1
شخصيت : The Joker
بازيگر : Heath Ledger
فيلم : The Dark Knight
از شخصيتي كه رو به دشمن شماره يك ( و به قول خودش ، كامل كننده اش ) خود كرده و مي گويد : ما واقعاً بايد دعوا رو بس كنيم . آتيش بازي رو از دست ميديم ! ، چه انتظاري مي توان داشت ؟ بر كسي كه چاقو را به اسلحه ، به خاطر آهسته تر بودن در هنگام قتل ، ترجيح مي دهد چه توقعي است ؟ جوكر همان كسي است كه براي تفريح آدم مي كشد و تنها هدفش ، اثبات اين نكته است كه هر آدمي بد است . جوكر جنايتكاري است كه پول را با سليقه ي ساده اش ، ديناميت و بنزين و باروت ، به آتش مي كشد و از هر قهرماني يك ضد قهرمان مي سازد .
نكته ي اصف بار قضيه اينجاست كه ما ، هر كدام به نوبه ي خود ، يك جوكر هستيم . در درون ما همان جوكري خفته است كه مي گويد : تنها راه معقول زندگي توي اين دنيا ، بي قانون بودنه . اين ميل به شورش . اين ساز مخالفي كه از ازل در درون هر بشري نواخته شده ، همان است كه امروزه مي توانيم آن را جوكر هم بخوانيم . همان عاملي است كه باعث مي شود در اين بي قانوني دست به هر عملي بزنيم و هر كاري را بر خود جايز بدانيم . جوكر اصلاً غريبه نيست . هر كسي مي تواند جوكر باشد . حتّي شما دوست عزيز !

2
شخصيت : Travis Bickle
بازيگر : Robert De Niro
فيلم : Taxi Driver
تراويس ، اين كهنه سرباز از ويتنام برگشته ي بي خواب خسته ، سوار بر تاكسي اش در نيويورك مي گردد . با هر قشري ، از كانديداي انتخابات تا زنان بدكاره ، هم دم مي شود و دقايقي از شب هاي بي پايانش را با آنان مي گذراند . همين دم خور شدن هاي او با تمام طبقات است كه در پايان باعث مي شود تراويس به اين نتيجه برسد كه : من فكر ميكنم يه نفر بايد فقط اين شهر رو بگيره و فقط ... فقط سيفون لعنتي توالت رو بكشه پايين . پس با اين نتيجه ، خودش دست به كار مي شود و تصميم مي گيرد همان كسي باشد كه « سيفون لعنتي توالت » را پايين مي كشد . پس دست به اسلحه به دست مي گيرد تا ناجي اين شهر كثيف شود . امّا تراويس اشتباه مي كند . به سرش زده . اين وضع ، هر چقدر هم كثيف ، هر مقدار هم رقّت آور و به هر ميزان منزجر كننده باشد ، چيزي است كه مردم مي خواهند . چيزي است كه مردم ، با اينكه از آن متنفرند و به علائم فاجعه بارش واقفند ، رضايت قلبي به آن دارند . و اين مي شود كه تراويس ، در پايان آن قدر از قواي خود در پاك كردن جامعه استفاده مي كند ، كه رمقي براي خودكشي ندارد .

3
شخصيت : Salvatore 'Toto' Di Vita
بازيگر : Salvatore Cascio – Child / Marco Leonardi – Teenager / Jacques Perrin – Adult
فيلم : Nuovo Cinema Paradiso
سالواتوره توتو دي ويتاي سينما پاراديزو ، خيلي شبيه آدم هاي شكست خورده ي به ظاهر موفق است . كساني كه به يكي از دو عشق خود رسيده اند و انسان هايي كه در تمام لحظات به دنبال خواسته هايشان بوده اند . امّا در پايان فقط يكي بوده و از ديگري فقط حسرت برايشان به جا مانده است .
توتوي سينما پاراديزو جدا از گفته هاي پيش سرگذشت هر عاشق سينماست . كساني كه تا دير وقت و با پول شير ، در سينما به سر مي برند و بعد از آمدن به خانه ، نگاتيوهاي تكه تكه را جلوشان گذاشته ، ديالوگ ها را تكرار مي كنند . كساني كه به هر جا بروند باز هم راهي جز سينما نمي يابند . اشخاصي كه جز اتاقك آپاراتخانه ، مقصد ديگري ندارند .
سالواتوره ، كسي است كه به اولين عشقش وفادار مي ماند . كاري كه هيچكس از عهده ي آن بر نمي آيد و اولين عشق سالواتوره سينماست .
اين فيلم ، خود سينماست . اين فيلم ، خود تماشاچي سينماست .

4
شخصيت : John Doe
بازيگر : Kevin Spacey
فيلم : Se7en
در جايي از فيلم هفت ، بعد از اينكه كارآگاه ميلز به سرعت خانه ي جان دو را زير و رو مي كند ، به تلفني دست مي يابد و بعد از برداشتن گوشي ، از آن طرف خط ، جان دو به او مي گويد : تحسينت مي كنم. اين دقيقاً همان جمله اي است كه مخاطب در پايان به جان دو مي گويد . كسي كه آنچنان دقيق و درست پرداخت شده ، كه مخاطب چشمانش را به روي جنايات او مي بندد و مجذوب خونسردي و طرز تفكرش مي شود . مخاطب چنان شيفته ي روش جان دو مي شود كه عليرغم نبود هيچ نقطه ي مشتركي ، آن را كاملاً مي پذيرد .
جان دو قتل مي كند و مخاطب از قتل بيزار است . جان دو خود را زخمي مي كند و مخاطب اين را علامت مشكل رواني مي داند . جان دو چندين و چند دفتر را با خط ريز از نوشته پر مي كند و مخاطب حوصله اش از ديدن آن سر مي رود ، چه به رسد به خواندن و حتي نوشتن آن . امّا جان دو خونسرد است و همين عامل سبب مي شود كه ما بگوييم : تحسينت مي كنم . و در آخر از پيروزي جان و رسيدن اون به هدفش شاد و البته به غايت بهت زده شويم .

5
شخصيت ( ها ) : Philippa / Fillipo
بازيگر ( ها ) : Ribisi Cate Blanchett / Giovanni
فيلم : Heaven
خلبان هليكوپتر : ميدوني توي يه هليكوپتر ، نمي توني براي هميشه بالا بري .
فيليپو : چقدر مي توني بالا بري ؟
فيليپويي كه يك پليس ساده است ، در جريان يك بازجويي از زني انگليسي زبان به نام فيليپا دلداده ي او مي شود . فيليپو ، فيليپا را از بازداشتگاه فراري مي دهد و اين دو عاشق و معشوق ، سفري دور و دراز را آغاز مي كنند .
عشقي كه ما بين فيليپا و فيليپو وجود دارد ، به نوعي عجيب است و بسيار غريب مي نمايد . سردي بازي بلانشت و ديالوگ هاي كم فيلم عواملي قوي براي محو كردن شراره هاي عشق اين دو است ، امّا مخاطب هم در پايان فيلم نمي تواند جواب سئوال « چقدر مي توني بالا بري ؟ » را كه اين بار ، معنايي ديگر دارد ، بيابد . اين عجيب بودن رابطه ي فيليپا و فيليپو است كه آن ها در ذهن ماندگار مي كند و عزيز مي نمايد .

6
شخصيت : Bernadette
بازيگر : Nora-Jane Noona
فيلم : The Magdalene Sisters
برنادت كه يكي از خواهران مگدالن است بسيار به ما شبيه مي نمايد . برنادتي كه به خاطر يك صحبت كوتاه چند دقيقه اي با پسران ، به صومعه اي فرستاده مي شود كه بايد در آنجا ، تا پايان عمرش در انزوا به سر برد .
كار به جايي مي رسد كه از يك صحبت و لبخند ساده در محل تحصيل ، موضوع صحبت ها به اين وادي ، در صومعه ، مي كشد كه :
برنادت : بچّه داشتن جرم نيست .
رز : داشتن بچّه قبل از ازدواج يه گناه كبيره اس !
برنادت : من دست به هر گناهي ميزنم ، كبيره يا هر چيزي ، تا از اين جا خلاص شم .
ما از آن جهت با برنادت همذات پنداري مي كنيم كه ... خود حديث مفصّل بخوانيد از اين مجمل !

7
شخصيت ( ها ) : The Narrator / Tyler Durden
بازيگر ( ها ) : Edward Norton / Brad Pitt
فيلم : Fight Club
راوي : يك شخصيت آرام و منزوي كه از بيخوابي رنج مي برد . يك به اصطلاح بچه مثبت .
تايلر داردن : يك مرد عصبي و شوخ طبع . شهوت طلب و بي پروا .
حالا چه مي شود اگر كه راوي بفهمد ، خودش همان تايلر است ؟
در اين صورت بايد به گفته ي تايلر عمل كند . تايلر مي گويد : تنها بعد از فاجعه است كه ما مي تونيم رستاخيز كنيم . بايد فاجعه اي بيافريند و تنها ، از آن سر بر آورد .
ما هم تايلر هستيم و هم راوي . هم راوي هستيم و هم تايلر . به خيال خودمان با شخص ديگري درگير هستيم ، در حالي كه به خود مشت مي زنيم . جالب اينجاست كه از مشت ها لذت مي بريم . ما خراب مي كنيم و بر گردن ديگري مي اندازيم كه همان خودمان هستيم . ما با زني مي خوابيم و با انزجار به آثار آن مي نگريم و سپس آن كار را به فرد ديگري نسبت مي دهيم . چيزي كه جالب توجه است ، اين است كه وقتي هم به اين مورد پي مي بريم و در تلاش براي رفع آن هستيم و موفق مي شويم ، در پايان از اعمال همان شخصيت منفي لذت مي بريم .

8
شخصيت : Marv
بازيگر : Mickey Rourke
فيلم : Sin City
مارو يك مرد تمام شده است . مردي كه هيكل غول آسايش و زخم هاي منكر صورتش ما را به ياد پهلوانان باستان مي اندازد . كسي كه تمام آمال و آرزوهايش را در زني مي بيند و با قتل آن زن ، در صدد انتقام بر مي آيد . چه چيز مارو را تا اين اندازه به ياد ماندني كرده است ؟ چه عاملي او را از خيل شخصيت هاي مشابه بيرون كشيده است ؟
مارو خيلي بدوي است . اين درجه بدويت اوست كه او را به يادماندني كرده . مارو به هيچ چيز جز انتقام نمي انديشد و هدفش جز كشتن چيزي نيست . خود به اين نكته اعتراف مي كند و مي گويد : اين خون براي خونه اون هم گالني . اينا روزاي قديمي هستن ، روزاي بد ، روزاي هيچي . اونا گذشته ان ! هيچ تصميم ديگه اي نيست . و من براي جنگ آماده ام .

9
شخصيت ( ها ) : Olmo Dalcò / Alfredo Berlinghieri
بازيگر ( ها ) : Robert De Niro / Gerard Depardieu
فيلم : Novecento
يك ارباب و يك رعيت . يك بچه ارباب و يك بچه رعيت . دو همبازي . ولي ... دو راه مختلف . اين داستان ايتالياي 1900 به بعد است . ايتاليايي كه گويي با زاده شدن آلفردو و اولمو ، دوباره زاده شده . ايتاليايي كه امثال آلفردو و اولمو آن را شكل دادند و ايتاليايي كه آلفردوهاي زياد و اولمو هاي بسيار بسيار بيشتري در خود داشت .
اين دو شخصيت چنان زيبا ضد هم هستند كه اين ضديت زشت جلوه نمي كند . داريم كه تز + آنتي تز = سنتز . حال بايد بگوييم آلفردو + اولمو = ايتاليايي جديد .
آلفردو و اولمو هر چقدر هم كه تفاوت داشته باشند باز هم در ذات يكسانند و اين يكساني و تشابه است كه به ما يادآوري مي كند آن ها انسان اند و اين انسان بودن آنهاست كه دري به دنيايي لايتنهاي به روي ما مي گشايد . دنيايي كه در زمان 5 ساعته ي فيلم آن چنان در آن غوطه مي خوريم كه تا مدّت ها ، قدرت فراموشي آن را نداريم .

