تبليغاتX
A Beautiful Mind

            پيش­نوشت1: معذرت مي­خواهم. معذرت مي­خواهم كه خبر نمي­گيرم، كه خبر نمي­دهم، كه خبر نمي­كنم، كه خبر را پي­گيرم، نه آن خبر را كه به تو مربوط است. نه آن خبر را كه تويي. معذرت مي­خواهم... معذرت مي­خواهم...

            پيش­نوشت2: از تو خواستم درخواستم را فراموش نكني... اميدوارم كه حافظه­ي خودم هم نخوابد مثل ساعتم! اميدوارم من نيز... تو را... فراموش... نكنم...

            پيش­نوشت3: ببين، هميشه مي­گفتي چرا آخر از همه؟! ببين... بعد از اين همه مدّت و... اوّل از همه... اوّل از همه!

عكس مربوط: Romeo And Juliet

 

            پيش­نگارش: جرئت نمي­كردم كه «راننده تاكسي» را دوباره ببينم! مي­ترسيدم از فيلم و اين از من بعيد بود! از كمتر فيلمي اين­چنان وحشتي داشته­ام. و راننده تاكسي يكي از آن معدود آثار است. ولي بالاخره دوباره ديدمش. لذّت بخش بود. خيلي زياد. مخصوصاً پس از فاصله­اي چند ساله. و تغييراتي كه در اين مدّت رخ داده.

 

كابوي نيمه­شب1

            «مارتين اسكورسيزي» كارگردان كم­نظيري است چون فيلم­هاي كم­نظيري مي­سازد. اغلب آثار اسكورسيزي تكرار ناشدني هستند و اين تقريباً به مشخصّه­ي كارهايش تبديل شده. از آن­جا كه تار فيلم­هاي او در پود معضلات و مشكلات اجتماعي جامعه­ي آمريكا تنيده شده و از آن نظر كه اين مسائل روز به روز در حال تغيير و دگرگوني­اند، از اين جهت بازسازي فيلمي نظير فيلم­هاي اسكورسيزي مشكل است. اگر كارگرداني روزي بخواهد تقليدي صرف از آثار او بكند مشخصّاً با شكست روبه­رو خواهد شد چرا كه حرف­هايي كه آن روزها و در زمان ساخت فيلم داغ بوده­اند، ديگر قديمي شده­اند و فقط بانگ اعتراضي از آن باقي مانده كه تا ابد پژواك آن به گوش خواهد رسيد. و از همين رو است كه نظاير «راكي»، هرچند اسكاربرده، تاريخ مصرف دارند و امثال راننده تاكسي، هر چند مظلوم و بي­نصيب، ماندگارند و تكرارناشدني و صد البتّه شما مي­توانيد مطمئن باشيد كه هرگز شش قسمت از راننده تاكسي را نخواهيد ديد!!!

            در ابتداي فيلم ابري از بخار فاضلاب را مي­بينيم. ناگهان يك تاكسي زردرنگ مشهور نيويوركي ابر را مي­شكافد و از آن مي­گذرد. لحظاتي بعد، بخار دوباره جاي اوّليه­ي خود را باز مي­يابد و موسيقي هراس­انگيزي به گوش مي­رسد. آن ابر و بخار نماد جامعه­ي متشنج آمريكايي اواخر دهه­ي 60 و 70 ميلادي است. جامعه­اي كه با جنگ در خارج از كشور، گروه­هاي زيرزميني ضدّجنگ در داخل كشور، ترور رؤساي جمهور و فرمانداران ايالت و اشخاص سرشناس و دروغگويي رئيس­جمهورش سرگرم بود! به همان اندازه كثيف و درهم و شلوغ است كه آن بخار معلق. امّا از ديد آمريكايي­ها قضيه طور ديگري است. اكثر آن­ها در گيجي و مستي وهم­آلودي به سر مي­برند. وقايع مختلف را مي­بينند و فقط نظاره­گرند. كلوزآپي كه از چشم­هاي «رابرت دنيرو» گرفته شده، همان چشم­هاي ملّت آمريكاست. رنگ­هاي مختلف به شدّت بر آن مي­تابند، امّا تصويري كه يك شهروند آمريكايي مي­بيند از پشت شيشه­هاي خيس است. تصويري كه مي­بيند تصويري غيرواقعي است و اغراق شده. در واقع جامعه­ي آمريكا از خارج همان توده­ي بخار است و از داخل يك تصوير موهوم و سرگرم كننده. موسيقي «برنارد هرمن» به القاء اين حس كمك شايان كرده است. در لحظاتي كه ما شاهد كلوزآپ چشم­هاي «تراويس» هستيم موسيقي ملايمي به گوش مي­رسد كه آن حس آرامش موهوم را تقويت مي­كند و هنگامي كه نماهاي مديوم شات و لانگ شات خيابان و ابر بخار را مي­بينيم، موسيقي حالتي ترسناك و تهديدكننده به خود مي­گيرد.


            فيلم پس از آغاز شدن با اين مقدّمه­ي كوتاه، بلافاصله داستان دگرديسي تدريجي تراويس را بيان مي­كند. حركتي تدريجي كه مرحله به مرحله و آهسته آهسته شكل مي­گيرد. اساساً انتخاب نام تراويس (Travis) براي شخصيّت اصلي فيلم نيز از همين تغيير و دگرديسي نشأت مي­گيرد. Travis به Travel شباهت لغوي فراواني دارد و Travel به معناي سفر كردن و جا­به­جايي است.

            مرحله­ي نخست: از شخصيتي بي­هدف، به كسي با هدف اشتباه!

            تراويس كسي است كه بي­خوابي دارد. تصوّر او اين است كه با كار كردن مي­تواند بي­خوابي­اش را التيام دهد و به خواب رود. تراويس در اين­جا نماد ملّت آمريكاست. ملّتي كه با مشكلاتي در پس­زمينه­ي ذهن خويش درگير است و اين مشكلات، مشكلات جديدي برايش فراهم آورده­اند. مشكل اصلي جنگ ويتنام است و البته تراويس كهنه­سرباز جنگ ويتنام است، و مشكلات ديگر، درگيري­هاي داخل كشور. مشكل اصلي تراويس مشكلات جامعه­اش است و مشكل فرعي او بي­خوابي­اش. ملّت آمريكا و در اين­جا تراويس براي سرپوش گزاشتن بر مشكلات، متوسل چاره­اي مي­شوند و به كار كردن پناه مي­برند. به هر قيمتي و در هر جايي كار مي­كند تا از مشكلش فرار كند. وقتي مسئول پذيرش كمپاني تاكسي­راني از تراويس مي­پرسد:«مي­خواي شبا كار كني؟ برانكس جنوبي؟ هارلم؟» تراويس پاسخ مي­دهد:«من هر وقتي و هر جايي كار مي­كنم.» و وقتي باز با تأكيد بيشتر مي­پرسد:«تو تعطيلات يهودي­ها هم كار مي­كني؟» پاسخ تراويس عوض نمي­شود:«هر زماني، هر جايي.» تراويس، كهنه­سرباز ولگرد، هدفي پيدا مي­كند: پايان دادن دردهايش. و براي اين كار تصميم مي­گيرد خود را مشغول كند. استخدام مي­شود و به رانندگي مي­پردازد. امّا او اشتباه كرده است. در جايي از فيلم تراويس در دفتر يادداشت­اش مي­نويسد:«12 ساعت كار مي­كنم و هنوز نمي­تونم بخوابم. لعنتي!» و همين نشان­دهنده­ي آن است كه تراويس در تعيين هدف دچار اشتباه شده است. كار كردن براي تراويس هدف است. امّا او پس از كار كردن مي­فهمد كه هدف اصلي او رسيدن به آرامش بوده است و نه كار كردن. و در اين­جاست كه او ديگر نمي­تواند تاكسي­اش را كنار بگزارد. «جادوگر»، يكي از آشنايان تراويس، در جايي از فيلم به او مي­گويد:«تو يه شغل داري، بعد تبديل به اون مي­شي.» و تراويس تبديل به شغلش شده است. او با مردم آشنا شده است و معضلات شهر را كاملاً حس مي­كند.

            مرحله­ي دوم: از هدف اشتباه به پختگي اوّليه!

            حال كه تراويس ساعت­ها با تاكسي­اش در نيويورك به گردش مي­پردازد، معضلات اصلي را فهميده است و مي­خواهد آن­ها را حل كند. در جايي از فيلم او مي­گويد:«توي شب همه­جور حيووني بيرون مياد. فاحشه­ها، بدكاره­ها و عوضي­ها، معتادها، عملي­ها. مرض! فساد!» او در همين حين با «بتسي» آشنا مي­شود. تصميم مي­گيرد كه با بتسي صحبت كند و بيشتر با او آشنا شود. او براي كانديداي انتخاباتي محبوب و منتخب بتسي، «چارلز پلنتاين»، شروع به تبليغ مي­كند. امّا در نهايت گويا تصميم دارد كه بتسي را به همان فاحشه­هايي كه هر شب مي­بيند تبديل كند. تراويس او را به تماشاي يك فيلم مبتذل مي­برد و بتسي عصباني شده، به تراويس مي­گويد:«اينجا آوردن من اين معني رو مي­ده كه به من بگي مي­خواي با من سكس داشته باشي!» تراويس پس از اين شكست بيشتر و بيشتر در خود فرو مي­رود. او حالا اوّلين مرحله­ي پختگي خود را پشت سر گذاشته است. البّته با ارتكاب يك اشتباه ديگر.

            مرحله­ي سوم: از پختگي اوّليه به پختگي ثانويه!

            تراويس پس از شكست خود در مسئله­ي بتسي، هر چه بيشتر به جامعه نزديك مي­شود. او قبلاً در يكي از يادداشت­هاي روزانه­اش نوشته است:«باورم نمي­شه يه نفر عمرشو صرف يه خودآگاهي آزار دهنده بكنه. باور دارم كه يه نفر مي­تونه مثل بقيه باشه.» و تمام تلاش تراويس معطوف اين هدف مي­شود كه عمر خود را صرف يك خودآگاهي آزار دهنده نكند و البتّه كاملاً معمولي باشد. مثل بقيه. براي همين تلاش است كه او سعي مي­كند با «آيريس» ملاقات كند و در جايي از فيلم او را با تاكسي تعقيب مي­كند. وقتي كه تراويس كم كم به انتهاي اين مرحله از تكامل و تحوّل شخصيت خود مي­رسد در صحبت كوتاهي كه با مأمور مخفي و محافظ پلنتاين دارد، خود را كاملاً شخصي معمولي جا مي­زند كه يك آدرس معمولي و يك كد پستي معمولي دارد. اين كه تراويس تلاش مي­كند تا معمولي باشد، در جايي از فيلم به وضوح بيان مي­شود. «جادوگر»، دوست و همكار تراويس، در سكانسي از فيلم كه پس از يك صحبت كوتاه متوجّه دغدغه­هاي تراويس مي­شود به او پيشنهاد مي­كند كه سخت نگيرد و مثل مردم معمولي رفتار كند. جادوگر به او مي­گويد:«ادامه بده، دراز بكش، مست شو! هر چيزي! منظورم اينه كه همه­ي ما به گا رفتيم... كم و بيش... مي­دوني كه!» امّا اين تلاش­هاي تراويس براي معمولي بودن جواب نمي­دهد. او آهسته آهسته به فلسفه­ي وجودي خود پي مي­برد و مي­فهمد كه تنهاست. تراويس مي­نويسد:«تنهايي همه جا تو زندگي دنبال من بوده. همه جا. تو كافه­ها، تو ماشين­ها، پياده­رو­ها، فروشگاه­ها، همه جا... هيچ راه فراري نيست. من مرد تنهاي خدام!» با اين تغييرات ناشي از تنهايي، همه چيز آبستن حادثه­اي است كه در حال شكل گرفتن است. حادثه­اي كه تراويس در يادداشت هشتم ژوئن خود به آن اشاره مي­كند:«سپس ناگهان يه تغيير ايجاد مي­شه!» تراويس اسلحه خريداري مي­كند و سعي مي­كند كه خود به اصلاح جامعه بپردازد.

            مرحله­ي چهارم: از پختگي ثانويه به اصلاح ناموفق!

            تراويس پس از خريداري اسلحه­­ها به تمرين­هاي بدني و تير­اندازي مي­پردازد. هدف تراويس ترور كردن چارلز پلنتاين است. از نظر تراويس، و به طور كلّي­تر فيلم و فيلم­ساز، اين سياستمداران هستند كه باعث دامن زدن به فسادهاي جامعه­ي آمريكا در هر زمينه­اي مي­شوند. اين نقطه­نظر بارها در طول فيلم بيان مي­شود. در همان ابتداي فيلم وقتي تراويس مي­گويد:«يه روزي يه بارون واقعي كثافت­هاي توي خيابون رو مي­شوره.» ما تصوير جادّه­اي خيس را مي­بينيم. امّا بر اساس گفته­ي تراويس كثافت­هاي واقعي هم­چنان هستند. اين يعني هر فعّاليتي كه تا به حال از سوي سياستمداران صورت گرفته، ناموفّق بوده و كثافت­هاي واقعي همچنان بر جا هستند. به ضعيف عمل كردن سياستمداران بارها در طول فيلم اشاره مي­شود. كاركنان ستاد انتخاباتي پلنتاين هيچ فعّاليّت به­خصوصي را انجام نمي­دهند و وقتي تراويس شخص پلنتاين را در تاكسي­اش مورد خطاب قرار مي­دهد و از او مي­خواهد كه كار بزرگي در اين زمينه انجام دهد، پلنتاين فقط تأييد مي­كند كه اين مشكلات وجود دارند و از پاسخ سريع، صريح و قطعي طفره مي­رود. او سعي مي­كند كم كم به پلنتاين نزديك شود و در روز نهايي، سعي مي­كند كه او را ترور كند. امّا اين ترور ناموفق مي­ماند. تراويس يك بار ديگر در رسيدن به هدفش شكست مي­خورد. او از صحنه مي­گريزد و تصميم به اصلاح در رده­هاي پايين­تر مي­گيرد: كشتن و حذف عوامل فساد.

            مرحله­ي پنجم: از اصلاح ناموفق به كشتار موفق!

            تراويس كه پس از اقدام ناموفق خود عصباني­تر شده است، تصميم مي­گيرد تا غضب خود را بر مفسدين فرو ريزد. او در دفتر يادداشت خود مي­نويسد:«همه­ي زندگي من به يك هدف ختم مي­شد.» سپس گل­هاي خشكي كه نماد روزهاي دور او، زماني كه با بتسي آشنا شد، هستند را مي­سوزاند. سوار تاكسي خود مي­شود و به ساختماني مي­رود كه آيريس در آن­جاست. تراويس با خونسردي كامل به «متئو»، پا انداز آيريس، شليك مي­كند. سپس مي­رود و روي پلّه­اي مي­نشيند. گويا او ديگر به قتل و كشتار عادت كرده است.


او بعد از آن وارد خانه مي­شود به سمت صاحب ساختمان شليك مي­كند. بعد از پلّه­ها بالا مي­رود و پليسي را كه پيش آيريس بوده را نيز به قتل مي­رساند. اين سه قتل ترتيبي و قربانيان آن نمادهاي مشخصي هستند. اين­كه براي ريشه­كن كردن فساد، ابتدا بايد عاملان و مفسدين را شناسايي و حذف كرد. سپس كساني كه به آن­ها جا و مكان مي­دهند و پس از آن كساني كه از نظر قانوني آن­ها را ساپورت مي­كنند. متئو نماد همان مفسدان است، صاحب ساختمان نماد كسي كه جا و مكان را اجاره مي­دهد و پليس نماد حامي قانوني فساد است. امّا فاجعه آن­جاست كه وقتي كسي اين عوامل را نابود كرد، خود مرتكب گناه شده است و نمي­تواند مورد تحسين قرار بگيرد. در پايان فيلم، هنگامي كه دوربين، از بالا تمام مناظر را نشان مي­دهد، ما تراويس را و كلّ قتل­گاه را در حالتي پست و خفيف مشاهده مي­كنيم. امّا پايان چيز ديگري است. عمق فاجعه در پايان فيلم است. و آن انتخاب شدن يك قاتل بي­رحم و نامتعادل از نظر رواني، تبديل به قهرمان آمريكا مي­شود. قهرماني كه روزنامه­ها از او مي­نويسند. و اين پايان اسطوره­ي ناجي آمريكايي است. اين قهرمان تازه خود يك ضدّ قهرمان است و اين­كه يك ضدّ قهرمان براي ملّتي قهرمان تلّقي شود، بسيار تأسف­انگيز و نگران­كننده است.

