پيشنوشت1: معذرت ميخواهم. معذرت ميخواهم كه خبر نميگيرم، كه خبر نميدهم، كه خبر نميكنم، كه خبر را پيگيرم، نه آن خبر را كه به تو مربوط است. نه آن خبر را كه تويي. معذرت ميخواهم... معذرت ميخواهم...
پيشنوشت2: از تو خواستم درخواستم را فراموش نكني... اميدوارم كه حافظهي خودم هم نخوابد مثل ساعتم! اميدوارم من نيز... تو را... فراموش... نكنم...
پيشنوشت3: ببين، هميشه ميگفتي چرا آخر از همه؟! ببين... بعد از اين همه مدّت و... اوّل از همه... اوّل از همه!
عكس مربوط: Romeo And Juliet
پيشنگارش: جرئت نميكردم كه «راننده تاكسي» را دوباره ببينم! ميترسيدم از فيلم و اين از من بعيد بود! از كمتر فيلمي اينچنان وحشتي داشتهام. و راننده تاكسي يكي از آن معدود آثار است. ولي بالاخره دوباره ديدمش. لذّت بخش بود. خيلي زياد. مخصوصاً پس از فاصلهاي چند ساله. و تغييراتي كه در اين مدّت رخ داده.
كابوي نيمهشب1
«مارتين اسكورسيزي» كارگردان كمنظيري است چون فيلمهاي كمنظيري ميسازد. اغلب آثار اسكورسيزي تكرار ناشدني هستند و اين تقريباً به مشخصّهي كارهايش تبديل شده. از آنجا كه تار فيلمهاي او در پود معضلات و مشكلات اجتماعي جامعهي آمريكا تنيده شده و از آن نظر كه اين مسائل روز به روز در حال تغيير و دگرگونياند، از اين جهت بازسازي فيلمي نظير فيلمهاي اسكورسيزي مشكل است. اگر كارگرداني روزي بخواهد تقليدي صرف از آثار او بكند مشخصّاً با شكست روبهرو خواهد شد چرا كه حرفهايي كه آن روزها و در زمان ساخت فيلم داغ بودهاند، ديگر قديمي شدهاند و فقط بانگ اعتراضي از آن باقي مانده كه تا ابد پژواك آن به گوش خواهد رسيد. و از همين رو است كه نظاير «راكي»، هرچند اسكاربرده، تاريخ مصرف دارند و امثال راننده تاكسي، هر چند مظلوم و بينصيب، ماندگارند و تكرارناشدني و صد البتّه شما ميتوانيد مطمئن باشيد كه هرگز شش قسمت از راننده تاكسي را نخواهيد ديد!!!
در ابتداي فيلم ابري از بخار فاضلاب را ميبينيم. ناگهان يك تاكسي زردرنگ مشهور نيويوركي ابر را ميشكافد و از آن ميگذرد. لحظاتي بعد، بخار دوباره جاي اوّليهي خود را باز مييابد و موسيقي هراسانگيزي به گوش ميرسد. آن ابر و بخار نماد جامعهي متشنج آمريكايي اواخر دههي 60 و 70 ميلادي است. جامعهاي كه با جنگ در خارج از كشور، گروههاي زيرزميني ضدّجنگ در داخل كشور، ترور رؤساي جمهور و فرمانداران ايالت و اشخاص سرشناس و دروغگويي رئيسجمهورش سرگرم بود! به همان اندازه كثيف و درهم و شلوغ است كه آن بخار معلق. امّا از ديد آمريكاييها قضيه طور ديگري است. اكثر آنها در گيجي و مستي وهمآلودي به سر ميبرند. وقايع مختلف را ميبينند و فقط نظارهگرند. كلوزآپي كه از چشمهاي «رابرت دنيرو» گرفته شده، همان چشمهاي ملّت آمريكاست. رنگهاي مختلف به شدّت بر آن ميتابند، امّا تصويري كه يك شهروند آمريكايي ميبيند از پشت شيشههاي خيس است. تصويري كه ميبيند تصويري غيرواقعي است و اغراق شده. در واقع جامعهي آمريكا از خارج همان تودهي بخار است و از داخل يك تصوير موهوم و سرگرم كننده. موسيقي «برنارد هرمن» به القاء اين حس كمك شايان كرده است. در لحظاتي كه ما شاهد كلوزآپ چشمهاي «تراويس» هستيم موسيقي ملايمي به گوش ميرسد كه آن حس آرامش موهوم را تقويت ميكند و هنگامي كه نماهاي مديوم شات و لانگ شات خيابان و ابر بخار را ميبينيم، موسيقي حالتي ترسناك و تهديدكننده به خود ميگيرد.

فيلم پس از آغاز شدن با اين مقدّمهي كوتاه، بلافاصله داستان دگرديسي تدريجي تراويس را بيان ميكند. حركتي تدريجي كه مرحله به مرحله و آهسته آهسته شكل ميگيرد. اساساً انتخاب نام تراويس (Travis) براي شخصيّت اصلي فيلم نيز از همين تغيير و دگرديسي نشأت ميگيرد. Travis به Travel شباهت لغوي فراواني دارد و Travel به معناي سفر كردن و جابهجايي است.
مرحلهي نخست: از شخصيتي بيهدف، به كسي با هدف اشتباه!
تراويس كسي است كه بيخوابي دارد. تصوّر او اين است كه با كار كردن ميتواند بيخوابياش را التيام دهد و به خواب رود. تراويس در اينجا نماد ملّت آمريكاست. ملّتي كه با مشكلاتي در پسزمينهي ذهن خويش درگير است و اين مشكلات، مشكلات جديدي برايش فراهم آوردهاند. مشكل اصلي جنگ ويتنام است و البته تراويس كهنهسرباز جنگ ويتنام است، و مشكلات ديگر، درگيريهاي داخل كشور. مشكل اصلي تراويس مشكلات جامعهاش است و مشكل فرعي او بيخوابياش. ملّت آمريكا و در اينجا تراويس براي سرپوش گزاشتن بر مشكلات، متوسل چارهاي ميشوند و به كار كردن پناه ميبرند. به هر قيمتي و در هر جايي كار ميكند تا از مشكلش فرار كند. وقتي مسئول پذيرش كمپاني تاكسيراني از تراويس ميپرسد:«ميخواي شبا كار كني؟ برانكس جنوبي؟ هارلم؟» تراويس پاسخ ميدهد:«من هر وقتي و هر جايي كار ميكنم.» و وقتي باز با تأكيد بيشتر ميپرسد:«تو تعطيلات يهوديها هم كار ميكني؟» پاسخ تراويس عوض نميشود:«هر زماني، هر جايي.» تراويس، كهنهسرباز ولگرد، هدفي پيدا ميكند: پايان دادن دردهايش. و براي اين كار تصميم ميگيرد خود را مشغول كند. استخدام ميشود و به رانندگي ميپردازد. امّا او اشتباه كرده است. در جايي از فيلم تراويس در دفتر يادداشتاش مينويسد:«12 ساعت كار ميكنم و هنوز نميتونم بخوابم. لعنتي!» و همين نشاندهندهي آن است كه تراويس در تعيين هدف دچار اشتباه شده است. كار كردن براي تراويس هدف است. امّا او پس از كار كردن ميفهمد كه هدف اصلي او رسيدن به آرامش بوده است و نه كار كردن. و در اينجاست كه او ديگر نميتواند تاكسياش را كنار بگزارد. «جادوگر»، يكي از آشنايان تراويس، در جايي از فيلم به او ميگويد:«تو يه شغل داري، بعد تبديل به اون ميشي.» و تراويس تبديل به شغلش شده است. او با مردم آشنا شده است و معضلات شهر را كاملاً حس ميكند.
مرحلهي دوم: از هدف اشتباه به پختگي اوّليه!
حال كه تراويس ساعتها با تاكسياش در نيويورك به گردش ميپردازد، معضلات اصلي را فهميده است و ميخواهد آنها را حل كند. در جايي از فيلم او ميگويد:«توي شب همهجور حيووني بيرون مياد. فاحشهها، بدكارهها و عوضيها، معتادها، عمليها. مرض! فساد!» او در همين حين با «بتسي» آشنا ميشود. تصميم ميگيرد كه با بتسي صحبت كند و بيشتر با او آشنا شود. او براي كانديداي انتخاباتي محبوب و منتخب بتسي، «چارلز پلنتاين»، شروع به تبليغ ميكند. امّا در نهايت گويا تصميم دارد كه بتسي را به همان فاحشههايي كه هر شب ميبيند تبديل كند. تراويس او را به تماشاي يك فيلم مبتذل ميبرد و بتسي عصباني شده، به تراويس ميگويد:«اينجا آوردن من اين معني رو ميده كه به من بگي ميخواي با من سكس داشته باشي!» تراويس پس از اين شكست بيشتر و بيشتر در خود فرو ميرود. او حالا اوّلين مرحلهي پختگي خود را پشت سر گذاشته است. البّته با ارتكاب يك اشتباه ديگر.
مرحلهي سوم: از پختگي اوّليه به پختگي ثانويه!
تراويس پس از شكست خود در مسئلهي بتسي، هر چه بيشتر به جامعه نزديك ميشود. او قبلاً در يكي از يادداشتهاي روزانهاش نوشته است:«باورم نميشه يه نفر عمرشو صرف يه خودآگاهي آزار دهنده بكنه. باور دارم كه يه نفر ميتونه مثل بقيه باشه.» و تمام تلاش تراويس معطوف اين هدف ميشود كه عمر خود را صرف يك خودآگاهي آزار دهنده نكند و البتّه كاملاً معمولي باشد. مثل بقيه. براي همين تلاش است كه او سعي ميكند با «آيريس» ملاقات كند و در جايي از فيلم او را با تاكسي تعقيب ميكند. وقتي كه تراويس كم كم به انتهاي اين مرحله از تكامل و تحوّل شخصيت خود ميرسد در صحبت كوتاهي كه با مأمور مخفي و محافظ پلنتاين دارد، خود را كاملاً شخصي معمولي جا ميزند كه يك آدرس معمولي و يك كد پستي معمولي دارد. اين كه تراويس تلاش ميكند تا معمولي باشد، در جايي از فيلم به وضوح بيان ميشود. «جادوگر»، دوست و همكار تراويس، در سكانسي از فيلم كه پس از يك صحبت كوتاه متوجّه دغدغههاي تراويس ميشود به او پيشنهاد ميكند كه سخت نگيرد و مثل مردم معمولي رفتار كند. جادوگر به او ميگويد:«ادامه بده، دراز بكش، مست شو! هر چيزي! منظورم اينه كه همهي ما به گا رفتيم... كم و بيش... ميدوني كه!» امّا اين تلاشهاي تراويس براي معمولي بودن جواب نميدهد. او آهسته آهسته به فلسفهي وجودي خود پي ميبرد و ميفهمد كه تنهاست. تراويس مينويسد:«تنهايي همه جا تو زندگي دنبال من بوده. همه جا. تو كافهها، تو ماشينها، پيادهروها، فروشگاهها، همه جا... هيچ راه فراري نيست. من مرد تنهاي خدام!» با اين تغييرات ناشي از تنهايي، همه چيز آبستن حادثهاي است كه در حال شكل گرفتن است. حادثهاي كه تراويس در يادداشت هشتم ژوئن خود به آن اشاره ميكند:«سپس ناگهان يه تغيير ايجاد ميشه!» تراويس اسلحه خريداري ميكند و سعي ميكند كه خود به اصلاح جامعه بپردازد.
مرحلهي چهارم: از پختگي ثانويه به اصلاح ناموفق!
تراويس پس از خريداري اسلحهها به تمرينهاي بدني و تيراندازي ميپردازد. هدف تراويس ترور كردن چارلز پلنتاين است. از نظر تراويس، و به طور كلّيتر فيلم و فيلمساز، اين سياستمداران هستند كه باعث دامن زدن به فسادهاي جامعهي آمريكا در هر زمينهاي ميشوند. اين نقطهنظر بارها در طول فيلم بيان ميشود. در همان ابتداي فيلم وقتي تراويس ميگويد:«يه روزي يه بارون واقعي كثافتهاي توي خيابون رو ميشوره.» ما تصوير جادّهاي خيس را ميبينيم. امّا بر اساس گفتهي تراويس كثافتهاي واقعي همچنان هستند. اين يعني هر فعّاليتي كه تا به حال از سوي سياستمداران صورت گرفته، ناموفّق بوده و كثافتهاي واقعي همچنان بر جا هستند. به ضعيف عمل كردن سياستمداران بارها در طول فيلم اشاره ميشود. كاركنان ستاد انتخاباتي پلنتاين هيچ فعّاليّت بهخصوصي را انجام نميدهند و وقتي تراويس شخص پلنتاين را در تاكسياش مورد خطاب قرار ميدهد و از او ميخواهد كه كار بزرگي در اين زمينه انجام دهد، پلنتاين فقط تأييد ميكند كه اين مشكلات وجود دارند و از پاسخ سريع، صريح و قطعي طفره ميرود. او سعي ميكند كم كم به پلنتاين نزديك شود و در روز نهايي، سعي ميكند كه او را ترور كند. امّا اين ترور ناموفق ميماند. تراويس يك بار ديگر در رسيدن به هدفش شكست ميخورد. او از صحنه ميگريزد و تصميم به اصلاح در ردههاي پايينتر ميگيرد: كشتن و حذف عوامل فساد.
مرحلهي پنجم: از اصلاح ناموفق به كشتار موفق!
تراويس كه پس از اقدام ناموفق خود عصبانيتر شده است، تصميم ميگيرد تا غضب خود را بر مفسدين فرو ريزد. او در دفتر يادداشت خود مينويسد:«همهي زندگي من به يك هدف ختم ميشد.» سپس گلهاي خشكي كه نماد روزهاي دور او، زماني كه با بتسي آشنا شد، هستند را ميسوزاند. سوار تاكسي خود ميشود و به ساختماني ميرود كه آيريس در آنجاست. تراويس با خونسردي كامل به «متئو»، پا انداز آيريس، شليك ميكند. سپس ميرود و روي پلّهاي مينشيند. گويا او ديگر به قتل و كشتار عادت كرده است.