10
شخصيت : Lester Burnham
بازيگر : Kevin Spacey
فيلم : American Beauty
لستر برنهام يك شكست خورده ي تمام عيار است . يك بازنده ي مادرزاد . كسي كه آن روي سكه ي خوشي را نديده است و هرگز نخواهد ديد . لستر كم روست ، دست و پا چلفتي است و البته آرزوهايي دارد كه با داشتن دو خصيصه ي اوّل ، نمي تواند به آن ها برسد . پس سعي مي كند كم رو نباشد و كمتر دسته گل به آب بدهد . نتيجه ي آن چيزي نمي شود جز بدبختي بيشتر او .
چرا لستر شكست مي خورد ؟ چون كه جامعه اين طور مي خواهد . لستر مغلوب جامعه شده است . جامعه اي كه از هر چيزي برداشت سوء مي كند و بزرگترين پيمان شكني ها را مخفي مي دارد . جامعه اي كه هر يك از ما ، به عنوان يك جزء ، سازنده ي آن هستيم و متقابلاً ، در ازاي اين سازندگي ، هر يك از ما لستر برنهامي ديگر مي شويم كه همه چيز ضد اوست . حتي دختر و همسرش . اين ضديت چرايي ندارد . و اين نداشتن چرا از آن روست كه همسر و دختر نيز پيش از آن كه همسر و يا دختر شخصي باشند ، عضوي از همان جامعه اند . همان جامعه اي كه ...

11
شخصيت : Stansfield
بازيگر : Gary Oldman
فيلم : Léon
استنس فيلد يك رواني به تمام معناست . كسي كه علاوه بر پليس بودن ، مواد مصرف مي كند و عليرغم عشق به هنر موسيقي ، به راحتي آدم مي كشد و گويا از اين كار نيز لذت مي برد . اين ها به تنهايي عامل ماندگاري استنس فيلد در ذهن نمي شود . آنچه مسبب اين عمل است ، منطقي است كه او در كمال ديوانگي دارد و خونسردي و صبري است كه در عين خشونت داراست .
وقتي كه او از بي سيم ، صداي آشفته ي رئيس S.W.A.T. را مي شنود كه مي گويد : تيم آلفا . موقعيت نهايي . آماده ي حركت . با خونسردي با خود مي گويد : مراقب باشيد . اين خونسردي استنس فيلد است كه او را همچون مرگ ، بي حصار و دفاع جلوه مي دهد . آنچه كشنده است ، عصبانيت و از كوره در رفتن استنس فيلد نيست ، منطق ، هوش و صبر اوست .

12
شخصيت : Mickey Knox
بازيگر : Woody Harrelson
فيلم : Natural Born Killers
ميكي : من به اسم واقعيم تو زندگي پي بردم .
وين گيل : اون چيه ؟
ميكي : گه ، مرد . من يه قاتل بالفطره ام .
ميكي ناكس يكي از معدود قاتلين بالفطره اي است كه بي خود و بي جهت دست به قتل نمي زند . البته هيچ قاتلي بي دليل مرتكب قتل نمي شود ، امّا دلايل آن ها هرگز از پول و در بعضي موارد زن ، فراتر نمي رود . امّا ميكي ناكس ، كسي است كه توجيهاتي اجتماعي براي ارتكاب قتل مي آورد . كسي است كه با انگيزه اي خلل ناپذير مرتكب قتل مي شود . اين انگيزه ي او آنچنان بر پايه ي دلايل استوار است . كه مخاطب با شنيدن آن ، وسوسه به ارتكاب قتل مي شود و اعمال زشت ميكي و مالوري را ناديده مي گيرد . ميكي با كلمات خود در ذهن هر كسي يك قاتل بالفطره به جا مي گذارد .

12 + 1
شخصيت : Kong
بازيگر : Andy Serkis
فيلم : King Kong
كنگ ذاتاً حيوان بدي نيست . او از بسياري انسان ها نيز انسان تر است . كنگ مي خورد ، مي آشامد ، براي ادامه ي زندگي مي جنگد و عشق مي ورزد . همان كار هايي كه انسان ها مي كنند . امّا كنگ حيله نمي ورزد و به فكر كسب سود نيست . كنگ حتي در عشق خود نسبت به انسان ها پايدار تر است و تا پاي جان به معشوق وفا مي ورزد . در واقع همين عشق است كه او را كشته است و در پايان ، بر بالاي جسد كنگ ، مردي مي گويد : هواپيماها كشتنش . كارل دنهام با ناراحتي پاسخ مي دهد : هواپيماها نبودن !و راه خود را از ميان جمعيت باز مي كند و مي رود . آن چه كنگ را كشت ، آز بشر به كسب سود بيشتر و نياز كنگ به عشق بود . همين .

ادامه دارد ...
پ . ن : اين پست تقديم داداش جيگي ، جوكر عزيز و امين عرب دوست داشتني ( كه ايده ي شخصيت هاي دوست داشتني را از او دزديدم ! )
... گمگشته باز آيد به ...
ماني حقيقي از همان اول كار ، خودش را خوب نشان داد و حالا هم كه به كارنامه ي كوچك امّا پربار كاري اش نگاهي بيندازيم همين نكته را در مي يابيم . اينكه اولين فيلمش « آبادان » كه اكران هم نشد ، همين پنج سال پيش ساخته شده و اينكه براي دومين فيلمش ، « كارگران مشغول كارند » ، جايزه ي بهترين نويسنده ي فيلمنامه را گرفته است . و همين فيلم يكي مانده به آخري اش ، همكاري اش با اصغر فرهادي و آن فيلمنامه ي عجيب و به همان اندازه واقعي و ظريفي كه براي « چهارشنبه سوري » نوشتند . كسي كه اين چنين كارنامه اي داشته باشد ، قطعاً چيزي مي سازد با نام « كنعان » . كنعاني كه حتّي تا مرز ايجاد جريان و حركت هم پيش مي رود و در حالي كه تلويزيون ، علناً براي فيلم هاي ديگر روي پرده تبليغاتي فراتر از تيزر مي كند ، به فروشي دو برابر دست مي يابد .
كنعان فيلمنامه ي عجيبي دارد . نمي شود دانست كه كدام بخش آن را حقيقي نوشته و كدامش را فرهادي . هر دو عالي و نزديك به هم هستند . هر دو دغدغه هايي بسيار نزديك به هم دارند و هر دو قبلاً با هم كار كرده اند . داستان فيلم و بستر اصلي آن امّا جاي مانور بسيار زيادي به هر دوي آن ها داده است . داستاني كه به راحتي دغدغه هاي مشتركشان را ، فيلمنامه ي درامشان را ، در آن بازگو كرده اند و چه قشنگ كه بازيگران هم آن را در جلوي لنز جان بخشيده اند . همه چيز منسجم و هماهنگ است ، بازيگري ترانه عليدوستي ، افسانه بايگان ، محمد رضا فروتن و بهرام رادان ، فيلمنامه ي اصغر
فرهادي و ماني حقيقي ، فيلمبرداري حسن كريمي و موسيقي دوست داشتني كريستف رضاعي . اگر خوب نبودند مينا و مرتضي ، آذر و علي را در ذهن مخاطبي كه از سالن خارج مي شود جا نمي گذاشتند . داستان درباره ي زني به نام ميناست كه پس از ده سال به بهانه ي تحصيل در كانادا مي خواهد از مرتضي ، همسرش ، طلاق بگيرد . مرتضي شرط مي كند كه آن ها ابتدا بايد به شمال ، پيش مادر مرتضي ، بروند و بعد او مينا را طلاق مي دهد . در اين حين آذر ، خواهر بزرگتر مينا كه شوهرش او را ترك كرده و پسرش فوت شده ، از آلمان بر مي گردد . زندگي مينا و مرتضي كه به حدّ كافي آشفته است ، با ورود آذر آشفته تر مي شود و ... . ديديد ؟ داستان عجيب گيراست و ملموس . اين فيلم داستان دو نسل را روايت مي كند و جداگانه به مشكلات هر كدام مي پردازد . آذر ، زن 30 سال پيش است . زني كه اسم قديم خيابان ها را مي داند . زني كه چندين و چند سال از كشورش دور بوده . كسي كه سختي كشيده تا نسل بعدي اش ، مينا آسوده باشد و به قول خود آذر كه در جايي از فيلم مي گويد : درس نخوندم تا تو درس بخوني ، كار كردم تا تو كار نكني ... . حالا در كنار آذر ما مينا را داريم كه تمام خواسته اش تنها بودن است و نهايت آمالش ، تحصيلات عاليه در دانشگاه تورنتو است . مرتضي شكست خورده است و به عنوان يك استاد معماري دانشگاه در جايي مي گويد : معماري كه شاگردش نسخه پيچ داروخونه بشه به درد عمه اش مي خوره . علي شكست خورده است و اين شكست خوردگي را در درجا زدن خودش مي بيند . در سكانسي رو به مينا مي گويد : خوبه كه من همون آدم پونزده سال پيشم ؟ آذر شكست خورده است و اثر آن شكست خوردگي در روي مچ دستش واضح و آشكار است . امّا فقط ميناست كه تن به شكست نداده و مغلوب نشده . ميناست كه تمام سعيش را مي كند تا به خواسته اش برسد و ميناست كه باردار است . آخرين زن مقاوم باردار كودكي است كه ابتدا مي خواهد آن را سقط كند ، امّا در پايان تصميم به تولد آن مي گيرد . در ابتداي فيلم ، اوّلين پلان ، چهره ي آشفته ي مينا را مي بينيم كه به كارگران لوله باز كن زل زده است و چهره در هم كشيده ، گويي به زندگي خودش نگاه مي كند . به آن فنري كه دائم داخل مي رود تا چيزي بيابد و مسير آب ، مظهر روشنايي را بگشايد . در پلان آخر ، مينا با لبخند به دوربين نگاه مي كند و گويي هدفش را يافته است . مرتضي مي گويد : من هم مي خوام بموني ، دوستت دارم ، ولي نه اينطوري . و مينا پاسخ مي دهد : من حامله ام ، مي خوام به دنيا بيارمش . آري ، اين همان چيزي است كه بايد پيدا مي شد تا مسير آب باز شود . آبي كه در جايي خون را از دست مينا پاك مي كند و در جايي ، مينا قبل از نوشيدن آب ، به اتاق آذر مي رود و دعوا به راه مي افتد . همان آبي كه مينا ، ايستاده بر ساحل ، به آن نگاه مي كند . فيلم نگاهي هم به نياز نسل ها به هم دارد . مينا در انتها مي دود تا ببيند كه آذر سالم است يا نه و اين نسل گذشته است كه باعث تدوام نسل آتي مي شود .

امّا فيلم نقطه ي ضعفي هم دارد . در نيمه ي دوم ، به نظر مي رسد كه از لحاظ داستاني كم آورده است و چيز زيادي براي تعريف كردن ندارد ، كما اينكه همان اندك داستاني هم كه در چنته دارد به خوبي گليم نيمه ي دوم را از آب كشيده است . اين بزرگترين نقطه ضعفي است كه در فيلم به چشم مي آيد و تنها « اي كاش » ي است پس از دو بار ديدن فيلم در سالن تاريك ، برايم مانده است .

+
I don't talk about my personal relationships, it always ends up kicking you in the face. But I've read a lot of things about myself and think, `Wow! That girl sounds really saucy.'

I am very independent. I can look after myself but I still need a lot of love and care.

آخه ميدوني چي واسم سخته لعنتي ؟
اينكه فقط تو رو توي جلد Fast Eddie Felson و Butch Cassidy ديدم .
جالب اينجاس كه فقط واسه همون اوّلي هم اسكار گرفتي .
لعنت به آكادمي .
لعنت به تو .
لعنتي ، از فردا به خاطر تو بهم انگ مرده پرست هم ميزنن .
ولي با اين حال ، روحت شاد لعنتي مرده .


راهت را برو*
داستان فيلم سينمايي « مه **» در يك شب طوفاني آغاز مي شود. باد و طوفان شديد باعث خرابي و خساراتي مي شود. صبح روز بعد مه عجيبي روي درياچه ي نزديك شهر را مي گيرد. صاحب يكي از خانه هاي خارج از شهر به نام « ديويد دريتون » ، همراه پسر و همسايه اش راهي شهر مي شوند تا از مغازه خريد كنند . وقتي آن ها وارد سوپر ماركت مي شوند پيرمردي با بيني خون آلود و فرياد كشان وارد فروشگاه مي شود و مي گويد : يه چيزي تو مه هست . در اين لحظه مه به پشت درهاي فروشگاه مي رسد و دنياي خارج از سوپر ماركت سپيد سپيد مي شود . فيلم روايتگر داستان مشتري هايي است كه در داخل فروشگاه گير افتاده اند .