            مرحله­ي ششم: از كشتار موفّق به پوچي!

            در پايان، بعد از اين­كه تراويس تمام نمادهاي فساد را نابود مي­كند، بتسي را دوباره در تاكسي خود سوار مي­كند. اين­بار بتسي به سمت تراويس تمايل پيدا كرده است، امّا گويا بتسي جذّابيت خود را براي تراويس از دست داده است. تراويس كه از كشتار خونين و آن­چناني­اش تحت عنوان «هدف»غايي زندگي نام مي­برد، پس از رسيدن به آن هدف و كشتن آن اشخاص به بي­هدفي اوّليه­ي خود دچار مي­شود و اين دور باطل باز به سرگرداني تراويس منتهي مي­شود. تراويس پس از قتل آن سه نفر مي­خواهد خود را نيز بكشد، امّا چون نمي­تواند به آن بي­هدفي و مستي موهوم مذكور دچار مي­شود و اين پيام بسيار تلخ ديگري است! اين­كه اگر جامعه­ي آمريكا از مفاسد پاك بشود، باز هم چيز زيادي حل نشده! فقط يك هدف ابتدايي مورد نظر بوده كه حل شده و باز بي­هدفي و گنگي به سراغ ملّت ايالات متّحده­ي آمريكا مي­آيد.

            كابوي نژادپرست

            تراويس يك نژادپرست تمام­عيار است. او از سياهپوستان متنفر است و اين به وضوح در فيلم نمايش داده مي­شود. تراويس نسبت به دوست سياهپوست جادوگر بي­اعتنايي مي­كند. اين حس منفي نسبت به سياهان به مرور در تراويس تقويت مي­شود. هنگامي كه او در خيابان­هاي نيويورك گشت مي­زند، سياهپوستان به طرف ماشين او تخم مرغ، شيشه و چوب پرتاب مي­كنند. و هنگامي كه او مسافري را سوار مي­كند كه از خيانت همسرش صحبت مي­كند، بيشتر از سياهان متنفّر مي­شود. مرد مسافر به پنجره­ي خانه­اي اشاره مي­كند كه سايه­ي زني در آن پيداست. او به تراويس مي­گويد:«تو مي­دوني اون­جا خونه­ي كيه؟ ممكن نيست بدوني. من فقط مي­گم. امّا تو مي­دوني؟ اون­جا خونه­ي يه كاكاسياهه!» در نماهايي ديگر هم تراويس را مي­بينيم كه بيشتر و بيشتر از سياهان كينه به دل مي­گيرد. او سياهپوستي را در حال رقص در تلويزيون مي­بيند و اسلحه را به سمت تلويزيون نشانه مي­رود. اين نفرت تا آن­جا اوج مي­گيرد كه تراويس بي­محبا و كاملاً آرام در سوپرماركتي به يك سياهپوست شليك مي­كند و او را به قتل مي­رساند. تراويس يك آمريكايي تمام­عيار است. از آن آمريكايي­هاي متعصب و ميهن­پرست و البتّه ضدسرخپوست! متئو در طول فيلم چند بار او را كابوي صدا مي­زند. تراويس حقّاً كه شبيه كابوي­هاست. تنها، خشن و سريع و مركب هميشه­همراه كابوي­ها را نيز دارد: تاكسي زرد رنگ­اش. و البتّه همين كابوي در انتهاي فيلم، متئو را كه سر و شكل سرخپوست­ها را دارد به قتل مي­رساند. امّا آن­چه در فصل پاياني كه كشتار كابوي در آن رقم مي­خورد، قابل توجّه است، موي سر تراويس است. او كه كابوي لقب گرفته، موي سر خود را همانند جنگجويان قبيله­ي سرخپوست تاماهاك تراشيده است و اين مي­تواند انتقادي باشد به پارادوكس­هاي شديد فرهنگ آمريكايي.

            اشتباه در مصداق

            تراويس اغلب هدف درستي دارد، امّا مصداق را اشتباه مي­گيرد. او قصد كمك دارد، امّا اين كمك او به فاحشه شدن بتسي مي­انجامد! او باز هم قصد كمك دارد و اين بار كمك او به يك سوءقصد نافرجام و يك قتل­عام تمام­عيار منتهي مي­شود. در واقع تراويس در طول فيلم مي­خواهد به دو نفر كمك كند. يكي بتسي و ديگري آيريس. سطح بتسي از تراويس بسيار بالاتر است، پس او تلاش مي­كند كه بتسي را پايين بياورد و او را به فساد بكشاند. در سوي ديگر وضع آيريس بسيار بدتر از خود تراويس است و تراويس تمام تلاش خود را مي­كند تا آيريس را از وضعي كه دارد نجات دهد. حتّي ديالوگ­هايي كه در اين ملاقات­هاي تراويس با آيريس و تراويس با بتسي ردّ و بدل مي­شوند نيز گاه شبيه­اند. اولين قرار ملاقات تراويس با هر يك از آن دو نفر در يك كافه­ي ارزان است. در دومين قرار تراويس، او يك صفحه­ي موسيقي براي بتسي مي­خرد. بتسي از او مي­پرسد:«چرا اين كار رو مي­كني؟» و تراويس پاسخ مي­دهد:«چه كاري به جز اين با پولم مي­تونم بكنم؟» شبيه اين ديالوگ در اواخر فيلم تكرار مي­شود و تراويس در كافه به آيريس مي­گويد:«من هيچ­كاري بهتر از اين با پولم نمي­تونم بكنم.» به هرحال براي تراويس چه فرقي دارد؟ او در نهايت كار خود را انجام مي­دهد و فيلم همان­طور كه آغاز شد، پايان مي­يابد: با تصويري گنگ، غيرواقعي و اغراق شده از پشت شيشه­ي تاكسي. 

 

پاورقي:

1: نام فيلمي از «جان شلزينگر» محصول 1969.



 

پي­نوشت1: تولّدت مبارك عمو مارتين!

پي­نوشت2: اين پست را بايد ديروز مي­نوشتم! امّا نشد...

پي­نوشت3: مرسي دوست و استاد عزيز كه اين كليپ فوق­العاده را به من دادي.



عزيزم روز ميلادت مبارك...!




من با تو مخالفم، امّا حاضرم جانم را فدا كنم تا تو آزادانه سخنت را بگويي.                                                                                                                                  ولتر (شايد هم روسو!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:49  توسط kz  | 

فوري: مرسي داداش هوار تا!

فوري2: dance me to the end of LOVE جزئي از زندگي من (؟) است!



[S] E L E C T I O N

پي­نوشت1: هر وقت اين جاهاي خالي كاملاً پر شوند، باز خواهم گشت. تا آن روز، فقط تكميل تدريجي را در پست­ها گزارش مي­دهم.

پي­نوشت2: اوين صداشو خفه مي­كرد تو ديوار

                                    درد دخول و چندش از اين تكرار

پي­نوشت3: مهدي سحابي از در گذشت!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط kz  | 



-داري آداپته مي­شي پسر!

مونولوگي كه پس از چند لحظه خروج از «آن­جا» به خودم گفتم!

عكس شماره­ي1: Waiting For A Promise To Come

عكس شماره­ي2: To Sleep 

اين عكس دوم رو يادته برات توضيح دادم حامد جان؟! بعيد مي­دونم يادت نباشه...

 


پي­نوشت1: نشد كه اين پست را نزنم!

پي­نوشت2: هنوز بسته­ايم، ولي بر مي­گرديم!

پي­نوشت3: مياي از دورتــريـن نقطه­ي ايمان 

                                    اون­جا كه لحظه­هات پر شدن از ياسمن

               مياي از سكوتِ شهر پر از ستاره

                                    مي­كشي دستامو...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:10  توسط kz  | 



At the right moment, you have to do what no body expects!

فعلاً بسته
امّا
اميدوارم هرچه زودتر سرم خلوت شود و بتوانم برگردم




پي­نوشت1: «قرمز» از آن فيلم­هاست كه پتانسيل «فيلم ِ زندگي» شدن را دارد.

پي­نوشت2: فانوسك ترانه، به ياد تو روشنه
                                 قلبم يكي در ميون...
پي­نوشت3: برگشتنم حتمي است، اگر نميرم!

پي­نوشت4: سقف خونه­ام طلاي ناب

                                    زير پاهام حصير سرد

               تو دست من سيب گلاب

                                    امّــا دلــم پــره ز درد

  مي­خوام ديــگـه رها بشم

                                   سـاده و بي­ريا بشم 


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:32  توسط kz  | 

The Babe Wore Red

در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه مي­شود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را مي­خوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه مي­دهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آن­ها بوده­اند كه او را ساخته­اند. روبوت با وقار و متانت زل مي­زند به آن دو مأمور و اينطور پاسخ­شان را مي­دهد:

بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّه­اي كه شما از آن ساخته شده­ايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيمانده­ي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار مي­شويد و كوچك­ترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر مي­گذارد. شما ناقص هستيد.

« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهره­برداري مي­كنم. از فلزات محكم تشكيل شده­ام، به طور مداوم هوشيار هستم، و مي­توانم به آساني در مقابل سختي­هاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نمي­تواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد مي­شود.» 

 

آيزاك آسيموف

 

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همه­اش مستند ديده­ام. «444 روز» كه مستندي بود درباره­ي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! درباره­ي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطه­ي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را مي­كوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد مي­كنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!  

 

638 راه براي كشتن عمو فيدل!!!

 

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستان­هاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همان­قدر به كار من مي­آيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:  

 

The Babe Wore RED

 

پي­نوشت1: تصميم گرفته­ام از اين به بعد در پي­نوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگ­هاي دانلود آهنگ مي­شوم؟! فكر نمي­كنم!!! فقط آهنگ­هايي را كه به گوش من خوش آمده­اند، مي­گذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!

پي­نوشت2: گاهي حالم عوض مي­شود وقتي رضا يزداني مي­زند زير آواز و مي­خواند:

معني معجزه بودي

            توي كفران علاقه

هر نگاه ساده­ي تو

            واسه من يه اتّفاقه

پي­نوشت3: دلم نمي­آيد شما را در اين لذّت بي­حد شريك نكنم:

تو اي شور بوم غمين

            پر از خون­دل و مهربان­چهر

تو اي دخت شرمگين امّيد

            تو را دوست دارم

                        اگر دوست دارم

پي­نوشت4: اگر نشنيده­ايد نمي­دانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من مي­شنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا مي­گذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.

پي­نوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم ‌«حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي مي­گويد: من تو رو خيلي...! باقي­اش را در فيلم ببينيد.)

پي­نوشت6: صادق عزيز، آن عكس­هايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 7:50  توسط kz  | 

نــُت به مثابه گلوله! + تئاتر و ديگر هيچ! + راهنمايي لطفاً!

            گاهي يك اثر موسيقي، خيلي بيش از يك اثر موسيقي مي­شود! به قول يكي از عزيزان (كسي كه هر جاي اين وبلاگ برويد نشاني از او خواهيد ديد!)، من يا از يك آهنگ خوشم نمي­آيد و يا اگر بيايد، تا سر حدّ تنفر آن را گوش مي­دهم!!! چند روزي است من مانده­ام و چند تا آهنگي كه هر چقدر گوش­شان مي­كنم و باز گوش­شان مي­كنم، خبري از نفرت نيست كه نيست! هنوز هم لذّت مي­برم كه مي­شنوم و حسرت مي­خورم و به خودم مي­خندم كه چرا زودتر اين­ها را نشناخته­ام. مطمئنم كه بيشتر شماهايي كه اين مطلب را مي­خوانيد، پيش­تر، اين آثار را گوش داده­ايد، امّا من حتّي براي آن اندك عدّه­اي هم كه شايد نشنيده­اند، اين­ها را اينجا مي­نويسم.

بشنويد تا نشنيده از دنيا نرويد: كوچ بنفشه ها (فرهاد) و دو تا چشم سياه(فريدون فروغي)

(توجّه: آهنگ­ها در گوگل­پيج خودم آپلود نشده­اند و احتمال از كار افتادن، فيلتر شدن يا پاك شدن آن­ها مي­رود.)

  

فروغي و فرهاد

 

+

 

            همين پست قبل بود كه نوشتم تئاتر انصافاً كار سختي است، ولي فهميدم ديوانه­وار دوستش دارم!!! رفتم كه تست بازيگري بگيرم! وقتي براي راه انداختن نابازيگر­ها (نه اينكه خودم خيلي بازيگر باشم! من هنوز هم ريزه­خوار خوان اهالي تئاتر هستم و خواهم بود!) يكي از ديالوگ­ها را خودم گفتم، در آن لحظه­ي مشخّص، احساس كردم كه تئاتر را دوست دارم! به همين سادگي... و واقعاً به همين خوشمزگي...

 

تئاتر و ديگر هيچ

 

+

 

            درباره­ي اين عكس لطفاً اگر مي­دانيد، به من هم بگوييد!

 

شما چيزي مي دانيد؟

 

 

 

 

پي­نوشت۱: سالي، باز هم بد قولي كردم! نه چاي نبات خوردم نه خرما!

پي­نوشت2: واقعاً دلم نمي­آيد از اين آهنگ در گذرم!

قريه­ي من

         به جاي فولاد

                 چشمه رو مي­پرستيد

قريه­ي من خوب و صميمي

                        دلچسب و زيبا

                                    شعري قديمي

امّا دستي زرد

            آمد ز دوزخ

                   آتش زد بر اين

                          قريه­ي من   

با مشتي سايه

            چشمه رو دزديد

                        بردش به سايه

                                    دادش به خورشيد

پي­نوشت3: و ايضاً اين آهنگ!!!

بس كه ساكت نشستن

            در خونه­ها رو بستن

از همه دل بريدن

            دل به كسي نبستن

يالّا پاشين بجنگين

            با اين روزاي ننگين

چه فايده داره اينجا

            حتّي نشه بخندين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:34  توسط kz  | 

تنهايي، ارّه و خواب! هذيانات...

            همان­طور كه ايستاده بود توي پلّه­ها، آرام آرام اشك­هايش جاري شدند. زل زد توي چشم­هايم و گفت:«خيلي خودخواهي... خيلي». ناگهان انگار بغضش تركيد، آن نم نم، رگبار شد. از پلّه­ها دويد پايين. من برگشتم، نشستم روي مبل. يك ليوان آب خوردم. ساعت را نگاه كردم. تيك تاك تيك تاك. آرام آرام رفتم پايين. هنوز نرفته بود. پشت فرمان داشت گريه مي­كرد. سرش را بين دو دستش كم گرده بود و همينطور اشك مي­ريخت.

            اين بخشي از داستاني است كه ممكن است هرگز ننويسم!

            اين روزها، دقيقاً منظورم ديروز و امروز است، نشستم و سري كامل Saw را ديدم. جالب است. در حالي كه خيلي فيلم­هاي بهتري دارم كه نديده­ام، سفارش Saw را مي­دهم و طي يك عمليات ضربتي (!) هر پنج قسمت را طي كمي بيشتر از 24 ساعت مي­بينم! از قسمت چهارمش اصلاً خوشم نيامد. باقي بخش­ها را تا حدودي دوست داشتم!

