ژوزه ساراماگو در سال 1922 در نزديكي ليسبون پرتغال به دنيا آمد . در 1947 اولين رمان خود را با نام " كشور گناه " منتشر ساخت اما اين كتاب او را مشهور نساخته و استعدادهايش را نمايان نكرد . ساراماگو در 1982 بالاخره توانست با انتشار رمان " بالتازار و بليوندا " به شهرت برسد و طرفداران بيشتري براي خود جمع كند . در سال 1992 او كتابي را با نام " انجيل به روايت عيسي مسيح " نوشت كه اخم ها و لبخند هاي زيادي را متوجه ساراماگو ساخت تا جايي كه وزير كشور وقت پرتغال آن را كتابي خواند كه به كاتوليك هاي پرتغال توهيني بزرگ كرده و نام ژوزه را از فهرست نامزدهاي جايزه ي ادبي اروپا حذف كرد . ساراماگو نيز در اعتراض به اين عمل با همسر اسپانيايي خويش پرتغال را ترك كرد و به لانساروت ، يكي از جزاير آتشفشاني جزاير قناري ، مهاجرت كرد . در آنجا كوري (Blindness ) را نوشت و توانست با آن جايزه ي نوبل ادبيات سال 1998 را از فرهنگستان سوئد كسب كند .
كوري : كوري رماني است آزار دهنده و وحشتناك . داستان اين رمان درباره ي كوري اي مسري است كه به نحوي فراگير و سريع سرتاسر دنيا را مي گيرد و بي هيچ دليل خاصي بروز مي كند . اين كوري با تمام كوري هاي دنيا فرق دارد ، اين كوري بيمار را در سياهي گم نمي كند بلكه جلو چشمانش سفيدي اي را قرار مي دهد كه راه گريزي از آن نيست . انگار كه كورها با چشمان باز در دريايي از شير شنا مي كنند. در اين بين فقط يك زن است كه بينا باقي مي ماند و شاهد تمام آن چيزي است كه بر سر مردم كور مي آيد .
ساراماگو در كوري براي شخصيت هاي خود اسم خاصي را برنگزيده است . براي مثال كسي كه اول كور شده در طول داستان با نام « مرد كور اولي » شناخته مي شود . چشم پزشكي كه نابينا است تا پايان « چشم پزشك » خوانده مي شود و تنها شخصيت بيناي داستان ، « همسر چشم پزشك » را با خود يدك مي كشد . نويسنده در كتاب جز نقطه و كاما از علامت سجاوندي ديگري استفاده نكرده ( لابد او هم مثل شاملو عقيده دارد متن بايد خودش معني را برساند نه با كمك علامت ) و اين قاعده را حتي موقع نوشتن ديالوگ ها نيز رعايت كرده و تنها نشانه اي كه ممكن است به خواننده ، جهت تشخيص گوينده كمك كند كاماي بين ديالوگ هاست . البته اين شايد عيب به شمار برود اما باعث مي شود خواننده تمام حواس خود را جمع كند و بعد به سراغ كتاب برود . به علاوه همه ي اين ها در برابر كشش فوق العاده زياد كتاب ناچيزند .
كوري يك رمان تمثيلي چند لايه است . گاه تمثيل ها آنچنان واضح اند كه هر كسي متوجه مي شود و گاه آنقدر پيچيده كه بايد چند بار خواند و چند دقيقه فكر كرد تا فهميد . تمثيل ها به هيچ وجه كم نيستند و ساراماگو در هر چند فصل پنجره اي جديد براي خواننده مي گشايد در حالي كه حضور مستمر بعضي از اين تمثيل ها در كل كتاب حس مي شود . براي مثال مردم داخل آسايشگاه نماد نسل بشر هستند . در ابتدا كه دزد ماشين كور اولي ، پسرك لوچ ، چشم پزشك و همسرش ، مرد كور اولي و دختر عينكي در قرنطينه به سر مي برند نشانه ي ابتداي نسل بشراند . در ابتدا انسان همواره ابعاد خوب و بد داشته كه بعضي از اينان تا دنيا هست همراه انسان مي ماند و بعضي با توجه به زمان تغيير مي كند . در ابتداي زندگي بشر يا بهتر بگوييم قرنطينه شدن ، دزد در فكر دزدي و ارضاي نياز هاي جنسي خود است ، دختر به پسرك لوچ مهر مي ورزد و هيچيك نسبت به هم شناخت زيادي ندارند ولي هر چه باشد تفاوت هاي فاحشي نيز بينشان حس نمي شود . اما همواره با ازدياد قرنطينه شدگان و ازدياد نسل بشر ظلم هايي كه مي كنند ، اعمالي كه انجام مي دهند و احسان هايي كه مي ورزند تغيير مي كند ، راه هاي اين كار ها هم همينطور . براي مثال آن گروهي كه غذا ها را مي فروشند از اسلحه استفاده مي كنند كه وسيله اي جديد براي ظلم راندن است . همسر چشم پزشك كه در ابتدا لطفش از حد كمك اندكي فراتر نمي رفت حاضر است خود را به خطر افكند تا آبي را براي شستن جسدي فراهم آورد تا آن زن را به خوبي به خاك بسپارد . همانطور كه اشاره شد بعضي از اميال و عادات هميشه با نسل بشر مي مانند و يكي از آن ها غريزه ي جنسي است كه تا پايان كتاب نيز همواره با شخصيت هاي ريز و درشت مي ماند و گاه آشكار و گاه پنهان مي شود .