فيلم سينمايي « مه » همچون ديگر كار هاي « فرانك دارابونت » حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. دارابونت باز هم در اين فيلم به دغدغه اش در « مسير سبز » كه همان مذهب است پرداخته امّا به شيوه اي كاملاً متفاوت و حرف هايي متفاوت تر . اين فيلم همينطور محل واگويه كردن سخنان دارابونت نسبت به مسئله ي عشق و اميد ، دغدغه ي اصلي او در « رهايي از شائوشنك » ، است . در واقع ما در فيلم با دو بحث اساسي رو به رو هستيم . اوّل دين و مذهب و رابطه ي ميان انسان و دين و دوم عشق و اميد انسان در لحظات ياس و سختي . البتّه كارگردان و نويسنده ي فيلم ، فرانك دارابونت ، سخنان ديگري را هم در فيلم مطرح كرده كه هر كدام زير شاخه اي از اين دو موضوع اصلي هستند و به نوعي با آن در ارتباط اند . خود اين دو موضوع نيز به نحوي با همديگر در تنيده اند كه قابليت تفكيك ندارند و اين نشان از انسجام كار دارد . دارابونت با مطرح كردن سئوالاتي از قبيل « موجودات داخل مه از كجا آمده اند ؟ » و « ما بايد چه كار كنيم ؟ » و پاسخ دادن به آن ها ، سعي در گفتن عقايد خود دارد .
گفته شد كه اصلي ترين محور فيلمنامه قضيه ي دين و مذهب است . شخصيت هاي داخل فروشگاه نسبت به اين مسئله دو گروه را تشكيل مي دهند : اوّل گروه خانم « كارمودي » كه زني به شدّت مذهبي است و دوم ، گروهي كه جزء گروه اوّل نيستند . اعضاي گروه اوّل همگي طرفداران مذهب و دين هستند و بسيار معتقد و افراد گروه دوم كساني هستند كه اهميتي به حرف هاي كارمودي نمي دهند و در پي راه چاره اند . كارمودي خود در چندين جاي فيلم با گفتن جملاتي از قبيل « اين آزمايش خداست » و « اين عذاب خداونده » سعي در اثبات اين نكته دارد كه همه چيز از طرف خداست . كارمودي نماد تمام عيار كليساي كاتوليك است . كليسايي كه بعد از گذشت 2000 سال و بعد از پشت سر گذاشتن جادوگر سوزاني ها و تفتيش عقايد ها و شكنجه ها و سركوب ها و بهشت فروشي ها كم كم در حال نرم شدن و تلطيف است . كليسايي كه هنوز در آن دست افراد از همه جا بي خبر را بالا مي برند و مي گويند « اين پيرمرد ديشب رحمت خدا رو ديده . » امّا كارمودي وجه تمايزي بزرگ با كليسا دارد . هر چه كليسا در حال انعطاف پذيري است ، كارمودي سخت تر و سخت تر مي شود . كارمودي از موعظه هاي ساده و تك جمله اي شروع مي كند و تا قرباني كردن پيش مي رود . كارمودي در سكانسي در اواخر فيلم به عينه تبديل به كليساي قرن شانزدهم و هفدهم مي شود . مكاني براي شكنجه و ارعاب دانشمنداني بزرگ نظير گاليله . هنگامي كه سرباز « جيسوپ » مي گويد : « دانشمندا سعي كردن يه پنجره ايجاد كنن كه از توش ، دنيا هاي ديگه رو ببينن ... » كارمودي سخن او را قطع مي كند و با
فرياد مي گويد : « ... راه رفتن روي ماه ، شكافتن اتم هاي خدا ، سقط جنين ، شبيه سازي سلول هاي بنيادين ، انجام دادن كار هايي كه فقط خدا اجازه ي انجامشونو داره ... » و با گفتن اين جملات به شدّت عمل دانشمندان را نفي و سركوب مي كند . اعضاي گروه دوم افراد عمل هستند . كساني هستند كه به جاي اينكه از منظر « يك عذاب الهي » به مه بنگرند ، آن را مشكلي مي دانند كه به هر صورت پيش آمده و بايد از آن خلاصي يافت . اين دوگانگي عقايد تا جايي باعث آزار و سبب مشكل نمي شود كه پيروان هر راه به كار يكديگر كاري نداشته باشند و راه خود را به صورت درست ادامه دهند امّا اوضاع هرگز ثابت نمي ماند . مشتري هاي محبوسي كه ترسيده اند به كارمودي روي مي آورند و كارمودي با سوء استفاده از قدرت خود ، كم كم در صدد نابودي مخالفان بر مي آيد . كارمودي ، خود از راهش جدا شده است و اين مسبب مشكلات است . زني كه در ابتدا به درگاه خداوند ناله مي كرد و مي گفت : « بزار من سخنان تو رو موعظه كنم ، بزار من نور تو رو بيفشانم ، به اين خاطر كه اونا همگي بد نيستن . تعدادي مي تونن نجات پيدا كنن ، نمي تونن ؟ اگه من بتونم يه نفرو نجات بدم ، حتّي يه نفر ، اون وقته كه زندگي من ارزش داره . » در انتها طلب خون و قرباني مي كند . كسي كه اوّل مي خواهد « حتّي يك نفر » را نجات دهد تا حدّي از راهش منحرف مي شود كه مي خواهد چند نفر را به كشتن دهد . كارمودي ، كسي كه در آغاز هدفش فقط خدا بود ، در پايان به بهانه ي خدا ، قصد دارد غذا به دست آورد . در پايان او مي گويد : « دزديدن غذا ، حالا ؟ به خدا اعتقاد نداري ؟ » و ديويد پاسخ مي دهد : « كسي مداخله نكنه ، ما فقط حق خودمونو مي خوايم . » و كارمودي مي گويد : « شنيدين ؟ اينا كسايي هستن كه اين بلا رو سر ما آوردن . اونا كسايي هستن كه در مقابل خدا خم نميشن و حقّشون رو تقاضا مي كنن . گناهكاران مغرور . بله ... مغرور ... حق دار . اونا ما رو مسخره مي كنن ، خداي ما رو مسخره مي كنن . ارزش هاي ما رو ، شيوه ي زندگي ما رو . اونا فروتني ما رو مسخره مي كنن . پرهيزكاري ما رو . اونا به ما گند مي زنن و مي خندن . اين از اوناس . » در اين ديالوگ ها پر واضح است كه كارمودي ، سعي دارد غذاها را به خدا ربط دهد . كارمودي سعي دارد دست پيش را بگيرد كه پس نيفتد و مي خواهد با جمع كردن افراد به دور خود ، حرف ناحق خود را به كرسي بنشاند . كارمودي و افرادش كه در ابتدا فرشته مانند هستند و گويي واقعاً مهربان و بر حق هستند ، تا حدّ هيولاهاي داخل مه تنزل پيدا مي كنند و اين در دو جاي فيلم به وضوح آشكار است : اول در سكانس قتل سرباز جيسوپ كه وقتي در حال انتقال بدن او به بيرون هستند . جيسوپ دستانش را بالاي در مي گيرد و حالت اين عمل او در اين لحظه دقيقاً مشابه حالت دست هاي نورم ، اوّلين قرباني است كه توسط هيولايي كشته مي شود . همينطور وقتي او بيرون است و دست خونين خود را روي شيشه مي گذارد ، حالت و طرز انجام دادن اين كارش بسيار شبيه كار نورم است و حالتي كه او حين كشيده شدن به داخل مه دستش را دراز كرد . دومين موردي كه بر هيولايي شدن كارمودي و افرادش تاكيد دارد ديالوگي است كه « بيلي » در يكي از آخرين سكانس ها به پدرش مي گويد . او مي گويد : « پدر ، نزار اون هيولاها منو با خودشون ببرن . » و در سكانس بعد مي بينيم كه كارمودي فرياد مي كشد : « ... ما بچّه رو مي خوايم ، پسر بچّه رو بگيريد ... » و ديويد تقلّا كنان مانع آن ها مي شود . كارمودي وقتي خيالش از بابت طرفدارانش راحت مي شود ، گفتن مطالب دلخواهش را آغاز مي كند و درباره ي هر موضوعي ، هر چه مي خواهد مي گويد . كارمودي حكومت متزلزل مذهبي اش را بر پايه هاي ترس و خون ريزي قرار داده است . در ابتدا بعد از هر حمله اي از جانب موجودات داخل مه يا افتادن هر اتفاقي ، او آياتي را مي خواند و وقتي از اين طريق معدود پيرواني را كسب مي كند ، دست به خون ريزي مي زند . در بعضي مواقع ، او حتّي خود ايجاد رعب مي كند تا بر طرفدارانش افزوده شود . حالا اصلي ترين پرسش اين است كه چه طور اين پيروان را در اطراف خود حفظ كند ؟ دن ميلر ، در جايي از فيلم ديالوگي مي گويد كه دقيقاً پاسخ همين پرسش است . او مي گويد : « اگه آدما رو به اندازه ي كافي بترسوني ، مي توني اونا رو به انجام هر كاري وادار كني .مردم به طرف هر كسي كه راه حلّي داشته باشه ميرن . »

عشق و اميد در اين فيلم نسبتاً مترادف يكديگر هستند . آدم اميدوار ، عاشق است و انسان فارغ با شخص مايوس تفاوتي ندارد . سرباز جيسوپ در ابتدا به همراه دو سرباز ديگر وارد فروشگاه مي شوند . در اين بين فقط سرباز جيسوپ دلداده است . در ادامه مي بينيم كه دو سرباز ديگر خودكشي مي كنند و فقط سرباز جيسوپ زنده مي ماند . در سكانس پاياني فيلم نا اميدي ديويد بر او غلبه مي كند و آنچه كه نبايد بشود ، رخ مي دهد . عشق جيسوپ بر زندگي اش تاثير مثبت مي گذارد و نا اميدي ديويد اثري منفي بر جاي مي نهد .
فيلم سينمايي مه ، فيلمي است ترسناك با صحنه هايي ميخكوب كننده و مهيج و فيلمي است فلسفي با ديالوگ هايي تفكّر بر انگيز كه هم براي تفريح و هم براي تفكر به كمك مي آيد .
تقديم به آيدين عزيز
پاورقي : ۱ - ترجمه ي نه چندان صحيحي از عنوان فيلم Walk The Line .
۲ - عزيزان من را ببخشند كه به جاي استفاده از كلمه ي « غبار » ، از كلمه ي « مه » در ترجمه ی عنوان فیلم استفاده کردم .
پ . ن : مرحمت فرموده ، در كامنت هايي كه مي گذاريد ، عنايتي هم به هدر جديد داشته باشيد و درباره ي آن هم چند كلمه اي بگوييد .