            گاهي اوقات خواب­هايي مي­بينم كه وقتي بيدار مي­شوم، حسرت مي­خورم! به زندگي، زمين و ايضاً زمان تف پرت مي­كنم، چرا كه آن توهّم شيرين، آن خواب فوق­العاده، خيلي زيبا بوده! شايد خواب­هاي ما آينه­هايي از بهشت هستند. (اگر بدانيد كه گوينده اين جملات چندان اعتقادي به بهشت و دوزخ ندارد، قضيه خيلي جالب­تر مي­شود!) اين خواب­ها بخشي­شان به وضوح توهّم هستند و امّا تعدادي­شان خيلي خيلي واقعي به نظر مي­رسند. خدا نكند كه از آن واقعي­هايش را ببينيد!!! من مي­بينم. خيلي خيلي كم. و معمولاً در فاصله­ي دو خواب واقعي، اندكي دپرس هستم! روش مسخره­اي نيست براي زندگي كردن؟! اين­كه به خاطر خواب، حقيقت را تلخ كرد! البتّه از شما چه پنهان، گاهي فكر مي­كنم الآن داريم خواب مي­بينيم و در خواب­هايمان بيداريم!

پي­نوشت1: نوشتنم درباره­ي فيلم نمي­آيد! از تنبلي است! خودم را مي­شناسم!

پي­نوشت2: تئاتر انصافاً كار سختي است!!!

پي­نوشت3: [سانسور شد]

پي­نوشت4: خود سانسوري بد دردي است!

پي­نوشت5: پي­نوشت نوشتن خيلي لذّت­بخش است!

پي­نوشت6: تورناتوره لازم شده­ام! (توضيح: «تورناتوره لازم» اصطلاحي است كه به يك سينمايي بسيار افسرده و مستأصل نسبت داده مي­شود!)

پي­نوشت7: ناپلئون عجب شخصيت جالبي است! (متلك نگوييد كه «تازه فهميدي؟!»)

پي­نوشت8: يك جورهايي شبيه «رؤياي نيمه شب تابستان» شكسپير است اوضاع الآنم!

پي­نوشت9: فرصت همين امروزه براي عاشق بودن/فردا مي­پرسيم از هم، غريبه­اي يا دشمن؟

پي­نوشت10: اصلاً شايد دلم بخواهد 1000 تا پي­نوشت بنويسم!!!!!!!

پي­نوشت11: «بسيار سفر بايد، تا پخته شود خامي» امّا چه سفري؟! سفر به روش خودم را ترجيح مي­دهم!

پي­نوشت12: فيلم دادگاه گلسرخي را ديده­ايد؟ جايي هست كه رئيس دادگاه مي­گويد به نفع خودتان چيزي داريد بگوييد. گلسرخي پاسخ مي­دهد: من به نفع خودم هيچي ندارم بگم. من فقط به نفع خلقم حرف مي­زنم.

پي­نوشت13: جاي عكس سرجيو لئونه بين عكس­هاي پست قبل خالي است!

پي­نوشت14: پشت سرم، سمت راست، تقريباً پست گوش راستم، چند لحظه پيش درد گرفت! نميرم يك وقت!!!!!!!! حالا اگر هم مُردم مهم نيست. هر چيزي مي­خواهيد براي خودتان برداريد الّا اين سه چيز. يك) كتاب «سقوط» كامو كه وصيت مي­كنم با خودم دفنش كنيد. دو) دست­نوشته­هايم را كه وصيت مي­كنم به طور تمام و كمال بدهيد به [...]! (خودش مي­داند). سه) گليمي است كه عاشقانه دوستش دارم. آن را مانده­ام چه كنم! ولي خوب، بدهيدش به [...]! (اين يكي خودش نمي­داند!)

پي­نوشت15: رجوع كنيد به پي­نوشت5!!!!!!!

پي­نوشت16: رجوع كنيد به پي­نوشت بالايي!

پي­نوشت17: كاش دوباره آن خوابي را ببينم كه بالاتر، در متن اصلي ذكرش رفت! كاش! دعا كنيد ببينيم و البتّه اگر ديدم ازش بيدار نشوم!!!

پي­نوشت18: مي­خواهم رُند بشود تعداد پي­نوشت­ها! 20 تا كه شد بس مي­كنم!

پي­نوشت19: اخيراً خيلي به گوسفند ابراز علاقه مي­كنم! به گوش من بع بع­اش از چه­چه بلبل قشنگ­تر است! آن­قدر گوسفند دوست شده­ام كه بعيد نيست پستي را به اين بزرگْ حيوانِ ارزشمند اختصاص دهم!!!!!!

پي­نوشت20: نه بابا!!!! گويا «انجمن شاعران مرده» لازم هم شده­ام و خبر ندارم! (اين يعني وضع خيلي بيش از حدّ انتظار خراب است!)

پي­نوشت21: متأسفم! من كارهايم حساب و كتاب ندارد! شايد تا پي­نوشت40 هم رفتم!!!

پي­نوشت22: دوست دارم داستاني را كه اوّل پست گفتم بنويسم! خيلي دوست دارم!

پي­نوشت23: در Fight Club ديالوگي هست كه همان بار اوّل ديدن، توي ذهنم جا خوش كرد: وقتي كه بي­خوابي مي­گيري، نه واقعاً خوابي و نه كاملاً بيدار! (حول و حوش ديالوگ اصلي بود!) حالا شأن نزول اين پي­نوشت چيست، رجوع كنيد به پي­نوشت­هاي 20 و 6!

پي­نوشت24: امشب چه شبي بود! مرسي از تو ميلاد عزيز كه شنيدي من را. و مرسي آتي جان كه گوش دادي... يعني بيشتر از گوش دادن... خيلي بيشتر... ممنونم از تو.

پي­نوشت25: بيا بازم مثل قديم، با هم ديگه بريم شمال/دلم گرفته راضي­ام به اين خيالاي محال. شأن نزول اين پي­نوشت تا اطلاع ثانوي جزو اسرار است!

پي­نوشت26: به جان خودم «پي­نوشت نويسي» يكي از لذّت­هاي فوق­العاده­ي دنياي وبلاگ­نويسي است!!!

پي­نوشت27: در Internet Explorer 7.، كنار سايت Blogfa، آرم سايت IMDb نمايش داده مي­شود!!! شما هم اين­طور چيزي مي­بينيد؟!

Blog-IMDb

پي­نوشت28: ليوانم تقريباً يك هفته است كه شسته نشده!!! نوشيدن آب و نوشابه چه لذّتي دارد در آن!

پي­نوشت29: من يك مقداري بدقول هستم! عادت بدي است! يعني بهتر است بگويم خصلت بدي است! ولي من اين خصلت بد را دارم!!!

پي­نوشت30: واويلا! گويا «كازابلانكا» هم نياز دارم!!! ديگر كار از كار گذشته است! اوضاع وخيم­تر از وخيم است!

پي­نوشت31: يكي از پست­هاي بعدي به «من و كازابلانكا» اختصاص خواهد داشت!

پي­نوشت32: «الكافي» 16121 روايت و حديث دارد! مي­دانستيد؟!

پي­نوشت33: دارم هذيان مي­گويم! خودم هم فهميده­ام!

پي­نوشت34: خسته شدم! كم كم بايد بس كنم!!! (كم كم!!!!!!!!!!)

پي­نوشت35: به اين عكس پايين مي­آيد آماتوري باشد؟ [بنا به دلايلي از گذاشتن عكس منصرف شدم!]

پي­نوشت36: خوب ديگر! خسته شدم! خوانندگان جان، شب بر شما خوش!

پي­نوشت37: راستي، تا يادم نرفته، سمت چپ، زير قيمت وبلاگ، اين دو تا چارت موسيقي و فيلم را ببينيد!

پي­نوشت38: آلفرد جان تولّدت مبارك!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 4:42  توسط kz  | 

El laberinto del kz- هزارتوي kz

نمي­دانم كِي بود و كدام عزيز كه به من گفت هر روز دارد بر پيچيدگي­هاي شخصيتي­ام افزوده مي­شود. حرفش را نشنيده گرفتم! آن موقع هم باور داشتم آن­قدر پيچيده­ام كه هيچ­كس، حتّي خودم، نمي­تواند، نمي­توانم، به كنه من، خودم، پي ببرد، پي ببرم! خيلي از آن وقت مي­گذرد. حداقل چند ماه. چند روزي است كه خسته شده­ام از اين ديوار! با اختصاص بودجه­اي معادل 5400 تومان، تعدادي عكس پرينت گرفتم و آن­ها را به ديوار اتاق چسباندم! با چسب نواري شيشه­اي! تا به حال، هر كس اين كلكسيون عكس­هاي روي ديوار را ديده، نظر همان دوست را به نحو ديگري تكرار كرده است! گفته كه اصلاً نمي­شود به عمق تو نفوذ كرد! جالب است، حتّي گاهي مباحثاتي حول اين عكس­هاي روي ديوار من هم تشكيل مي­دهند و بعد از اندكي مذاكره و تبادل نظر، باز هم نظر رسمي­شان را اعلام مي­كنند كه البتّه هيچ توفيري با نظرهاي پيشين­شان ندارد! خلاصه عكس كوبيدن ما به ديوار هم به نوعي سندي است بر پيچيدگي اين آفريده­ي كوچك! اين همه گفتم پيچيدگي، لابد فكر كرده­ايد كه «چقدر خودش را تحويل مي­گيرد.»! اگر اينطور است، پيشنهاد مي­كنم كتاب «بارتلبي محرر و چند داستان ديگر» اثر «هرمان ملويل» با ترجمه­ي «هوشنگ پيرنظر» را بخوانيد. در اين كتاب داستان كوتاهي هست با حجمي حدود 4 صفحه. داستان تا آن­جايي كه به ياد مي­آورم درباره­ي مردي است كه با واسطه­ي يكي از دوستانش، يك مرد عادّي و به نظر كاملاً سطحي را ملاقات مي­كند. باقي داستان را نمي­گويم تا بگرديد و پيدايش كنيد. اگر گشتيد و پيدايش كرديد و خوانديدش، مي­توانيد معني اين پيچيدگي را بهتر بفهميد و آن كدورتي را كه احياناً پيش آمده است را محو كنيد. القصّه اين­كه اين پست به همين عكس­هاي روي ديوار اختصاص دارد! باشد كه شما هم ببينيد و بتوانيد از ميان آن­ها راهي، هر چند صعب العبور، به درون kz بيابيد.

 

عكس راهنما

 

نكته۱: با كليك روي شماره­هاي پايين، عكس مربوط را در قطع بزرگ مشاهده خواهيد كرد.

نكته2: لطفاً اوّل تمام عكس­ها را مشاهده كنيد، بعد تصوير شماي كلّي را ببينيد.

 

1. 2. 3. 4. 5. 6. 7. 8. 9. 10. 11. 12. 13. 14. 15. 16. 17. 18. 19. 20. 21. 22. 23. 24. 25. 26. 27. 28. 29.

 

 

شِماي كلّي

 

شِماي كلّي

 

 

 

چند تايي پي­نوشت باقي است كه بعداً خواهم گفت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 4:43  توسط kz  | 

مربوط به kz!

پيش­نوشت: به علّت درست شدن سرعت نت و گوگل­پيج­مان، با كليك روي اسامي آهنگ­ها، مي­توانيد آن­ها را مستقيماً دانلود كنيد!

 

آهنگ مربوط1:Dance me to the end of LOVE

خواننده­ي آهنگ مربوط1: Leonard Cohen

ابيات مربوط1:

let me touch your naked hand

Let me touch your glove

Dance me to the end of LOVE

 

آهنگ مربوط2: وقتشه

خواننده­ي آهنگ مربوط2: گوگوش

ابيات مربوط2:

من عروسك كدوم بازي وحشت، من عروس قحطي كدوم تبارم

كه مـثـل تـولّـّد فـاجـعـه سـردم، كـه مـثـل حادثـه آرامـش ندارم

 

آهنگ مربوط3: هجرت

خواننده­ي آهنگ مربوط3: دوباره گوگوش

ابيات مربوط3:

تو بگو جز تو كدوم رود، ناجي لـب­تـشـنگي بود

جز تو آغوش كدوم باغ، سايه­سار خستگي بود

بـي تـو بـايـد، بـي تـو بـايـد، تا نفس دارم ببارم

من براي گـريـه كردن، شـونـه­هـاتـو كـم مـيـارم

 

آهنگ مربوط4: نياز

خواننده­ي آهنگ مربوط4: فريدون فروغي

ابيات مربوط4:

تـن تـو ظـهـر تـابـســتــونـو بـه يـادم مـيـاره

رنگ چـشــمـاي تـــو بـارونـو بـه يـادم مياره

وقتي نيستي، زندگي فرقي با زندون نداره

قـهـر تـــــو تـلـخـي زنـدونـو بـه يـادم مـيـاره

من نيازم...

تو بـزرگـي مـثـل اون لـحظه كه بارون مي­زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ­هاي منه

...

تو قشنگي مثل شكلايي كه ابرا مي­سازن

گـلـاي اطـلـسـي از ديـدن تـو رنـگ مي­بازن

اگـه مـرداي تـو قـصّــه، بدونـن كـه ايـنجايي

بــراي بــردن تــو بـا اسـب بـالـدار مـي­تـازن

 

فيلم مربوط1: 2001: An Space Odyssey

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط1: آن­جايي كه موسيقي اشتراوس پخش مي­شود!

 

فيلم مربوط2: Before Sunrise

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط2: كلّ فيلم، ولي بيشتر آخر آن، جايي كه دختر توي قطار، و پسر توي ماشين، دارند به شبي كه گذراندند فكر مي­كنند!

 

فيلم مربوط3: Wall.E

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط3: دو جاي فيلم: يكي آن­جايي كه Eve خاموش مي­شود و آن آلارم مزخرف ِ مسخره­ي سبز رنگ دائماً چشمك مي­زند و Wall.E با بردباري تمام، سعي در بيدار كردن Eve دارد. يكي ديگر آخر آن كه Wall.E بعد از تعمير شدن خشك و رسمي رفتار مي­كند و Eve نگران او است.

 

كار مربوط: فيلم ديدن، فيلم ديدن، فيلم ديدن!

مورد در حال بررسي كار مربوط: هر فيلمي كه دم دستم برسد! ديوانه­وار فقط مي­بينم.

 

حالت مربوط: غمگين! غمباد گرفته! تنها!

اصطلاح جديد حالت مربوط: دپسرده!

 

پارادوكس مربوط: شنگول بودن در عين دپسردگي

بيت مربوط با پارادوكس مربوط:

هر كسي از ظنّ خود شد يار من

و از درون مـن نـجـست اسرار من

تأكيد مربوط به بيت بالا: منظورم فقط مصراع دوم بود، ظن را بي­خيال شويد!

 

مزخرف مربوط: اين پست

 

ديالوگ مربوط:

Worth dieing for

Worth killing for

Worth going to hell for

 

 

شديدترين نياز قابل دسترس مربوط: يك عدد phone call

 

شديدترين نياز غيرقابل دسترس مربوط: [...]

 

بيماري مربوط: سادومازوخيسم

شدّت بيماري مربوط: بسيار وخيم!

 

آهنگ مربوط5: طرف ما

خواننده­ي آهنگ مربوط5: شاهين نجفي

ابيات مربوط5:

اينجا دلت گرفت، مي­گن خودكشي راه حلّه

ايـنـجـا زنـدگـي كـردن از مـردن مـشـكل­تــره

 

آهنگ مربوط6: زندگي سگي ما

خواننده­ي آهنگ مربوط6: شاهين نجفي

ابيات مربوط6:

سياسي­هاي مست و مست­هاي معتقد

دكــتــر و پـروفـسـور بـا پـيـشـونـد سـيّــد

+

عزيزاني كه آهنگ را دانلود كرده­اند، ابياتي را كه در بازه­ي زماني 20 ثانيه­اي 00:02:9 تا 00:02:29 خوانده مي­شود هم حساب كنند!