او بعد از آن وارد خانه ميشود به سمت صاحب ساختمان شليك ميكند. بعد از پلّهها بالا ميرود و پليسي را كه پيش آيريس بوده را نيز به قتل ميرساند. اين سه قتل ترتيبي و قربانيان آن نمادهاي مشخصي هستند. اينكه براي ريشهكن كردن فساد، ابتدا بايد عاملان و مفسدين را شناسايي و حذف كرد. سپس كساني كه به آنها جا و مكان ميدهند و پس از آن كساني كه از نظر قانوني آنها را ساپورت ميكنند. متئو نماد همان مفسدان است، صاحب ساختمان نماد كسي كه جا و مكان را اجاره ميدهد و پليس نماد حامي قانوني فساد است. امّا فاجعه آنجاست كه وقتي كسي اين عوامل را نابود كرد، خود مرتكب گناه شده است و نميتواند مورد تحسين قرار بگيرد. در پايان فيلم، هنگامي كه دوربين، از بالا تمام مناظر را نشان ميدهد، ما تراويس را و كلّ قتلگاه را در حالتي پست و خفيف مشاهده ميكنيم. امّا پايان چيز ديگري است. عمق فاجعه در پايان فيلم است. و آن انتخاب شدن يك قاتل بيرحم و نامتعادل از نظر رواني، تبديل به قهرمان آمريكا ميشود. قهرماني كه روزنامهها از او مينويسند. و اين پايان اسطورهي ناجي آمريكايي است. اين قهرمان تازه خود يك ضدّ قهرمان است و اينكه يك ضدّ قهرمان براي ملّتي قهرمان تلّقي شود، بسيار تأسفانگيز و نگرانكننده است.
مرحلهي ششم: از كشتار موفّق به پوچي!
در پايان، بعد از اينكه تراويس تمام نمادهاي فساد را نابود ميكند، بتسي را دوباره در تاكسي خود سوار ميكند. اينبار بتسي به سمت تراويس تمايل پيدا كرده است، امّا گويا بتسي جذّابيت خود را براي تراويس از دست داده است. تراويس كه از كشتار خونين و آنچنانياش تحت عنوان «هدف»غايي زندگي نام ميبرد، پس از رسيدن به آن هدف و كشتن آن اشخاص به بيهدفي اوّليهي خود دچار ميشود و اين دور باطل باز به سرگرداني تراويس منتهي ميشود. تراويس پس از قتل آن سه نفر ميخواهد خود را نيز بكشد، امّا چون نميتواند به آن بيهدفي و مستي موهوم مذكور دچار ميشود و اين پيام بسيار تلخ ديگري است! اينكه اگر جامعهي آمريكا از مفاسد پاك بشود، باز هم چيز زيادي حل نشده! فقط يك هدف ابتدايي مورد نظر بوده كه حل شده و باز بيهدفي و گنگي به سراغ ملّت ايالات متّحدهي آمريكا ميآيد.
كابوي نژادپرست
تراويس يك نژادپرست تمامعيار است. او از سياهپوستان متنفر است و اين به وضوح در فيلم نمايش داده ميشود. تراويس نسبت به دوست سياهپوست جادوگر بياعتنايي ميكند. اين حس منفي نسبت به سياهان به مرور در تراويس تقويت ميشود. هنگامي كه او در خيابانهاي نيويورك گشت ميزند، سياهپوستان به طرف ماشين او تخم مرغ، شيشه و چوب پرتاب ميكنند. و هنگامي كه او مسافري را سوار ميكند كه از خيانت همسرش صحبت ميكند، بيشتر از سياهان متنفّر ميشود. مرد مسافر به پنجرهي خانهاي اشاره ميكند كه سايهي زني در آن پيداست. او به تراويس ميگويد:«تو ميدوني اونجا خونهي كيه؟ ممكن نيست بدوني. من فقط ميگم. امّا تو ميدوني؟ اونجا خونهي يه كاكاسياهه!» در نماهايي ديگر هم تراويس را ميبينيم كه بيشتر و بيشتر از سياهان كينه به دل ميگيرد. او سياهپوستي را در حال رقص در تلويزيون ميبيند و اسلحه را به سمت تلويزيون نشانه ميرود. اين نفرت تا آنجا اوج ميگيرد كه تراويس بيمحبا و كاملاً آرام در سوپرماركتي به يك سياهپوست شليك ميكند و او را به قتل ميرساند. تراويس يك آمريكايي تمامعيار است. از آن آمريكاييهاي متعصب و ميهنپرست و البتّه ضدسرخپوست! متئو در طول فيلم چند بار او را كابوي صدا ميزند. تراويس حقّاً كه شبيه كابويهاست. تنها، خشن و سريع و مركب هميشههمراه كابويها را نيز دارد: تاكسي زرد رنگاش. و البتّه همين كابوي در انتهاي فيلم، متئو را كه سر و شكل سرخپوستها را دارد به قتل ميرساند. امّا آنچه در فصل پاياني كه كشتار كابوي در آن رقم ميخورد، قابل توجّه است، موي سر تراويس است. او كه كابوي لقب گرفته، موي سر خود را همانند جنگجويان قبيلهي سرخپوست تاماهاك تراشيده است و اين ميتواند انتقادي باشد به پارادوكسهاي شديد فرهنگ آمريكايي.
اشتباه در مصداق
تراويس اغلب هدف درستي دارد، امّا مصداق را اشتباه ميگيرد. او قصد كمك دارد، امّا اين كمك او به فاحشه شدن بتسي ميانجامد! او باز هم قصد كمك دارد و اين بار كمك او به يك سوءقصد نافرجام و يك قتلعام تمامعيار منتهي ميشود. در واقع تراويس در طول فيلم ميخواهد به دو نفر كمك كند. يكي بتسي و ديگري آيريس. سطح بتسي از تراويس بسيار بالاتر است، پس او تلاش ميكند كه بتسي را پايين بياورد و او را به فساد بكشاند. در سوي ديگر وضع آيريس بسيار بدتر از خود تراويس است و تراويس تمام تلاش خود را ميكند تا آيريس را از وضعي كه دارد نجات دهد. حتّي ديالوگهايي كه در اين ملاقاتهاي تراويس با آيريس و تراويس با بتسي ردّ و بدل ميشوند نيز گاه شبيهاند. اولين قرار ملاقات تراويس با هر يك از آن دو نفر در يك كافهي ارزان است. در دومين قرار تراويس، او يك صفحهي موسيقي براي بتسي ميخرد. بتسي از او ميپرسد:«چرا اين كار رو ميكني؟» و تراويس پاسخ ميدهد:«چه كاري به جز اين با پولم ميتونم بكنم؟» شبيه اين ديالوگ در اواخر فيلم تكرار ميشود و تراويس در كافه به آيريس ميگويد:«من هيچكاري بهتر از اين با پولم نميتونم بكنم.» به هرحال براي تراويس چه فرقي دارد؟ او در نهايت كار خود را انجام ميدهد و فيلم همانطور كه آغاز شد، پايان مييابد: با تصويري گنگ، غيرواقعي و اغراق شده از پشت شيشهي تاكسي.
پاورقي:
1: نام فيلمي از «جان شلزينگر» محصول 1969.

پينوشت1: تولّدت مبارك عمو مارتين!
پينوشت2: اين پست را بايد ديروز مينوشتم! امّا نشد...
پينوشت3: مرسي دوست و استاد عزيز كه اين كليپ فوقالعاده را به من دادي.

عزيزم روز ميلادت مبارك...!


فوري: مرسي داداش هوار تا!
فوري2: dance me to the end of LOVE جزئي از زندگي من (؟) است!
[S] E L E C T I O N

پينوشت1: هر وقت اين جاهاي خالي كاملاً پر شوند، باز خواهم گشت. تا آن روز، فقط تكميل تدريجي را در پستها گزارش ميدهم.
پينوشت2: اوين صداشو خفه ميكرد تو ديوار
درد دخول و چندش از اين تكرار
پينوشت3: مهدي سحابي از در گذشت!

-داري آداپته ميشي پسر!
مونولوگي كه پس از چند لحظه خروج از «آنجا» به خودم گفتم!
عكس شمارهي1: Waiting For A Promise To Come
عكس شمارهي2: To Sleep
اين عكس دوم رو يادته برات توضيح دادم حامد جان؟! بعيد ميدونم يادت نباشه...

پينوشت1: نشد كه اين پست را نزنم!
پينوشت2: هنوز بستهايم، ولي بر ميگرديم!
پينوشت3: مياي از دورتــريـن نقطهي ايمان
اونجا كه لحظههات پر شدن از ياسمن
مياي از سكوتِ شهر پر از ستاره
ميكشي دستامو...

پينوشت1: «قرمز» از آن فيلمهاست كه پتانسيل «فيلم ِ زندگي» شدن را دارد.
پينوشت2: فانوسك ترانه، به ياد تو روشنهپينوشت4: سقف خونهام طلاي ناب
زير پاهام حصير سرد
تو دست من سيب گلاب
امّــا دلــم پــره ز درد
ميخوام ديــگـه رها بشم
سـاده و بيريا بشم

در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه ميشود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را ميخوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه ميدهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آنها بودهاند كه او را ساختهاند. روبوت با وقار و متانت زل ميزند به آن دو مأمور و اينطور پاسخشان را ميدهد:
بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّهاي كه شما از آن ساخته شدهايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيماندهي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار ميشويد و كوچكترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر ميگذارد. شما ناقص هستيد.
« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهرهبرداري ميكنم. از فلزات محكم تشكيل شدهام، به طور مداوم هوشيار هستم، و ميتوانم به آساني در مقابل سختيهاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نميتواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد ميشود.»

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همهاش مستند ديدهام. «444 روز» كه مستندي بود دربارهي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! دربارهي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطهي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را ميكوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد ميكنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستانهاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همانقدر به كار من ميآيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:

پينوشت1: تصميم گرفتهام از اين به بعد در پينوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگهاي دانلود آهنگ ميشوم؟! فكر نميكنم!!! فقط آهنگهايي را كه به گوش من خوش آمدهاند، ميگذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!
پينوشت2: گاهي حالم عوض ميشود وقتي رضا يزداني ميزند زير آواز و ميخواند:
معني معجزه بودي
توي كفران علاقه
هر نگاه سادهي تو
واسه من يه اتّفاقه
پينوشت3: دلم نميآيد شما را در اين لذّت بيحد شريك نكنم:
تو اي شور بوم غمين
پر از خوندل و مهربانچهر
تو اي دخت شرمگين امّيد
اگر دوست دارم
پينوشت4: اگر نشنيدهايد نميدانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من ميشنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا ميگذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.
پينوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم «حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي ميگويد: من تو رو خيلي...! باقياش را در فيلم ببينيد.)
پينوشت6: صادق عزيز، آن عكسهايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.
گاهي يك اثر موسيقي، خيلي بيش از يك اثر موسيقي ميشود! به قول يكي از عزيزان (كسي كه هر جاي اين وبلاگ برويد نشاني از او خواهيد ديد!)، من يا از يك آهنگ خوشم نميآيد و يا اگر بيايد، تا سر حدّ تنفر آن را گوش ميدهم!!! چند روزي است من ماندهام و چند تا آهنگي كه هر چقدر گوششان ميكنم و باز گوششان ميكنم، خبري از نفرت نيست كه نيست! هنوز هم لذّت ميبرم كه ميشنوم و حسرت ميخورم و به خودم ميخندم كه چرا زودتر اينها را نشناختهام. مطمئنم كه بيشتر شماهايي كه اين مطلب را ميخوانيد، پيشتر، اين آثار را گوش دادهايد، امّا من حتّي براي آن اندك عدّهاي هم كه شايد نشنيدهاند، اينها را اينجا مينويسم.
بشنويد تا نشنيده از دنيا نرويد: كوچ بنفشه ها (فرهاد) و دو تا چشم سياه(فريدون فروغي)
(توجّه: آهنگها در گوگلپيج خودم آپلود نشدهاند و احتمال از كار افتادن، فيلتر شدن يا پاك شدن آنها ميرود.)

+
همين پست قبل بود كه نوشتم تئاتر انصافاً كار سختي است، ولي فهميدم ديوانهوار دوستش دارم!!! رفتم كه تست بازيگري بگيرم! وقتي براي راه انداختن نابازيگرها (نه اينكه خودم خيلي بازيگر باشم! من هنوز هم ريزهخوار خوان اهالي تئاتر هستم و خواهم بود!) يكي از ديالوگها را خودم گفتم، در آن لحظهي مشخّص، احساس كردم كه تئاتر را دوست دارم! به همين سادگي... و واقعاً به همين خوشمزگي...

+
دربارهي اين عكس لطفاً اگر ميدانيد، به من هم بگوييد!