جهان شيرين پس از مرگ ؟!
فيلم سينمايي « سر چشمه » داستاني پيچيده دارد . داستاني با لايه هاي مختلف كه گاه يافتن مرز اين لايه ها آن چنان سخت و پيچيده مي شود كه مخاطب را به مبارزه مي طلبد . فيلم سه خط داستاني متفاوت را دنبال مي كند : 1 – سلحشوري اسپانيايي تبار به نام « توماس » ، از طرف ملكه ي اسپانيا عازم جنگل هاي انبوه مي شود تا در دل تمدن مايا ها ، بتواند درخت زندگي را پيدا كند . شخصي به نام داروغه كه سركردگي مخالفان مذهبي و متعصب ملكه را بر عهده دارد در تدارك شكست دادن و قتل ملكه است و توماس آخرين اميد ملكه و اسپانيا . ملكه پيش از عزيمت توماس حلقه اي را به او مي دهد و از او مي خواهد وقتي به بهشت وارد شد حلقه را در انگشت كند تا آن دو براي هميشه با هم باشند و با هم ازدواج كنند . 2 – دكتري به نام « تام كرو » در صدد درمان سرطان يك ميمون است كه به طور اتفاقي دارويي را كشف مي كند كه همان « اكسير جواني » است ، چرا كه با تزريق آن دارو به ميمون ، او جوان تر مي شود اما چون دارو كمكي به بهبود سرطان ميمون نمي كند دكتر دارو را كنار مي گذارد . همسر دكتر ، « ايزابل كرو » ، در حال نوشتن كتابي به نام « سرچشمه » است كه در آن داستان توماس ، سلحشور اسپانيايي روايت مي شود . ايزي مبتلا به سرطان است و هدف اصلي تام از عمل بر روي ميمون ، يافتن راه حل سرطان ايزي است . 3 – تامي ، مردي است كه در حبابي با يك درخت در حال سفر در كهكشان است . درخت در حال مردن است و تنها هدف تامي رسيدنشان به شبالبا است ، چرا كه با رسيدن به شيبالبا درخت عمري دوباره مي گيرد . شيبالبا ستاره است كه با هاله اي طلايي رنگ احاطه شده و خود يك ستاره فاني است .
سرچشمه همانطور كه گفته شد بسيار پيچيده است . نظرياتي در فيلم مطرح ميشود كه با سكانسي كوتاه بي اعتبار مي شود و سخناني گفته مي شود كه ريشه در تاريخ و مذهب و علم دارد . هر چيز معنايي دو گانه و گاه چند گانه دارد و در اين ميان ، نقش تعيين كننده بر عهده ي فكر مخاطب است . در واقع سرچشمه پازلي است ناكامل ، كه قطعه ي مكمل آن تفكر بيننده است . اصلي ترين مسائل در فيلم ، يكي « مرگ و زندگي » و دو ديگر « عشق و وفاداري » و « رسيدن به ذات هستي بخش »هستند . البته اين سه مسئله آنچنان با يكديگر پيوند خورده اند و منسجم اند كه پرداختن به يكي از اين سه ، بدون ورود به وادي ديگري ممكن نيست .
يكي از سه مهم فيلم ، قضيه ي مرگ و زندگي است ، كه در اين باره دو المان اساسي و تعيين كننده در فيلم حضور دارند . نخست درخت زندگي و ديگري شيبالبا ، ستاره ي احاطه شده با هاله است . درخت زندگي در واقع چيست ؟ طبق گفته ي ملكه ي اسپانيا در اواسط فيلم ، اين درخت ، يكي از دو درخت موجود در بهشت بوده كه در كنار درخت دانش قرار داشته و پس از استفاده ي آدم و حوا از درخت دانش ، اين درخت در جايي پنهان مي شود . اما نظر مايا ها متفاوت است . ماياها معتقدند جدّ بزرگ ، اولين انسان ، خود را فدا مي كند و از جسدش درخت زندگي مي رويد و روحش بالا رفته ،
شيبالبا را تشكيل مي دهد . شخصيت توماس كه جنگجوي اي مسيحي و معتقد است مجبور مي شود در راه رسيدن به درخت با ماياها بجنگد و اين خود اولين تضاد و درگيري بر سر يك چيز مشترك در فيلم است . درخت زندگي در داستان تام و ايزي باعث جوان شدن ميمون مي شود اما تام به بهانه ي اينكه هدف اصلي آن ها جوان شدن نيست ، بلكه درمان تومور است به آن وقعي نمي نهد و به دنبال درمان ديگري براي سرطان مي گردد و اين دومين تضاد است ، چرا كه تام با استفاده از دارو مي تواند ايزي را جوان كند . در سومين داستان تامي و درخت زندگي ، كه ديگر رمقي ندارد ، در حال رفتن به سوي شيبالبا هستند . اينجاست كه تامي حين مراقبت از درخت ، از آن تغذيه مي كند و اين سومين تضاد است . امّا به واقع از درخت زندگي چه كاري ساخته است ؟ درختي كه از هر قطره ي صمغش گل و بوته مي رويد و از چوب تنه اش تغذيه مي شود و از تركيب بعضي اجزاي آن اكسير جاودانگي به دست مي آيد . اين درخت با تمام اين قابليت ها خود نيازمند مراقبت است و محتاج كسي كه آن را به شيبالبا برساند تا جاني دوباره بگيرد . از طرفي شيبالبا هم عنصر جالب توجهي است . ستاره اي فاني كه بهشت مردگان ماياست . ستاره اي كه به نقل مايا ها از روح جد بزرگ پديد آمده و شگفتي بر انگيز است . اينجاست كه بزرگترين تضاد فيلم شكل مي گيرد : تضاد بين اعتقاد مسيحي و باور مايايي . مسيحيت مي گويد كه اين درخت سال ها پيش پنهان شده اما مايا ها آغاز و انجام آن را مي دانند كه البته هر دو پوچي و نابودي است . در آغاز با نابودي جد بزرگ ، درخت شكل مي گيرد و در انجام با تباهي شيبالبا جاني دوباره . اگر بخواهيم ترتيبي زماني براي سه خط سير داستاني قائل شويم ، قديمي ترين آن ها و اولين آنان داستان توماس و ملكه و مايا هاست ، دومين داستان ايزي و تام كرو و سومين قصه ي تامي و درخت زندگي . در هر سه داستان ، شخصيت هاي اصلي در حال دست و پا زدن و تلاش براي رسيدن به چيزي هستي بخش هستند كه در هر كدام به نوعي تفسير مي شود . در داستان اول ، ذات هستي بخش همانا درخت زندگي است . در داستان دوم دارويي نجات بخش و در سومين ، شيبالبا . در اين بين كامل ترين و به نوعي هستي بخش ترين ، همان شيبالبا است . چرا كه دارو فقط مرگ را به تعويق مي اندازد و درخت زندگي ، همانطور كه در پايان مشاهده مي شود ، باعث مرگ توماس مي گردد . امّا شيبالباست كه فقط زندگي مي دهد و باعث رشد و نمو دوباره ي درخت زندگي مي شود .
المان عشق و وفاداري به معشوق ، مهمترين المان بعد از مرگ و زندگي است . حلقه نماد معشوق و وفاداري به اوست . ملكه به توماس حلقه مي دهد ، چرا كه مي خواهد او را از ياد نبرد و تام كرو حلقه دارد چرا كه ازدواج كرده است . تنها جايي كه نقش حلقه مشخص مي شود انتهاي فيلم است . در پايان توماس ، سرباز اسپانيايي ، كه به درخت زندگي رسيده دچار خودخواهي مي شود و معشوق را از ياد مي برد . در واقع اون نسبت به معشوق بي وفايي مي كند و خود ، پيش از ملكه ، از صمغ درخت مي نوشد . اينجاست كه حلقه را گم مي كند و حلقه از دست او مي افتد . تام كرو هم كه شغلش را به ايزي ترجيح داده است حلقه ي ازدواجش را گم مي كند . اما تامي ، تنها كسي است كه حلقه را پيدا مي كند . در پايان كه تامي و درخت زندگي به سر چشمه ي شيبالبا مي رسند . تامي حلقه را در دست مي كند و در همان لحظه ، عمر ستاره ي فاني به پايان مي رسد و منفجر مي شود ، و با انفجارش تامي را كه در حال رفتن به سوي آن است نابود مي كند و اين زيبا ترين و تراژيك ترين تصوير از وصال عاشق و معشوق است : مرگ هر دو در كنار هم .
آخرين مورد مهم فيلم پايان بندي آن است . رسيدن توماس به درخت زندگي و اشتباه از آب درآمدن تصور او و مخاطب نسبت به درخت زندگي ، نوشته شدن فصل پاياني كتاب ايزي و انفجار شيبالبا . اين سه پايان بندي سه داستان فيلم ، هر سه منطبق بر باور هاي مايايي است . چرا كه در طول فيلم ، گفته مي شود در ابتدا جد بزرگ خود ، تبديل به درخت شد و در پايان توماس با خوردن از شيره ي درخت تبديل به گياه مي شود . درباره ي پايان كتاب ايزي بايد گفت اقوام مايا معتقدند پايان جهان سال 2012 است و تقويم هاي مايايي در اين سال به پايان مي رسند و كتاب ايزي 12 فصل بيشتر ندارد . پايان داستان سوم نيز همان پاياني است كه خود مايايي ها مي دانند : مرگ ستاره ي شيبالبا .


خبر اين بود « خسرو شکیبایی در گذشت » . خبر ساده بود . ساده مثل طوفان ...
قرارمون تو آسمون *
داستان فيلم سينمايي بهشت درباره ي زني به نام فيليپا پاكارد است كه بمبي را در دفتر مردي خلافكار به نام ونديك مي گذارد تا او را بكشد ، اما تصادفاً خدمتكار ونديك بمب را بر مي دارد و ونديك از مرگ نجات پيدا مي كند . پليس فيليپا را دستگير مي كند و در اداره ي پليس ، افسري به نام فيليپو عاشق او مي شود و با هم طرح فرار را مي ريزند .
تام تيكور ، كارگردان فيلم « بهشت » ، با ساخت فيلم « بدو لولا ، بدو » در سال 1998 توانست نظر منتقدان و مخاطبان را به خود جلب كند اما بدو لولا ، بدو تمام آن چيزي نبود كه تيكور در چنته داشت ، از اين رو منتقدان با مشاهده ي ظاهر فيلم او به قضاوتي سريع و نادرست دست زده و او را كارگرداني خواندند كه مجذوب تكنيك شده ، نه شيفته ي مضمون . اما تيكور دو سال بعد ، با ساخت فيلم سينمايي ديگري با نام « پرنسس و سلحشور » خلاف ادعاي منتقدان را ثابت كرد و نشان داد كه هنوز پتانسيل سينمايي و هنري زيادي دارد . حدود دو سال بعد تيكور با داشتن 11 ميليون دلار بودجه ، دست به ساخت فيلمي با عنوان « بهشت » بر اساس فيلمنامه اي از كريستف كيشلوفسكي زد .
همانطور كه گفته شد تيكور فيلمنامه ي سومين فيلم مهم خود را مديون كيشلوفسكي بود ، از اين رو سعي كرد تا به مولفه هاي سينماي كيشلوفسكي نزديك شده و مهر او و خود را پاي اثر بزند كه تا حدودي موفق بود . از طرفي فيلمبرداري فوق العاده ي فيلم حكايت از كارگرداني تيكور دارد و از سوي ديگرشخصيت ها هستند كه به نحو هرچه تمام تر « كيشلوفسكيايي » اند!!! اما چون فيلمنامه در واقع جزء اصلي هر فيلمي است و عملاً حذف آن غيرممكن است در نتيجه سيتره ي كيشلوفسكي بر فيلم بيشتر بوده و روح او در فيلم ساري تر است ، به نحوي كه حتي گذشت زمان نيز خللي در آن وارد نكرده است .
چيزي كه بيش از هر چيز در بهشت خودنمايي مي كند دوراهي هاي متفاوت است . در واقع فيلم با دادن قطعاتي به مخاطب و دستور العمل استفاده از آنان به بيننده اين امكان را مي دهد تا هر طور كه مي خواهد قطعات را سر هم كند . اين دو راهي ها آن قدر در فيلم نقش اساسي اي دارند كه حتي پايان فيلم ، با توجه به اطلاعات داده شده ي قبلي از اين قاعده مستثني نيست . در تيتراژ ابتدايي فيلم ما شاهد شهري از بالا هستيم ، در اين لحظه عبارت Heaven با رنگي سفيد روي صفحه نقش مي بندد . در پايان فيلم ما فيليپو و فيليپا را مي بينيم كه با هليكوپتر به سمت بالا پرواز مي كنند . در اين جا دو مسير كاملاً متضاد و مخالف جلوي روي مخاطب قرار مي گيرد ، اگر بخواهد با استناد به تيتراژ ابتدايي شهر را همان بهشت بداند پس نبايد شكي به خود راه بدهد كه فيليپو و فيليپا به جهنم رفته اند ، ولي اگر باز هم با رجعت به همان دقايق اول و با توجه به زاويه ي ديد ، آسمان را همان بهشت بداند پس با دست خود آن دو را راهي بهشت خواهد كرد . نمونه ي ديگر اين دوراهي ها قضاوت است . قضاوتي كه مخاطب فيلم بايد در مورد آقاي ونديك خلافكار و فيليپاي زنداني بكند . خانم پاكارد از طرفي مردي بي دفاع را مي كشد و از سويي ديگر براي مرگ دختر بچه اي گريه مي كند . در مورد ونديك هم بايد در نظر گرفت كه او موقع مرگ هيچ سلاحي ندارد اما به نحوي مسبب مرگ چند نفر است . اما قضاوت در مورد ونديك آسان تر است تا در مورد فيليپا . گويي هرچه عاملي در فيلمنامه مهمتر باشد تصميم گيري درباره ي آن مشكل تر است .
نكته ي بعدي قابل توجه بهشت پارادوكس است . گاه پارادوكس هاي موجود باعث پيشرفت داستان يا حتي به وجود آمدن سلسله وقايعي مي شوند كه از آن جمله مي توان بزرگ ترين پارادوكس فيلم را نام برد كه همان عشق فيليپوي پليس به فيليپاي مجرم است . نمونه ي ديگر اين عامل كه كمكي به روايت داستان مي كند پليس رده بالا ، پيني است . او كه يك پليس بلند مرتبه است و به طريقي معاون رئيس پليس محسوب مي شود به ونديك كمك مي كند و قصد جان فيليپا را دارد .
اما از فيلمنامه كه بگذريم طراحي صحنه و لباس ، نورپردازي ، موسيقي و فيلمبرداري فيلم همگي در سطح اعلايي قرار دارند . گاه نورپردازي به كمك طراحي صحنه و لباس مي پردازد و گاه موسيقي به زيبايي فيلم ياري مي رساند . طراحي هاي صحنه و علي الخصوص لباس با توجه به حالات و روحيات شخصيت ها به ظرافت هرچه تمام تر كار شده است . فيليپو كه در طول فيلم بدي اي از او نمي بينيم در تمام صحنه ها پيراهن يا بالاپوشي سفيد بر تن دارد و ونديك غالباً با كتي سياه رنگ ظاهر مي شود . ژاكت فيليپا كه بنفش و از لحاظ روانشناسي رنگ ها تداعي گر وحشت است در لحظات پيش از قتل ونديك بنفشترين ثانيه ها را دارد و در باقي نماها با افزايش يا كاهش نور كارگردان رنگ بنفش را براي ما كم رنگ و پر رنگ مي كند . پيني كه يك پليس خائن است معمولاً جلوي پنجره هاي سفيد رنگ قرار دارد تا سياهي دروني آن هرچه بيشتر بر بيرون نيز اثر گذار باشد . فيليپا كه قرار است ونديك بدون سلاح و غير آماده را بكشد جلوي نوري سفيد قرار مي گيرد و در آن لحظات سياهترين ثانيه ها را مي گذراند ، در عوض ونديك كه ناجوانمردانه كشته شده در معرض نوري هر چند اندك قرار مي گيرد . شخصيت رئيس پليس نيز در تمام سكانس ها كت و شلواري خاكستري رنگ به تن دارد ، اين كت و شلوار به اضافه ي موهاي خاكستري پليس نشان دهنده ي شخصيت خاكستري او هستند . در بعضي سكانس ها رئيس پليس كتش را در مي آورد و پيراهن سفيد بيشتر خودنمايي مي كند ، در اين سكانس هاست كه او مهربان مي شود . موسيقي فيلم كه گاه ملايم ، گاه تند و گاه هراس آور است به خوبي با فيلم منطبق شده است و مخاطب تمام موسيقي ها را در زمان مربوط به خود مي شنود . اهميت اين انطباق از آنجاست كه كارگردان فيلم با افراط در استفاده از موسيقي اگر يك يا دو حركت اشتباه مي كرد ارزش فيلم تا حد زيادي كم مي شد . فيلمبرداري فيلم بهشت بسيار زيبا و ماهرانه انجام شده . در بسياري از سكانس ها شاهد فيلمبرداري با هليكوپتر هستيم كه اين خود به زيبايي فيلم كمك كرده است .
بازيگري هنرمندان فيلم تا حد نسبتاً زيادي قابل قبول است . بهترين بازي را جيوواني ريبيسي در نقش فيليپو ارائه مي دهد . بقيه ي بازيگران نقش خيلي زيادي در فيلم ندارند اما تقريباً تمامي بازيگران اين نقش هاي كوچك كار خود را به نحو احسنت انجام داده اند . كيت بلانشت در نقش فيليپا بازي اي پر فراز و نشيب ارائه داده كه گاه بي احساس بي احساس مي شود و گاه سرشار از حس ، مثل سكانس گريه در اتاق بازجويي .