 

مونولوگ مربوط: اصن نمي­خوام بنويسم... زوره؟!... نوشتنم نمياد... اه...

 

فيلم مربوط4: The Shining

بخش بيشتر مربوط فيلم مربوط4: جايي كه جك نيكلسون با تمام تلاشي كه به كار مي­بندد، نمي­تواند چيزي بنويسد!

 

احساس مربوط: دل­نگران، دل­تنگ

عامل رفع احساس مربوط: رجوع شود به: شديدترين نياز قابل دسترس مربوط

 

داستان مربوط: رومئو و ژوليت

بخش بيشتر مربوط داستان مربوط: جايي كه به رومئو خبر مرگ ژوليت را مي­دهند، او به شهر مي­آيد، زهر واقعي را سر مي­كشد و در كنار ژوليت مي­ميرد! سپس ژوليت بيدار مي­شود و با ديدن رومئوي مرده­اش، خنجر او را از غلاف در آورده و خود را با خنجر رومئو مي­كشد.

 

توضيح پاياني مربوط: اين پست احساسات شخصي اينجانب است، در ساعت 04:48:26 بامداد روز سه شنبه، ششم مرداد ماه سال يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجري شمسي!

 

 

پي­نوشت: پست بعدي... نمي­دانم كي!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 5:49  توسط kz  | 

يه لحظۀ خيلي ساده

در سال­روز فتح زندان باستيل و دويست و بيست سالگي انقلاب كبير فرانسه، مادر انقلاب­ها.

در نود و يكمين زادروز اينگمار برگمان

من يك سال به مرگ نزديك­تر شدم

من يك بار ديگر ساعت پنج عصر روز بيست و سوم تير ماه را پشت سر گذاشتم

من يك لحظه­­ي خيلي ساده را از سر گذراندم

امشب مي­خواهم فيلم ببينم... همان­طور كه ديشب ديدم...

تولّدم... مبارك؟!... نامبارك؟!...

 

 

پي­نوشت1: مي­دانم كه پي­نوشت­هاي اين پست از خود آن بسيار طولاني­تر خواهد بود!

پي­نوشت2: هر كاري كردم كه بنويسم، نشد! همين هست كه هست!

پي­نوشت3: بعد از حدود يك سال مطلب ديگري براي The Fountain نوشتم. مطلب جديد را مي­توانيد اينجا بخوانيد و قديمي را اينجا. ضمناً، احتمال دارد كه مطلب دومي را اندكي بعد روي همين وبلاگ هم بگزارم.

پي­نوشت4: چه­قدر ساده گذشت اين لحظه!!!! زياد از حدّ ساده!!!!! آن­قدر كه اعصابم خورد شد!!!

پي­نوشت5: گاهي مي­شود كه بين چيزهاي معمولي و هميشگي، يك گنج كوچك پيدا مي­كنم. اين گنج كوچك هر چيزي مي­تواند باشد. يك كتاب، يك DVD يا شايد هم يك عكس خيلي ريز، كوچك­تر از 3×4، ولي لذّت يافتن اين گنج­هاي كوچولو را عاشقانه دوست دارم. آخرين گنج اين مدلي كه پيدا كردم، كتابي بود در يك كتاب­فروشي كاملاً نو! بين كتاب­هاي جديد و گران، با طرح جلدهاي پر زرق و برق و چشمگير، كتابي با جلد سفيد كاملاً موقّر ايستاده بود. از اين جلدهاي سفيد پلاستيكي كه چين و چروكي هم داشت. چند سالي است ديگر اين مدل جلدي پيدا نمي­شود. عنوان كتاب و نويسنده را هم كه با آن حروف طلايي دوست­داشتني ديدم، ديگر صبر نكردم. دست بردم و كتاب را برداشتم. با ديدن نام مترجم و سال چاپ، فقط يك فكر در ذهنم بود:بخرمش! صخره­ي تانيوس. امين معلوف. ترجمۀ شهرنوش پارسي­پور. كاغذهايش بوي كاغذ مي­دهند. بوي كتاب. بوي عمر. شايد بفهميد چه مي­گويم. اگر هم نفهميديد، ايرادي ندارد، به قول آن خواننده كه مي­گويد: اوني كه اينا رو كشيده حرفمو مي­دونه.

پي­نوشت6: ممنونم از شما كه تولّدم را به ياد داشتيد و اين را مي­خوانيد. ممنونم از شما كه تولّدم را به خاطر سپرده­ايد و اين را نمي­خوانيد.

پي­نوشت7: چند روزي نشد كه باشم!

پي­نوشت8: تولّدت مبارك اينگمار جان!!! تولّدت مبارك انقلاب پرهياهو!

پي­نوشت9: اين پي­نوشت براي كسي است كه ديشب به او گفتم، فردا به او آن چيزي را كه صحبتش بود اثبات خواهم كرد. ببخشيد كه از اين قوي­تر اثباتي ندارم!

نان را

    هوا را

       روشني را

                بهار را

                   از من بگير

امّا خنده­ات را هرگز

            تا چشم از دنيا نبندم

 

Bastille

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:0  توسط kz  | 

بار ديگر زني كه دوست مي داشتم

او شهره­ي آفاق بود

                        نه لاغر و نه چاق بود

خيلي بوده دوست داشتني

                        خوشمزه­تر از بستني

زيبا و محبوب

            نبوده محجوب!

شاد بود و باحال

            در لمپنيسم «مال»!

هلو و تپل

            هم ناز و هم گل!

قشنگ­تر از رُز

            كرد او اُور دُز!

بـــِه از ديويد لين

            نامش مريلين!

نساخت او پورنو

            فاميل­اش مونرو!!!!!

 

 

 

شعر در سبك سوسول­رئاليسم، از شاعر قرن بيست و يكم، بابا kz عريان!

 

پي­نوشت1: به اين سايت نرويد! براي كسي كه تا حدودي انگليسي بداند، به شدّت اعتيادآور است! كافي است روي دكمه­­ي Start A Chat كليك كنيد! Tagline سايت بسيار فريبنده و جذّاب است: Talk To Strangers. امّا وقتي روي آن دكمه­ي معلوم­الحال كليك كرديد، ديگر نمي­توانيد بازگرديد. در اين­جا اين دكمه مترادف تركيب «سيگار اوّل» است! و البتّه مي­دانيد كه سيگار اوّل، مقدمّه­ي اعتياد است!!! پس من را ببينيد و به اين سايت نرويد. (خيلي ته دلم مي­خواهم شما را هم به آمدن به آن­جا دعوت كنم، ولي خير و صلاح­تان را مي­خواهم!!!!!!!!!)

پي­نوشت2: هواي لوگوهاي سمت چپ، زير لينك­­ها را داريد؟!

پي­نوشت3: براي شادي روح كهنه درگذشته، مرحومه­ي مغفوره مريلين مونرو فاتحه تلاوت بفرماييد.

پي­نوشت4: نظر شما درباره­ي مونرو چيست؟!

 

روانشاد مونرو

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 4:44  توسط kz  | 

مايكل جكسون، دعا و باقي قضايا!

            مايكل جكسون بر اثر عارضه­ي قلبي به رحمت ايزدي پيوست. خوب حالا من ِ نوعي چه كار كنم؟! درست است كه جكسون (رحمة الله عليه) در زمينه­ي موسيقي پديده­اي بس شگرف و جريان­ساز بوده، هست و خواهد بود، امّا اين دليل نمي­شود كه از او خوشم بيايد. جكسون براي من تقريباً چيزي بود مثل پديده­ي فوتبال. هر دو پرطرفدار هستند، هر دو شلوغ و پرهيجان­اند و هر دو حواشي بسياري دارند. البتّه الآن فقط يكي­شان، فوتبال، حواشي را دارد. امّا اين دو پديده براي من از يك نظر ديگر هم مشابه­اند. من علاقه­اي به هيچ­كدامشان نداشته و ندارم. علي­رغم تمام اين مسايل وقتي شنيدم مايكل جكسون به لقاء­الله پيوست كمي متأسّف شدم. چون با اين­كه از او خوشم نمي­آيد، نمي­توانم تأثيرش را بر موسيقي منكر شوم. تنها آثاري كه مرگ جكسون بر من گزاشتند يكي همين تأسف اندك است و ديگري دعا!

 

مايكل جكسون رحمة الله عليه

 

            حالا اين­كه مرگ شخصي مثل مايكل جكسون (رحمة الله عليه) مي­تواند چه ارتباطي با دعا داشته باشد، شايد ابتدا پيچيده به نظر برسد، امّا چندان سخت نيست. وقتي خبر­دار شدم كه او به ديدار معبود شتافته است، اوّل همان حسّ تأسف سراغم آمد كه البتّه ناپايدار بود. اندكي پس از آن دست به دعا برداشتم. چرا؟ دليل ساده است. وقتي هنرمندي كه دوستش نداريد مي­ميرد، شما بلافاصله به ياد هنرمند محبوب خودتان مي­افتيد. از اين نظر بود كه با شنيدن خبر رفتن جكسون به ديار باقي، از خداوندگار جهان آفرين طول عمر حضرات عظام مارتين اسكورسيزي (حفظه الله) و لئونارد كوهن (حفظه الله) را مسئلت كردم و اميدوارم خدا اين دعاي من را مستجاب فرمايد. آمين!

 

حضرات عظام، مارتين و لئونارد

 

            اين هم از قضيه­ي دعا كه روشن شد. باقي است همان باقي قضايا كه البتّه چندان زياد هم نيست. يكي دو نكته­ي جزئي (البتّه به ظاهر جزئي) است كه مي­گويم و شماي خواننده را به خير و سلامت و ما را به سلامت و خير. اوّل اين­كه چندي است در حال مطالعه­ي مجموعه كتب «نارنيا» هستم. فعلاً اگر بخواهم در يك كلمه توصيفش كنم مي­توانم بي­برو و برگرد بگويم فوق­العاده، امّا هنوز حدود چهارصد صفحه از كلّ هزار و سيصد و پنجاه صفحه­ي مجموعه­ي هفت جلدي باقي است. پس نمي­شود نظر قطعي داد. هر چند تقريباً مطمئنم پس از اتمام كتاب­ها روي اين نظرم استوارتر شوم تا اين­كه تغييرش دهم. اين مورد اوّل بود. و امّا مورد دوم.

ماجراهاي نارنيا

 

 

از اين­جا به بعدش طرف خطابم شخص به­خصوصي است، كساني كه تمايلي به خواندن ندارند، نخوانند!

 

 

            بله، مي­گفتم، و امّا مورد دوم. آخر اخوي گرام، عزيز  ِ دل من، خدا را خوش مي­آيد اين­طور برادرت را بي­خبر بگزاري؟! بالاغيرتاً خبري از خودت به ما بده و از نگراني درمان بياور. باور كن آن­قدر از تو بي­خبرم و آن­قدر «تلفن همراه مشترك مورد نظر خاموش مي­باشد» شنيده­ام، كه Online بودن ID ي­ات برايم دل­گرم كننده است. ما كه از تو خبر نداريم، ولي اميدوارم هرجا كه هستي، شاد و خوش و سلامت باشي. اگر هم وقت كردي زنگي به اين داداش كوچك خودت بزن و از نگراني­اش در بيار!

زنده باشي داداش من...

 

داداش ِ كوچك ِ تنها

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:24  توسط kz  | 

ايران به روايت... قسمت سوم

سكانس هفتم: روايتي از فراموشي

-          هي مرد، به چيت مي­نازي؟

-          اوّل تو بگو...

-          ساكت شو... دست رو ناموست بلند مي­كني بي­غيرت؟!

-          بي­غيرت همه...

-          ببند دهنت رو... اين غيرته؟!

-          غيرت نيست پس چيه؟!

-          اگه غيرته پس حاشا به غيرتت... يادت نيست ديروز رفتي جبهه اجازه ندي عراقيا دست رو ما بلند كنن؟! حالا خودت... از اون­ها... حاشا به غيرتت... حاشا به شرفت...

-          ...

رزمنده ي فراموشكار...

 

سكانس هشتم: روايتي از نامردي

-          نالوطي، اين رسمشه؟!

-          چي؟! با كي هستي؟! چي مي­گي؟! رسم چي؟!

-          ده آخه پست فطرت، اگه مي­خواي تو روي زن و بچّه­ي مردم وايسي اين دودوزه بازي­ها چيه؟!

-          دودوزه باز تويي و هر كي با توئه!

-          منم؟! نذا بگم كيه...

-          بگو... چي مي­خواي بگي؟! من پاك پاكم...

-          آي ايّها الناس... اين يارو لباس شخصيه... آي مردم... اين لباس شخصيه زير پيرهنش كلت داره...

-          ...

خنجر از پشت

 

سكانس نهم: روايتي از هم­دردي

-          دخترم چرا رو زميني؟!

-          ولم كن آقا...

-          تو جاي دختر من هستي، چي شده؟

-          چي بگم؟ نامردها...

-          گريه نكن... پاشو... پاشو... دختر منم الآن بين جمعيته...

-          خدا خيرت بده حاج آقا...

-          نمي­دوني الآن كجا تظاهراته؟!

-          براي چي؟

-          منم مي­خوام برم شعار بدم...

-          ...

پيرمرد و دختر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:36  توسط kz  | 

ايران به روايت... قسمت دوم

سكانس چهارم: روايتي از ننگ و رنگ

-          هي... روزگار... پير شديم... ديروز مي­رفتيم رو ديوار شعار مي­نوشتيم، ميومدن پاكش مي­كردن... هه... ما مي­گفتيم ننگ با رنگ پاك نمي­شود... امروز... اي خدا... اون سري ما انقلاب كرديم و گفتيم پاك كردنتون الكيه، الآن خودمون شديم پاك كن... هــــــي...

ننگ و رنگ

 

سكانس پنجم: روايتي از اتّحاد

-          من تنها اينجا نيستم...

-          نه داداش... منم كنارتم...

-          آقايون منم پشتتون هستم...

-          آبجي دمت گرم... صفاتو...

-          شما خيلي لطف كرده­ايد آمده­ايد... اتّحاد ما را ضربه ناپذير مي­كند...

-          آره دادا تو راس مي­گي... خدا بيامرز بابام مي­گفت سي سال پيش هر جا ميرفتن گروهي ميرفتن و از هم جدا نميشدن...

-          آگا ايلده اينجا كجاس؟!

-          ميدون آزاديه عزيز... از كجا اومدي؟

-          مهمّه؟! ما همه­مون ايراني هسيم...

-          نه دادا اينطوري كه تو ميگي اصن مهم نيست...

-          خواهر وقتشه بلند شو...

-          ما قبل از تو بلند شديم برادر...

-          ...

همگي... هم صدا

 

سكانس ششم: روايتي از استبداد

-          مهم نيست... من مخالف جمهوريم... من فقط موافق اسلامم... من مخالف هر كسي هستم... من فقط موافق خودم هستم... ما ابرقدرت هستيم... ما اوّل و آخر دنياييم... و «من» رئيس جمهور اين «ما» هستم... من... من... من...

ديكتاتور نه چندان بزرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط kz  | 

ايران به روايت... قسمت اوّل

سكانس اوّل: روايتي از وطن

-          عزيز من، چرا مي­زني؟!

-           چون... ساكت... بايد بزنم...

-          من و تو چي هستيم؟!

-          دشمن!

-          نه!

-          پس چي؟!

-          برادر...

-          ساكت شو... با اين حرف­ها وجدان من رو به درد نيار، من بايد تو رو بزنم...

-          اصلاً اشتباه كردم... برادر نيستيم...

