شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار ميشد. فقط به اميد اينكه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجرهي خانهشان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّهداري آمد، پنجره را باز كرد و خميازهي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّهدارش لب پنجره ميرود، خميازه ميكشد و سيگار دود ميكند. بعد سوار ماشين گرانقيمتش ميشود، به آژانس مسكنش ميآيد و سعي ميكند تا پايان روز، تا آنجا كه ميتواند در جابهجا كردن آدمها و خانههايشان به آنها كمك كند. حالا شانزده سالگياش جز لطيفهي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن ميخورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.
پينوشت ۱: اين را ميتوانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اينكه قلمم خشك نشود.
پينوشت ۲: پست بعدي... به زودي!

گوشي تلفن را بر مي دارم . شماره را با سرعت مي گيرم .
آن طرف خط گوشي را بر مي دارند . صدايي نرم و لطيف كه شكي ندارم از آن يك زن است پاسخ مي دهد : بله ؟ بفرماييد .
سكوت مي كنم .
صداي زنانه و نازك دوباره مي گويد : بله ؟ الو ؟ آقا ...
مي ترسم جواب بدهم . سكوتم را نمي شكنم .
ناگهان صداي زنانه تبديل به صدايي زمخت ، گوش خراش و خش دار مي شود و فرياد مي كشد : جواب بده ...
مي ترسم . ترس روي مغزم اثر مي كند و سكوتم ترك بر مي دارد .
مي گويم : ببخشيد ... من ... مي خواستم ...
صداي خش دار دوباره همان حالت گوش نواز اوليه را پيدا مي كند و صداي زنانه ي زيبا در گوشم مي گويد : مي دونم چي مي خواي . آدرس رو يادداشت كن ...
به خودم مي آيم و تماس را قطع مي كنم .
خوشحالم كه كار به آدرس نكشيد .
خوشحالم كه قرار نيست صاحب صدا را ملاقات كنم .
آشفته و مضطرب به اين سو و آن سوي اتاق مي روم .
نمي دانم چه بايد بكنم .
كم كم دارم آرام مي شوم كه تلفن زنگ مي زند .
به سمت تلفن مي روم .
شماره را مي خوانم : 666
لبخندي مي زنم و انگار كه منتظر تماس بوده باشم گوشي را به سرعت بر مي دارم .
صداي زيباي زنانه مي گويد : ...
پ . ن : اين تصوير مربوط به فيلم « Underground » است و صرفاً براي ياد آوري آن فيلم اينجا گذاشته شده و هرگونه شباهت تصوير به مضمون داستان كاملاً غير تصادفي و از روي عمد بوده است .

پيش از انقلاب :
- اي وطن پرست، برو، بجنگ، براي ما، براي وطنت !!!
- زنده باشي اي جنگنجوي آزادي !!!
- اي مبارز، انقلاب به تو مديون است !!!
پس از انقلاب :
- لعنت ...
- مرگ بر تو ...
- تروريست وطن فروش ...
پ . ن : به علت اعدام شدن تمامي انقلابيون شكست خورده ، عكسي مناسب مطلب يافت نشد .
- استاد يه سئوال داشتم .
- بفرمائيد .
- استاد مگه نمي گن در لحظه ي آخر زندگي ، فرد همه ي اتفاقاتي كه براش پيش اومده رو مي بينه ؟
- خب ، چرا .
- استاد سئوالم اينه .. م م م
- بگو ، عجله دارم .
- نوزادي كه مرده به دنيا مياد چي مي بينه ؟
- ...

- خونه ي آقا شجاع ، پدر !
- بچه هم بچه هاي قديم .