از بزرگترين معايب فيلم و فيلمنامه مي توان به اين موارد در قالب سئوال اشاره كرد . پليس از كجا متوجه اختفاي فيليپو و فيليپا در خانه ي دوست فيليپا شد ؟ و اينكه برادر كوچك فيليپو از كجا اسم مامور نگهبان فيليپا را مي دانست كه پشت تلفن او را با نام اصلي اش مورد خطاب قرار داد ؟ البته اين دو سئوال نيز سئوالاتي هستند كه شايد خيلي مهم نباشند . در پايان بايد گفت بهشت فيلمي است زيبا و شعري است درباره ي عشق و نفرت . اينكه عشق انسان ها را به اوج آسمان ها مي رساند و نفرت آنان را در راهروهاي دادگستري گم مي كند .

همه ي شهرهاي دنيا
شهر گناه ، يكي از آخرين فيلم هاي رابرت رودريگوئز ، فيلمي است با درونمايه اي بسيار سياه و تاريك و جلوه هاي ويژه اي به همان ميزان چشم گير و زيبا . اين فيلم بلند سينمايي از روي دو كميك بوك فرانك ميلر اقتباس شده و ميلر ، خود يكي از كارگردانان فيلم است .
شهر گناه جايي است كه همه ، حتي پليس ها و كشيش ها هم فاسدند . بخشي از شهر به فاحشه ها واگذار شده و بقيه ي شهر زير نظر سناتور رورك و برادرش ، كاردينال رورك است .در چنين محيطي سه داستان متفاوت با شخصيت هاي متفاوت روايت مي شود . در داستان اول پليسي به نام هارتيگان كه شايد تنها پليس شريف شهر باشد براي نجات دختري به نام نانسي كالاهان از دست پسر فاسد سناتور به آخرين ماموريت خود مي رود . در داستان دوم شاهد مردي قوي هيكل به نام مارو ( Marv ) هستيم كه معشوقه اش را مي كشند و او به دنبال قاتلان گلدي ، معشوقه ي خود ، مي گردد . در داستان سوم مردي به نام دوايت كه دوست دختري به نام شلي است براي تنبيه كردن دوست پسر قديمي شلي كه او را كتك مي زده به شهر قديمي مي رود.
در اين فيلم سياه و سفيد تنها بعضي اشياء و اشخاص رنگي هستند . خون ها غالباً رنگي نمايش داده مي شوند مثل خون مارو ، هارتيگان و كوين . داروي اعصاب مارو رنگي است . تابلو هاي خطر جاده ها رنگي هستند . پسر سناتور رورك هم پس از عمل آنچنان گناهكار بوده كه تنها شخصيت رنگي فيلم است و در هيئتي زرد رنگ ظاهر مي شود . تنها مكان رنگي نيز كافه اي است كه محل تلاقي هر سه داستان است . چشم ها هم در دو جاي فيلم رنگي هستند . و در آخر شخصيت هايي كه بيشترين رنگها را به خود جذب كرده اند زنان هستند . در كافه اي كه همه ي كاركنان آن زن هستند رنگ بيش از هر جايي به چشم مي خورد و در شهر قديمي كه به دست زنان اداره مي شود رنگ غوغا مي كند . رنگ ها به طور كلي در اين فيلم دو نوع هستند . نوع اول كه مربوط به شخصيت هاست و خود به دوقسمت تقسيم مي شود به طوري كه رنگ قرمز مربوط به زنان و رنگ آبي از آن مردان است . نوع دوم رنگ ها هم در فيلم در مورد اشياء و مواردي گوناگون صدق مي كند و به سه بخش تقسيم شده . 1 – رنگ قرمز كه نشانه ي گناه است . 2 – عشق كه باز هم از رنگ قرمز استفاده مي كند و نمود آن قرمزي بيش از حد خون مارو است . 3 – توهمات و افكار لگام گسيخته ي اشخاص كه تجلي گاه آن نورهاي متفاوت از طيف هاي مختلف است كه در سكانس داخل اتومبيل ، به دوايت و جكي بوي مي تابد ، همچنين داروي اعصاب رنگي مارو نيز شاهدي بر اين مدعاست .
اين فيلم پر از اشيائي است كه شخصيتي مخصوص خود دارند . پالتويي كه نشانه ي قهرمان بودن شخصيت هاست و در غالب سكانس ها همچون شنل ابر قهرماناني مثل سوپرمن در باد تكان مي خورد ، در اواخر فيلم ، وقتي هارتيگان پالتوي خود را در مي آورد تن به بوسه اي كه درخواست نانسي است مي دهد . شمشير ها و چاقوها كه وسيله ي اجراي مجازات ها هستند و اسلحه هايي كه بي قانوني را رواج مي دهند . در واقع در فيلم شهر گناه اسلحه هاي سرد مجريان قانون هستند هرچند در دست قانون شكني چون مارو باشند و اسلحه هاي گرم قانون را زير پا مي گذارند اگر چه مورد استفاده ي مجريان قانون باشند . دريا و سيگار نيز در هرصحنه اي كه نمايش داده شوند نويد بروز حوادثي بزرگ را خواهند داد ، هارتيگان روي اسكله پسر رورك را به گلوله مي بندد و مارو با ماشين پليس داخل دريا مي پرد ، در ابتدا و انتهاي فيلم نيز مي بينيم كه آن قاتل اجاره اي به سوژه هاي خود سيگار تعارف مي كند . دوايت هم به نوبه ي خود در دريايي از قير فرو مي رود . و در آخر دستشويي است . دستشويي كه به صورت محل اعمال مجازات و گرفتن اعتراف درآمده به نوعي با اسم اصلي شهر گناه ، « Basin City » رابطه دارد .
پارادوكس هايي زيبا و بعضاً بسيار ظريف در فيلم وجود دارند . ميهو كه از اهالي چين كمونيستي است از صليب شكسته استفاده مي كند و بكي كه دوستان خود را به مافيا مي فروشد و به آتش جنگ دامن مي زند گوشواره هايي به شكل
علامت صلح دارد . دوايت كه نمي خواهد شلي دوست پسر ديگري داشته باشد خود ، با نيمي از ساكنين شهر قديمي دوست است و كليسا كه محل عبادت و توبه است به مقتل كشيشان بدل مي شود . پليس كه بايد امنيت را تامين كند خود مروج نا امني است . يكي از بزرگترين پارادوكس هاي فيلم در زنان نهفته است ، كساني كه عامل اصلي گناه در Basin City هستند در جايگاه مادر نيز ظاهر مي شوند و يكي از شخصيت ها به خاطر حفظ سلامت مادر خويش ، خود را به كشتن مي دهد. و بالاخره بزرگترين و اصلي ترين پارادوكس يا تضاد فيلم به شخصيت هاي اصلي مربوط است ، آنان در عين حالي كه براي هدفي والا كه شايد نجات جان دختري باشد يا گرفتن انتقام يا برقراري صلح مي كوشند و در جايگاه قهرمان قرار دارند براي رسيدن به هدف خود مجبور به انجام كارهايي مي شوند كه آنان را به چيزي كه همان ضد قهرمان است تبديل مي كند ، از اين جهت هر كدام از شخصيت هاي اصلي و به خصوص هارتيگان مي توانند يادآور هري كالاهان يا همان هري كثيف ( Dirty Harry ) با بازي به ياد ماندني كلينت ايستوود باشند .
شهر گناه از بسياري لحاظ و جوانب ما را به ياد سالهاي دور مي اندازد . از سگ آندلوسي تا راننده تاكسي و هري كثيف كه به آن اشاره شد . البته جلوه ي راننده تاكسي بسيار بيشتر است . مارو در زير باران تصميم مي گيرد كه كاردينال رورك را به خاطر يك فاحشه بكشد و بي اختيار به ياد تراويس مي افتيم كه مي گفت : يه روز يه بارون واقعي بايد كثافت ها رو از تو خيابونا پاك كنه . هارتيگان نيز در ابتدا و انتهاي فيلم مي گويد : پيرمرد ميميره ، دختر جوون زنده مي مونه . اين اعمال و جملات هارتيگان نيز ياد آور تراويس بيكل است كه در حمايت از دختري جان خود را به خطر انداخت .
خط روايي فيلم تا حدودي يادآور Pulp Fiction است و اگر بخواهيم طبق زمان بندي اي درست و منطقي فيلم را ببينيم در ابتدا شاهد كل اپيزود هارتيگان و نانسي هستيم ، سپس به سراغ دوايت خواهيم رفت و در آخرين بخش فيلم داستان مارو را دنبال مي كنيم . نشانه ي اين تقسيم بندي ها تنها دو مورد هستند . اولي كوين است و دومي تابلوي شهر . در اپيزود مارو ما شاهد كشته شدن كوين هستيم و در نمايي هرچند كوتاه از اين اپيزود مي بينيم كه مارو در حال عبور از كنار تابلوي شهر است كه حروف B و A ابتداي Basin City كثيف شده امّا در بخش پاياني هارتيگان را مي بينيم كه هنگام وارد شدن به مزرعه ي رورك از كنار كوين رد مي شود ، همچنين هنگام عبور او از كنار تابلو ، تابلوي شهر كاملاً تميز است .
نام اصلي شهر با داستان رابطه اي بسيار تنگاتنگ دارد . با مرگ هارتيگان كه تنها شخص مثبت شهر است مي بينيم كه حروف A و B روي تابلو كثيف شده اند . گويي با مرگ تنها شخص درستكار شهر الفباي زندگي به هم مي ريزد و بدون افراد نيكوكار و باوجدان هر شهري شهر گناه خواهد بود .
فيلم توجه بسيار زيادي به فرهنگ آسيايي و به خصوص آسياي شرقي دارد . رنگ زرد در آسياي شرقي نماد نفرت و منفور بودن است . در پايان فيلم رورك را مي بينيم كه به رنگ زرد در آمده . همچنين فيلم از شخصيتي چيني به نام ميهو استفاده مي برد كه مجري عدالت است . او در واقع يك به اصطلاح Cleaner است كه اشخاص بد ذات را مي كشد هر چند كه خود گناه كار است .
نكته ي بعدي فيلمبرداري فيلم است كه به عوامل مختلفي توجه دارد . براي مثال ميهو كه يك شرقي است در تمام نما هايي كه ظاهر مي شود از سمت راست وارد مي شود يا غالباً در سمت راست كادر قرار دارد . وقتي كه مارو در حال فرار از دست پليس هاست توسط دوربين با حركاتي سريع دنبال مي شود و ما در طي چند لحظه مي بينيم كه مارو از طبقات بالاي يك ساختمان و از روي يك تختخواب تا حد پياده رو و سطل زباله تنزل پيدا مي كند و اين به خاطر پافشاري او بر به قتل رساندن عاملين قتل گلدي است . در اين لحظات دوربين نيز معمولاً در حال تعقيب حركات مارو است و به خوبي حس سقوط را القاء مي كند . در بعضي سكانس ها كه هارتيگان در تلاش است كه جان نانسي را نجات دهد دوربين معمولاً از پايين به هارتيگان مي نگرد به طوري كه در پس زمينه او آسمان هميشه تاريك شهر قرار دارد و اين نوع فيلم برداري حالتي قديس گونه به هارتيگان مي بخشد ، در حالي كه وقتي هارتيگان در زندان است و حاضر نيست غرور خود را زير پا بگذارد زاويه ي ديد از بالاست و هارتيگان را در هيئت مردي پست در معرض ديد قرار مي دهد همينطور وقتي او از زندان آزاد مي شود و غرور خود را به خاطر نانسي فنا مي كند باز هم از بالا شاهد او هستيم البته اين بار او پالتويي به تن دارد كه در حال تكان خوردن در باد است و اين بار اين حركت دوربين كوچكي قهرمان را در مقابل زندان و قانون فاسد به نمايش مي گذارد . همينطور در سكانسي كه اعضاي مافيا دز حال عبور از كوچه ي تاريك هستند دوربين باز هم در بالا قرار دارد و به خواري مزدوران مافيا اشاره مي كند . سكانس هايي كه دوربين شخصيت ها را از كنار و به صورت نيم رخ نمايش مي دهد كه در حال دويدن يا حركت كردن هستند نويد اتفاقات تازه را مي دهند مثل نمايي كه دوربين از كنار هارتيگان را تعقيب مي كند كه در حال دويدن در جنگل است و يا نمايي كه دوربين مارو را در حال دويدن بر روي ساختمان ها به نمايش مي گذارد . فيلمبرداري فيلم به نوعي عشق را پست نشان مي دهد . بستر مارو و گلدي در تمام لحظات از بالا فيلمبرداري شده و وقتي هارتيگان به طناب دار آويخته شده بر روي ميزي متزلزل و سست به شكل قلب ايستاده است به علاوه ، اين سكانس نيز از بالا فيلمبرداري شده است .
پ . ن 1 : مدتي اين مثنوي تاخير شد ...
پ . ن 2 : به زودي پستي در مورد فيلم « 300 » خواهم نوشت .