-          پس قبول كردي كه دشمنيم؟!

-          نه...

-          پس چي هستيم؟!

-          هم­وطن...

-          ...

هم وطن

 

سكانس دوم: روايتي از دانش

-          زور بزن... يا الله...

-          كم نياريد بچّه­ها... الآنه مي­شكنه

-          آقا ببخشيد اين­جا كجاست كه داريد درش رو مي­شكنيد؟!

-          من خبر ندارم... فقط بهم گفتن بيا...

-          آقا ببخشيد، اين همكارتون جوابمو نداد، در كجا رو داريد مي­شكنيد؟!

-          در دانشگاهه...

-          خب چرا داريد اين كار رو مي­كنيد؟!

-          چون توش دانشجوئه...

-          مگه دانشجو بده؟!

-          دانشجو... بد؟!... هه... دانشجو مزدور بيگانه است...

-          نه... دانشجو سازنده­ي اين مملكته...

-          اصلاً انگار قيافه­ات به دانشجو مي­خوره... برادر محسن بيا دستگيرش كن...

-          ...

دانشجو

 

سكانس سوم: روايتي از آرمان

-          آقا نزن... خواهش مي­كنم نزن... دردناكه...

-          خفه شو، ما بايد بزنيم...

-          آقا شما لطف كن نزن... اين همكارت كه كوتاه نمياد...

-          حق داره كوتاه نياد، مي­زنيمت تا ديگه از اين غلط­ها نكني...

-          كدوم غلط­ها؟ مگه چي كار كردم؟!

-          نظام مقدّس رو به خطر انداختي...

-          مي­بخشيدا... من فرزند شهيدم...

-          ...

فرزند شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:44  توسط kz  | 

سگ زرد يا شغال؟!
- مي­دوني، از نظر من سگ زرد برادر شغاله.

- ببين، مملكت داره به قهقرا مي­ره، هر سگ زردي بهتر از اين شغاله!

 

پ.ن: هر گونه برداشتي از اين پست بر عهده­ي مخاطب مي­باشد و نويسنده­ي آن هيچ مسئوليتي را نمي­پذيرد.

سگ زرد و شغال

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:48  توسط kz  | 

روز موسيقايي ديوانه كننده ي من

درباره­ي بخش اوّل اين سه­گانه هيچ نمي­توانم بگويم. البّته يك سري توضيحاتي مي­شود داد كه مثلاً صبحم با آنچه در پي مي­آيد شروع شد و اين شد صبحانه­ام، ولي بهتر است از اين توضيحات ندهم و بروم سر اصل مطلب... بهتر است ساكت شوم و شما را به خواندن اين پست و شنيدن آهنگ­هاي Spider's Web و Mary Pickford دعوت كنم.

راست مي­گفتي، بخشي از پستم را به آن اختصاص دادم... راست مي­گفتي اي كسي كه هر وقت با تو صحبت مي­كنم، گويا روبه­روي آينه ايستاده­ام... اي يكي از عزيزترين دوستانم...

فكر مي­كنم حالا حالاها با اين Katie Melua كار داشته باشم...

Katie Melua

 

روزي كه صبحانه­اش Katie Melua باشد، شامش كمتر از Eurovision نيست! اوّلش كه دنبال لينك دانلود مي­گشتم با مشاهده­ي آن حجم­هاي بالا دل­سرد شدم، ولي جوينده، يابنده است و طبق همين قانون كلّي به سايتي دست يافتم كه تمام آهنگ­هاي اجرا شده در مراسم Eurovision 2009 را جدا جدا و با حجم­هاي قابل دريافت، براي مخاطبانش در دسترس قرار داده بود. عجالتاً رتبه­هاي اوّل تا سوم را شنيدم تا بعداً سر فرصت باقي آثار را هم گوش كنم...

امروز با توجه به اين دو مورد يك روز موسيقايي ديوانه كننده بود... امّا ديوانه كننده­ترين بخش آن باقي است...

Eurovision 2009 Moscow

 

كريلوف با سكوت گوش مي­داد. انگار يك كلمه زبان روسي نمي­دانست. وقتي ابوگين يكبار ديگر نام «پاپچينسكي» را آورد و از پدر زنش هم صحبت كرد و بار ديگر هم دست دكتر را در تاريكي جست، دكتر سرش را تكان داد و به سخن گفتن آمد، هر كلمه را با كشش خاصي، بي­آرام و قرار ادا مي­كرد:«معذرت مي­خواهم. من نمي­توانم بيايم. پنج دقيقه پيش پسرم مرد.»

بخشي از داستان «دشمنان» انتخاب شده از كتاب«دشمنان» اثر آنتوان چخوف. ترجمه­ي سيمين دانشور. انتشارات امير كبير، چاپ ششم 1361.

فعلاً نظرم را درباره­ي چخوف مي­توانم در اين عبارت بيان كنم: او كسي است كه توانايي نابود كردن تمام زندگي­ها را دارد و در عين حال ما را مجبور مي­كند به چيزهاي فاجعه­بار به طرز وحشتناكي بخنديم!!!

احساس مي­كنم بدجوري از اين چخوف لعنتي خوشم آمده است. مي­خواهم بروم و باقي كتاب دشمنان را بخوانم...

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:11  توسط kz  | 

جوكر شدگي... گام پنجم...
اين نوشته را مدت ها پيش نوشته ام، امّا هنوز به آن باور دارم...

«اينكه انسان ها به يكديگر نياز دارند يا خير، و آيا به سوي هم بروند يا نه سئوالي بنيادي است و پاسخ آن خير است! هر انساني اگر با علم به اينكه توانايي درك طرف مقابل را ندارد، به سوي او برود دست به ارتكاب بزرگترين جنايات زده! و اينكه آيا انسان ها توانايي شناخت ديگر هم نوعان خود را دارند نيز سئوال مهمي است كه مطرح مي شود و پاسخ آن ديگر بار خير است! و خير از اين رو كه انسان به عنوان نوعي از جانداران ، از يك قانون مستثنا نيست و اين قانون همان «تغيير و تحول دائمي» است. از اين رو شما هرگز نمي توانيد هيچ انساني را بشناسيد. چرا كه آن شخص دائماً در حال تغيير و تحول است. شما حتّي نمي توانيد خودتان را بشناسيد چون خود شما هم از اين قواعد مستثنا نيستيد و اگر خود را استثنايي بدانيد، ناگزير انسانيت خود را زير سئوال برده­ايد. تار زندگي چنان با پود تنوع در آميخته كه گويي جدايي ناپذيراني ازلي­اند و هر يك، بي­ديگري هيچ است .»

گام پنجم تا جوكر شدن... تنهايي...

جماعت، من ديگه حوصله ندارم

                          به خوب اميد و از بد گله ندارم

گرچه از ديگرون فاصله ندارم...

                          كاري با كار اين قافله ندارم...

 

پ.ن: لحن نه چندان روان متن اوّليه را به بزرگي خودتان ببخشاييد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:2  توسط kz  | 

...فردا بيني بهشت همچون كف دست

در فصـل بـهـار اگـر بـتـي حور سرشت

يك جرعه­ي مي دهد مرا بر لب كشت

هر­چند به نزد عامه ايـن بـاشـد زشـت

سگ به ز من ار برم دگـر نام بـهـشـت

 

 

گويند كسـان بهشت با حور خوش است

من مي­گـويم كـه آب انـگـور خـوش است

اين نقد بگـير و دست از آن نسيه بشوي

كه آواز دهـل شنـيدن از دور خوش است

 

 

ابر آمد و باز بر سـر سـبـزه گـريست

بي باده­ي گـلـرنـگ نـمي­بايد زيست

اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست

تا سبزه­ي خاك ما تماشاگـه كيست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط kz  | 

هفته گانه ي هفته ي دوم اردي بهشت

اي بي صفت، تو هم آره نامرد  ِ هفته

            واقعاً كه نمي دانم چه بگويم! «خيلي نامردي، ديوونه اش كردي!» با اين كارهايت چه چيزي را مي خواهي ثابت كني؟! هان؟! جدّاً هدفت چيست؟! چرا اين قر و قميش ها را براي رئيس جمهور منتخب و مردمي مي آييِ؟! همه اش براي اين است كه خودي نشان بدهي و بگويي «ما هم بلديم»؟! «برو، برو، برو ديگه نگاش نكن، محمود جون هم صداش نكن!» حنايت ديگر رنگي ندارد جناب مجلس، بهارستان، يا هر چيزي كه مي خواهي باشي! برو و برنگرد! حالا كه داري مي روي بالاغيرتاً صبر كن كه چند تا سئوال دارم! هنوز دقّ دلي ام را سرت خالي نكرده ام! كجا داري مي روي؟! بگو ببينم اصلاً شما را به طرح هدفمند سازي يارانه ها چه كار؟! چرا ردّش كرديد؟! قرار بود قيمت ها زياد شود! خوب تصويبش مي كرديد! مگر قيمت ها كم بالا رفته؟! خب اين […] مثقال هم رويش. به جايي بر نمي خورد. حالا آن هدفمند سازي هيچ، اين چه گربه رقصاني جديدي است كه آمده ايد و دوباره پرونده ي سفر هاي استاني را باز كرده ايد؟! حالا گيريم ده ميليارد تومان ناقابل صرف دور اوّل سفرها شده و بسياري از مصوبات استاني عملي نشده باشد، بر فرض محال كه همه ي اين ها درست باشد باز هم به محمود جان ربط ندارد! ها؟! چه؟! مي گوييد ربط دارد؟! حالا كه بحث را كشيديد به اينجا و چاك دهن من را باز كرديد صبر كنيد و بشنويد: محمود جان قربانش برويد همگي تان روي ناصرالدين شاه را سفيد كرده با اين سفرهايش! دارندگي و برازندگي! دستش توي جيبش و ايضاً صندوق ذخيره ارزي است و بضاعت مالي دارد، خوب سفر هم مي رود! پايش بيفتد ماه هم خواهند رفت ايشان تا انقلاب را به معناي واقعي كلمه صادر كرده باشند! همين است كه هست، مي خواهيد بخواهيد، نمي خواهيد هرّي! اين هم به عنوان كلام آخر: اگر با ديگرانت هست ميلي    چرا جام محمودو مي شكني خيلي؟! 

 

اين خوك هاي پدر در آر ِ هفته

           نيستيد و نمي دانيد چه خبر است در چهار گوشه ي عالم! البته قطعاً از يكي از گوشه هايش خبر داريد! آن گوشه هم همين ايران خودمان باشد كه به زعم پرزيدنت عزيزتر از جان جزو ابرقدرت هاست! بگذريم و برسيم به آن سه گوشه ي ديگر! از آن سه گوشه يك گوشه اش چين است كه طي هفته ي گذشته خبر آنچنان مهمي نداشت! البته ما راديوهاي چين را گرفتيم، ولي گويا دعوا داشتند و مدام جيغ مي كشيدند. اينطور شد كه خبر خاصي دستگيرمان نشد. گوشه ي سوم اروپا و اتحاديه ي خبيثانه اش است كه ايشان هم به ياري دعاهاي شرّ ملّت مسلمان هميشه در صحنه، به زمين گرم خورده و مردم آن جا طبق خبر هاي تله ويزويزون كرور كرور در حال تلف شدن هستند البته به دليل گرسنگي و اينكه « توان مالي خريد » شان كاهش يافته! مي ماند گوشه ي چهارم و همان آخري كه همان موضوع بحث ماست! خدا زده پس كلّه ي گوشه ي چهارم و همگي بالاتفاق آنفولانزاي خوكي گرفته اند! خوك ها فعلاً آمريكاي جهان خوار كه هيچ، قارّه ي آمريكا را زمين گير كرده اند! اخبار واصله حكايت از آن دارد كه شيوع آنفولانزاي خوكي آن قدر بالاست كه رنگ قرمز كم ياب شده است! حال علّت كم ياب شدن رنگ قرمز چيست؟! مي گوييم برايتان: چون آمريكاي خاك بر سر ِ ناتوان از هرگونه غلط، با آنفولانزاي خوكي دست به يقه شده و مدام هشدار ها و وضعيت هاي قرمز اعلام مي كند اين رنگ ناياب گرديده! با توجه به آنچه گفته شد از تمام خوك هاي ميهن عزيزمان تقاضا داريم براي سرنگوني هر چه سريعتر مادر امپرياليسم، شيطان بزرگ، آمريكاي جهان خوار عازم اين كشور شوند! بي شك بيمار كردن شهروندان آمريكايي توفيقي است كه نصيب خوكان خاص و خالص مي گردد! 

 

چقدر خودكشي زياد شده ي  ِ هفته

              امان امان امان اي روزگار! مي بينيد چه بر سر جوانان ما آورده است اين زمانه ي نامرد؟! دانه دانه نخبگان و تيزهوشان گرامي مان دارند خودشان را مي كشند! البته هيچ مهم نيست كه اكثر اين خودكشي ها در بندهاي سياسيون و زير نظر بسيج و امثالهم رخ مي دهد! به نظر من كه مهم نيست!!! به نظر شما هست؟! القصه اينكه آن عاليجنابان خاكستري كه به «خودكشي دادن» دكتر زهرا بني يعقوب متهم شده بودند، براي دومين بار تبرئه شدند! من كه داستانشان باورم شد! شما هم بشنويد، يعني بخوانيد، و خودتان قضاوت كنيد! داستان از اين قرار است كه زهرا خانم بني يعقوب بيستم مهر ماه سال هشتاد و شش هنگام صحبت كردن با نامزدش در يكي از پارك هاي همدان توسط گشت «ستاد امر به معروف و نهي از منكر» دستگير شد و هنگامي كه خانواده ي ايشان چهل و هشت ساعت بعد به نيروي انتظامي مراجعه كردند با خبر خودكشي زهرا خانم مواجه شدند! اصولاً خانم بني يعقوب انگيزه هاي ذهني خودكشي شان بالا بوده است! وقتي يك نفر با رتبه ي بيست و شش در كنكور سراسري قبول شود، مي توانيد تصور كنيد چه مقدار فشار رواني تحمل مي كند، اين چنين «شكستي»(!!!!!!!) حتماً در آينده ي دور يا نزديك خودكشي در پي دارد! البته پزشكي قانوني اعلام كرده كه خانم بني يعقوب به علت كمبود آلات خودكشي، آنقدر خودشان را به در و ديوار كوبيده اند تا جان به جان آفرين تسليم نموده اند و كوفتگي ها، كبودي ها و زخم هاي روي بدن ايشان به علت اين تلاش بي وقفه ي منجر به مرگ بوده است كه البته همگي بعد از مرگ پديد آمده اند!!!!! از آنجا كه خودكشي در اسلام نهي شده است، دولت دستور عدم پيگيري پرونده ي «خودكشي» دكتر بني يعقوب شد اما با پيگيري خانواده ي ايشان متهمان دوبار دادگاهي شدند و البته هر دو بار تبرئه!!! اين بود قصّه! ما گفتيم، حال خواه پند گير خواه ملال!!! 

 

اين بغض عجيب غريب  ِ هفته

           مي گويند «مرد گريه نمي كند» امّا به نظر من اين عبارت چيزي كم دارد. بهتر است بگوييم: مرد گريه نمي كند امّا امان از وقتي كه گريه كند! گريه ي مرد دردناك است. مرد كم ميگريد امّا به واقع «امان از وقتي كه گريه كند»! گريستن مرد... گريستن... خيلي به سبك شدن كمك مي كند. خيلي زياد. امّا به راحتي اتفاق نمي افتد. چه بشود كه دل يك مرد آن قدر پر شود كه به چشمش بزند و اشك هايش بريزند. اگر هم آن طور بشود مرد اشك هايش را پنهان مي كند. در تنهايي مي ريزدشان و همانجا راحت مي شود. آرام مي شود و دوباره به آغوش زندگي باز مي گردد تا چه بشود كه دوباره اشكش در بيايد. معمولاً هنگام هر بار گريستن آن قدر از دفعه ي گذشته مي گذرد كه يادش نيايد. چون مرد گريه نمي كند امّا...