مدرنيته بعد بعدي است . در طول رمان رشد سريع مدرنيته و تاثيرات آن بر انسان را مشاهده مي كنيم . در اوايل داستان كه شخصيت هاي اصلي تازه وارد آسايشگاه شده اند براي رفع و رجوع امور خود از بدوي ترين وسايل استفاده مي كنند ، براي مثال براي به خاك سپردن مردگان فقط از بيل بهره مي جويند . كمي بعد وسايل آنان به سرعت رو به پيشرفت مي گذارد .ماشين تحريري در دست « حسابدار » ديده مي شود ، راديويي به دستشان مي رسد ، اسلحه اي وارد آسايشگاه مي شود ، كمي بعد هم كه از آسايشگاه بيرون مي روند ماشين به چشم مي خورد . اين مدرنيته فقط شامل وسايل و ابزار نيست بلكه تاثيري شگرف تر نيز بر روي كاراكتر ها دارد . در ابتدا اگر در جمعيت كم كسي مي مرد همه تلاش مي كردند او را با احترام به خاك بسپارند اما حالا ، در اين دنياي بزرگ اگر لاشه ي كسي را حيوانات بدرند باز هم كسي ككش نمي گزد .
نكته ي بسيار قابل ملاحظه ي بعدي چند گانه بودن شخصيت ها ، اشياء و گاهي مكان هاست . نمونه ي بارز اين دوگانگي همسر چشم پزشك است ، او گاهي حالتي خداگونه مي يابد ، اعمال همه را مي بيند ، كارهاي خوبشان را فراموش نمي كند و كارهاي بدشان را ( اگر به كسي آسيب نرسانده باشد ) از ياد مي برد ، كارهاي ناپسند را نيز بدون مجازات باقي نمي گذارد و از حق خود مي گذرد . از سويي ديگر گاه تا حد انساني بدون اعتماد به نفس نزول مي كند و گاه فقط به فكر خود و همسرش است . يكي از اشيايي كه تا حدّي دچار اين دوگانگي مي شود قيچي است ، در جايي همسر چشم پزشك با خود مي گويد كه مي تواند با اين قيچي صورت همسر خود را اصلاح كند و زيباتر نمايد اما در نهايت با قيچي شخصي را به قتل مي رساند ، چيزي كه مي توانست عامل زيبايي شود منجر به قتل مي شود . دختر عينكي كه يك فاحشه ي بي بند و بار است در پايان فقط به فكر پدر و مادرش ، معشوق اش و پسر بچه ي لوچ است و هدف زندگي اش را خانواده مي داند . سگ اشك ليس گاهي غمخوار بيزبان و مهربان همسر چشم پزشك مي شود و گاه حالتي تهاجمي به خود مي گيرد . باغچه ي پيرزن همسايه ي دختر عينكي ، كه روزي غذاي پيرزن را مي داده و عامل تداوم حيات او بوده روزي جايگاه ابدي او مي شود . اين به جمله ي « همه از خاكيم و به خاك بازمي گرديم » شبيه نيست ؟
در كتاب گاهي چيزهايي هستند كه نمادي از چيزي بسيار عظيم تر هستند . سربازان و گروهبان در جايگاه فرشتگان رحمت و عذاب قرار دارند ، در جايي كه مرد كوري گم مي شود يكي از سربازها قصد دارد او را به سوي مرگ بكشاند اما گروهبان او را به سوي زندگي رهنمون مي شود . خود آسايشگاه نيز نماد كامل و بي نقصي از دنياست . دليلش هم همان پيغامي است كه هر روزه ، سر ساعت مشخصي پخش مي شود : « در صورت هر اتفاقي هيچ كمكي از خارج نمي رسد . اگر آتش به قسمت هايي از ساختمان سرايت كند نيروي آتشنشاني وارد عمل نخواهد شد . » انگار كه ساراماگو مي خواهد بگويد هر كاري مي خواهيم بكنيم ، ولي نتيجه اش به پاي خودمان خواهد بود ، حتي اگر دنيايمان را با دستان خود به آتش بكشيم « هيچ كمكي از خارج نمي رسد » . يكي ديگر از نماد ها صحنه ي كليساست . آنجا كه همسر چشم پزشك مي بيند كه روي چشم تمام مجسمه ها نوار سفيد و روي چشم تمام نقاشي هايي كه از قديسين موجود است رنگ سفيد زده اند . معنايش آن است كه قديسين هم همچو تمام انسان ها ، آدم بوده اند و شرايط براي همه يكسان است .