پينوشت۱: سالي، باز هم بد قولي كردم! نه چاي نبات خوردم نه خرما!
پينوشت2: واقعاً دلم نميآيد از اين آهنگ در گذرم!
قريهي من
به جاي فولاد
چشمه رو ميپرستيد
قريهي من خوب و صميمي
دلچسب و زيبا
شعري قديمي
امّا دستي زرد
آمد ز دوزخ
آتش زد بر اين
قريهي من
با مشتي سايه
چشمه رو دزديد
بردش به سايه
دادش به خورشيد
پينوشت3: و ايضاً اين آهنگ!!!
بس كه ساكت نشستن
در خونهها رو بستن
از همه دل بريدن
دل به كسي نبستن
يالّا پاشين بجنگين
با اين روزاي ننگين
چه فايده داره اينجا
حتّي نشه بخندين
همانطور كه ايستاده بود توي پلّهها، آرام آرام اشكهايش جاري شدند. زل زد توي چشمهايم و گفت:«خيلي خودخواهي... خيلي». ناگهان انگار بغضش تركيد، آن نم نم، رگبار شد. از پلّهها دويد پايين. من برگشتم، نشستم روي مبل. يك ليوان آب خوردم. ساعت را نگاه كردم. تيك تاك تيك تاك. آرام آرام رفتم پايين. هنوز نرفته بود. پشت فرمان داشت گريه ميكرد. سرش را بين دو دستش كم گرده بود و همينطور اشك ميريخت.
اين بخشي از داستاني است كه ممكن است هرگز ننويسم!
اين روزها، دقيقاً منظورم ديروز و امروز است، نشستم و سري كامل Saw را ديدم. جالب است. در حالي كه خيلي فيلمهاي بهتري دارم كه نديدهام، سفارش Saw را ميدهم و طي يك عمليات ضربتي (!) هر پنج قسمت را طي كمي بيشتر از 24 ساعت ميبينم! از قسمت چهارمش اصلاً خوشم نيامد. باقي بخشها را تا حدودي دوست داشتم!
گاهي اوقات خوابهايي ميبينم كه وقتي بيدار ميشوم، حسرت ميخورم! به زندگي، زمين و ايضاً زمان تف پرت ميكنم، چرا كه آن توهّم شيرين، آن خواب فوقالعاده، خيلي زيبا بوده! شايد خوابهاي ما آينههايي از بهشت هستند. (اگر بدانيد كه گوينده اين جملات چندان اعتقادي به بهشت و دوزخ ندارد، قضيه خيلي جالبتر ميشود!) اين خوابها بخشيشان به وضوح توهّم هستند و امّا تعداديشان خيلي خيلي واقعي به نظر ميرسند. خدا نكند كه از آن واقعيهايش را ببينيد!!! من ميبينم. خيلي خيلي كم. و معمولاً در فاصلهي دو خواب واقعي، اندكي دپرس هستم! روش مسخرهاي نيست براي زندگي كردن؟! اينكه به خاطر خواب، حقيقت را تلخ كرد! البتّه از شما چه پنهان، گاهي فكر ميكنم الآن داريم خواب ميبينيم و در خوابهايمان بيداريم!
پينوشت1: نوشتنم دربارهي فيلم نميآيد! از تنبلي است! خودم را ميشناسم!
پينوشت2: تئاتر انصافاً كار سختي است!!!
پينوشت3: [سانسور شد]
پينوشت4: خود سانسوري بد دردي است!
پينوشت5: پينوشت نوشتن خيلي لذّتبخش است!
پينوشت6: تورناتوره لازم شدهام! (توضيح: «تورناتوره لازم» اصطلاحي است كه به يك سينمايي بسيار افسرده و مستأصل نسبت داده ميشود!)
پينوشت7: ناپلئون عجب شخصيت جالبي است! (متلك نگوييد كه «تازه فهميدي؟!»)
پينوشت8: يك جورهايي شبيه «رؤياي نيمه شب تابستان» شكسپير است اوضاع الآنم!
پينوشت9: فرصت همين امروزه براي عاشق بودن/فردا ميپرسيم از هم، غريبهاي يا دشمن؟
پينوشت10: اصلاً شايد دلم بخواهد 1000 تا پينوشت بنويسم!!!!!!!
پينوشت11: «بسيار سفر بايد، تا پخته شود خامي» امّا چه سفري؟! سفر به روش خودم را ترجيح ميدهم!
پينوشت12: فيلم دادگاه گلسرخي را ديدهايد؟ جايي هست كه رئيس دادگاه ميگويد به نفع خودتان چيزي داريد بگوييد. گلسرخي پاسخ ميدهد: من به نفع خودم هيچي ندارم بگم. من فقط به نفع خلقم حرف ميزنم.
پينوشت13: جاي عكس سرجيو لئونه بين عكسهاي پست قبل خالي است!
پينوشت14: پشت سرم، سمت راست، تقريباً پست گوش راستم، چند لحظه پيش درد گرفت! نميرم يك وقت!!!!!!!! حالا اگر هم مُردم مهم نيست. هر چيزي ميخواهيد براي خودتان برداريد الّا اين سه چيز. يك) كتاب «سقوط» كامو كه وصيت ميكنم با خودم دفنش كنيد. دو) دستنوشتههايم را كه وصيت ميكنم به طور تمام و كمال بدهيد به [...]! (خودش ميداند). سه) گليمي است كه عاشقانه دوستش دارم. آن را ماندهام چه كنم! ولي خوب، بدهيدش به [...]! (اين يكي خودش نميداند!)
پينوشت15: رجوع كنيد به پينوشت5!!!!!!!
پينوشت16: رجوع كنيد به پينوشت بالايي!
پينوشت17: كاش دوباره آن خوابي را ببينم كه بالاتر، در متن اصلي ذكرش رفت! كاش! دعا كنيد ببينيم و البتّه اگر ديدم ازش بيدار نشوم!!!
پينوشت18: ميخواهم رُند بشود تعداد پينوشتها! 20 تا كه شد بس ميكنم!
پينوشت19: اخيراً خيلي به گوسفند ابراز علاقه ميكنم! به گوش من بع بعاش از چهچه بلبل قشنگتر است! آنقدر گوسفند دوست شدهام كه بعيد نيست پستي را به اين بزرگْ حيوانِ ارزشمند اختصاص دهم!!!!!!
پينوشت20: نه بابا!!!! گويا «انجمن شاعران مرده» لازم هم شدهام و خبر ندارم! (اين يعني وضع خيلي بيش از حدّ انتظار خراب است!)
پينوشت21: متأسفم! من كارهايم حساب و كتاب ندارد! شايد تا پينوشت40 هم رفتم!!!
پينوشت22: دوست دارم داستاني را كه اوّل پست گفتم بنويسم! خيلي دوست دارم!
پينوشت23: در Fight Club ديالوگي هست كه همان بار اوّل ديدن، توي ذهنم جا خوش كرد: وقتي كه بيخوابي ميگيري، نه واقعاً خوابي و نه كاملاً بيدار! (حول و حوش ديالوگ اصلي بود!) حالا شأن نزول اين پينوشت چيست، رجوع كنيد به پينوشتهاي 20 و 6!
پينوشت24: امشب چه شبي بود! مرسي از تو ميلاد عزيز كه شنيدي من را. و مرسي آتي جان كه گوش دادي... يعني بيشتر از گوش دادن... خيلي بيشتر... ممنونم از تو.
پينوشت25: بيا بازم مثل قديم، با هم ديگه بريم شمال/دلم گرفته راضيام به اين خيالاي محال. شأن نزول اين پينوشت تا اطلاع ثانوي جزو اسرار است!
پينوشت26: به جان خودم «پينوشت نويسي» يكي از لذّتهاي فوقالعادهي دنياي وبلاگنويسي است!!!
پينوشت27: در Internet Explorer 7.، كنار سايت Blogfa، آرم سايت IMDb نمايش داده ميشود!!! شما هم اينطور چيزي ميبينيد؟!

پينوشت28: ليوانم تقريباً يك هفته است كه شسته نشده!!! نوشيدن آب و نوشابه چه لذّتي دارد در آن!
پينوشت29: من يك مقداري بدقول هستم! عادت بدي است! يعني بهتر است بگويم خصلت بدي است! ولي من اين خصلت بد را دارم!!!
پينوشت30: واويلا! گويا «كازابلانكا» هم نياز دارم!!! ديگر كار از كار گذشته است! اوضاع وخيمتر از وخيم است!
پينوشت31: يكي از پستهاي بعدي به «من و كازابلانكا» اختصاص خواهد داشت!
پينوشت32: «الكافي» 16121 روايت و حديث دارد! ميدانستيد؟!
پينوشت33: دارم هذيان ميگويم! خودم هم فهميدهام!
پينوشت34: خسته شدم! كم كم بايد بس كنم!!! (كم كم!!!!!!!!!!)
پينوشت35: به اين عكس پايين ميآيد آماتوري باشد؟ [بنا به دلايلي از گذاشتن عكس منصرف شدم!]
پينوشت36: خوب ديگر! خسته شدم! خوانندگان جان، شب بر شما خوش!
پينوشت37: راستي، تا يادم نرفته، سمت چپ، زير قيمت وبلاگ، اين دو تا چارت موسيقي و فيلم را ببينيد!
پينوشت38: آلفرد جان تولّدت مبارك!
نميدانم كِي بود و كدام عزيز كه به من گفت هر روز دارد بر پيچيدگيهاي شخصيتيام افزوده ميشود. حرفش را نشنيده گرفتم! آن موقع هم باور داشتم آنقدر پيچيدهام كه هيچكس، حتّي خودم، نميتواند، نميتوانم، به كنه من، خودم، پي ببرد، پي ببرم! خيلي از آن وقت ميگذرد. حداقل چند ماه. چند روزي است كه خسته شدهام از اين ديوار! با اختصاص بودجهاي معادل 5400 تومان، تعدادي عكس پرينت گرفتم و آنها را به ديوار اتاق چسباندم! با چسب نواري شيشهاي! تا به حال، هر كس اين كلكسيون عكسهاي روي ديوار را ديده، نظر همان دوست را به نحو ديگري تكرار كرده است! گفته كه اصلاً نميشود به عمق تو نفوذ كرد! جالب است، حتّي گاهي مباحثاتي حول اين عكسهاي روي ديوار من هم تشكيل ميدهند و بعد از اندكي مذاكره و تبادل نظر، باز هم نظر رسميشان را اعلام ميكنند كه البتّه هيچ توفيري با نظرهاي پيشينشان ندارد! خلاصه عكس كوبيدن ما به ديوار هم به نوعي سندي است بر پيچيدگي اين آفريدهي كوچك! اين همه گفتم پيچيدگي، لابد فكر كردهايد كه «چقدر خودش را تحويل ميگيرد.»! اگر اينطور است، پيشنهاد ميكنم كتاب «بارتلبي محرر و چند داستان ديگر» اثر «هرمان ملويل» با ترجمهي «هوشنگ پيرنظر» را بخوانيد. در اين كتاب داستان كوتاهي هست با حجمي حدود 4 صفحه. داستان تا آنجايي كه به ياد ميآورم دربارهي مردي است كه با واسطهي يكي از دوستانش، يك مرد عادّي و به نظر كاملاً سطحي را ملاقات ميكند. باقي داستان را نميگويم تا بگرديد و پيدايش كنيد. اگر گشتيد و پيدايش كرديد و خوانديدش، ميتوانيد معني اين پيچيدگي را بهتر بفهميد و آن كدورتي را كه احياناً پيش آمده است را محو كنيد. القصّه اينكه اين پست به همين عكسهاي روي ديوار اختصاص دارد! باشد كه شما هم ببينيد و بتوانيد از ميان آنها راهي، هر چند صعب العبور، به درون kz بيابيد.

نكته2: لطفاً اوّل تمام عكسها را مشاهده كنيد، بعد تصوير شماي كلّي را ببينيد.
شِماي كلّي

چند تايي پينوشت باقي است كه بعداً خواهم گفت!!!
پيشنوشت: به علّت درست شدن سرعت نت و گوگلپيجمان، با كليك روي اسامي آهنگها، ميتوانيد آنها را مستقيماً دانلود كنيد!
آهنگ مربوط1:Dance me to the end of LOVE
خوانندهي آهنگ مربوط1: Leonard Cohen
ابيات مربوط1:
let me touch your naked hand
Let me touch your glove
Dance me to the end of LOVE
آهنگ مربوط2: وقتشه
خوانندهي آهنگ مربوط2: گوگوش
ابيات مربوط2:
من عروسك كدوم بازي وحشت، من عروس قحطي كدوم تبارم
كه مـثـل تـولّـّد فـاجـعـه سـردم، كـه مـثـل حادثـه آرامـش ندارم
آهنگ مربوط3: هجرت
خوانندهي آهنگ مربوط3: دوباره گوگوش
ابيات مربوط3:
تو بگو جز تو كدوم رود، ناجي لـبتـشـنگي بود
جز تو آغوش كدوم باغ، سايهسار خستگي بود
بـي تـو بـايـد، بـي تـو بـايـد، تا نفس دارم ببارم
من براي گـريـه كردن، شـونـههـاتـو كـم مـيـارم
آهنگ مربوط4: نياز
خوانندهي آهنگ مربوط4: فريدون فروغي
ابيات مربوط4:
تـن تـو ظـهـر تـابـســتــونـو بـه يـادم مـيـاره
رنگ چـشــمـاي تـــو بـارونـو بـه يـادم مياره
وقتي نيستي، زندگي فرقي با زندون نداره
قـهـر تـــــو تـلـخـي زنـدونـو بـه يـادم مـيـاره
من نيازم...
تو بـزرگـي مـثـل اون لـحظه كه بارون ميزنه
تو همون خوني كه هر لحظه تو رگهاي منه
...
تو قشنگي مثل شكلايي كه ابرا ميسازن
گـلـاي اطـلـسـي از ديـدن تـو رنـگ ميبازن
اگـه مـرداي تـو قـصّــه، بدونـن كـه ايـنجايي
بــراي بــردن تــو بـا اسـب بـالـدار مـيتـازن
فيلم مربوط1: 2001: An Space Odyssey
بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط1: آنجايي كه موسيقي اشتراوس پخش ميشود!
فيلم مربوط2: Before Sunrise
بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط2: كلّ فيلم، ولي بيشتر آخر آن، جايي كه دختر توي قطار، و پسر توي ماشين، دارند به شبي كه گذراندند فكر ميكنند!
فيلم مربوط3: Wall.E
بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط3: دو جاي فيلم: يكي آنجايي كه Eve خاموش ميشود و آن آلارم مزخرف ِ مسخرهي سبز رنگ دائماً چشمك ميزند و Wall.E با بردباري تمام، سعي در بيدار كردن Eve دارد. يكي ديگر آخر آن كه Wall.E بعد از تعمير شدن خشك و رسمي رفتار ميكند و Eve نگران او است.
كار مربوط: فيلم ديدن، فيلم ديدن، فيلم ديدن!
مورد در حال بررسي كار مربوط: هر فيلمي كه دم دستم برسد! ديوانهوار فقط ميبينم.
حالت مربوط: غمگين! غمباد گرفته! تنها!
اصطلاح جديد حالت مربوط: دپسرده!
پارادوكس مربوط: شنگول بودن در عين دپسردگي
بيت مربوط با پارادوكس مربوط:
هر كسي از ظنّ خود شد يار من
و از درون مـن نـجـست اسرار من
تأكيد مربوط به بيت بالا: منظورم فقط مصراع دوم بود، ظن را بيخيال شويد!
مزخرف مربوط: اين پست
ديالوگ مربوط:
Worth dieing for
Worth killing for
Worth going to hell for
شديدترين نياز قابل دسترس مربوط: يك عدد phone call
شديدترين نياز غيرقابل دسترس مربوط: [...]
بيماري مربوط: سادومازوخيسم
شدّت بيماري مربوط: بسيار وخيم!
آهنگ مربوط5: طرف ما
خوانندهي آهنگ مربوط5: شاهين نجفي
ابيات مربوط5:
اينجا دلت گرفت، ميگن خودكشي راه حلّه
ايـنـجـا زنـدگـي كـردن از مـردن مـشـكلتــره
آهنگ مربوط6: زندگي سگي ما
خوانندهي آهنگ مربوط6: شاهين نجفي
ابيات مربوط6:
سياسيهاي مست و مستهاي معتقد
دكــتــر و پـروفـسـور بـا پـيـشـونـد سـيّــد
+
عزيزاني كه آهنگ را دانلود كردهاند، ابياتي را كه در بازهي زماني 20 ثانيهاي 00:02:9 تا 00:02:29 خوانده ميشود هم حساب كنند!
مونولوگ مربوط: اصن نميخوام بنويسم... زوره؟!... نوشتنم نمياد... اه...
فيلم مربوط4: The Shining
بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط4: جايي كه جك نيكلسون با تمام تلاشي كه به كار ميبندد، نميتواند چيزي بنويسد!
احساس مربوط: دلنگران، دلتنگ
عامل رفع احساس مربوط: رجوع شود به: شديدترين نياز قابل دسترس مربوط
داستان مربوط: رومئو و ژوليت
بخش بيشتر مربوط داستان مربوط: جايي كه به رومئو خبر مرگ ژوليت را ميدهند، او به شهر ميآيد، زهر واقعي را سر ميكشد و در كنار ژوليت ميميرد! سپس ژوليت بيدار ميشود و با ديدن رومئوي مردهاش، خنجر او را از غلاف در آورده و خود را با خنجر رومئو ميكشد.
توضيح پاياني مربوط: اين پست احساسات شخصي اينجانب است، در ساعت 04:48:26 بامداد روز سه شنبه، ششم مرداد ماه سال يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجري شمسي!
پينوشت: پست بعدي... نميدانم كي!
در سالروز فتح زندان باستيل و دويست و بيست سالگي انقلاب كبير فرانسه، مادر انقلابها.
در نود و يكمين زادروز اينگمار برگمان
من يك سال به مرگ نزديكتر شدم
من يك بار ديگر ساعت پنج عصر روز بيست و سوم تير ماه را پشت سر گذاشتم
من يك لحظهي خيلي ساده را از سر گذراندم
امشب ميخواهم فيلم ببينم... همانطور كه ديشب ديدم...
تولّدم... مبارك؟!... نامبارك؟!...
پينوشت1: ميدانم كه پينوشتهاي اين پست از خود آن بسيار طولانيتر خواهد بود!
پينوشت2: هر كاري كردم كه بنويسم، نشد! همين هست كه هست!
پينوشت3: بعد از حدود يك سال مطلب ديگري براي The Fountain نوشتم. مطلب جديد را ميتوانيد اينجا بخوانيد و قديمي را اينجا. ضمناً، احتمال دارد كه مطلب دومي را اندكي بعد روي همين وبلاگ هم بگزارم.
پينوشت4: چهقدر ساده گذشت اين لحظه!!!! زياد از حدّ ساده!!!!! آنقدر كه اعصابم خورد شد!!!
پينوشت5: گاهي ميشود كه بين چيزهاي معمولي و هميشگي، يك گنج كوچك پيدا ميكنم. اين گنج كوچك هر چيزي ميتواند باشد. يك كتاب، يك DVD يا شايد هم يك عكس خيلي ريز، كوچكتر از 3×4، ولي لذّت يافتن اين گنجهاي كوچولو را عاشقانه دوست دارم. آخرين گنج اين مدلي كه پيدا كردم، كتابي بود در يك كتابفروشي كاملاً نو! بين كتابهاي جديد و گران، با طرح جلدهاي پر زرق و برق و چشمگير، كتابي با جلد سفيد كاملاً موقّر ايستاده بود. از اين جلدهاي سفيد پلاستيكي كه چين و چروكي هم داشت. چند سالي است ديگر اين مدل جلدي پيدا نميشود. عنوان كتاب و نويسنده را هم كه با آن حروف طلايي دوستداشتني ديدم، ديگر صبر نكردم. دست بردم و كتاب را برداشتم. با ديدن نام مترجم و سال چاپ، فقط يك فكر در ذهنم بود:بخرمش! صخرهي تانيوس. امين معلوف. ترجمۀ شهرنوش پارسيپور. كاغذهايش بوي كاغذ ميدهند. بوي كتاب. بوي عمر. شايد بفهميد چه ميگويم. اگر هم نفهميديد، ايرادي ندارد، به قول آن خواننده كه ميگويد: اوني كه اينا رو كشيده حرفمو ميدونه.
پينوشت6: ممنونم از شما كه تولّدم را به ياد داشتيد و اين را ميخوانيد. ممنونم از شما كه تولّدم را به خاطر سپردهايد و اين را نميخوانيد.
پينوشت7: چند روزي نشد كه باشم!
پينوشت8: تولّدت مبارك اينگمار جان!!! تولّدت مبارك انقلاب پرهياهو!
پينوشت9: اين پينوشت براي كسي است كه ديشب به او گفتم، فردا به او آن چيزي را كه صحبتش بود اثبات خواهم كرد. ببخشيد كه از اين قويتر اثباتي ندارم!
نان را
هوا را
روشني را
بهار را
از من بگير
امّا خندهات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم

او شهرهي آفاق بود
نه لاغر و نه چاق بود
خيلي بوده دوست داشتني
خوشمزهتر از بستني
زيبا و محبوب
نبوده محجوب!
شاد بود و باحال
در لمپنيسم «مال»!
هلو و تپل
هم ناز و هم گل!
قشنگتر از رُز
كرد او اُور دُز!
بـــِه از ديويد لين
نامش مريلين!
نساخت او پورنو
فاميلاش مونرو!!!!!
شعر در سبك سوسولرئاليسم، از شاعر قرن بيست و يكم، بابا kz عريان!
پينوشت1: به اين سايت نرويد! براي كسي كه تا حدودي انگليسي بداند، به شدّت اعتيادآور است! كافي است روي دكمهي Start A Chat كليك كنيد! Tagline سايت بسيار فريبنده و جذّاب است: Talk To Strangers. امّا وقتي روي آن دكمهي معلومالحال كليك كرديد، ديگر نميتوانيد بازگرديد. در اينجا اين دكمه مترادف تركيب «سيگار اوّل» است! و البتّه ميدانيد كه سيگار اوّل، مقدمّهي اعتياد است!!! پس من را ببينيد و به اين سايت نرويد. (خيلي ته دلم ميخواهم شما را هم به آمدن به آنجا دعوت كنم، ولي خير و صلاحتان را ميخواهم!!!!!!!!!)
پينوشت2: هواي لوگوهاي سمت چپ، زير لينكها را داريد؟!
پينوشت3: براي شادي روح كهنه درگذشته، مرحومهي مغفوره مريلين مونرو فاتحه تلاوت بفرماييد.
پينوشت4: نظر شما دربارهي مونرو چيست؟!

مايكل جكسون بر اثر عارضهي قلبي به رحمت ايزدي پيوست. خوب حالا من ِ نوعي چه كار كنم؟! درست است كه جكسون (رحمة الله عليه) در زمينهي موسيقي پديدهاي بس شگرف و جريانساز بوده، هست و خواهد بود، امّا اين دليل نميشود كه از او خوشم بيايد. جكسون براي من تقريباً چيزي بود مثل پديدهي فوتبال. هر دو پرطرفدار هستند، هر دو شلوغ و پرهيجاناند و هر دو حواشي بسياري دارند. البتّه الآن فقط يكيشان، فوتبال، حواشي را دارد. امّا اين دو پديده براي من از يك نظر ديگر هم مشابهاند. من علاقهاي به هيچكدامشان نداشته و ندارم. عليرغم تمام اين مسايل وقتي شنيدم مايكل جكسون به لقاءالله پيوست كمي متأسّف شدم. چون با اينكه از او خوشم نميآيد، نميتوانم تأثيرش را بر موسيقي منكر شوم. تنها آثاري كه مرگ جكسون بر من گزاشتند يكي همين تأسف اندك است و ديگري دعا!

حالا اينكه مرگ شخصي مثل مايكل جكسون (رحمة الله عليه) ميتواند چه ارتباطي با دعا داشته باشد، شايد ابتدا پيچيده به نظر برسد، امّا چندان سخت نيست. وقتي خبردار شدم كه او به ديدار معبود شتافته است، اوّل همان حسّ تأسف سراغم آمد كه البتّه ناپايدار بود. اندكي پس از آن دست به دعا برداشتم. چرا؟ دليل ساده است. وقتي هنرمندي كه دوستش نداريد ميميرد، شما بلافاصله به ياد هنرمند محبوب خودتان ميافتيد. از اين نظر بود كه با شنيدن خبر رفتن جكسون به ديار باقي، از خداوندگار جهان آفرين طول عمر حضرات عظام مارتين اسكورسيزي (حفظه الله) و لئونارد كوهن (حفظه الله) را مسئلت كردم و اميدوارم خدا اين دعاي من را مستجاب فرمايد. آمين!

اين هم از قضيهي دعا كه روشن شد. باقي است همان باقي قضايا كه البتّه چندان زياد هم نيست. يكي دو نكتهي جزئي (البتّه به ظاهر جزئي) است كه ميگويم و شماي خواننده را به خير و سلامت و ما را به سلامت و خير. اوّل اينكه چندي است در حال مطالعهي مجموعه كتب «نارنيا» هستم. فعلاً اگر بخواهم در يك كلمه توصيفش كنم ميتوانم بيبرو و برگرد بگويم فوقالعاده، امّا هنوز حدود چهارصد صفحه از كلّ هزار و سيصد و پنجاه صفحهي مجموعهي هفت جلدي باقي است. پس نميشود نظر قطعي داد. هر چند تقريباً مطمئنم پس از اتمام كتابها روي اين نظرم استوارتر شوم تا اينكه تغييرش دهم. اين مورد اوّل بود. و امّا مورد دوم.

از اينجا به بعدش طرف خطابم شخص بهخصوصي است، كساني كه تمايلي به خواندن ندارند، نخوانند!
بله، ميگفتم، و امّا مورد دوم. آخر اخوي گرام، عزيز ِ دل من، خدا را خوش ميآيد اينطور برادرت را بيخبر بگزاري؟! بالاغيرتاً خبري از خودت به ما بده و از نگراني درمان بياور. باور كن آنقدر از تو بيخبرم و آنقدر «تلفن همراه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد» شنيدهام، كه Online بودن ID يات برايم دلگرم كننده است. ما كه از تو خبر نداريم، ولي اميدوارم هرجا كه هستي، شاد و خوش و سلامت باشي. اگر هم وقت كردي زنگي به اين داداش كوچك خودت بزن و از نگرانياش در بيار!
زنده باشي داداش من...

سكانس هفتم: روايتي از فراموشي
- هي مرد، به چيت مينازي؟
- اوّل تو بگو...
- ساكت شو... دست رو ناموست بلند ميكني بيغيرت؟!
- بيغيرت همه...
- ببند دهنت رو... اين غيرته؟!
- غيرت نيست پس چيه؟!
- اگه غيرته پس حاشا به غيرتت... يادت نيست ديروز رفتي جبهه اجازه ندي عراقيا دست رو ما بلند كنن؟! حالا خودت... از اونها... حاشا به غيرتت... حاشا به شرفت...
- ...

سكانس هشتم: روايتي از نامردي
- نالوطي، اين رسمشه؟!
- چي؟! با كي هستي؟! چي ميگي؟! رسم چي؟!
- ده آخه پست فطرت، اگه ميخواي تو روي زن و بچّهي مردم وايسي اين دودوزه بازيها چيه؟!
- دودوزه باز تويي و هر كي با توئه!
- منم؟! نذا بگم كيه...
- بگو... چي ميخواي بگي؟! من پاك پاكم...
- آي ايّها الناس... اين يارو لباس شخصيه... آي مردم... اين لباس شخصيه زير پيرهنش كلت داره...
- ...

سكانس نهم: روايتي از همدردي
- دخترم چرا رو زميني؟!
- ولم كن آقا...
- تو جاي دختر من هستي، چي شده؟
- چي بگم؟ نامردها...
- گريه نكن... پاشو... پاشو... دختر منم الآن بين جمعيته...
- خدا خيرت بده حاج آقا...
- نميدوني الآن كجا تظاهراته؟!
- براي چي؟
- منم ميخوام برم شعار بدم...
- ...

سكانس چهارم: روايتي از ننگ و رنگ
- هي... روزگار... پير شديم... ديروز ميرفتيم رو ديوار شعار مينوشتيم، ميومدن پاكش ميكردن... هه... ما ميگفتيم ننگ با رنگ پاك نميشود... امروز... اي خدا... اون سري ما انقلاب كرديم و گفتيم پاك كردنتون الكيه، الآن خودمون شديم پاك كن... هــــــي...

سكانس پنجم: روايتي از اتّحاد
- من تنها اينجا نيستم...
- نه داداش... منم كنارتم...
- آقايون منم پشتتون هستم...
- آبجي دمت گرم... صفاتو...
- شما خيلي لطف كردهايد آمدهايد... اتّحاد ما را ضربه ناپذير ميكند...
- آره دادا تو راس ميگي... خدا بيامرز بابام ميگفت سي سال پيش هر جا ميرفتن گروهي ميرفتن و از هم جدا نميشدن...
- آگا ايلده اينجا كجاس؟!
- ميدون آزاديه عزيز... از كجا اومدي؟
- مهمّه؟! ما همهمون ايراني هسيم...
- نه دادا اينطوري كه تو ميگي اصن مهم نيست...
- خواهر وقتشه بلند شو...
- ما قبل از تو بلند شديم برادر...
- ...

سكانس ششم: روايتي از استبداد
- مهم نيست... من مخالف جمهوريم... من فقط موافق اسلامم... من مخالف هر كسي هستم... من فقط موافق خودم هستم... ما ابرقدرت هستيم... ما اوّل و آخر دنياييم... و «من» رئيس جمهور اين «ما» هستم... من... من... من...

سكانس اوّل: روايتي از وطن
- عزيز من، چرا ميزني؟!
- چون... ساكت... بايد بزنم...
- من و تو چي هستيم؟!
- دشمن!
- نه!
- پس چي؟!
- برادر...
- ساكت شو... با اين حرفها وجدان من رو به درد نيار، من بايد تو رو بزنم...
- اصلاً اشتباه كردم... برادر نيستيم...
- پس قبول كردي كه دشمنيم؟!
- نه...
- پس چي هستيم؟!
- هموطن...
- ...

سكانس دوم: روايتي از دانش
- زور بزن... يا الله...
- كم نياريد بچّهها... الآنه ميشكنه
- آقا ببخشيد اينجا كجاست كه داريد درش رو ميشكنيد؟!
- من خبر ندارم... فقط بهم گفتن بيا...
- آقا ببخشيد، اين همكارتون جوابمو نداد، در كجا رو داريد ميشكنيد؟!
- در دانشگاهه...
- خب چرا داريد اين كار رو ميكنيد؟!
- چون توش دانشجوئه...
- مگه دانشجو بده؟!
- دانشجو... بد؟!... هه... دانشجو مزدور بيگانه است...
- نه... دانشجو سازندهي اين مملكته...
- اصلاً انگار قيافهات به دانشجو ميخوره... برادر محسن بيا دستگيرش كن...
- ...

سكانس سوم: روايتي از آرمان
- آقا نزن... خواهش ميكنم نزن... دردناكه...
- خفه شو، ما بايد بزنيم...
- آقا شما لطف كن نزن... اين همكارت كه كوتاه نمياد...
- حق داره كوتاه نياد، ميزنيمت تا ديگه از اين غلطها نكني...
- كدوم غلطها؟ مگه چي كار كردم؟!
- نظام مقدّس رو به خطر انداختي...
- ميبخشيدا... من فرزند شهيدم...
- ...

- ببين، مملكت داره به قهقرا ميره، هر سگ زردي بهتر از اين شغاله!
پ.ن: هر گونه برداشتي از اين پست بر عهدهي مخاطب ميباشد و نويسندهي آن هيچ مسئوليتي را نميپذيرد.

دربارهي بخش اوّل اين سهگانه هيچ نميتوانم بگويم. البّته يك سري توضيحاتي ميشود داد كه مثلاً صبحم با آنچه در پي ميآيد شروع شد و اين شد صبحانهام، ولي بهتر است از اين توضيحات ندهم و بروم سر اصل مطلب... بهتر است ساكت شوم و شما را به خواندن اين پست و شنيدن آهنگهاي Spider's Web و Mary Pickford دعوت كنم.
راست ميگفتي، بخشي از پستم را به آن اختصاص دادم... راست ميگفتي اي كسي كه هر وقت با تو صحبت ميكنم، گويا روبهروي آينه ايستادهام... اي يكي از عزيزترين دوستانم...
فكر ميكنم حالا حالاها با اين Katie Melua كار داشته باشم...