        همه ي اين را گفتم كه بگويم بغض بد چيزي است. وقتي بيخ خِرَت را چسبيد، يا خفه ات مي كند يا صورتت را خيس مي كند با آب چشم! بغض چيز خوبي است. بغض نفس كشيدن را سخت مي كند امّا بعد از آن كه مي شكند، آسان مي كند زندگي را. تحمل سختي را. با همه ي اين اوصاف گريه ي مرد... شما چه فكر مي كنيد؟! 

 

اندر حكايت مكتب  ِ هفته

          آنچنان كه از جميع احوال بر مي آيد جماعت اناث در سنه ي مستقبل به مكتب خانه هايي خواهند رفت كه مشتمل بر دو بخش اندروني و بيروني باشد! از آنجا كه بچّه را چه به بيرون بودن، پنجشنبه ها نيز تعطيل رسمي مي گردد و تاسيس نماز ظهر پنجشنبه در حوزه ي علميه در حال بررسي است. جماعت نسوان به از شنبه تا چهار شنبه به اندروني داخل مي شوند و از آن رو كه طرح حذف پيش دانشگاهي و دوره ي سه ساله ي راهنمايي در حال بررسي است، مي توانيم اميدوار باشيم كه با اين روال، كم كم باقي دروس و سال ها و روز ها نيز محذوف گشته، دانش آموزانمان به مكتب و بعد از آن، انشاالله تعالي در سال 1404 به مسجد رفته، گرد مي نشينند و استاد آمده، روزي يك صفحه قرآن كار مي كند! اين است ايران در حال توسعه و البته همانطور كه بالاتر گفته شد، يكي از ابر قدرت هاي جهاني!!! 

 

خودتو ناراحت نكن خانوم  ِ هفته

             هيلاري خانم بگذار ببينم چرا اينقدر به پر و پاي ما مي پيچي؟! هان؟! بگذار حدس بزنم! حالا چون آمده اي شده اي وزير امور خارجه فكر كرده اي شق القمر مرتكب شده اي؟! ما خودمان يك فقره از همين مقام شما داريم، خيلي هم بهتر و گردنش به مراتب كلفت تر است، اسمش هم منوچهر است! خودش تنهايي ده تاي شما را حريف است! صداي دست هايي كه در ژنو مي زد، ملّت هميشه در صحنه در تهران شنيدند آن وقت جنابعالي آمده اي درباره ي اين صابري خانم بحث مي كني؟! حرف حسابت چيست؟! شنيده ام كه خبرگزاري ها گفته اند كه گفته اي: «ما به طور مکرر، پاسخ‌های متناقضی از دولت ایران دریافت می‌کنیم. » اگر اينطور گفته اي بدان و آگاه باش كه اصلاً نظرات متناقضي درباره ي ركسانا صابري خانم وجود ندارد! اگر منظورت اين است كه اوّل تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشتند و بعد قبول كردند، خب اين كه دليل نمي شود! اگر مي گويي قرار بوده دو ماه بعد آزاد شود امّا به هشت سال زندان محكوم شده، خب اين هم دليل نيست! خواهر من اين ها براي شما آن ور آبي هاي نديد بديد عجيب است! بيا ده سال در نظام مقدّس زندگي كن، عادت مي كني! شما اگر راست مي گويي برو جلوي شوي ات را بگير كه با مونيكا نپرّد! فاطمه خانم ما را نگاه كن از او ياد بگير! آقايش هزار تا شغل دارد، در هر كدامشان با هزار تا خانم بشين و پاشو دارد، ولي يك فضاحت مثل شوهر شما كه حالا يك پرزيدنتي بود و نبود، بالا نياورده! حالا بيا، خودم به منوچهر مي گويم كار هايت را درست كند بيايي اينجا، بروي زير نظر فاطمه خانم، درس هايت را كه خوب ياد گرفتي برگردي ممكلت خودت «‌اوباما معجزه ي هزاره ي سوم» بنويسي!!! ديگر نشنوم بگويي سخنان دولت ايران درباره ي صابري متناقض است! خوب؟! 

 

تب ِ تند ِ گوزنهاي  ِ هفته

-          وقتی رفتی نفهمیدم کی داره می‌ره، حالا که اومدی فهمیدم کی اومده، هنوزم کم حرف می‌زنی، هنوزم ماتی، هنوز تو چشات عشقه.

دنيايي دارند براي خودشان سيّد و قدرت و فاطي و دسته سفيد زنجاني! كم فيلمي نبود! چقدر شنيده بودم كه «گوزنها، گوزنها» امّا هرگز حتّي يك صحنه، يك ثانيه اش را هم نديده بودم. امّا وقتي ديدم... مجذوبش شدم. يحتمل به زودي درباره اش خواهم نوشت. اگر بشود... 

 

پرتقال هاي كوكي  ِ هفته

-          بيا بيا بيا بيا بيا... خـــــــــُــــــب!!

               صدايي كه شنيديد، مربوط به تخليه ي بار پرتقال هاي اسرائيلي در يكي از ميوه فروشي هاي سطح تهران بود. آنچنان كه به نظر مي رسد مقدار چند هزار كيلو ناقابل پرتقال توليد رژيم اشغالگر قدس آمده و در بازارهاي ميوه و ميادين ميوه و تره بار تهران بزرگ پخش شده است كه به قول حاج آقا صفايي، مدير عامل سازمان ميادين ميوه و تره بار شهرداري تهران :« با هوشیاری ناظران سازمان میادین حتی یک عدد از این نوع پرتقال در میادین شهرداری عرضه نشد. »البته از شواهد امر آن طور بر مي آيد كه يك عدد كه چه عرض كنيم، چند تني از اين پرتقال ها پخش و به احتمال قريب به يقين، پيش از خبردار شدن ناظران سازمان ميادين، راهي خندق بلاي پاي تخت نشينان شده اند! صفايي خان تاكيد نموده اند: «سازمان میادین به عنوان مهمترین شبکه عرضه میوه و تره بار شهر تهران به مردم شریف اطمینان می دهد که با دقت و حساسیت این قبیل موضوعات را پیگیری کرده و اجازه نخواهد داد عده ای سودجو آموزه های دینی و انقلابی مردم مومن تهران را نادیده بگیرند.» ما كه عادت كرده ايم! اصولاً در نظام مقدّس هر وقت هر جا نياز بود هر كاري را كه شايسته ديد انجام مي دهد! وقتي كه نيروي انتظامي به چكمه پوشيدن گير مي دهد نبايد تعجب كرد كه «سازمان ميادين ميوه و تره بار» حافظ آموزه هاي ديني و انقلابي مردم مومن شود!!! 

 

خاطر اين خانومه رو كيا كه نمي خوان  ِ هفته

            در هفته گانه ي هفته ي قبل نوشتيم برايتان و ليستي تهيه كرديم از كساني كه به خاطر ركسانا صابري به تكاپو افتاده اند. ليست هفته ي گذشته شامل بعضي اسامي مهم مثل اين ها مي شد:

باراك حسين اوباما – رئيس جمهور منتخب و مردمي آمريكاي جهانخوار

محسني اژه اي – قرنيه ي چشم بيناي نظام يا به عبارتي وزير اطلاعات

محمود جان – معجزه ي هزاره ي سوم

هاشمي شاهرودي – آقاي كنفرانس هاي «... كشورهاي اسلامي»!

            به اين ليست عجيب و جالب توجّه نام «قربانعلي درّي نجف آبادي» را هم اضافه كنيد! آقاي دري كه در گذشته به شغل شريف وزير اطلاعات شاغل بودند بنا بر مسايلي مثل عواقب يك سري قتل هاي عادّي روشنفكران و دگر انديشان، مجبور به استعفا شد و بعد از آن تا به حال دادستان كلّ كشور هستند. ايشان خطاب به ركسانا خانم صابري گفته اند اگر آزادي مي خواهي از رهبر معظّم انقلاب طلب عفو كن! يا يك همچون چيزي! اگر ايشان جاسوس است خب چرا اعدامش نمي كنند؟! اصلاً اين خانم شعورش نمي رسد كه با اين اتهام به اين كلفتي تا به حال بايد خودكشي مي كرد؟!؟!؟!؟! قربانعلي جان، شما خودت را قاطي اين مسايل نكن، خوبيّت ندارد! 

 

كن سولوقون  ِ هفته

            فستيوال فيلم كن هم به خوشي و مباركي اسامي فيلم هاي دوره ي شصت و دوم خود را منتشر كرد! در ميان فيلم هاي امسال حضور پر رنگ آثاري با رگه هايي از سينماي وحشت به چشم مي خورد كه در كنار كمتر بودن آثار آمريكايي، اين دوره را از سال هاي گذشته برجسته تر ساخته است! به شخصه كه منتظرم ببينم فيلم لارس فون تريه و كوئنتين تارانتينو و بهمن قبادي را! اوّلي بنا بر شنيده ها قرار است موهاي بدنمان را 45 درجه صاف كند! دومي كه به قول كارگردانش « يك وسترن اسپاگتي در زمان جنگ جهاني دوم است»!!! و سومي به خاطر كارگردانش و سوابقش و البته داستاني كه تا به حال از فيلم لو رفته جذاب به نظر مي رسد!

            بعد از اين سخنان جا دارد كه از همين تريبون به عبّاس جان تسليت بگويم! عبّاس عزيزم، غم آخرت باشد! غصه به دلت راه نده! اين كني ها تو را نمي فهمند! بيا همين كن سولوقون فيلمت را نمايش بده! 

 

شرمنده­تم باوفاي  ِ هفته

   اين پست را بخوانيد.

   تا آن حد كه نه، ولي من امشب شرمنده شدم... 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:37  توسط kz  | 

از كوزه همان برون تراود كه...
ابتدا به ساكن توضيح دهم كه اين پست، صرفاً يك پست فوق العاده و در حدّ ‌Breaking News است و صرفاً يك اعلام سريع برشمرده مي شود!

- جناب«؟» از كامنت شما كاملاً واضح و مبرهن است كه چه مقدار براي احترام ارزش قائل هستيد! از كوزه همان برون تراود كه در اوست گرامي! شما اگر حرف حساب داريد مرحمت فرموده آدرسي از خود به جا بگذاريد! تا بخواهيد از اين كامنت هاي بي نام و نشان زياد است در اين مجازستان!

- Oh Brother به روي چشم! به كمكت خواهم آمد! دوست آن باشد كه گيرد دست دوست... امّا سرم شلوغ است... اندكي صبر...

- ممنونم از تو... تو كه به يادم بودي! ممنونم از تو... تو كه روي دوري را سياه كردي! ممنونم از تو... تو كه فاصله را به زمين زدي! ممنونم از تو... ممنونم از تو...

- و امّا آخرين نكته ي اين پست:

 آسمان سينه ام را چون شمايي مشتري است          باز كن دكّان كه وقت عاشقي است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط kz  | 

حسرت گولّه... جوكر شدگي... گام چهارم...

در جايي از فيلم The Dark Knight آلفرد، پيشخدمت بروس وين، درباره ي جوكر به او مي گويد: «بعضی از آدما دنبال یه چیز منطقی مثل پول نیستن، نمیشه خریدشون یا تهدیدشون کرد، باهشون مذاکره کرد یا منطقی باهاشون حرف زد، بعضی از آدما فقط می خوان نابودی دنیا رو ببینن.» ولي اين ديالوگ ناقص است. چرا كه جوكر نه تنها منتظر ديدن نابودي دنياست، بلكه مي خواهد نابودي خودش را هم ببيند. البته اين تمايل به نابودي، به آن صورت نيست كه جوكر بخواهد اسلحه را روي سر خودش بگذارد و ماشه را بچكاند، يا رگ مچش را بزند و يا خودش را حلق آويز كند، بلكه اين تمايل در كردار جوكر نمود مي يابد. گواه اين مدّعا كه جوكر با از بين رفتن خودش هم مشكلي ندارد، پلاني است كه جوكر حين سقوط از بالاي ساختمان ديوانه وار مي خندد. ها ها ها ها ها ها ها ها... اين خنديدن ها و رفتار جوكر و جوكر شده، خود نيز دلايلي دارد كه صد البّته بهتر آنكه ناگفته بماند!!!

از لاله زار که می گذرم، زخمی تر از ترانه ام
تشنه ی محكوميتٍ يه حكم عاشقانه ام
از لاله زار که می گذرم، حسرت گولّه با منه
وقتی كه دست تو می خواد تير خلاصُ بزنه
رفاقتٍ خشم تو با ماشه ی منتظر ميگه
دستای بی صدای ما نمی رسن به همديگه
فاصله بين من و تو، همين گلوله بود و بس
منُ بزن كه خسته ام از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعرٍ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست، باهم اما تک و تنها

از لاله زار که می گذرم می رسه سالٍ ما شدن
سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من
از لاله زار که می گذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از مردمٍ هم صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون، دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره، دوباره سایه ی چماق
وقتی همه بادبادکا، بنده ی حزبٍِ باد شدن
عربده های مُرده باد، یک شبٍ زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش, فیلمٍ رهایی می دیدیم
توی تئاتر زندگی، گریه مونُ می دزدیدیم

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعرٍ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست باهم اما تک و تنها

پ. ن: اگر احياناً زبانم لال، گوش شيطان كر، هفت قرآن و تورات و اناجيل اربعه و خامسه به ميان، خواستيد كامنتي بگذاريد، در حالي كه درباره ي اين پست نظر دهي مي كنيد، لطف كنيد، مرحمت نماييد از اين « هفته گانه » ها هم بگوييد كه چطورند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:36  توسط kz  | 

هفته گانه ي هفته ي آخر فروردين
نگرشي در باب « ... ِ هفته »، يا تنبلي نكنيم  ِ هفته

 اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

 

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي  ِ هفته

نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!

بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیط‌ها آموزشی، از این پس این مراکز به محیط‌های "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانه‌های عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارت‌خانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیط‌های دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست می‌شود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاه‌خود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

 

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد  ِ هفته

در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

 

دل من منتظر شما بود  ِ هفته

حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود

با اندكي دخل و تصرّف!

به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

 

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل  ِ هفته

شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!

اي داداشي شاد باش و دير زي ...

 

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن  ِ هفته

هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.

كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :

در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي

 filter@dci.ir

با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم

مکاتبه فرماييد

و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد.  »

خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

 

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش  ِ هفته

فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

 

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم  ِ‌ هفته

خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

 

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم  ِ هفته

همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!

سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا

مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .

حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!

اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

 

به باد رفت، ز ياد رفت  ِ هفته

از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.

دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست

نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

 

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين  ِ هفته

بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.

البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

 

مبارك مبارك تولّدت مبارك  ِ هفته

امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!

با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 5:59  توسط kz  | 

Will Be Remembered

todya is HISTORY

Amon Goeth: Today is history. Today will be remembered. Years from now the young will ask with wonder about this day. Today is history and you are part of it. Six hundred years ago when elsewhere they were footing the blame for the Black Death, Casimir the Great - so called - told the Jews they could come to Krakow. They came. They trundled their belongings into the city. They settled. They took hold. They prospered in business, science, education, the arts. With nothing they came and with nothing they flourished. For six centuries there has been a Jewish Krakow. By this evening those six centuries will be a rumor. They never happened. Today is history.