نويسنده در كوري سعي دارد جبر و سرنوشت را در يك كفه ي ترازو قرار دهد و اختيار و آزادي عمل را در كفه اي ديگر و تعادل ميان اين دو را حفظ كند . اين كوري و عواقب آن جبر است و به راحتي طرفي از ترازوي فرضي ما را بسيار سنگين مي كند و اين انسان ها هستند كه بايد با اعمال خود و اراده و اميدي كه دارند طرف ديگر را پر كنند . و در پايان اين اختيار است كه بر جبر پيروز مي گردد و اميد است كه بر نا اميدي غلبه مي كند . در واقع كوري علاوه بر تمام چيزهايي كه دارد در ستايش اميد نيز بر آمده است
و اما در پايان ، كوري . كوري در كتاب نماد تمام صفات و حالات بد و خوبي است كه بر انسان چيره مي شود . از كوري هنگام عصبانيت گرفته تا اطاعت كوركورانه ، دروغ ، تعصب و هر دلمشغولي اي كه قدرت تفكر ما را درباره ي آن موضوع مختل كند . در اينكه رنگ سفيد براي اين كوري انتخاب شده نيز بسيار نكته ظريفي است و آن اين است كه آنچه ما را دچار كوري مي كند ، خواه مي خواهد تعصب يا خشم باشد يا لذت يا هر چيز ديگر آنقدر خوب ، و در نهايت سپيدي براي ما جلوه مي كند كه به خود اجازه نمي دهيم درباره اش فكر كنيم و همين عدم تفكر است كه باعث به وجود آمدن عواقبي مي شود كه در كتاب ذكر شده است . براي مثال اين شهوت پرستي دختر عينكي است كه باعث كوري او مي شود و در پايان ، هنگامي كه آن را كنار مي گذارد و از بي بند و باري به خانواده روي مي آورد بينايي خود را باز مي يابد .
اميدوارم نوشته ي كم ارزش مرا كه درباره ي كتاب ارزشمند « كوري » بود پسنديده باشيد .
در ضمن اگر كتاب را نخوانده ايد هرچه سريعتر بخوانيد
نشر مركر
نويسنده : ژوزه ساراماگو
ترجمه : مهدي غبرايي
نوبت چاپ : يازدهم
قيمت : 4600 تومان
پي نوشت : سال 2008 فيلمي كه از روي اين كتاب اقتباس شده و در حال ساخته شدن است اكران مي شود . منتظر باشيد .
اين گروه خشن ( بررسي خشونت در سينماي سه كارگردان )
در ابتدا ، پيش از آنكه به هر چيز ديگري بپردازم شايسته مي بينم كه بگويم در اين مقاله ما خشونت را در فيلم هاي گنگستري كلاسيك ( مانند سزار كوچك و يا دشمن مردم ) مورد بررسي قرار نخواهيم داد و بيشتر به بحث خشونت در فيلم هاي گنگستري نوين تر ( از پدرخوانده 1 به بعد ) خواهيم پرداخت .
اگر در يك فيلم عاشقانه عاشق را از فيلمنامه حذف كنند چه مي ماند ؟ هيچ . اين درست مثل اين است كه بخواهيد خشونت را از بطن فيلمنامه هاي گنگستري بيرون كشيده و جدا كنيد . فيلم اصلاً دلچسب نخواهد بود و مخاطب ( چه عام و چه خاص ) را جذب نخواهد كرد .