روزي كه صبحانهاش Katie Melua باشد، شامش كمتر از Eurovision نيست! اوّلش كه دنبال لينك دانلود ميگشتم با مشاهدهي آن حجمهاي بالا دلسرد شدم، ولي جوينده، يابنده است و طبق همين قانون كلّي به سايتي دست يافتم كه تمام آهنگهاي اجرا شده در مراسم Eurovision 2009 را جدا جدا و با حجمهاي قابل دريافت، براي مخاطبانش در دسترس قرار داده بود. عجالتاً رتبههاي اوّل تا سوم را شنيدم تا بعداً سر فرصت باقي آثار را هم گوش كنم...
امروز با توجه به اين دو مورد يك روز موسيقايي ديوانه كننده بود... امّا ديوانه كنندهترين بخش آن باقي است...

كريلوف با سكوت گوش ميداد. انگار يك كلمه زبان روسي نميدانست. وقتي ابوگين يكبار ديگر نام «پاپچينسكي» را آورد و از پدر زنش هم صحبت كرد و بار ديگر هم دست دكتر را در تاريكي جست، دكتر سرش را تكان داد و به سخن گفتن آمد، هر كلمه را با كشش خاصي، بيآرام و قرار ادا ميكرد:«معذرت ميخواهم. من نميتوانم بيايم. پنج دقيقه پيش پسرم مرد.»
بخشي از داستان «دشمنان» انتخاب شده از كتاب«دشمنان» اثر آنتوان چخوف. ترجمهي سيمين دانشور. انتشارات امير كبير، چاپ ششم 1361.
فعلاً نظرم را دربارهي چخوف ميتوانم در اين عبارت بيان كنم: او كسي است كه توانايي نابود كردن تمام زندگيها را دارد و در عين حال ما را مجبور ميكند به چيزهاي فاجعهبار به طرز وحشتناكي بخنديم!!!
احساس ميكنم بدجوري از اين چخوف لعنتي خوشم آمده است. ميخواهم بروم و باقي كتاب دشمنان را بخوانم...

«اينكه انسان ها به يكديگر نياز دارند يا خير، و آيا به سوي هم بروند يا نه سئوالي بنيادي است و پاسخ آن خير است! هر انساني اگر با علم به اينكه توانايي درك طرف مقابل را ندارد، به سوي او برود دست به ارتكاب بزرگترين جنايات زده! و اينكه آيا انسان ها توانايي شناخت ديگر هم نوعان خود را دارند نيز سئوال مهمي است كه مطرح مي شود و پاسخ آن ديگر بار خير است! و خير از اين رو كه انسان به عنوان نوعي از جانداران ، از يك قانون مستثنا نيست و اين قانون همان «تغيير و تحول دائمي» است. از اين رو شما هرگز نمي توانيد هيچ انساني را بشناسيد. چرا كه آن شخص دائماً در حال تغيير و تحول است. شما حتّي نمي توانيد خودتان را بشناسيد چون خود شما هم از اين قواعد مستثنا نيستيد و اگر خود را استثنايي بدانيد، ناگزير انسانيت خود را زير سئوال بردهايد. تار زندگي چنان با پود تنوع در آميخته كه گويي جدايي ناپذيراني ازلياند و هر يك، بيديگري هيچ است .»
گام پنجم تا جوكر شدن... تنهايي...
جماعت، من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم...
كاري با كار اين قافله ندارم...
پ.ن: لحن نه چندان روان متن اوّليه را به بزرگي خودتان ببخشاييد!

در فصـل بـهـار اگـر بـتـي حور سرشت
يك جرعهي مي دهد مرا بر لب كشت
هرچند به نزد عامه ايـن بـاشـد زشـت
سگ به ز من ار برم دگـر نام بـهـشـت
گويند كسـان بهشت با حور خوش است
من ميگـويم كـه آب انـگـور خـوش است
اين نقد بگـير و دست از آن نسيه بشوي
كه آواز دهـل شنـيدن از دور خوش است

ابر آمد و باز بر سـر سـبـزه گـريست
بي بادهي گـلـرنـگ نـميبايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزهي خاك ما تماشاگـه كيست

اي بي صفت، تو هم آره نامرد ِ هفته
واقعاً كه نمي دانم چه بگويم! «خيلي نامردي، ديوونه اش كردي!» با اين كارهايت چه چيزي را مي خواهي ثابت كني؟! هان؟! جدّاً هدفت چيست؟! چرا اين قر و قميش ها را براي رئيس جمهور منتخب و مردمي مي آييِ؟! همه اش براي اين است كه خودي نشان بدهي و بگويي «ما هم بلديم»؟! «برو، برو، برو ديگه نگاش نكن، محمود جون هم صداش نكن!» حنايت ديگر رنگي ندارد جناب مجلس، بهارستان، يا هر چيزي كه مي خواهي باشي! برو و برنگرد! حالا كه داري مي روي بالاغيرتاً صبر كن كه چند تا سئوال دارم! هنوز دقّ دلي ام را سرت خالي نكرده ام! كجا داري مي روي؟! بگو ببينم اصلاً شما را به طرح هدفمند سازي يارانه ها چه كار؟! چرا ردّش كرديد؟! قرار بود قيمت ها زياد شود! خوب تصويبش مي كرديد! مگر قيمت ها كم بالا رفته؟! خب اين […] مثقال هم رويش. به جايي بر نمي خورد. حالا آن هدفمند سازي هيچ، اين چه گربه رقصاني جديدي است كه آمده ايد و دوباره پرونده ي سفر هاي استاني را باز كرده ايد؟! حالا گيريم ده ميليارد تومان ناقابل صرف دور اوّل سفرها شده و بسياري از مصوبات استاني عملي نشده باشد، بر فرض محال كه همه ي اين ها درست باشد باز هم به محمود جان ربط ندارد! ها؟! چه؟! مي گوييد ربط دارد؟! حالا كه بحث را كشيديد به اينجا و چاك دهن من را باز كرديد صبر كنيد و بشنويد: محمود جان قربانش برويد همگي تان روي ناصرالدين شاه را سفيد كرده با اين سفرهايش! دارندگي و برازندگي! دستش توي جيبش و ايضاً صندوق ذخيره ارزي است و بضاعت مالي دارد، خوب سفر هم مي رود! پايش بيفتد ماه هم خواهند رفت ايشان تا انقلاب را به معناي واقعي كلمه صادر كرده باشند! همين است كه هست، مي خواهيد بخواهيد، نمي خواهيد هرّي! اين هم به عنوان كلام آخر: اگر با ديگرانت هست ميلي چرا جام محمودو مي شكني خيلي؟!

اين خوك هاي پدر در آر ِ هفته
نيستيد و نمي دانيد چه خبر است در چهار گوشه ي عالم! البته قطعاً از يكي از گوشه هايش خبر داريد! آن گوشه هم همين ايران خودمان باشد كه به زعم پرزيدنت عزيزتر از جان جزو ابرقدرت هاست! بگذريم و برسيم به آن سه گوشه ي ديگر! از آن سه گوشه يك گوشه اش چين است كه طي هفته ي گذشته خبر آنچنان مهمي نداشت! البته ما راديوهاي چين را گرفتيم، ولي گويا دعوا داشتند و مدام جيغ مي كشيدند. اينطور شد كه خبر خاصي دستگيرمان نشد. گوشه ي سوم اروپا و اتحاديه ي خبيثانه اش است كه ايشان هم به ياري دعاهاي شرّ ملّت مسلمان هميشه در صحنه، به زمين گرم خورده و مردم آن جا طبق خبر هاي تله ويزويزون كرور كرور در حال تلف شدن هستند البته به دليل گرسنگي و اينكه « توان مالي خريد » شان كاهش يافته! مي ماند گوشه ي چهارم و همان آخري كه همان موضوع بحث ماست! خدا زده پس كلّه ي گوشه ي چهارم و همگي بالاتفاق آنفولانزاي خوكي گرفته اند! خوك ها فعلاً آمريكاي جهان خوار كه هيچ، قارّه ي آمريكا را زمين گير كرده اند! اخبار واصله حكايت از آن دارد كه شيوع آنفولانزاي خوكي آن قدر بالاست كه رنگ قرمز كم ياب شده است! حال علّت كم ياب شدن رنگ قرمز چيست؟! مي گوييم برايتان: چون آمريكاي خاك بر سر ِ ناتوان از هرگونه غلط، با آنفولانزاي خوكي دست به يقه شده و مدام هشدار ها و وضعيت هاي قرمز اعلام مي كند اين رنگ ناياب گرديده! با توجه به آنچه گفته شد از تمام خوك هاي ميهن عزيزمان تقاضا داريم براي سرنگوني هر چه سريعتر مادر امپرياليسم، شيطان بزرگ، آمريكاي جهان خوار عازم اين كشور شوند! بي شك بيمار كردن شهروندان آمريكايي توفيقي است كه نصيب خوكان خاص و خالص مي گردد!

چقدر خودكشي زياد شده ي ِ هفته
امان امان امان اي روزگار! مي بينيد چه بر سر جوانان ما آورده است اين زمانه ي نامرد؟! دانه دانه نخبگان و تيزهوشان گرامي مان دارند خودشان را مي كشند! البته هيچ مهم نيست كه اكثر اين خودكشي ها در بندهاي سياسيون و زير نظر بسيج و امثالهم رخ مي دهد! به نظر من كه مهم نيست!!! به نظر شما هست؟! القصه اينكه آن عاليجنابان خاكستري كه به «خودكشي دادن» دكتر زهرا بني يعقوب متهم شده بودند، براي دومين بار تبرئه شدند! من كه داستانشان باورم شد! شما هم بشنويد، يعني بخوانيد، و خودتان قضاوت كنيد! داستان از اين قرار است كه زهرا خانم بني يعقوب بيستم مهر ماه سال هشتاد و شش هنگام صحبت كردن با نامزدش در يكي از پارك هاي همدان توسط گشت «ستاد امر به معروف و نهي از منكر» دستگير شد و هنگامي كه خانواده ي ايشان چهل و هشت ساعت بعد به نيروي انتظامي مراجعه كردند با خبر خودكشي زهرا خانم مواجه شدند! اصولاً خانم بني يعقوب انگيزه هاي ذهني خودكشي شان بالا بوده است! وقتي يك نفر با رتبه ي بيست و شش در كنكور سراسري قبول شود، مي توانيد تصور كنيد چه مقدار فشار رواني تحمل مي كند، اين چنين «شكستي»(!!!!!!!) حتماً در آينده ي دور يا نزديك خودكشي در پي دارد! البته پزشكي قانوني اعلام كرده كه خانم بني يعقوب به علت كمبود آلات خودكشي، آنقدر خودشان را به در و ديوار كوبيده اند تا جان به جان آفرين تسليم نموده اند و كوفتگي ها، كبودي ها و زخم هاي روي بدن ايشان به علت اين تلاش بي وقفه ي منجر به مرگ بوده است كه البته همگي بعد از مرگ پديد آمده اند!!!!! از آنجا كه خودكشي در اسلام نهي شده است، دولت دستور عدم پيگيري پرونده ي «خودكشي» دكتر بني يعقوب شد اما با پيگيري خانواده ي ايشان متهمان دوبار دادگاهي شدند و البته هر دو بار تبرئه!!! اين بود قصّه! ما گفتيم، حال خواه پند گير خواه ملال!!!

اين بغض عجيب غريب ِ هفته
مي گويند «مرد گريه نمي كند» امّا به نظر من اين عبارت چيزي كم دارد. بهتر است بگوييم: مرد گريه نمي كند امّا امان از وقتي كه گريه كند! گريه ي مرد دردناك است. مرد كم ميگريد امّا به واقع «امان از وقتي كه گريه كند»! گريستن مرد... گريستن... خيلي به سبك شدن كمك مي كند. خيلي زياد. امّا به راحتي اتفاق نمي افتد. چه بشود كه دل يك مرد آن قدر پر شود كه به چشمش بزند و اشك هايش بريزند. اگر هم آن طور بشود مرد اشك هايش را پنهان مي كند. در تنهايي مي ريزدشان و همانجا راحت مي شود. آرام مي شود و دوباره به آغوش زندگي باز مي گردد تا چه بشود كه دوباره اشكش در بيايد. معمولاً هنگام هر بار گريستن آن قدر از دفعه ي گذشته مي گذرد كه يادش نيايد. چون مرد گريه نمي كند امّا...
همه ي اين را گفتم كه بگويم بغض بد چيزي است. وقتي بيخ خِرَت را چسبيد، يا خفه ات مي كند يا صورتت را خيس مي كند با آب چشم! بغض چيز خوبي است. بغض نفس كشيدن را سخت مي كند امّا بعد از آن كه مي شكند، آسان مي كند زندگي را. تحمل سختي را. با همه ي اين اوصاف گريه ي مرد... شما چه فكر مي كنيد؟!

اندر حكايت مكتب ِ هفته
آنچنان كه از جميع احوال بر مي آيد جماعت اناث در سنه ي مستقبل به مكتب خانه هايي خواهند رفت كه مشتمل بر دو بخش اندروني و بيروني باشد! از آنجا كه بچّه را چه به بيرون بودن، پنجشنبه ها نيز تعطيل رسمي مي گردد و تاسيس نماز ظهر پنجشنبه در حوزه ي علميه در حال بررسي است. جماعت نسوان به از شنبه تا چهار شنبه به اندروني داخل مي شوند و از آن رو كه طرح حذف پيش دانشگاهي و دوره ي سه ساله ي راهنمايي در حال بررسي است، مي توانيم اميدوار باشيم كه با اين روال، كم كم باقي دروس و سال ها و روز ها نيز محذوف گشته، دانش آموزانمان به مكتب و بعد از آن، انشاالله تعالي در سال 1404 به مسجد رفته، گرد مي نشينند و استاد آمده، روزي يك صفحه قرآن كار مي كند! اين است ايران در حال توسعه و البته همانطور كه بالاتر گفته شد، يكي از ابر قدرت هاي جهاني!!!