آمون گوت : امروز تاريخه. امروز به خاطر خواهد موند. سالها بعد جوونا با تعجب درباره ي امروز خواهند پرسيد. امروز تاريخه و شما جزئي از اونيد. ششصد سال قبل، وقتي همه جا تقصير رو به گردن مرگ سياه مي انداختن، كازمير كبير به يهوديا گفت كه مي تونن به كراكو بيان. اونا اومدن. اون ها متعلقاتشون رو در شهر به گردش در آوردن. اونا مستقر شدن. اونا كنترل رو به دست گرفتن. اونا در تجارت، دانش، تحصيل و هنر موفق شدن. اونا با هيچي اومدن و با هيچي جلوه گر شدن. به مدت شش قرن كراكو شهري يهودي بوده. تا غروب امروز اون شش قرن شايعه خواهند بود. هرگز اتفاق نيفتاده. امروز تاريخه.

رالف فينيس لهجه ي آلماني گوت را خيلي عالي از كار در آورده! ديوانه وار اين شخصيت ديوانه ي شيطاني را دوست دارم! لحن Today is History اش را هر وقت به ياد مي آورم، باز هم وسوسه مي شوم كه بنشينم و دوباره Schindler's List را ببينم!

Today is HISTORY...

+

زمانه

اصولاً نمي توانم بي خيال « راديو زمانه » شوم! برنامه هايش به خودي خود جالب هستند، اين موسيقي هاي آخر شبش هم كه هر جور سليقه اي را تامين مي كند! ديگر چه ميتوانم بخواهم؟ گفتم كه اينجا بنويسم، تا شما هم اگر نديده ايد، ببينيد و لذت ببريد. به قولي « اگر از خواندن اين مطالب لذت مي بريد، مطالعه ي آن را به دوستانتان هم پيشنهاد دهيد.» البته پر واضح است كه منظور از خواندن، فقط خواندن نيست و بر ديدن و شنيدن و چشيدن و الخ نيز دلالت مي كند! پس سخن را كوتاه كنم كه بهتر است...

تصوير زير هم مربوط به پرونده ي ويژه ي راديو زمانه است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:40  توسط kz  | 

وقتي بابا مسافرت است !
وقتي بابا، باباي بابا، باباي باباي باباهايم، باباهايمان، در سفر بوده اند، و خودم، خودمان هم در سفرم، در سفريم جز اميد دمي سكون براي بچه و بچه هاي بچه هايم، بچه هايمان، چه آرزويي مي شود داشت ؟!

وقتي سال هاست كه راهي جاده هاي منتهي به ناكجا آبادم، ناكجا آباديم، جاده هايي با مقصد بي هويتي، جز سرمنزلي كه رنگ و بوي اجدادم، اجدادمان را بدهد و نور آينده بر آن بتابد چه آينده ي روشني مي توانم، مي توانيم براي كودكم، كودكانمان متصور شوم، شويم ؟!

وقتي قرن از پي قرن است كه ساكن سرزمين سنگستانم، سنگستانيم، چه فكري خوش تر از ديدن روزي كه طفلم، اطفالمان در سرزمين مادري شان جست و خيز مي كند، مي كنند ؟!

وقتي كه به فردا فكر مي كنم، راهي جز سفر نيست ... شايد اين بار منزل ساكت و امن فرزندم، فرزندانمان را ساختم، ساختيم امّا اوّل بايد سرزمين مادري اش، مادري شان، مادري مان را پيدا كنم، پيدا كنيم ! شايد ...

خداحافظ, همين حالا , همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ, به شرطي كه, بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد,
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ, نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه مي شه باور كرد, دوباره آخر جادست
خداحافظ, واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ, خداحافظ!
همين حالا, همين حالا!

 
* تقديم به «مسافرين» سراسر جهان.

پي نوشت 1 : عبارت پاياني در ابتدا اين بود : « تقديم به كردهاي سراسر جهان. » ولي خوب كه فكر كردم ديدم فقط كرد ها مسافر نيستند! خيلي ها مسافرند! مسافراني ازلي ابدي كه مطمئناً از اين به بعد بيشتر درباره شان صحبت خواهم كرد!

پي نوشت 2 : ترجيح دادم شعر را بدون تغيير اضافه كنم تا اينكه تغييراتي جزئي در آن بدهم!

پي نوشت 3 : دوست عزيزم ، بي نهايت سپاس گزارم از تو كه ... باعث شدي اين را بنويسم !

پي نوشت 4 : اين نگاره ي پايين من يكي را خيلي به ياد سكانس پاياني ديوانه كننده ي Underground مي اندازد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 4:54  توسط kz  | 

مطلبي كوچك ، مطلبي بزرگ !
مطلب كوچك : به لطف اين عبارت شعف آور « می‌توانید یک یا چند موضوع را انتخاب و یا هیچ موردی را انتخاب نکنید » ، زين پس درصد پست هاي « چندگانه هاي بيگانه » احتمالاً تا سطح صفر پايين خواهد آمد !

 

مطلب بزرگ :

Viva ‍Che Guevara

باقي مطلب ِ بزرگ بماند فعلاً !!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:3  توسط kz  | 

آخرين گلوله ... جوكر شدگي ... سومين گام ...
« هميشه آخرين گلوله رو توي اسلحه ات نگه دار ! شايد مجبور شدي خودكشي كني ! »

گوينده ي اين جمله خودم هستم! ولي خيلي جالب مي شود كه فكر كنيد كسي آن را گفته كه يك مغازه ي اسلحه فروشي ِ پر از گلوله و اسلحه دارد و تصور رسيدن به آخرين گلوله برايش محال است !

و من امشب ... بنگ ... آخرين گلوله شليك شد ! ... هنوز جيرينگ جيرينگ پوكه اش روي زمين به گوش مي رسد !

سومين گام را به سوي جوكر شدن برداشتم !

پ.ن : اين پست هم يحتمل دچار تغييراتي ... خواهد ... نخواهد ... شد ... نشد ... ها ها ها ها هو هي هه ها هو ها ها هي هه هو هه ها !

پيش به سوي چهارمي !

اين را هم توي پرانتز از من داشته باشيد: [ پرانتز باز ] يك روانشناس كه از دوستان من است ، روزي به من گفت كه يك ضد اجتماع هستم ! از آن هايي كه به جامعه لبخند مي زنند ولي باطناً آرزوي نابودي مطلقش را دارند ! [ پرانتز بسته ]

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:18  توسط kz  | 

اين Se7en مقدّس !!!

            در سالي كه گذشت ، فيلم هاي بسيار ديدم ،‌ كتاب هاي نه چندان زيادي خواندم و موسيقي هاي بسيار زيادي را گوش دادم ! از بين خيل آن ها ، تعدادي را كه بيشتر پسنديدم ، گزينش كردم و باز هم از بين خيل زياد بيشتر پسنديده شده ها هفت تا را جدا كردم و با اندكي توضيح ، نوشتم تا شما هم از آن ها لذت ببريد ! ضمناً، اين نوشته مي تواند دريچه اي به اعماق « يك ذهن زيبا » باشد !

 

In Bruges

         « توي بلژيكه ! » اين را « ري » مي گويد ! بله ، بروژ يك شهر قرون وسطايي در بلژيك است . شهري كه ري و « كن » به آن جا رفته اند و منتظرند تا از « هري واترز » دستوري برسد ! دستور مي رسد ! كن بايد ري را سر به نيست كند !

          فيلم عجيب و جالب و بانمكي است ! عجيب به خاطر شخصيت ها ، جالب به خاطر شخصيت ها و بانمك به خاطر شخصيت ها ! تا نبينيد متوجه نمي شويد چه مي گويم پس بهتر است روده درازي را بس كنم و وقت گرانبهاي شما و خودم را بيشتر تلف نكنم !  

The Dark Knight

            بدترين Bad Man تمام تاريخ سينما توي اين فيلم پيدا مي شود ! البته آنچنان كه خود جوكر توضيح مي دهد ، نه تنها بد نيست ، بلكه بسيار خوب است و آمده تا به مردم چهره ي واقعيشان را نشان دهد !

            جوكر را دوست دارم ، چون با تمام بدي اش ، همه ي خوب ها را زير سايه ي خودش قرار داده است ! و اين فيلم يعني جوكر ! جوكر قطعه ي كامل كننده ي پازل است ! جوكر گويا حلقه ي مفقوده اي است كه تا به حال تمام Bad Man ها سعي در پر كردن جاي آن داشته اند ! و حالا پيدا شده است ! و اين فيلم از آن نظر جالب است كه اولين و به نظر من و به احتمال زياد آخرين حضور چنين شخصيتي است . 

The Godfather II

            « پدرخوانده ي 2 » را نديده بودم . آن هم در حالي كه قسمت اول آن را بيش از 10 بار ( حدود 15 مرتبه ) و قسمت سومش را حول و حوش 7 دفعه تماشا كرده بودم ! پس يك شب نشستم كه قسمت دوم را ببينم ، امّا باز هم DVD قسمت اول را گذاشتم و نشستم به ديدن ! وقتي تمام شد باز هم دقايق ابتدايي قسمت دوم و باز همان خستگي هميشگي ! كمي مقاومت كه به خرج دادم ، فيلم توي سراشيبي افتاد و جذاب شد ! طوري كه وقتي تمام شد ، واقعاً خسته و بي حوصله نبودم ! فيلمي نيست كه شوخي بردارد ! بايد ببينيد تا بدانيد چرا گفتم شوخي بر نمي تابد ! 

Unknown

            روزي كه حتي نسبت به سينما هم حس دلزدگي داشتم ، نشستم پاي اين آخرين فيلم « تورناتوره » ! قرص جوشان اميد به زندگي بود ! واقعاً فيلم زيبايي بود ! فيلمي بود كه با بدبختي شروع شد ، با غصه و گرفتاري ادامه پيدا كرد و با شادي و « يك لبخند » به اتمام رسيد . اگر به تماشاي فيلم بنشينيد به خوبي متوجه منظورم از « يك لبخند » خواهيد شد ! لبخندي كه يك دنيا غم را نابود مي كند ! ضمناً موسيقي موريكونه مثل هميشه جادويي بود ! گويا موريكونه و تورناتوره زاده شده اند كه با هم كار كنند ! 

Mulholland Drive

            اگر بگويم اين عجيب ترين فيلمي است كه در سال گذشته ديده ام ، مطمئنم كه اشتباه نكرده ام ! واقعاً لينچ من را به عنوان مخاطب شگفت زده كرد! جالب ترين نكته آنجاست كه از فيلمي كه در آن زمان ( منظورم حين تماشاست و پيش از فكر كردن به فيلم ) آنچنان مورد خاصي از آن دستگيرم نشد و حتي در مواردي فيلم من را آزار داد ، به شدّت لذت بردم و از آن خوشم آمد ! بعد از ديدن مولهالند درايو بود كه سراغ باقي فيلم هاي لينچ رفتم ! 

Wall. E

            خيلي وقت بود انيميشني به اين زيبايي نديده بودم ( حتي اگر بگويم هرگز انيميشني به اين زيبايي نديده بودم ، چندان اشتباه نكرده ام ) . حتي خيلي وقت بود چيزي نديده بودم كه تا اين حد من را تحت تاثير قرار دهد ! عميقاً با Wall. E همذات پنداري كردم ! احساس عجيبي بود كه خودم را نيز متعجب كرد ! عشق Wall. E به Eve عشق جالبي است ! باشد كه شما هم درگير كارهاي اين روبات ريز نقش دريا دل بشويد ! 

Novecento

            اين فيلم را دوست داشتم ، چون به اندازه ي يك رمان چند جلدي سترگ ، منسجم و پر فراز و نشيب بود ! چون طبيعي بود ! و چون داستان چند زندگي را در يك بازه ي زماني خارق العاده و در يك كشور دوست داشتني تعريف مي كرد ! از سال 1900 تا 1945 در ايتاليا ! از آغاز تا انجام فاشيسم ! از پا گرفتن بلشويسم و كمونيسم و از « ارباب » گفت ! و اينكه « ارباب هنوز نمرده ! » 

 

 قبل از طوفان

         نمي دانم زيبايي ، جذابيت و گيرايي خارق العاده ي اين اثر را بايد به حساب نويسنده ي كتاب ، « اكساندر دوما » ( پدر ) بگذارم ، يا به پاي مترجم و اقتباس كننده ي آن ، « ذبيح الله منصوري » بنويسم و يا از ناشر بدانم كه سه جلد « ملكه مارگو » ، « خانم دو مونسورو » و «‌ پاسداران چهل و پنجگانه ي سلطنت » را تحت عنوان « قبل از طوفان » در يك مجموعه ي هشت جلدي چاپ كرده است ؟! كار ، كار هر كدام بوده ( و شايد كار هر سه ) ، حاصل آن سه هزار و دويست و پنجاه و شش صفحه ي آكنده از عشق ، خيانت ، خون ، قدرت طلبي ، توطئه و تاريخ است !

         ماجرا از شب سن بارتلمي سال 1572 ميلادي آغاز مي شود . شبي كه كاتوليك ها، بيش از بيست هزار نفر پروتستان را تا صبح به قتل رساندند ! شبي كه زمينه ساز عشقي نامعمول بين يك جوان آس و پاس و يك ملكه ي تازه عروس شد ! شبي كه مسير تاريخ فرانسه را عوض كرد ! شبي كه دوما به خوبي آن را توصيف و منصوري به زيبايي ترجمه اش كرده است ! 

سه گانه ي نيويورك

          سه داستان عجيب ! سه داستان غريب ! داستان هايي كه هر كدامشان براي مدت ها فكر كردن كافي هستند ! داستان هايي درباره ي آدم هايي كه هميشه در حال شكست خوردن هستند و هر لحظه ، بازيچه ي بازي ديگران! بازي هاي مخوفي كه اسباب بازي هايش ، يعني شخصيت هاي اصلي ، از چند و چون آن بي خبرند ! « پل استر » حتي به خودش هم رحم نمي كند ، او خود را نيز به داخل بازي دهشتناك يكي از سه داستان مي كشاند ! بازي هاي اين داستان ها يك قرباني بيشتر نداشتند و آن من بودم ! اين من بودم كه سه مرتبه به داخل بازي كشانده شدم ، سه بار درگير پيچ و خم هاي معماهاي جورواجور گشتم و سه دفعه در كمال ناباوري ، كاملاً شكست خوردم و خورد شدم ! و نكته ي جالب اين جاست كه بعد از هر شكست ، بلافاصله سراغ بازي بعدي ، داستان بعدي رفتم ! و از اين رو است كه پس از اتمام « سه گانه ي نيويورك » ته دلم مي خواست كه كاش تعداد صفحات اين كتاب لعنتي بيشتر بود! 

1984

         از اول معلوم نبود كه با يك كمدي طرفم يا يك تراژدي ؟! حتي وقتي كتاب را از يكي از بهترين دوستانم گرفتم و آن را خواندم ، باز هم نمي دانستم بايد بخندم يا گريه كنم ؟! از طرفي آنچنان فضاي تاريكي توصيف شده بود كه هر مخاطبي را به وحشت مي انداخت و از سويي آنچنان به دنياي پيرامونم شبيه بود كه ناچار به خنده مي افتادم ! امّا « جورج اورول » از آغاز تا انتهاي كتاب رفته رفته كفه ي كمدي را سبك تر مي كرد و وزن تراژدي را بالا مي برد ! تا جايي كه در انتها ، همانطور كه آن بازجوي دژخيم « وزارت عشق » مي خواست ، همه چيز فرو ريخت ! تا جايي كه « پدر برادر بزرگ » ( لقبي كه مجله ي Time بعد از چاپ 1984 به اورول داد ) من را به اتاق 101 برد ! 

بي خبري

            كتاب عجيبي بود و اولين اثري بود كه از « ميلان كوندرا » ي پر آوازه مي خواندم ! انصافاً نا اميدم كه نكرد ، باعث شد اگر نام او را پاي كتابي ديدم ، بي شك بخوانمش ! داستان عجيب ، شيوه ي روايت غير معمول و شخصيت هاي فوق العاده عجيب و جالب توجه ، مواردي بودند كه باعث شدند من همين حالا هم بخواهم دوباره كتاب را به دست بگيرم و دوباره آن داستان ها را با آن شخصيت ها مرور كنم ! داستان هاي خيانت ، عشق ، گريه ، مهاجرت ، وحشت و تنهايي ! داستان هايي از شخصيت هاي تنهايي كه در عين تنهايي ، با ديگران مرتبط هستند !  