آقاي اسكورسيزي خشن

اسكورسيزي به استاد بلامنازع سينماي گنگستري مشهور است ، لقبي كه بسيار برازنده اوست . از همان فيلم هاي قديمي اسكورسيزي گرفته تا همين The Departed خشونت همواره يكي از اركان سينماي او بوده ، حال در بين اين خيل عظيم فيلم هاي گنگستري ايشان ، چند فيلم غير گنگستري نيز وجود دارد اما آنها نيز از خشونت بي بهره نيستند ( مثل گاو خشمگين و يا آخرين وسوسه مسيح ) . اما نكته اي كه در خشونت فيلم هاي او نهفته است طرز بيان آن هاست . اسكورسيزي خشونت را در لفافه اي از شوخي و خنده مي پيچد و به تماشاچي تحويل مي دهد . در واقع سرّ اين كار او وقت شناسي است ، مي داند كه كجا و چه موقع يك نفر بايد كشته شود ، تنها همين . او استاد وقت شناسي نيز هست ، براي مثال به اين سكانس از رفقاي خوب دقت كنيد كه : يكي از همدستان كه نزديك است بقيه را لو بدهد دارد بند كفشش را مي بندد ، ناگهان دوستش اسحله اي پشت گردنش گذاشته و تيري شليك مي كند . اسكورسيزي با نمايش اين چند لحظه كوتاه به مخاطب آنچنان او را متعجب و بهت زده مي كند كه بيننده از كشته شدن آن شخص به خنده مي افتد ، نه آنچنان كه قتل را به تمسخر گرفته باشد ، خنده اش ناشي از وقت شناسي استاد اسكورسيزي است .
دون فرانسيس فورد كاپولا كورلئونه !!!

فرانسيس فورد كاپولا غول بعدي اين ژانر است البته از لحاظ ساخت و كارگرداني فيلم ، في الواقع او با ساختن سه گانه پدرخوانده آنچنان جاي پاي خود را محكم كرده كه نمي توان او را يكي از بزرگان اين سبك قلمداد نكرد .
در پدرخوانده 1 كاپولا به طرزي حيرت آور خشونت را با احساس در آميخته ، در واقع در هيچ نمايي از پدرخوانده 1 خشونت از احساس جدا نيست و اين سبك جناب كاپولاست . صد البته اگر اين داستان حول و حوش يك خانواده ايتاليايي نمي چرخيد اين چنين تلفيقي يا دست نايافتني بود و يا به شدت مصنوعي مي نمود . كاپولاي پدرخوانده يك ، كارش را در فيلم دوم هم تكرار مي كند و اينجا هم مي تواند به طرزي زيبا احساس را با خشونت مخلوط كند اما در قسمت سوم اين تريلوژي با خشونتي نه زيبا و نه تصنعي طرفيم ، يك خونريزي معمولي ( سكانس به قتل رساندن سران خانواده ها با هليكوپتر) و اين به شدت باعث افت زيبايي فيلم شده .
تارنتينوي خرده پا

كوئنتين تارنتينو دراصل فيلمسازي است كه فيلم هاي پست مدرن مي سازد اما حضور خشونت آن هم به صورت بسيار بسيار پررنگ در فيلم هايش حس مي شود .
گنگستر هاي تارنتينو اغلب يا خرده پا هستند و يا اگر بزرگ و سردسته هستند هرگز به پاي پدرخوانده هاي ايتاليايي – آمريكايي و ايرلندي – آمريكايي ديگر آثار اين سبك نمي رسند ، در واقع آنان بيشتر براي كشته شدن در فيلم حضور دارند .
به فيلم هاي بیل را بکش 1 و 2 نگاه كنيد . به خصوص در قسمت اول آنقدر آدم براي كشتن وارد كادر دوربين مي شود كه بسيار غلو آميز و غير طبيعي مي نمايد ( به سكانس جنگ در خانه ژاپني قسمت اول دقت كنيد ) . حتي تارنتينو در قسمت اول آنقدر خشونت به خرج داد كه مجوز ساخت قسمتي از فيلم به صورت واقعي داده نشد و او اين سكانس را با انيميشن ساخت . در هرحال مي توان نتيجه گرفت كه خشونت در فيلم هاي تارنتينو غلو آميز است . ( البته اين غلو در پالپ فيكشن نيز موجود است ، مثلاً به سكانس قتل سياه پوست در ماشين دقت كنيد ) .
نتيجه گيري
براي به دست آمدن يك خشونت ناب در فيلم هاي گنگستري بايد اين خشونت را در مكان و زمان مناسب قرار داد ، با احساس تلفيق كرد و همچنين از غلو دوري جست ، اينگونه مي شود كه سكانسي محشر از خشونت پديد مي آيد ، نمونه بارز اين نوع سكانسي ، سكانس پايان بندي فيلم صورت زخمي است ، آنتونيو مونتانا ناسزا مي دهد ، شليك مي كند و تير مي خورد . با ناسزاهايش مي خنديم ، با تير خوردن دشمنان خوشحال مي شويم و با گلوله خوردن هاي مونتانا ناراحت .

پ . ن : اين فقط يك نظر شخصي بود و خالي از عيب نمي باشد ، خواهشمندم معايب را به من گوشزد فرماييد .