خودتو ناراحت نكن خانوم ِ هفته
هيلاري خانم بگذار ببينم چرا اينقدر به پر و پاي ما مي پيچي؟! هان؟! بگذار حدس بزنم! حالا چون آمده اي شده اي وزير امور خارجه فكر كرده اي شق القمر مرتكب شده اي؟! ما خودمان يك فقره از همين مقام شما داريم، خيلي هم بهتر و گردنش به مراتب كلفت تر است، اسمش هم منوچهر است! خودش تنهايي ده تاي شما را حريف است! صداي دست هايي كه در ژنو مي زد، ملّت هميشه در صحنه در تهران شنيدند آن وقت جنابعالي آمده اي درباره ي اين صابري خانم بحث مي كني؟! حرف حسابت چيست؟! شنيده ام كه خبرگزاري ها گفته اند كه گفته اي: «ما به طور مکرر، پاسخهای متناقضی از دولت ایران دریافت میکنیم. » اگر اينطور گفته اي بدان و آگاه باش كه اصلاً نظرات متناقضي درباره ي ركسانا صابري خانم وجود ندارد! اگر منظورت اين است كه اوّل تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشتند و بعد قبول كردند، خب اين كه دليل نمي شود! اگر مي گويي قرار بوده دو ماه بعد آزاد شود امّا به هشت سال زندان محكوم شده، خب اين هم دليل نيست! خواهر من اين ها براي شما آن ور آبي هاي نديد بديد عجيب است! بيا ده سال در نظام مقدّس زندگي كن، عادت مي كني! شما اگر راست مي گويي برو جلوي شوي ات را بگير كه با مونيكا نپرّد! فاطمه خانم ما را نگاه كن از او ياد بگير! آقايش هزار تا شغل دارد، در هر كدامشان با هزار تا خانم بشين و پاشو دارد، ولي يك فضاحت مثل شوهر شما كه حالا يك پرزيدنتي بود و نبود، بالا نياورده! حالا بيا، خودم به منوچهر مي گويم كار هايت را درست كند بيايي اينجا، بروي زير نظر فاطمه خانم، درس هايت را كه خوب ياد گرفتي برگردي ممكلت خودت «اوباما معجزه ي هزاره ي سوم» بنويسي!!! ديگر نشنوم بگويي سخنان دولت ايران درباره ي صابري متناقض است! خوب؟!

تب ِ تند ِ گوزنهاي ِ هفته
- وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره، حالا که اومدی فهمیدم کی اومده، هنوزم کم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنوز تو چشات عشقه.
دنيايي دارند براي خودشان سيّد و قدرت و فاطي و دسته سفيد زنجاني! كم فيلمي نبود! چقدر شنيده بودم كه «گوزنها، گوزنها» امّا هرگز حتّي يك صحنه، يك ثانيه اش را هم نديده بودم. امّا وقتي ديدم... مجذوبش شدم. يحتمل به زودي درباره اش خواهم نوشت. اگر بشود...

پرتقال هاي كوكي ِ هفته
- بيا بيا بيا بيا بيا... خـــــــــُــــــب!!
صدايي كه شنيديد، مربوط به تخليه ي بار پرتقال هاي اسرائيلي در يكي از ميوه فروشي هاي سطح تهران بود. آنچنان كه به نظر مي رسد مقدار چند هزار كيلو ناقابل پرتقال توليد رژيم اشغالگر قدس آمده و در بازارهاي ميوه و ميادين ميوه و تره بار تهران بزرگ پخش شده است كه به قول حاج آقا صفايي، مدير عامل سازمان ميادين ميوه و تره بار شهرداري تهران :« با هوشیاری ناظران سازمان میادین حتی یک عدد از این نوع پرتقال در میادین شهرداری عرضه نشد. »البته از شواهد امر آن طور بر مي آيد كه يك عدد كه چه عرض كنيم، چند تني از اين پرتقال ها پخش و به احتمال قريب به يقين، پيش از خبردار شدن ناظران سازمان ميادين، راهي خندق بلاي پاي تخت نشينان شده اند! صفايي خان تاكيد نموده اند: «سازمان میادین به عنوان مهمترین شبکه عرضه میوه و تره بار شهر تهران به مردم شریف اطمینان می دهد که با دقت و حساسیت این قبیل موضوعات را پیگیری کرده و اجازه نخواهد داد عده ای سودجو آموزه های دینی و انقلابی مردم مومن تهران را نادیده بگیرند.» ما كه عادت كرده ايم! اصولاً در نظام مقدّس هر وقت هر جا نياز بود هر كاري را كه شايسته ديد انجام مي دهد! وقتي كه نيروي انتظامي به چكمه پوشيدن گير مي دهد نبايد تعجب كرد كه «سازمان ميادين ميوه و تره بار» حافظ آموزه هاي ديني و انقلابي مردم مومن شود!!!

خاطر اين خانومه رو كيا كه نمي خوان ِ هفته
در هفته گانه ي هفته ي قبل نوشتيم برايتان و ليستي تهيه كرديم از كساني كه به خاطر ركسانا صابري به تكاپو افتاده اند. ليست هفته ي گذشته شامل بعضي اسامي مهم مثل اين ها مي شد:
باراك حسين اوباما – رئيس جمهور منتخب و مردمي آمريكاي جهانخوار
محسني اژه اي – قرنيه ي چشم بيناي نظام يا به عبارتي وزير اطلاعات
محمود جان – معجزه ي هزاره ي سوم
هاشمي شاهرودي – آقاي كنفرانس هاي «... كشورهاي اسلامي»!
به اين ليست عجيب و جالب توجّه نام «قربانعلي درّي نجف آبادي» را هم اضافه كنيد! آقاي دري كه در گذشته به شغل شريف وزير اطلاعات شاغل بودند بنا بر مسايلي مثل عواقب يك سري قتل هاي عادّي روشنفكران و دگر انديشان، مجبور به استعفا شد و بعد از آن تا به حال دادستان كلّ كشور هستند. ايشان خطاب به ركسانا خانم صابري گفته اند اگر آزادي مي خواهي از رهبر معظّم انقلاب طلب عفو كن! يا يك همچون چيزي! اگر ايشان جاسوس است خب چرا اعدامش نمي كنند؟! اصلاً اين خانم شعورش نمي رسد كه با اين اتهام به اين كلفتي تا به حال بايد خودكشي مي كرد؟!؟!؟!؟! قربانعلي جان، شما خودت را قاطي اين مسايل نكن، خوبيّت ندارد!

كن سولوقون ِ هفته
فستيوال فيلم كن هم به خوشي و مباركي اسامي فيلم هاي دوره ي شصت و دوم خود را منتشر كرد! در ميان فيلم هاي امسال حضور پر رنگ آثاري با رگه هايي از سينماي وحشت به چشم مي خورد كه در كنار كمتر بودن آثار آمريكايي، اين دوره را از سال هاي گذشته برجسته تر ساخته است! به شخصه كه منتظرم ببينم فيلم لارس فون تريه و كوئنتين تارانتينو و بهمن قبادي را! اوّلي بنا بر شنيده ها قرار است موهاي بدنمان را 45 درجه صاف كند! دومي كه به قول كارگردانش « يك وسترن اسپاگتي در زمان جنگ جهاني دوم است»!!! و سومي به خاطر كارگردانش و سوابقش و البته داستاني كه تا به حال از فيلم لو رفته جذاب به نظر مي رسد!
بعد از اين سخنان جا دارد كه از همين تريبون به عبّاس جان تسليت بگويم! عبّاس عزيزم، غم آخرت باشد! غصه به دلت راه نده! اين كني ها تو را نمي فهمند! بيا همين كن سولوقون فيلمت را نمايش بده!

شرمندهتم باوفاي ِ هفته
اين پست را بخوانيد.
تا آن حد كه نه، ولي من امشب شرمنده شدم...

- جناب«؟» از كامنت شما كاملاً واضح و مبرهن است كه چه مقدار براي احترام ارزش قائل هستيد! از كوزه همان برون تراود كه در اوست گرامي! شما اگر حرف حساب داريد مرحمت فرموده آدرسي از خود به جا بگذاريد! تا بخواهيد از اين كامنت هاي بي نام و نشان زياد است در اين مجازستان!
- Oh Brother به روي چشم! به كمكت خواهم آمد! دوست آن باشد كه گيرد دست دوست... امّا سرم شلوغ است... اندكي صبر...
- ممنونم از تو... تو كه به يادم بودي! ممنونم از تو... تو كه روي دوري را سياه كردي! ممنونم از تو... تو كه فاصله را به زمين زدي! ممنونم از تو... ممنونم از تو...
- و امّا آخرين نكته ي اين پست:
آسمان سينه ام را چون شمايي مشتري است باز كن دكّان كه وقت عاشقي است

در جايي از فيلم The Dark Knight آلفرد، پيشخدمت بروس وين، درباره ي جوكر به او مي گويد: «بعضی از آدما دنبال یه چیز منطقی مثل پول نیستن، نمیشه خریدشون یا تهدیدشون کرد، باهشون مذاکره کرد یا منطقی باهاشون حرف زد، بعضی از آدما فقط می خوان نابودی دنیا رو ببینن.» ولي اين ديالوگ ناقص است. چرا كه جوكر نه تنها منتظر ديدن نابودي دنياست، بلكه مي خواهد نابودي خودش را هم ببيند. البته اين تمايل به نابودي، به آن صورت نيست كه جوكر بخواهد اسلحه را روي سر خودش بگذارد و ماشه را بچكاند، يا رگ مچش را بزند و يا خودش را حلق آويز كند، بلكه اين تمايل در كردار جوكر نمود مي يابد. گواه اين مدّعا كه جوكر با از بين رفتن خودش هم مشكلي ندارد، پلاني است كه جوكر حين سقوط از بالاي ساختمان ديوانه وار مي خندد. ها ها ها ها ها ها ها ها... اين خنديدن ها و رفتار جوكر و جوكر شده، خود نيز دلايلي دارد كه صد البّته بهتر آنكه ناگفته بماند!!!
از لاله زار که می گذرم، زخمی تر از ترانه ام
تشنه ی محكوميتٍ يه حكم عاشقانه ام
از لاله زار که می گذرم، حسرت گولّه با منه
وقتی كه دست تو می خواد تير خلاصُ بزنه
رفاقتٍ خشم تو با ماشه ی منتظر ميگه
دستای بی صدای ما نمی رسن به همديگه
فاصله بين من و تو، همين گلوله بود و بس
منُ بزن كه خسته ام از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعرٍ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست، باهم اما تک و تنها
از لاله زار که می گذرم می رسه سالٍ ما شدن
سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من
از لاله زار که می گذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از مردمٍ هم صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون، دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره، دوباره سایه ی چماق
وقتی همه بادبادکا، بنده ی حزبٍِ باد شدن
عربده های مُرده باد، یک شبٍ زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش, فیلمٍ رهایی می دیدیم
توی تئاتر زندگی، گریه مونُ می دزدیدیم
لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعرٍ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست باهم اما تک و تنها
پ. ن: اگر احياناً زبانم لال، گوش شيطان كر، هفت قرآن و تورات و اناجيل اربعه و خامسه به ميان، خواستيد كامنتي بگذاريد، در حالي كه درباره ي اين پست نظر دهي مي كنيد، لطف كنيد، مرحمت نماييد از اين « هفته گانه » ها هم بگوييد كه چطورند!

اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي ِ هفته
نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!
بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیطها آموزشی، از این پس این مراکز به محیطهای "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانههای عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارتخانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیطهای دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست میشود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاهخود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد ِ هفته
در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

دل من منتظر شما بود ِ هفته
حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود
با اندكي دخل و تصرّف!
به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل ِ هفته
شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!
اي داداشي شاد باش و دير زي ...

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن ِ هفته
هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.
كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :
در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي
با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم
مکاتبه فرماييد
و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد. »
خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش ِ هفته
فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم ِ هفته
خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم ِ هفته
همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!
سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا
مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .
حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!
اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

به باد رفت، ز ياد رفت ِ هفته
از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.
دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست
نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين ِ هفته
بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.
البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

مبارك مبارك تولّدت مبارك ِ هفته
امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!
با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!

todya is HISTORY
Amon Goeth: Today is history. Today will be remembered. Years from now the young will ask with wonder about this day. Today is history and you are part of it. Six hundred years ago when elsewhere they were footing the blame for the Black Death, Casimir the Great - so called - told the Jews they could come to Krakow. They came. They trundled their belongings into the city. They settled. They took hold. They prospered in business, science, education, the arts. With nothing they came and with nothing they flourished. For six centuries there has been a Jewish Krakow. By this evening those six centuries will be a rumor. They never happened. Today is history.
آمون گوت : امروز تاريخه. امروز به خاطر خواهد موند. سالها بعد جوونا با تعجب درباره ي امروز خواهند پرسيد. امروز تاريخه و شما جزئي از اونيد. ششصد سال قبل، وقتي همه جا تقصير رو به گردن مرگ سياه مي انداختن، كازمير كبير به يهوديا گفت كه مي تونن به كراكو بيان. اونا اومدن. اون ها متعلقاتشون رو در شهر به گردش در آوردن. اونا مستقر شدن. اونا كنترل رو به دست گرفتن. اونا در تجارت، دانش، تحصيل و هنر موفق شدن. اونا با هيچي اومدن و با هيچي جلوه گر شدن. به مدت شش قرن كراكو شهري يهودي بوده. تا غروب امروز اون شش قرن شايعه خواهند بود. هرگز اتفاق نيفتاده. امروز تاريخه.
رالف فينيس لهجه ي آلماني گوت را خيلي عالي از كار در آورده! ديوانه وار اين شخصيت ديوانه ي شيطاني را دوست دارم! لحن Today is History اش را هر وقت به ياد مي آورم، باز هم وسوسه مي شوم كه بنشينم و دوباره Schindler's List را ببينم!
Today is HISTORY...

+
زمانه
اصولاً نمي توانم بي خيال « راديو زمانه » شوم! برنامه هايش به خودي خود جالب هستند، اين موسيقي هاي آخر شبش هم كه هر جور سليقه اي را تامين مي كند! ديگر چه ميتوانم بخواهم؟ گفتم كه اينجا بنويسم، تا شما هم اگر نديده ايد، ببينيد و لذت ببريد. به قولي « اگر از خواندن اين مطالب لذت مي بريد، مطالعه ي آن را به دوستانتان هم پيشنهاد دهيد.» البته پر واضح است كه منظور از خواندن، فقط خواندن نيست و بر ديدن و شنيدن و چشيدن و الخ نيز دلالت مي كند! پس سخن را كوتاه كنم كه بهتر است...
تصوير زير هم مربوط به پرونده ي ويژه ي راديو زمانه است!