در جستجوي متانت از دست رفته
Painted Veil( پرده منقوش ) روايت دختري به نام كيتي است كه با دكتر ميكروب شناسي به نام والتر فين ازدواج مي كند ، هدف كيتي از ازدواج با والتر خلاص شدن از دست مادرش است زيرا والتر يكي از كاركنان دولت انگلستان در چين است . دو سال بعد والتر و كيتي به چين مي روند ، در آنجا كيتي عاشق همكار والتر ، به نام چارلي تاون سند مي شود . روزي والتر به كيتي مي گويد كه روز بعد به محلي خواهند رفت كه وبا شيوع دارد ، كيتي در ابتدا نمي پذيرد اما والتر به او مي گويد : متاسفم كه منو احمق فرض كردي . اگه با من نياي تقاضاي طلاق مي كنم . كيتي مي پرسد چرا و والتر جواب مي دهد به علت زنا با چارلي تاون سند ...از اينجا به بعد فيلم داستان سفر كيتي و والتر به منطقه ي وبا زده را به مخاطب نشان مي دهد .
فيلم پرده نقاشي شده فيلم نسبتاً خوبي است . شاهكار نيست اما نمي توان آن را فيلمي سطح پايين نيز قلمداد كرد چرا كه در بعضي لايه هاي زيرين خود مفاهيمي قابل تأمل را بيان مي كند و مخاطب را پس از 125 دقيقه ي مدت نمايش فيلم به فكر وا مي دارد ، پس از پايان فيلم ناخودآگاه مخاطب مجبور مي شود فيلم را با سرعت نور در مغز خود چند بار مرور كند .
فيلم در نيمه ي اول خود بيش از آن كه سعي در القاء مضامين داشته باشد براي مقدمه چيني مي كوشد و در اين راه موفق مي شود . تماميت چيز هايي كه در نيمه ي اوّل به مخاطب نشان داده مي شود قطعات پازلي هستند كه در نيمه ي دوم كم كم و به كندي در كنار يكديگر قرار مي گيرند . البته تعبير قطعات پازل شايد تعبير خوبي نباشد چون شيوه ي روايت داستان خطي و تا 98 % بدون پيچيدگي است آن 2% باقي مانده هم به خاطر بازي با زمان ابتداي فيلم است . اين قطعات در معنا كاربرد دارند ، همين و بس . در اوايل فيلم مي بينيم كه چارلي تاون سند براي كيتي يك نمايش چيني را تشريح مي كند و مي گويد كه بازيگر براي اين گريه مي كند چون از كشورش دور شده و او را به عنوان برده فروخته اند . در واقع نماد آن بازيگر كيتي است . او نيز بدون اينكه دوست داشته باشد از كشورش دور شده . در اواسط فيلم مي بينيم كه دختري با آقاي وادينگتون زندگي مي كند و بسيار خوشحال است ، در توضيح علت آن هم وادينگتون مي گويد كه او خود دنبال من آمد . اينجا ضرب المثل « كجا خوشه ؟ هر جا كه دل خوشه » مصداق پيدا مي كند زيرا آن دختر با ميل خود آمده و خوشحال است اما كيتي نه .
فيلمنامه فيلم نيز مثل فيلم نه زياد عالي است و نه زياد ضعيف . ران نيسونر براي پر كردن حفره هايي كه گهگاه در فيلمنامه به وجود مي آيند دانايان كلّي را قرار داده است و اين گاه بسيار به چشم مي آيد . بزگترين نمونه آن نيز خواهر سنت ژوزف ، رئيس صومعه است . يكي از موارد اساسي موجود در فيلمنامه تفاوت فرهنگي است ، اينكه گاه براي فرونشاندن آشوبي در محيط ، به كسي نياز است كه با آن فرهنگ آشنا باشد ، همينطور براي نجات يا به خطر انداختن قومي بايد با فرهنگشان آشنا بود . براي مثال مي توان به سكانسي اشاره كرد والتر و افسر چيني براي گردآوردن كمك پيش ژنرالي چيني مي روند ، ژنرال علاوه بر كمك نكردن به تهديد نيز مي پردازد والتر مي گويد كه تصميمش احمقانه است ولي افسر اينطور ترجمه مي كند كه : آقاي فين عليرغم همه احترامي كه به شما دارند از اينجا مستقيم به سفارت انگلستان مي روند . و در سكانس بعد مي بينيم كه سربازان ژنرال به همراه افسر و والتر راهي روستا مي شوند .
يكي از مهمترين بخش هاي فيلم سكانسي است كه در پايان خواهر سنت ژوزف به كيتي مي گويد كه من در 17 سالگي عاشق خدا شدم ، كم كم عشقم كم شد چون او به من نشانه اي بروز نمي داد ولي من هميشه با او هستم چون اين وظيفه ي من است .و بعد به كيتي فين مي گويد هنگامي كه عشق با وظيفه و مسئوليت شود تو متانت خود را يافته اي . در پايان فيلم مي بينيم كه كيتي دست در دست فرزندش در خيابان مي روند و چارلي را مي بينند . حالا كيتي كه عاشق والتر است و وظيفه ي خود مي داند كه نبايد به او خيانت كند ( والتر در اثر وبا مرده است ) با متانتي ستايش شدني از والتر خداحافظي مي كند و به راه مي افتد .
بازي هاي فيلم همگي در سطح خوبي هستند ، مخصوصاً ادوارد نورتون كه بازي بسيار خوبي را ارائه مي دهد و همچنين نائومي واتس كه بازي خوب و احساسي اي را به نمايش مي گذارد . بازيگران نقش هاي فرعي نيز همگي عالي هستند .
موسيقي فيلم به علت يكنواختي تا حدّي آزار دهنده است اما در پايان ، هنگام بازگشت كيتي از چين به انگلستان موسيقي نقش بسيار مهمي در ارائه مضمون دارد ، و يكي از بخش هاي آن بدين معني است كه : با اينكه تو نيستي من هميشه عاشقت هستم . و اين در مورد كيتي و والتر كاملاً صدق مي كند . كيتي ، حالا كه والتر مرده است عاشق اش مي شود و اين عشق را روي قلب خويش حك مي كند .
كارگرداني فيلم نيز چيز خاصي براي ارائه نداشت و كاملاً معمولي بود . هرچند بعضي جاها خوب بود .
بدو تا به ماشين برسي ، زندگي همينه
هنگامي كه آخرين مراسم اسكار ( دوره ي هفتاد و نهم ) برگزار شد ، گوايلرمو آرياگا ، نويسنده ي فيلمنامه بابل ، مشتاقانه انتظار داشت تا نامش را به عنوان نويسنده ي بهترين فيلمنامه عنوان كنند ولي در نهايت اين فيلمنامه نويس قدر كه فيلمنامه هاي تحسين شده اي نظير 21 گرم را در كارنامه خود داشت قافيه را به مايكل آردت تازه
كار كه با اولين فيلمنامه اش اسكار را مي گرفت ، باخت و آردت به روي صحنه رفت تا اولين اسكارش را براي اولين فيلمنامه اش به نام " Little Miss Sunshine " بگيرد .
خانم كوچولوي سان شاين فيلمي است درباره ي زندگي ، درباره ي اينكه " زندگي بايد كرد " . داستان فيلم درباره سه نسل از خانواده ي هوور است ، نماد نسل اوّل پدربزرگ خانواده است كه به هروئين و مجلات مستهجن معتاد است . نمايندگان نسل دوم زن خانواده ، شريل هوور ، شوهر او ريچارد هوور و بردارش ، فرانك هوور هستند . شريل كه زني سيگاري است وانمود مي كند كه سيگار نمي كشد ، به علاوه شريل عاشقانه خانواده ي خود را دوست دارد . ريچارد هوور مردي است كه 9 پله براي رسيدن به موفقيت را طراحي كرده در حالي كه خود مظهر شكست خوردگي است و در آخر دايي فرانك كه يك مرد همجنس باز است . او در پي به بار آوردن يك رسوايي از شغل معلمي خود در دانشكده اخراج شده و دست به خودكشي زده است ، اما شكست خورده و اكنون با بقيه ي خانواده زندگي مي كند .
نماد نسل سوم نيز دواين هوور و آليو هوور هستند . دواين پسر 15 ساله ي شريل و ريچارد است ، او عاشق آثار نيچه است و هدفش خلبان شدن است ، او قسم خورده تا خلبان نشود روزه ي سكوتي را كه گرفته نشكند ، دواين براي تحقق هدفش سخت تلاش مي كند . و در نهايت آليو كوچولو . آليو دختر شريل و ريچارد ، خواهر زاده ي فرانك و نوه ي ادوين هوور است . آليو به تازگي در مسابقه رقص محلي دوم شده ، اما درباره ي درستي اول شدن برنده جايزه اول شك و شبهه وجود دارد ، بنابراين آليو را به مسابقه رقص كشوري كه همانا " Little Miss Sunshine " نام دارد مي فرستند .
در اين حين ريچارد ، پدر آليو ، قراري براي فروش كتابش دارد اما به خاطر دخترش حاظر مي شود اورا با ماشين برساند ( آنها پول خريد بليت هواپيما را ندارند ) مادر آليو هم كه حتماً بايد باشد . پدربزرگ هم از خدا خواسته همراهشان مي شود . دايي فرانك را هم نمي توانند تنها بگذارند چون ممكن است دست به خودكشي بزند و مي ماند دواين . دواين را نيز نمي توان تنها گذاشت ، بنابراين او به شرط " نداشتن تفريحات " با بقيه ي خانواده همراه مي شود . آنان سوار ماشيني قديمي مي شوند و به راه مي افتند .
فيلمنامه ي فيلم خانم كوچولوي سان شاين بسيار قوي است و اين قوت خود را فقط و فقط مديون پارادوكس هاي جالب است . هر شخصيتي خصلت هايي دارد كه با هم در تضاد اند ، حال فرق نمي كند اين تضاد ها ظاهري باشند يا باطني . پدر خانواده كه راه هاي رسيدن به موفقيت را طراحي كرده ، خود فردي شكست خورده است . در حالي كه به آليو مي گويد : نبايد معذرت خواهي كني چون نشانه ي ضعفه . خود در برابر مسئول ثبت نام " Little Miss Sunshine " براي نوشتن نام آليو زانو مي زند . مادر خانواده كه خود سيگاري است به پدربزرگ مي گويد كه نبايد هروئين مصرف كند ، او در حالي كه به ريچارد عشق مي ورزد از عشق ريچارد محروم است زيرا تمام زندگي ريچارد در آن 9 راه مزخرف خلاصه شده . پدربزرگ كه معتاد است به سلامتي آليو اهميتي بسيار مي دهد ، او كه خود دچار انحرافات اخلاقي است فرانك را به خاطر همجنس بازي مورد مواخزه قرار مي دهد . فرانك كه شخصي همجنس باز است از سلامتي دواين خوشحال است ، همينطور از كاري كه كرده واقعاً پشيمان است . دواين كه مي گويد من از " همه " ( Everyone ) متنفرم ، حتي خانواده تنها كسي است كه متوجه غيبت آليو مي شود . و در جايي ديگر تنها به خاطر آليو برمي گردد . در سكانس هاي پاياني نيز يكي از كساني است كه مي گويد نبايد آليو در مسابقه شركت كند چون ممكن است شكست بخورد و اين برايش خوب نيست . در واقع دواين با اينكه وانمود مي كند كه از همه متنفر است اما حاظر نيست اين خطر را به جان بخرد كه ممكن است خواهرش شكست بخورد ، احساسات آليو آنقدر برايش اهميت مي يابد كه حاظر نيست ريسك كند ، چون خوشحالي خواهرش براي او بسيار مهم است .
يكي ديگر از نقات قوت فيلمنامه پارادوكس بين شخصيت هاست . گاهي اين پارادوكس آنقدر زيبا و به موقع بيان شده كه خنده مي آفريند . از اين دست پارادوكس
ها در فيلم كم نيست . براي مثال به سكانسي دقت كنيد كه پدربزرگ مجلات مستهجن مي بيند در حالي كه دواين در حال خواندن " چنين گفت زرتشت " است .
فيلمنامه ي قوي اين اثر نگاهي نيز به مسائل اجتماعي دارد . پليسي كه به خاطر چند عكس مستهجن جسدي را ناديده مي گيرد يا مسئولي كه حاظر نيست حتي 5 دقيقه بعد از وقت اداري به ارباب رجوع خدمت دهد از نمونه هاي اين نگاه ها هستند . جايي ديگر مي گويد كه افراد مشهور هم مثل مردم عادي اند ، سكانسي كه آليو از خانم كاليفرنيا مي پرسد شما هم بستني دوست داريد ؟ و او در جواب مي گويد بله .
كل حرف فيلمنامه اين است : تلاشت را براي رسيدن به هدف بكن . مهم تلاشي است كه مي كني ، اگر تلاشت را كردي و برنده نشدي مشكلي ندارد ، تو تلاشت را كرده اي .در پايان هم همين مي شود ، خانواده ي هوور تمام تلاش خويش را مي كنند تا آليو در مسابقه برنده شود . اما آليو باكاري كه مي كند براي هميشه از شركت در مسابقه منع مي شود ، با اين حال تمام خانواده خوشحالند چون تلاششان را كرده اند و مي دانند كه برنده ي واقعي آنها هستند . آليو نيز خوشحال است چون توانسته كارش را تمام كند و هيچ چيز مانع اتمام آن نشده . او خوشحال است چون مردم رقص او را ديده اند و اين مهم است .
كارگرداني نيز كم از فيلمنامه ندارد . دو كارگردان فيلم به خوبي توانسته اند از پس ساخت فيلم برآيند و در اين راه بيشترين كمك را از دوربين گرفته اند . نماهاي بزرگ از دشت هاي بي انتها كه همانا زندگي اند . گاهي اين دشت ها صاف و هموارند و گاهي پر از پستي و بلندي .
بعد از فيلمنامه مهمترين نكته قابل توجه بازي هاي فيلم هستند . به شخصه بيشتر از بازي هاي استيو كارل در نقش دايي فرانك و آلن آركين در نقش پدربزرگ خوشم آمد . البته ناگفته نماند كه آلن آركين براي اين نقش اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل مرد را گرفت . بازي ها همه عالي هستند . از نقش آليو گرفته تا آن خانمي كه براي بردن آليو به روي صحنه مي آيد و بايد به اين خاطر از كسي كه انتخاب بازيگران را به عهده داشته قدرداني كرد .
موسيقي فيلم نيز به خوبي به روي صحنه ها نشسته و به بهترين شكل ممكن حالتي تطبيقي و مكمل با سكانس هاي مختلف دارد .
اما يكي از جالبترين بخش هاي فيلم كه به شخصه با كشف آن !!! خيلي ذوق زده
شدم طراحي لباس بود !!! در ابتداي فيلم و در سكانس سالن رستوران هر يك لباسي با رنگي متفاوت پوشيده اند . پدربزرگ جليقه اي مشكي به تن دارد . دواين تي شرتي زرد رنگ پوشيده . دايي فرانك پيراهني راه راه به تن كرده . مادر پيراهني سفيد دارد و پدر پيراهن آستين كوتاه منقشي . امّا در سكانس هاي پاياني كه نزديكي طرز فكر دواين و دايي فرانك در سكانس بسيار تاثير گذار دريا مشخص مي شود لباس هاي هر دو سفيد رنگ است . وقتي رقص آليو را مي بينيم كه حاصل تعليمات پدربزرگ است او نيز جليقه اي سياه پوشيده و در آخر اين پدر و مادر هستند كه رابطه ي عاشقانه شان را بارفتار باطني شان نشان مي دهند نه لباسي كه به تن دارند .
در پايان ديدن اين فيلم محشر را به شما پيشنهاد مي كنم .
به شخصه خيلي وقت بود لذت ناب ديدن چنين كمدي – درامي را نچشيده بودم .
اطلاعات IMDB درباره ي اين فيلم : http://www.imdb.com/title/tt0449059/


