تبليغاتX
A Beautiful Mind

شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار مي­شد. فقط به اميد اين­كه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجره­ي خانه­شان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّه­داري آمد، پنجره را باز كرد و خميازه­ي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّه­دارش لب پنجره مي­رود، خميازه مي­كشد و سيگار دود مي­كند. بعد سوار ماشين گران­قيمتش مي­شود، به آژانس مسكنش مي­آيد و سعي مي­كند تا پايان روز، تا آن­جا كه مي­تواند در جابه­جا كردن آدم­ها و خانه­هايشان به آن­ها كمك كند. حالا شانزده سالگي­اش جز لطيفه­ي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن مي­خورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.

 

پي­نوشت ۱: اين را مي­توانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اين­كه قلمم خشك نشود.

پي­نوشت ۲: پست بعدي... به زودي!

 

سيگاري شصت و يك ساله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:47  توسط kz  | 

گوشي تلفن را بر مي دارم . شماره را با سرعت مي گيرم .

آن طرف خط گوشي را بر مي دارند . صدايي نرم و لطيف كه شكي ندارم از آن يك زن است پاسخ مي دهد : بله ؟ بفرماييد .

سكوت مي كنم .

صداي زنانه و نازك دوباره مي گويد : بله ؟ الو ؟ آقا ...

مي ترسم جواب بدهم . سكوتم را نمي شكنم .

ناگهان صداي زنانه تبديل به صدايي زمخت ، گوش خراش و خش دار مي شود و فرياد مي كشد : جواب بده ...

مي ترسم . ترس روي مغزم اثر مي كند و سكوتم ترك بر مي دارد .

مي گويم : ببخشيد ... من ... مي خواستم ...

صداي خش دار دوباره همان حالت گوش نواز اوليه را پيدا مي كند و صداي زنانه ي زيبا در گوشم مي گويد : مي دونم چي مي خواي . آدرس رو يادداشت كن ...

به خودم مي آيم و تماس را قطع مي كنم .

خوشحالم كه كار به آدرس نكشيد .

خوشحالم كه قرار نيست صاحب صدا را ملاقات كنم .

آشفته و مضطرب به اين سو و آن سوي اتاق مي روم .

نمي دانم چه بايد بكنم .

كم كم دارم آرام مي شوم كه تلفن زنگ مي زند .

به سمت تلفن مي روم .

شماره را مي خوانم : 666

لبخندي مي زنم و انگار كه منتظر تماس بوده باشم گوشي را به سرعت بر مي دارم .

صداي زيباي زنانه مي گويد : ...

پ . ن : اين تصوير مربوط به فيلم « Underground » است و صرفاً براي ياد آوري آن فيلم اينجا گذاشته شده و هرگونه شباهت تصوير به مضمون داستان كاملاً غير تصادفي و از روي عمد بوده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 6:3  توسط kz  | 

پيش از انقلاب :

-          اي وطن پرست، برو، بجنگ، براي ما، براي وطنت !!!

-          زنده باشي اي جنگنجوي آزادي !!!

-          اي مبارز، انقلاب به تو مديون است !!!

پس از انقلاب :

-          لعنت ...

-          مرگ بر تو ...

-          تروريست وطن فروش ...

 

پ . ن : به علت اعدام شدن تمامي انقلابيون شكست خورده ، عكسي مناسب مطلب يافت نشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:25  توسط kz  | 

-         استاد يه سئوال داشتم .

-         بفرمائيد .

-         استاد مگه نمي گن در لحظه ي آخر زندگي ، فرد همه ي اتفاقاتي كه براش پيش اومده رو مي بينه ؟

-         خب ، چرا .

-         استاد سئوالم اينه .. م م م

-         بگو ، عجله دارم .

-         نوزادي كه مرده به دنيا مياد چي مي بينه ؟

-         ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:13  توسط kz  | 

- كجا پسر ؟

- خونه ي آقا شجاع ، پدر !

- بچه هم بچه هاي قديم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:12  توسط kz  |