وقتي سال هاست كه راهي جاده هاي منتهي به ناكجا آبادم، ناكجا آباديم، جاده هايي با مقصد بي هويتي، جز سرمنزلي كه رنگ و بوي اجدادم، اجدادمان را بدهد و نور آينده بر آن بتابد چه آينده ي روشني مي توانم، مي توانيم براي كودكم، كودكانمان متصور شوم، شويم ؟!
وقتي قرن از پي قرن است كه ساكن سرزمين سنگستانم، سنگستانيم، چه فكري خوش تر از ديدن روزي كه طفلم، اطفالمان در سرزمين مادري شان جست و خيز مي كند، مي كنند ؟!
وقتي كه به فردا فكر مي كنم، راهي جز سفر نيست ... شايد اين بار منزل ساكت و امن فرزندم، فرزندانمان را ساختم، ساختيم امّا اوّل بايد سرزمين مادري اش، مادري شان، مادري مان را پيدا كنم، پيدا كنيم ! شايد ...
خداحافظ, همين حالا , همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ, به شرطي كه, بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد,
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ, نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه مي شه باور كرد, دوباره آخر جادست
خداحافظ, واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ, خداحافظ!
همين حالا, همين حالا!
* تقديم به «مسافرين» سراسر جهان.
پي نوشت 1 : عبارت پاياني در ابتدا اين بود : « تقديم به كردهاي سراسر جهان. » ولي خوب كه فكر كردم ديدم فقط كرد ها مسافر نيستند! خيلي ها مسافرند! مسافراني ازلي ابدي كه مطمئناً از اين به بعد بيشتر درباره شان صحبت خواهم كرد!
پي نوشت 2 : ترجيح دادم شعر را بدون تغيير اضافه كنم تا اينكه تغييراتي جزئي در آن بدهم!
پي نوشت 3 : دوست عزيزم ، بي نهايت سپاس گزارم از تو كه ... باعث شدي اين را بنويسم !
پي نوشت 4 : اين نگاره ي پايين من يكي را خيلي به ياد سكانس پاياني ديوانه كننده ي Underground مي اندازد!

مطلب بزرگ :
Viva Che Guevara

باقي مطلب ِ بزرگ بماند فعلاً !!!!
گوينده ي اين جمله خودم هستم! ولي خيلي جالب مي شود كه فكر كنيد كسي آن را گفته كه يك مغازه ي اسلحه فروشي ِ پر از گلوله و اسلحه دارد و تصور رسيدن به آخرين گلوله برايش محال است !
و من امشب ... بنگ ... آخرين گلوله شليك شد ! ... هنوز جيرينگ جيرينگ پوكه اش روي زمين به گوش مي رسد !
سومين گام را به سوي جوكر شدن برداشتم !
پ.ن : اين پست هم يحتمل دچار تغييراتي ... خواهد ... نخواهد ... شد ... نشد ... ها ها ها ها هو هي هه ها هو ها ها هي هه هو هه ها !
پيش به سوي چهارمي !
اين را هم توي پرانتز از من داشته باشيد: [ پرانتز باز ] يك روانشناس كه از دوستان من است ، روزي به من گفت كه يك ضد اجتماع هستم ! از آن هايي كه به جامعه لبخند مي زنند ولي باطناً آرزوي نابودي مطلقش را دارند ! [ پرانتز بسته ]

در سالي كه گذشت ، فيلم هاي بسيار ديدم ، كتاب هاي نه چندان زيادي خواندم و موسيقي هاي بسيار زيادي را گوش دادم ! از بين خيل آن ها ، تعدادي را كه بيشتر پسنديدم ، گزينش كردم و باز هم از بين خيل زياد بيشتر پسنديده شده ها هفت تا را جدا كردم و با اندكي توضيح ، نوشتم تا شما هم از آن ها لذت ببريد ! ضمناً، اين نوشته مي تواند دريچه اي به اعماق « يك ذهن زيبا » باشد !

In Bruges
« توي بلژيكه ! » اين را « ري » مي گويد ! بله ، بروژ يك شهر قرون وسطايي در بلژيك است . شهري كه ري و « كن » به آن جا رفته اند و منتظرند تا از « هري واترز » دستوري برسد ! دستور مي رسد ! كن بايد ري را سر به نيست كند !
فيلم عجيب و جالب و بانمكي است ! عجيب به خاطر شخصيت ها ، جالب به خاطر شخصيت ها و بانمك به خاطر شخصيت ها ! تا نبينيد متوجه نمي شويد چه مي گويم پس بهتر است روده درازي را بس كنم و وقت گرانبهاي شما و خودم را بيشتر تلف نكنم !

The Dark Knight
بدترين Bad Man تمام تاريخ سينما توي اين فيلم پيدا مي شود ! البته آنچنان كه خود جوكر توضيح مي دهد ، نه تنها بد نيست ، بلكه بسيار خوب است و آمده تا به مردم چهره ي واقعيشان را نشان دهد !
جوكر را دوست دارم ، چون با تمام بدي اش ، همه ي خوب ها را زير سايه ي خودش قرار داده است ! و اين فيلم يعني جوكر ! جوكر قطعه ي كامل كننده ي پازل است ! جوكر گويا حلقه ي مفقوده اي است كه تا به حال تمام Bad Man ها سعي در پر كردن جاي آن داشته اند ! و حالا پيدا شده است ! و اين فيلم از آن نظر جالب است كه اولين و به نظر من و به احتمال زياد آخرين حضور چنين شخصيتي است .

The Godfather II
« پدرخوانده ي 2 » را نديده بودم . آن هم در حالي كه قسمت اول آن را بيش از 10 بار ( حدود 15 مرتبه ) و قسمت سومش را حول و حوش 7 دفعه تماشا كرده بودم ! پس يك شب نشستم كه قسمت دوم را ببينم ، امّا باز هم DVD قسمت اول را گذاشتم و نشستم به ديدن ! وقتي تمام شد باز هم دقايق ابتدايي قسمت دوم و باز همان خستگي هميشگي ! كمي مقاومت كه به خرج دادم ، فيلم توي سراشيبي افتاد و جذاب شد ! طوري كه وقتي تمام شد ، واقعاً خسته و بي حوصله نبودم ! فيلمي نيست كه شوخي بردارد ! بايد ببينيد تا بدانيد چرا گفتم شوخي بر نمي تابد !

Unknown
روزي كه حتي نسبت به سينما هم حس دلزدگي داشتم ، نشستم پاي اين آخرين فيلم « تورناتوره » ! قرص جوشان اميد به زندگي بود ! واقعاً فيلم زيبايي بود ! فيلمي بود كه با بدبختي شروع شد ، با غصه و گرفتاري ادامه پيدا كرد و با شادي و « يك لبخند » به اتمام رسيد . اگر به تماشاي فيلم بنشينيد به خوبي متوجه منظورم از « يك لبخند » خواهيد شد ! لبخندي كه يك دنيا غم را نابود مي كند ! ضمناً موسيقي موريكونه مثل هميشه جادويي بود ! گويا موريكونه و تورناتوره زاده شده اند كه با هم كار كنند !

Mulholland Drive
اگر بگويم اين عجيب ترين فيلمي است كه در سال گذشته ديده ام ، مطمئنم كه اشتباه نكرده ام ! واقعاً لينچ من را به عنوان مخاطب شگفت زده كرد! جالب ترين نكته آنجاست كه از فيلمي كه در آن زمان ( منظورم حين تماشاست و پيش از فكر كردن به فيلم ) آنچنان مورد خاصي از آن دستگيرم نشد و حتي در مواردي فيلم من را آزار داد ، به شدّت لذت بردم و از آن خوشم آمد ! بعد از ديدن مولهالند درايو بود كه سراغ باقي فيلم هاي لينچ رفتم !

Wall. E
خيلي وقت بود انيميشني به اين زيبايي نديده بودم ( حتي اگر بگويم هرگز انيميشني به اين زيبايي نديده بودم ، چندان اشتباه نكرده ام ) . حتي خيلي وقت بود چيزي نديده بودم كه تا اين حد من را تحت تاثير قرار دهد ! عميقاً با Wall. E همذات پنداري كردم ! احساس عجيبي بود كه خودم را نيز متعجب كرد ! عشق Wall. E به Eve عشق جالبي است ! باشد كه شما هم درگير كارهاي اين روبات ريز نقش دريا دل بشويد !

Novecento
اين فيلم را دوست داشتم ، چون به اندازه ي يك رمان چند جلدي سترگ ، منسجم و پر فراز و نشيب بود ! چون طبيعي بود ! و چون داستان چند زندگي را در يك بازه ي زماني خارق العاده و در يك كشور دوست داشتني تعريف مي كرد ! از سال 1900 تا 1945 در ايتاليا ! از آغاز تا انجام فاشيسم ! از پا گرفتن بلشويسم و كمونيسم و از « ارباب » گفت ! و اينكه « ارباب هنوز نمرده ! »


قبل از طوفان
نمي دانم زيبايي ، جذابيت و گيرايي خارق العاده ي اين اثر را بايد به حساب نويسنده ي كتاب ، « اكساندر دوما » ( پدر ) بگذارم ، يا به پاي مترجم و اقتباس كننده ي آن ، « ذبيح الله منصوري » بنويسم و يا از ناشر بدانم كه سه جلد « ملكه مارگو » ، « خانم دو مونسورو » و « پاسداران چهل و پنجگانه ي سلطنت » را تحت عنوان « قبل از طوفان » در يك مجموعه ي هشت جلدي چاپ كرده است ؟! كار ، كار هر كدام بوده ( و شايد كار هر سه ) ، حاصل آن سه هزار و دويست و پنجاه و شش صفحه ي آكنده از عشق ، خيانت ، خون ، قدرت طلبي ، توطئه و تاريخ است !
ماجرا از شب سن بارتلمي سال 1572 ميلادي آغاز مي شود . شبي كه كاتوليك ها، بيش از بيست هزار نفر پروتستان را تا صبح به قتل رساندند ! شبي كه زمينه ساز عشقي نامعمول بين يك جوان آس و پاس و يك ملكه ي تازه عروس شد ! شبي كه مسير تاريخ فرانسه را عوض كرد ! شبي كه دوما به خوبي آن را توصيف و منصوري به زيبايي ترجمه اش كرده است !

سه گانه ي نيويورك
سه داستان عجيب ! سه داستان غريب ! داستان هايي كه هر كدامشان براي مدت ها فكر كردن كافي هستند ! داستان هايي درباره ي آدم هايي كه هميشه در حال شكست خوردن هستند و هر لحظه ، بازيچه ي بازي ديگران! بازي هاي مخوفي كه اسباب بازي هايش ، يعني شخصيت هاي اصلي ، از چند و چون آن بي خبرند ! « پل استر » حتي به خودش هم رحم نمي كند ، او خود را نيز به داخل بازي دهشتناك يكي از سه داستان مي كشاند ! بازي هاي اين داستان ها يك قرباني بيشتر نداشتند و آن من بودم ! اين من بودم كه سه مرتبه به داخل بازي كشانده شدم ، سه بار درگير پيچ و خم هاي معماهاي جورواجور گشتم و سه دفعه در كمال ناباوري ، كاملاً شكست خوردم و خورد شدم ! و نكته ي جالب اين جاست كه بعد از هر شكست ، بلافاصله سراغ بازي بعدي ، داستان بعدي رفتم ! و از اين رو است كه پس از اتمام « سه گانه ي نيويورك » ته دلم مي خواست كه كاش تعداد صفحات اين كتاب لعنتي بيشتر بود!

1984
از اول معلوم نبود كه با يك كمدي طرفم يا يك تراژدي ؟! حتي وقتي كتاب را از يكي از بهترين دوستانم گرفتم و آن را خواندم ، باز هم نمي دانستم بايد بخندم يا گريه كنم ؟! از طرفي آنچنان فضاي تاريكي توصيف شده بود كه هر مخاطبي را به وحشت مي انداخت و از سويي آنچنان به دنياي پيرامونم شبيه بود كه ناچار به خنده مي افتادم ! امّا « جورج اورول » از آغاز تا انتهاي كتاب رفته رفته كفه ي كمدي را سبك تر مي كرد و وزن تراژدي را بالا مي برد ! تا جايي كه در انتها ، همانطور كه آن بازجوي دژخيم « وزارت عشق » مي خواست ، همه چيز فرو ريخت ! تا جايي كه « پدر برادر بزرگ » ( لقبي كه مجله ي Time بعد از چاپ 1984 به اورول داد ) من را به اتاق 101 برد !

بي خبري
كتاب عجيبي بود و اولين اثري بود كه از « ميلان كوندرا » ي پر آوازه مي خواندم ! انصافاً نا اميدم كه نكرد ، باعث شد اگر نام او را پاي كتابي ديدم ، بي شك بخوانمش ! داستان عجيب ، شيوه ي روايت غير معمول و شخصيت هاي فوق العاده عجيب و جالب توجه ، مواردي بودند كه باعث شدند من همين حالا هم بخواهم دوباره كتاب را به دست بگيرم و دوباره آن داستان ها را با آن شخصيت ها مرور كنم ! داستان هاي خيانت ، عشق ، گريه ، مهاجرت ، وحشت و تنهايي ! داستان هايي از شخصيت هاي تنهايي كه در عين تنهايي ، با ديگران مرتبط هستند !

سقوط
اصلاً نمي دانم چه شد كه سقوط را خريدم . نمي دانم بعد از پيشنهاد دوستم بود يا قبل از آن . نمي دانم با نقشه ي قبلي براي خريدش رفته بودم و يا اين بار ، تقريباً مثل هميشه ، باز هم اين كتاب بود كه من را انتخاب مي كرد ! امّا هر چه بود ، براي مدت ها پيش بود ! يكي دو سالي بود كه كتاب ، توي كتابخانه كز كرده بود ! يك بار هم تا صفحه ي 60 – 70 خوانده بودمش ! ولي خب ، نشد كه تا آخر بخوانم . نشد و نشد و نشد ، تا اينكه بعد از خواندن « بيگانه » سراغ « سقوط » رفتم و سقوط كردم !
وقتي اين كتاب لعنتي « آلبر كامو » تمام شد ، حس كردم استخوان هايم بد جوري شكسته و درد تا اعماق وجودم دويده است ! حس كردم خود كامو بالاي سرم ايستاده و دارد بلند بلند به من مي خندد ! حس كردم تمام مدت ، كتابي در دست نداشته ام و آينه حمل مي كرده ام ! حس كردم از خودم متنفرم ! حس بسيار بدي بود و بدجوري واقعي !

همه ي نام ها
درست تعطيلات نوروز گذشته بود ! شبي كه از خواندن كتابي درباره ي جنگ جهاني دوم خسته شده بودم ، آن را كنار گذاشتم و بعد از اندكي درنگ براي انتخاب كتاب ، گويي كه كتاب من را برگزيده ، آن را برداشتم و شروع به خواندن كردم ! « ژوزه ساراماگو » يي كه من در ذهنم داشتم ، همان ساراماگوي كوري بود ! ساراماگويي كه كل دنيا را با يك كوري مسري تا گردن در لجن و كثافت فرو برد ! ساراماگويي كه كورهايش تك بعدي بودند ! ساراماگويي كه شخصيت هايش « چشم پزشك » و « زن كور اوّلي » نام داشتند ! امّا همه ي اين ها به هم ريخت ! فروپاشيد و نابود شد ! من ساراماگويي ديدم كه شخصيت اول كتابش اسم دارد : آقا ژوزه . و اتفاقاً خيلي مرتب و منظم است و علاوه بر آن چون خيلي خيالپرداز است ، بسيار درباره ي خودش و كارهاي خودش فكر مي كند و تمام ابعاد قضايا را در نظر مي گيرد ! با تمام اين اوصاف فكر مي كنم اگر لذتي كه از خواندن همه ي نام ها بردم ، از كوري بيشتر نبوده باشد ، قطعاً كمتر نبوده است ! راستي ، موقع خواندن خوب به آن چوپان دقت كنيد !