" ترانسفورمرز " يا " چگونه آموختم يك روبات باشم و دنيا را دوست بدارم "
فيلم سينمايي ترانسفورمز آخرين ساخته مايكل بي ( Michael Bay ) است . اين كارگردان گيشه اي كه پيش از اين نيز پاپ كورني هايي مثل آرماگدون و جزيره را ساخته بود اين بار به سراغ موضوعي بسيار عامه پسند رفته : حمله فضايي ها به زمين .
داستان ترانسفورمرز درباره مكعبي به نام آل اسپارك است كه چندين روبات را به وجود آورده ، سپس در پي اتفاقاتي در زمين قرار گرفته و حال اين روبات هاي خوب و بد هستند كه در پي يافتن مكعب برآمده اند و به زمين قدم مي گذارند .
ساختار فيلمنامه فيلم مشكلاتي فراوان دارد كه بزرگترين آن ها عدم شخصيت پردازي مناسب است . يعني ما بيش از اينكه درباره سام ويكويكي حال حاضر كه نقش اول فيلم است بدانيم درباره ي جدّ پدري او مي دانيم . به علاوه ، كاراكتر مايكلا كه با سام رابطه ي عاطفي برقرار كرده نيز مورد پرداخت قرار نمي گيرد و ما جز سو ء سابقه ي پدر او در سرقت ماشين چيز ديگري در رابطه با او نمي دانيم . مشكل بزرگ بعدي موجود در فيلمنامه نيز به نوعي به عدم شخصيت پردازي مكفي مربوط است . اشكال بعدي
فيلمنامه در اين است كه رابرت ارسي و الكس كورتزمن ، فيلمنامه نويسان فيلم ، سعي دارند كه اين خصوصيت ناقص تعريف شده شخصيت ها را به كار گيرند كه اغلب با شكستي سخت مواجه مي شوند . مثلاً ما در اواسط فيلم مي فهميم پدر مايكلا ماشين دزد بوده ، در اواخر فيلم مايكلا نيز ماشيني را با روش تماس سيم ها روشن مي كند ، به اين روش فيلمنامه نويسان سعي در صحت بخشيدن به گفته خود را دارند غافل از اينكه اين روش بسيار بسيار قديمي و كليشه اي است . در جايي ديگر نيز ما مي بينيم كه آپتيموس پرايم ، رهبر روبات هاي خوب ( اتوبات ها ) به سام مي گويد كه سيستم صوتي بامبلبي ، ماشين سام ، در جنگ قبلي از كار افتاده امّا در اواخر فيلم شاهديم كه بامبلبي لب به سخن مي گشايد و از رئيس مي خواهد پيش سام بماند ، اينجا علاوه بر اين سئوال كه : " سيستم صوتي جناب بامبلبي چطور خوب شد ؟ " اين سئوال هم پيش مي آيد كه : " اين سكوت و لال بودن بامبلبي تا اينجا به چه كمك فيلمنامه آمده است و به چه منظور در فيلمنامه اين سكوت براي بامبلبي تعريف شده است ؟ " تا اينجا دو مشكل از مشكلات فيلمنامه را بر شمرديم ، اما مشكل سوم فيلمنامه در اين تبديل شدن روبات ها نهفته است . ما مي دانيم كه خودرو ساخت دست بشر است و هواپيما نيز اينطور است و اغلب در فيلم ها فضايي ها تنها به وسيله ي بشقاب پرنده يا سفينه سفر مي كنند اما ما در فيلم شاهد آن هستيم كه روبات هايي كه در فضا ساخته شده اند به شكل ساخته هاي دست بشر در مي آيند و بعضاً نوع خودرو آن ها مارك هم دارد . اين ها گلوله نيز شليك مي كنند و ما مي دانيم گلوله نيز از ساخته هاي بشر است پس اين چگونگي دست يابي به گلوله هاي ساخت انسان و در اختيار داشتن مقدار بي نهايتي از آنان نيز ، خود موّلد سوالي ديگر است . سئوال بعدي نيز در مورد خود آل اسپارك به وجود مي آيد ، اينكه اين مكعب اصلاً از كجا آمده و چگونه چنين نيرويي دارد ، در ضمن ، ما در چند سكانس فيلم شاهديم كه نيروي مكعب روبات هاي بد ذات توليد مي كند ، پس اينجا اين سئوال نيز پديد مي آيد كه روبات هاي خوب چگونه پديد آمده اند ؟
پس از حفره هاي فيلمنامه مشكل بعدي شعارزدگي بسيار شديد آن است . در جاي جاي فيلم ، فيلمنامه نويسان چه به وسيله ي ديالوگ و چه با چينش صحنه و موقعيت و شخصيت هاي مختلف سعي در ارتقاء بخشيدن سربازان و دولت آمريكا دارند و به همان ميزان كشورهاي شرقي را مورد تحقير قرار مي دهند . نمونه ي اين سكانس ها در فيلم كم نيستند و آنقدر جيغ اند كه هر مخاطبي به راحتي متوجه مي شود ، مثل سكانسي كه يكي از سربازان شخصي را تهديد مي كند و مي گويد كه كاري را انجام دهد ، در اينجا مافوق آن شخص مي گويد : كاري رو كه مي گه بكن ، اين ها هيچوقت شكست نمي خورند . يا در سكانسي ديگر يكي از محققان زن مي گويد : ايراني ها هوشش رو ندارند ، براي چيني ها هم خيلي سخته . اين ها نمونه هايي از شعار دادن به وسيله ي ديالوگ بود ، اما گاهي
فيلمنامه نويسان به چينش نيز شعارشان را مي دهند ، مثلاً روبات هاي بد يا بدمن ها در قطر فرود مي آيند اما روبات هاي خوب در آمريكا فرود مي آيند و روبات هايي كه در قطر فرود آمده اند به آمريكا حمله مي آورند و با برخورد شديد اتوبات ها يا خوب ها مواجه مي شوند . مشكل بعدي فيلم عدم انسجام كافي است . در واقع ترانسفورمرز سه بخش كلّي دارد : ۱ - سكانس هاي اكشن . ۲ - سكانس هاي تحقيقي كه در آن تلاش روبات ها براي يافت سام ويكويكي و تلاش سازمان دفاع براي شناخت روبات ها تصوير مي شود . ۳ - سكانس هاي معرفي مثل سكانس كلاس ، سكانس هاي فلاش بك و سكانس دوستي مايكلا و سام . اگر اين سه دست سكانس و پلان با چينشي خاص كنار هم قرار مي گرفتند مطمئناً ترانسفورمرز بهتر از آب در مي آمد امّا وقتي آنها را بي قاعده و نظم و « دلیلی » خاص كنار هم بچينند حاصل ترانسفورمرز حال حاضر مي شود . در واقع ترانسفورمرز ملغمه اي است از سكانس هايي اكشن كه از بس طولاني اند جذابيت خود را از دست مي دهند و چند سكانس جسته و گريخته درباره شخصيت ها . انتخاب بازيگران نيز مشكل دارد و بازيگران درستي براي نقش ها انتخاب نشده اند ، اگر هم به درستي انتخاب شده اند وظيفه اشان را به خوبي انجام نمي دهند و اين به پايين آمدن سطح فيلم كمك شاياني كرده !
از همه اين ها گذشته به جلوه هاي ويژه ي خارق العاده ، صداگذاري محشر ، نورپردازي هاي بي نظير و قاب بندي هاي قابل قبول مي رسيم . از حالا ترانسفورمرز را يكي از نامزدهاي اسكار جلوه هاي ويژه بدانيد زيرا آنچنان طبيعي كار شده اند كه تفكيك آنان كاري بسيار دشوار مي نمايد . جلوه هاي ويژه ترانسفورمرز به اين خاطر طبيعي است كه نورها طبيعي جلوه مي كنند . نوري كه روي روبات ها با كامپيوتر تابانده شده تا حد بسيار بسيار زيادي با نور محيط هماهنگي دارد و از اين جهت اصلاً غيرعادي جلوه نمي كند . نكته بعدي در تبديل روبات ها است . تك تك روبات ها به نوعي طراحي شده اند كه اين تغيير حالت در آنان واقعي است ، يعني اگر ماشيني با اين ابعاد ساخته شود مي تواند واقعاً تا شود ، روبات شود و دوباره ماشين شود . صداگذاري نيز چيزي است كه به نحوي عالي در ترانسفورمرز كار شده و علاوه بر اينكه صداها با شخصيت ها متناسب اند توسط گويندگان نيز به نحوي زيبا ادا شده اند . نوع تصوير برداري فيلم نيز خوب است و به زيبايي متناسب با هر سكانس فيلمبرداري شده . نمود اين نوع فيلمبرداري خوب را مي توان در سكانس هاي مبارزه ي پايان فيلم ديد ، ميزانسن ها ، زوم ها و سرعت حركت دوربين خيلي به باور پذير شدن سكانس كمك كرده .
در پايان بايد بگويم اگر مي خواهيد دو ساعت با خيال آسوده فيلمي را ببينيد و خستگي ذهني و جسمي را از خود دور كنيد ترانسفورمرز بهترين گزينه است .
لينك I.M.D.B فيلم ترانسفورمرز : http://www.imdb.com/title/tt0418279/
پ . ن : امروز توّلد عمو مارتين بود . به زودی یکی از پست هام از فیلم های عمو مارتین خواهد بود .