موسيقي آب گرم
صبح ساعت 8 ، ميزري « استفن كينگ » را شروع كردم و تا 24 ساعت بعد ، هم ميزري و هم موسيقي آب گرم ، تمام شده بودند ! ميزري كه يك كتاب جنايي و تا حدودي ترسناك بود ، ولي اين موسيقي آب گرم ، واقعاً تجربه اي جديد بود ! نمي توانم توصيفش كنم ! آن همه بي خيالي ، آن دنياي شلوغي كه گويا پشيزي نمي ارزد ، آن زندگي « هر چه بادا باد » ، آن « زن و مشروب و سيگار » ها را ، چارلز بوكوفسكي را نمي توانم وصف كنم ! بله ، چارلز بوكوفسكي را ، چون گويي اين كتاب خود بوكوفسكي است ! بايد اين كتاب را بخوانيد . « بايد » اين كتاب را بخوانيد !


Dance Me To The End Of Love
Lonard Cohen براي من تا حد زيادي ياد آور سياوش قميشي و فرهاد است ! چرايش را خودم هم نمي دانم . امّا حدس هايي مي زنم . سياوش قميشي به خاطر صدايش و فرهاد به خاطر آهنگ هايش ، البته اين مورد ها به نظر خودم كاملاً سطحي هستند ! حالا چه شده كه از لئونارد كوهن و بالاخص از آهنگ Dance Me To The End Of Love اش خوشم آمده ، خود داستاني مفصّل دارد كه در خلاصه ترين حالت ، مي توان آن را اينگونه روايت كرد : شبي كه از هر لحاظ حالم بد بود ، يكي از عزيز ترين دوستانم اين آهنگ را به من داد . بعد از گوش دادن آن احساس آرامش كردم ( در موقعيتي كه هيچ يك از آهنگ هاي مؤثر و آرامش بخشي كه براي خودم مي شناختم هيچ اثري نداشت . حتي پيانوهاي بتهوون كه آرام كننده ترين آن هاست ). چندي بعد اين آهنگ را به عزيزي دادم و براي او نيز خوش آيند بود ! اين بود كه من از لئونارد كوهن و Dance Me To The End Of Love خوشم آمد !
اين شما و اين آهنگ !
Dance Me To The End Of Love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
Were both of us beneath our love, were both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till Im gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

شمال
اوّلين باري كه با موسيقي « رضا يزداني » آشنا شدم ، توي سالن سوم سينما هويزه ي مشهد بود ! من بودم و سالن تاريك و رئيس . فيلم ِ مسعود كيميايي ! و موسيقي رضا يزداني كه مي خواند « وقتي آغوش رفاقت يه تله اس ، حرف هفت تير پر وُ باور كن ... وقتي هر نفس ميشه شكل قفس ، حرف هفت تير پر وُ باور كن » . آن موقع خوشم نيامد و حتّي به شيوه ي خواندن يزداني خنديدم ! امّا بعد ها وقتي تعداد بيشتري از ترانه هاي يزداني را گوش دادم ، ديدم كه چه حرف هاي جالبي مي زند ، امّا حيف ، از نگر من ( كه البته الآن عوض شده ) زياد جالب حرف نمي زند ! به هر ترتيب ، آهنگ هاي يزداني را آنقدر گوش دادم كه واقعاً هم از سبك او و هم از اشعارش خوشم آمد ! وقتي كه از يك طرف فكر كنم كه از اثر خوشم نمي آيد و از طرف ديگر ، بدون هيچ اجبار يا اعمال قدرتي ، آن اثر را بار ها بشنوم ، معلوم مي شود كه زود قضاوت كرده بودم !
از بين آثار يزداني تقريباً همه ي آن ها را دوست دارم و هر از چند گاهي مي شنوم ، امّا « شمال » آن چيز ديگري است ، اثري كه حتي « كافه نادري » هم با آن « دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر ... دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد ... کوچه ها رو رد می کرديم تا خیابون بزرگ ... عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد » هايش ، نمي تواند آن حال و هوا را منتقل كند !
شمال
بیا بازم مثلِ قدیم ، با هم دیگه بریم شمال !
دلم گرفته ! راضیاَم به این خیالای محال !
منُ بِبَر ! تا آخرِ جادّهی چالوس بِبَرَم !
تا شیشهی بارونیُ خیسِ اتوبوس بِبَرَم !
تا جای پات رو ماسهی داغِ مُتلقو بِبَرَم !
تا آخرین دلهرهی نگاهِ آهو بِبَرَم !
منُ بِبَر تا گُم شُدن تو اون چشای بیقرار !
تا ساختنِ قصرِ شنی رو ساحلِ دریاکنار !
دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر !
جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر !
یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس !
نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس !
یادش به خیر لحظهای که ، چشمای ما دریا رُ دید !
نورِ چراغِ زنبوری ، رستورانِ اسبِ سفید !
یادش به خیر شنای ما ، میونِ موجای بَلا !
خاطرههای مشترک ، وقتِ سفر تو جنگلا !
دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر !
جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر !
یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس !
نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس !

نجوا
تا قبل از زمستان امسال تمام آنچه كه از « فرهاد » شنيده بودم ، دو اثر بودند به نام هاي « بوي عيدي ، بوي توپ » و « شبانه ي 2 » كه دومي را به لطف صدا و سيماي فخيمه ي دولت محترم جمهوري مكرم اسلامي ايران ، سانسور شده شنيدم و در آن خبري از « يه پري » كه بيايد و پايش را توي آب چشمه بگذارد ، نبود ! پيش از آنكه آثارش را گوش بدهم بسيار درباره اش شنيده بودم و مشتاق بودم كه بدانم فرهاد چه ساخته ؟! امّا آثارش در دسترس نبود و بنا به دلايلي به دست نيامد . تا اينكه روزي يكي از دوستان عزيزم لينكي را به من داد كه تمام آثار فرهاد براي دانلود روي آن قرار داشت ! من هم كه منتظر چنين فرصتي بودم در اندك مدتي همه را دريافت كردم و هنوز هم دارم از شنيدن موسيقي هاي فرهاد لذت مي برم . از تك تك آثارش خوشم مي آيد ، بلا استثنا .
نجوا
رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتي پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدانها
اینک اندازهی ما میخوانیم!
ما به اندازهی ما میبینیم!
ما به اندازهی ما میچینیم!
ما به اندازهی ما میگوییم!
ما به اندازهی ما میروییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که میبايد با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازهی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنیها کم نیست!

I'm With You
Avril Lavigne را زياد دوست ندارم ! نه خودش را ، نه آهنگ هايش را ! امّا بعضي موسيقي ها هستند كه بنا به موقعيت خوش آيند و دوست داشتني مي شوند و I'm With You يكي از آن ها براي من است . منتها فرقي كه اين دسته از آهنگ ها با ديگر موسيقي ها دارند ، در آن است كه مدت زمان محبوب بودن آن ها كمتر از ديگر آهنگ هاي واقعاً دوست داشتني است ! امّا I'm With You براي من اينطور نبود ! در طي سال گذشته بودند بسيار موسيقي هايي كه فراخور حالم به آن ها گوش سپردم و بودند بسيار موسيقي هايي كه براي لذت بردن آن ها را شنيدم . و اين آهنگ ، جزو دسته ي دوم بود و گاه جزو دسته ي اوّل !
I'm With You
I'm standing on a bridge
I'm waitin' in the dark
I thought that you'd be here by now
There's nothing but the rain
No footsteps on the ground
I'm listening but there's no sound
Isn't anyone tryin' to find me
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm looking for a place
Searching for a face
Is anybody here I know
'Cause nothing's going right
And everything's a mess
And no one likes to be alone
Isn't anyone tryin' to find me
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
Oh, why is everything so confusing
Maybe I'm just out of my mind
Yeah, yeah, yeah
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
Take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm with you
Take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm with you
I'm with you

گل و تگرگ
با « سياوش قميشي » از طريق يكي از بهترين دوستانم آشنا شدم ! تمام شناخت من از قميشي تا پيش از دريافت داشتن آن CD فول آلبومش از دوستم ، بر مي گشت به شنيده هاي جسته و گريخته اي كه هر از گاهي ( و هر بار كمتر از دفعه ي قبل ) در نا كجا آبادي به گوشم مي رسيد يا آشنايي برايم مي خواند ! ولي وقتي كه آن CD را گرفتم و گوش دادم ... ! تا چند هفته ( شك دارم كه بگويم چند ماه ) مدام و مدام و مدام همان آهنگ ها ، همان شعر ها ، همان موسيقي ها و همان لحن ها ! گل و تگرگ را به همراه تعدادي ديگر از آثار قميشي ، از باقي آن ها بيشتر دوست دارم ، چون ... !
گل و تگرگ
قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من
همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میذاره
کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون
کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه
غنچه سپید مریم با نوازش تو وا شه
کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون گلهای مریم بذاره
کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره

اي ساربان
كار هاي « محسن نامجو » را دوست دارم ! اگر نگويم همه ي آن ها ، بي شك بيشتر از سه چهارمشان را با علاقه مي شنوم ! آن چيزي كه در آثار نامجو به چشم مي خورد ، مثل بسياري از اساتيد ديگر هنر ها ، تفاوت و تنوع زياد آثار است ! اين تنوع را در سينماگران بيشتر مي توان ديد و مثال آن فيلمساز هايي همچون كوبريك و اسكات هستند ، قصد قياس ندارم كه مع الفارغ است و كوبريك و اسكات فيلمساز و خارجي و نامجو موزيسين و وطني است! امّا آنچه حلقه ي رابط اين اشخاص است ، چيزي نيست جز هنر ! هم سينما هنر است و هم موسيقي؛ و هم اسكات ، كوبريك و امثالهم هنرمندند و هم نامجو !
سئوال اينجاست : چرا از بين خيل آثار نامجو ، فقط « اي ساربان » ؟! و جواب اينجاست : وقتي تمام آثار يك هنرمند را دوست داشته باشي ، به طبع بعضي از آن ها را بيشتر دوست داري ( با « همه ي حيوانات برابرند ولي بعضي حيوانات برابر ترند ! » اشتباه نشود ) و علت اين علاقه ي بيشتر را بايد در محيط پيرامون هر شخص جست و جو كرد و ممكن است همان محيطي كه « اي ساربان » را براي من زيبا جلوه داد ، براي ديگري « جبر جغرافيايي » را بهتر نمايش دهد . ( قصد انتقاد از جبر جغرافيايي را ندارم ، چرا كه آن هم يكي از « دوست داشتني تر » هاست ! )
اي ساربان
ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا اين جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما بمانـد به جا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود
تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی
پس از تو نمـودم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو
که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته
ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

كيو كيو بنگ بنگ
از « شاه ماهي هنر ايران » ( چه خنده دار ! ) نه فيلمي ديدم و نه آنچنان آهنگي شنيده ام ، تمام شنيده هايم محدود مي شود به « كيو كيو بنگ بنگ » ، « غريب آشنا » و « مرداب » كه اتفاقاً هر سه تا حد بسيار زيادي مورد پسندم هستند و گاه گاه آن ها را گوش مي دهم . اين سه آهنگ را مطمئناً هم به خاطر شعرهايشان و هم به دليل صداي « گوگوش » دوست دارم و به شما پيشنهاد مي دهم كه آن ها را حتماً بشنويد !
كيو كيو بنگ بنگ
صلات ظهر مرداد / هواي پخته ی منگ
دوتا بچّه ی بي خواب / ته يه کوچه ی تنگ
با يه تفنگ چوبي / يه تير کمون يه مشت سنگ
ميرفتيم جنگ دشمن / come on کيو کيو بنگ بنگ
چقدر سرخ پوست کشتيم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده اي بود / برادر خاطرت هست؟
همه سرگرم بازي / همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصّه / خبر اصلاً نمي داد
هواي بچّگي ها / بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم / به فصل نوجووني
شباي خوش جمعه / شباي سينما بود
ستاره ی فرنگي / چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند / مثه الويس پريسلي
يکي جيمز دین مي شد / واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم / تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خورديم / برادر خاطرت هست؟
بهار بود و هنوزم / شب جيک جيک مستون
هنوز هم پرده ها بود / رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن / شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو / به اوّلين بزنگاه
بزنگاه بدي بود / چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا / نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد / پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد / به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم / تو زير زمين بد بو
همش بحث و جدل بود / سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ما / قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز / يکي نشئه ی بودا
تو مسجد شاعر چپ / تو کافه مؤمن مست
عجب سرگيجه اي بود / برادر خاطرت هست؟
هنوز شباي جمعه / شباي سينما بود
تب تند گوزنها / تو کوچه هاي ما بود ( گنجيشکک اشي مشي / لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز / همه جسور و شير دل
شديم آرتيست اوّل / تو فيلم حقّ و باطل
موتور شبنامه چاقو / رفيق مترقي
زن نيمه برهنه / توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود / تو اون کوچه ی بن بست
يکي گلوله مي خورد / يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سر مست / تو رؤيا مونده در بست
چه خوابها که نديديم / برادر خاطرت هست؟
ديگه يادي ندارم / از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت / به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب / تو گلموج هيولا
ستاره بود که مي رفت / به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و / کمونچه ی شبانه
حقيقت بود حقيقت / نه فيلم بود نه ترانه ( کوچه ها باریکن / دکونابستست . . . )
تفنگهاي حقيقي / برادرهاي دلتنگ
ببين گردش چرخو / باز هم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مردیم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتي بود / برادر خاطرت هست؟
گذشت اون فصل و ما هم / گذشتيم با دل سرد
مثه غبار اندوه / سوار باد ولگرد
از اين گودال / به اون گود / از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم رسيديم /. به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت / نشستيم تلخ و سنگين
يکي افتاده از دل / يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار / تو اين بي راهه ی تار
نه يک راه بلدي بود / نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست / تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم / برادر خاطرت هست؟
صلات ظهر مرداد / هواي پختهء منگ
دو بچّهء مهاجر / تو يک اتاقک تنگ
با يه دگمه يه مشت سيم / يه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازي / come on کيو کيو بنگ بنگ
باز هم کيو کيو بنگ بنگ / هنوز کيو کيو بنگ بنگ / کيو کيو بنگ بنگ . . .

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
گام به گام تا جوكر شدن ... گام دوم...

- تا باشه از اين سوختنا !
گام به گام تا جوكر شدن ... گام نخست ...
پ. ن : اين پست كاملاً شخصي است و جز دو نفر ( كساني كه دو جمله ي اول را گفتند ) ، كسي آن را نمي فهمد ، مگر با توضيحات نگارنده .