جوخه ، انسان هايي براي كشتن و كشته شدن
خلاصه : سرباز جواني كه به صورت داوطلب در جنگ ويتنام شركت كرده دچار تحولاتي مي شود و اليور استون ما را با او همراه مي كند .
جوخه فيلم وحشتناكي است ، وحشتناك نه به معناي ترسناك بلكه به معني تكان دهنده . فيلم با مدت زمان طولاني خود كه در نظر مخاطب بسيار كوتاه تر مي نمايد او را به عمق جنگل هاي ويتنام و ميان ميادين نبرد هاي خونبار مي برد و اجازه مي دهد كه مخاطب بدون هيچ پرده اي از نزديك صحنه هاي كوچكي از جنگ را ببيند .
اليور استون با نشان دادن بيش از حد خشونت دست به يك انتقاد شديد نسبت به جنگ مي زند ، در واقع استون در فيلم خود سعي كرده بيشتر به واقعيت نزديك باشد ، از اين رو ما با رمبو ها و ترميناتورهايي روئين تن مواجه نيستيم ، بلكه در جاي جاي فيلم شاهد به قتل رسيدن اين سربازان هستيم . در جاي هايي مي بينيم كه جنگ ، قتل و خشونت بر آنها تاثيري شگرف گذاشته و در جايي مي بينيم كه اين سربازان خود از جنگ فراري اند و حاضرند هر كاري براي فرار بكنند از پاشيدن اسپري حشره كش به كف پا تا خود زني با چاقو . خشونت در فيلم آن قدر آشكارا نمايش داده مي شود كه مخاطب بعد از فيلم احساس خستگي مي كند ، نحوه فيلمبرداري و صدا برداري فيلم نيز به واقعي تر جلوه كردن فيلم كمك شاياني كرده .
تا اواسط فيلم استون سرباز ها يك هدف بيشتر ندارند ، كشتن تعداد بيشتري ويت كنگ تا بتوانند سريع تر از جهنم ويتنام فرار كنند ولي در اواسط فيلم خشونتي افراطي كه از طرف يكي از گروهبان ها به نام باب بارنز به خرج داده مي شود و به قتل يك زن ويتنامي بي گناه مي انجامد مي شود منجر به تفرقه بين سربازها شده و از اينجا به بعد جوخه مسير داستاني ديگري را نيز به مسير اصلي اضافه مي كند . گويي استون مي خواسته با اين كار به دو هدف دست يابد ، اول اينكه فيلمش را از بلاي تكرار به دور دارد و ديگري اينكه سربازان را هرچه بيشتر از لحاظ روحيات و اثري كه محيط بر آنان مي گذارد به مخاطب معرفي كند .
ما در اين فيلم با ويت كنگ هايي وحشي طرف نيستيم كه ۱۰ تا ۱۰ تا آمريكايي هاي مهربان را سلاخي كنند ، ما با يك مشت آمريكايي طرفيم كه ويتنامي ها را براي گرفتن اعتراف يا براي معلوليت ذهني شان مي كشند ، با آمريكايي هايي طرفيم كه همرزمانشان را به گلوله مي بندند ، با آمريكايي هايي خسته از جنگ مواجه ايم كه نهايت آمال و آرزويشان سه روز مرخصي است و اين خود يكي از نقاط قوت فيلم محسوب مي شود زيرا استون توانسته فيلمنامه ي خود را به دور از كليشه هاي رايج نوشته و فيلمي بر اساس آن بسازد .
فيلم به شدت كوبنده است ، در حالي كه مخاطب را تحت تاثير قرار مي دهد ، به شدت جنگ را نفي
فصول پاياني فيلم ما كم كم متقاعد مي شويم كه خوشابه حال مردگان ، زنده ها بايد حالا حالاها بجنگند . در جايي در فيلم يكي از سربازان مي گويد : من جنگو دوست دارم ، هر كاري كه بخواي مي توني بكني ، فقط تنها ترس ، ترس از مرگه ، وقتي هم مردي كه مردي !!! اين انجام دادن هر كاري يعني پايمال كردن حق ديگران و كشتن آنان ، اين سربازان ناخواسته اين " هر كاري " را انجام مي دهند در حالي كه وقتي پي به مشكلاتشان مي برند كه ديگر راهي براي بازگشت نيست . اين قضيه حتي در مورد قهرمان فيلم هم درست است ، قهرمان ما كه زماني دانشجو بوده و دانشگاه را براي اداي دين به كشورش در ويتنام ترك كرده رو به افيون مي آورد ، كم كم بي رحم مي شود و در اواخر فيلم پس از كشتن چندين ويتنامي از روي جنون يكي از همرزمان را نيز مي كشد ، چون فكرش درست كار نمي كند و خود اين شخصيت در سكانسي از فيلم مي گويد : جنگ جاييه كه نمي توني فكر كني ، نمي توني تصميم بگيري . حقيقتاً تك تك سربازان فيلم ، از بهترين و رحيم ترين آنان تا بدترين و شقي ترين آن ها مجبورند بكشند ، حتي اگر دوست نداشته باشند . تك تك آنان در فيلم مشكلي ايجاد مي كنند و راهي براي پايان دادن آن ندارند ، نمونه ي اين اشتباهات در فيلم فراوان است ، از همان سكانس هاي ابتدايي تا آخرين سكانس كه قهرمان متوجه مي شود بزرگترين اشتباهش داوطلب شدن براي شركت در جنگ بوده است ولي نمي توان كاريش كرد .
در جوخه استون پر دغدغه ي دهه ي هشتاد باز هم تريبوني براي سخنراني يافته ، و الحق كه چه سخنراني جذاب و كوبنده اي دارد . استوني كه سه سال پيش فيلمنامه صورت زخمي را براي دي پالما نوشته بود و اعتراضاتش را توسط آنتونيو مونتانا خالي كرده بود در جوخه اين خشونت را با شدتي بيشتر بر سر سربازان بي نواي فيلم فرو مي ريزد ، گويي مي خواهد عكس العمل آنان را بسنجد . استون در اين فيلم به صراحت از سياست جنگ طلب آمريكا به انتقاد پرداخته و در صحنه صحنه ي فيلم شاهد قرباني شدن آمريكاييان از لحاظ روحي و جسمي بر اثر اين سياست هستيم . او نيم نگاهي هر چند كوچك نيز به نژاد پرستي دارد و در بعضي ديالوگ هاي فيلم نژاد پرستي را به باد انتقاد مي گيرد ، از اين دست ديالوگ ها در فيلم هرچند زياد نيست ، اما كم هم نيست .
لينك I.M.D.B فيلم جوخه : http://www.imdb.com/title/tt0091763/
پي نوشت : به زودي در این وبلاگ درباره ی " سه رنگ " كيشلوفسكي خواهيد خواند .
پي نوشت 2 : خواهشمندم در نظراتتان هرچه بيشتر به نقاط ضعف اين نوشته اشاره كنيد .