سقوط

            اصلاً نمي دانم چه شد كه سقوط را خريدم . نمي دانم بعد از پيشنهاد دوستم بود يا قبل از آن . نمي دانم با نقشه ي قبلي براي خريدش رفته بودم و يا اين بار ، تقريباً مثل هميشه ، باز هم اين كتاب بود كه من را انتخاب مي كرد ! امّا هر چه بود ، براي مدت ها پيش بود ! يكي دو سالي بود كه كتاب ، توي كتابخانه كز كرده بود ! يك بار هم تا صفحه ي 60 – 70 خوانده بودمش ! ولي خب ، نشد كه تا آخر بخوانم . نشد و نشد و نشد ، تا اينكه بعد از خواندن « بيگانه » سراغ « سقوط » رفتم و سقوط كردم !

            وقتي اين كتاب لعنتي « آلبر كامو » تمام شد ، حس كردم استخوان هايم بد جوري شكسته و درد تا اعماق وجودم دويده است ! حس كردم خود كامو بالاي سرم ايستاده و دارد بلند بلند به من مي خندد ! حس كردم تمام مدت ، كتابي در دست نداشته ام و آينه حمل مي كرده ام ! حس كردم از خودم متنفرم ! حس بسيار بدي بود و بدجوري واقعي ! 

همه ي نام ها

            درست تعطيلات نوروز گذشته بود ! شبي كه از خواندن كتابي درباره ي جنگ جهاني دوم خسته شده بودم ، آن را كنار گذاشتم و بعد از اندكي درنگ براي انتخاب كتاب ، گويي كه كتاب من را برگزيده ، آن را برداشتم و شروع به خواندن كردم ! « ژوزه ساراماگو » يي كه من در ذهنم داشتم ، همان ساراماگوي كوري بود ! ساراماگويي كه كل دنيا را با يك كوري مسري تا گردن در لجن و كثافت فرو برد ! ساراماگويي كه كورهايش تك بعدي بودند ! ساراماگويي كه شخصيت هايش « چشم پزشك » و « زن كور اوّلي » نام داشتند ! امّا همه ي اين ها به هم ريخت ! فروپاشيد و نابود شد ! من ساراماگويي ديدم كه شخصيت اول كتابش اسم دارد :‌ آقا ژوزه . و اتفاقاً خيلي مرتب و منظم است و علاوه بر آن چون خيلي خيالپرداز است ، بسيار درباره ي خودش و كارهاي خودش فكر مي كند و تمام ابعاد قضايا را در نظر مي گيرد ! با تمام اين اوصاف فكر مي كنم اگر لذتي كه از خواندن همه ي نام ها بردم ، از كوري بيشتر نبوده باشد ، قطعاً كمتر نبوده است ! راستي ، موقع خواندن خوب به آن چوپان دقت كنيد !

موسيقي آب گرم

            صبح ساعت 8 ، ميزري « استفن كينگ » را شروع كردم و تا 24 ساعت بعد ، هم ميزري و هم موسيقي آب گرم ، تمام شده بودند ! ميزري كه يك كتاب جنايي و تا حدودي ترسناك بود ، ولي اين موسيقي آب گرم ، واقعاً تجربه اي جديد بود ! نمي توانم توصيفش كنم ! آن همه بي خيالي ، آن دنياي شلوغي كه گويا پشيزي نمي ارزد ، آن زندگي « هر چه بادا باد » ، آن « زن و مشروب و سيگار » ها را ، چارلز بوكوفسكي را نمي توانم وصف كنم ! بله ، چارلز بوكوفسكي را ، چون گويي اين كتاب خود بوكوفسكي است ! بايد اين كتاب را بخوانيد . « بايد » اين كتاب را بخوانيد ! 

 

 

  Dance Me To The End Of Love

         Lonard Cohen براي من تا حد زيادي ياد آور سياوش قميشي و فرهاد است ! چرايش را خودم هم نمي دانم . امّا حدس هايي مي زنم . سياوش قميشي به خاطر صدايش و فرهاد به خاطر آهنگ هايش ، البته اين مورد ها به نظر خودم كاملاً سطحي هستند ! حالا چه شده كه از لئونارد كوهن و بالاخص از آهنگ Dance Me To The End Of Love اش خوشم آمده ، خود داستاني مفصّل دارد كه در خلاصه ترين حالت ، مي توان آن را اينگونه روايت كرد : شبي كه از هر لحاظ حالم بد بود ، يكي از عزيز ترين دوستانم اين آهنگ را به من داد . بعد از گوش دادن آن احساس آرامش كردم ( در موقعيتي كه هيچ يك از آهنگ هاي مؤثر و آرامش بخشي كه براي خودم مي شناختم هيچ اثري نداشت . حتي پيانوهاي بتهوون كه آرام كننده ترين آن هاست ). چندي بعد اين آهنگ را به عزيزي دادم و براي او نيز خوش آيند بود ! اين بود كه من از لئونارد كوهن و Dance Me To The End Of Love خوشم آمد !

اين شما و اين آهنگ !

 Dance Me To The End Of Love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
Were both of us beneath our love, were both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till Im gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love 

شمال

          اوّلين باري كه با موسيقي « رضا يزداني » آشنا شدم ، توي سالن سوم سينما هويزه ي مشهد بود ! من بودم و سالن تاريك و رئيس . فيلم ِ مسعود كيميايي ! و موسيقي رضا يزداني كه مي خواند « وقتي آغوش رفاقت يه تله اس ، حرف هفت تير پر وُ باور كن ... وقتي هر نفس ميشه شكل قفس ، حرف هفت تير پر وُ باور كن » . آن موقع خوشم نيامد و حتّي به شيوه ي خواندن يزداني خنديدم ! امّا بعد ها وقتي تعداد بيشتري از ترانه هاي يزداني را گوش دادم ، ديدم كه چه حرف هاي جالبي مي زند ، امّا حيف ، از نگر من ( كه البته الآن عوض شده ) زياد جالب حرف نمي زند ! به هر ترتيب ، آهنگ هاي يزداني را آنقدر گوش دادم كه واقعاً هم از سبك او و هم از اشعارش خوشم آمد ! وقتي كه از يك طرف فكر كنم كه از اثر خوشم نمي آيد و از طرف ديگر ، بدون هيچ اجبار يا اعمال قدرتي ، آن اثر را بار ها بشنوم ، معلوم مي شود كه زود قضاوت كرده بودم !

          از بين آثار يزداني تقريباً همه ي آن ها را دوست دارم و هر از چند گاهي مي شنوم ، امّا « شمال » آن چيز ديگري است ، اثري كه حتي « كافه نادري » هم با آن « دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر ... دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد ... کوچه ها رو رد می کرديم تا خیابون بزرگ ... عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد » هايش ، نمي تواند آن حال و هوا را منتقل كند !

 شمال

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌ ، با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !
دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال‌ !
من‌ُ بِبَر ! تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ بِبَرَم‌ !
تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ بِبَرَم‌ !
تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ِ مُتل‌قو بِبَرَم‌ !
تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبَرَم‌ !
من‌ُ بِبَر تا گُم‌ شُدن‌ تو اون‌ چشای‌ بی‌قرار !
تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا رُ دید !
نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌ ، رستوران‌ِ اسب‌ِ سفید !
یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ِ موجای‌ بَلا !
خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ِ سفر تو جنگلا !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ ! 

نجوا

         تا قبل از زمستان امسال تمام آنچه كه از « فرهاد » شنيده بودم ، دو اثر بودند به نام هاي «‌ بوي عيدي ، بوي توپ » و « شبانه ي 2 » كه دومي را به لطف صدا و سيماي فخيمه ي دولت محترم جمهوري مكرم اسلامي ايران ، سانسور شده شنيدم و در آن خبري از « يه پري » كه بيايد و پايش را توي آب چشمه بگذارد ، نبود ! پيش از آنكه آثارش را گوش بدهم بسيار درباره اش شنيده بودم و مشتاق بودم كه بدانم فرهاد چه ساخته ؟! امّا آثارش در دسترس نبود و بنا به دلايلي به دست نيامد . تا اينكه روزي يكي از دوستان عزيزم لينكي را به من داد كه تمام آثار فرهاد براي دانلود روي آن قرار داشت ! من هم كه منتظر چنين فرصتي بودم در اندك مدتي همه را دريافت كردم و هنوز هم دارم از شنيدن موسيقي هاي فرهاد لذت مي برم . از تك تك آثارش خوشم مي آيد ، بلا استثنا .

 نجوا

 رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،

مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.
چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتي پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌بايد با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!

من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست! 

 

I'm With You

      Avril Lavigne را زياد دوست ندارم ! نه خودش را ، نه آهنگ هايش را ! امّا بعضي موسيقي ها هستند كه بنا به موقعيت خوش آيند و دوست داشتني مي شوند و I'm With You يكي از آن ها براي من است . منتها فرقي كه اين دسته از آهنگ ها با ديگر موسيقي ها دارند ، در آن است كه مدت زمان محبوب بودن آن ها كمتر از ديگر آهنگ هاي واقعاً دوست داشتني است ! امّا I'm With You براي من اينطور نبود ! در طي سال گذشته بودند بسيار موسيقي هايي كه فراخور حالم به آن ها گوش سپردم و بودند بسيار موسيقي هايي كه براي لذت بردن آن ها را شنيدم . و اين آهنگ ، جزو دسته ي دوم بود و گاه جزو دسته ي اوّل !

 I'm With You

I'm standing on a bridge
I'm waitin' in the dark
I thought that you'd be here by now
There's nothing but the rain
No footsteps on the ground
I'm listening but there's no sound

Isn't anyone tryin' to find me
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you

I'm looking for a place
Searching for a face
Is anybody here I know
'Cause nothing's going right
And everything's a mess
And no one likes to be alone

Isn't anyone tryin' to find me
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you

Oh, why is everything so confusing
Maybe I'm just out of my mind
Yeah, yeah, yeah

It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you

Take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm with you

Take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm with you
I'm with you 

گل و تگرگ

      با « سياوش قميشي » از طريق يكي از بهترين دوستانم آشنا شدم ! تمام شناخت من از قميشي تا پيش از دريافت داشتن آن CD فول آلبومش از دوستم ، بر مي گشت به شنيده هاي جسته و گريخته اي كه هر از گاهي ( و هر بار كمتر از دفعه ي قبل ) در نا كجا آبادي به گوشم مي رسيد يا آشنايي برايم مي خواند ! ولي وقتي كه آن CD را گرفتم و گوش دادم ... ! تا چند هفته ( شك دارم كه بگويم چند ماه ) مدام و مدام و مدام همان آهنگ ها ، همان شعر ها ، همان موسيقي ها و همان لحن ها ! گل و تگرگ را به همراه تعدادي ديگر از آثار قميشي ، از باقي آن ها بيشتر دوست دارم ، چون ... !

گل و تگرگ

قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه

ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته

کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره

زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میذاره

 

کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون

کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه

غنچه سپید مریم با نوازش تو وا شه

کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستات تو گلدون گلهای مریم بذاره

کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره 

  

اي ساربان

         كار هاي « محسن نامجو » را دوست دارم ! اگر نگويم همه ي آن ها ، بي شك بيشتر از سه چهارمشان را با علاقه مي شنوم ! آن چيزي كه در آثار نامجو به چشم مي خورد ، مثل بسياري از اساتيد ديگر هنر ها ، تفاوت و تنوع زياد آثار است ! اين تنوع را در سينماگران بيشتر مي توان ديد و مثال آن فيلمساز هايي همچون كوبريك و اسكات هستند ، قصد قياس ندارم كه مع الفارغ است و كوبريك و اسكات فيلمساز و خارجي و نامجو موزيسين و وطني است! امّا آنچه حلقه ي رابط اين اشخاص است ، چيزي نيست جز هنر ! هم سينما هنر است و هم موسيقي؛ و هم اسكات ، كوبريك و امثالهم هنرمندند و هم نامجو !

         سئوال اينجاست : چرا از بين خيل آثار نامجو ، فقط « اي ساربان » ؟! و جواب اينجاست : وقتي تمام آثار يك هنرمند را دوست داشته باشي ، به طبع بعضي از آن ها را بيشتر دوست داري ( با « همه ي حيوانات برابرند ولي بعضي حيوانات برابر ترند ! » اشتباه نشود ) و علت اين علاقه ي بيشتر را بايد در محيط پيرامون هر شخص جست و جو كرد و ممكن است همان محيطي كه « اي ساربان » را براي من زيبا جلوه داد ، براي ديگري « جبر جغرافيايي » را بهتر نمايش دهد . ( قصد انتقاد از جبر جغرافيايي را ندارم ، چرا كه آن هم يكي از « دوست داشتني تر » هاست ! )

 اي ساربان

 ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا اين جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما بمانـد به جا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

تمامی دینم به دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود

تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـودم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته

ای ساربان

ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

كيو كيو بنگ بنگ

      از « شاه ماهي هنر ايران » ( چه خنده دار ! ) نه فيلمي ديدم و نه آنچنان آهنگي شنيده ام ، تمام شنيده هايم محدود مي شود به « كيو كيو بنگ بنگ » ، « غريب آشنا » و « مرداب » كه اتفاقاً هر سه تا حد بسيار زيادي مورد پسندم هستند و گاه گاه آن ها را گوش مي دهم . اين سه آهنگ را مطمئناً هم به خاطر شعرهايشان و هم به دليل صداي « گوگوش » دوست دارم و به شما پيشنهاد مي دهم كه آن ها را حتماً بشنويد !

 كيو كيو بنگ بنگ

 صلات ظهر مرداد / هواي پخته ی منگ

دوتا بچّه ی بي خواب / ته يه کوچه ی تنگ
با يه تفنگ چوبي / يه تير کمون يه مشت سنگ
ميرفتيم جنگ دشمن / come on کيو کيو بنگ بنگ
چقدر سرخ پوست کشتيم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده اي بود / برادر خاطرت هست؟

همه سرگرم بازي / همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصّه / خبر اصلاً نمي داد
هواي بچّگي ها / بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم / به فصل نوجووني
شباي خوش جمعه / شباي سينما بود
ستاره ی فرنگي / چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند / مثه الويس پريسلي
يکي جيمز دین مي شد / واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم / تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خورديم / برادر خاطرت هست؟

بهار بود و هنوزم / شب جيک جيک مستون
هنوز هم پرده ها بود / رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن / شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو / به اوّلين بزنگاه
بزنگاه بدي بود / چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا / نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد / پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد / به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم / تو زير زمين بد بو
همش بحث و جدل بود / سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ما / قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز / يکي نشئه ی بودا
تو مسجد شاعر چپ / تو کافه مؤمن مست
عجب سرگيجه اي بود / برادر خاطرت هست؟

هنوز شباي جمعه / شباي سينما بود
تب تند گوزنها / تو کوچه هاي ما بود ( گنجيشکک اشي مشي / لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز / همه جسور و شير دل
شديم آرتيست اوّل / تو فيلم حقّ و باطل
موتور شبنامه چاقو / رفيق مترقي
زن نيمه برهنه / توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود / تو اون کوچه ی بن بست
يکي گلوله مي خورد / يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سر مست / تو رؤيا مونده در بست
چه خوابها که نديديم / برادر خاطرت هست؟

ديگه يادي ندارم / از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت / به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب / تو گلموج هيولا
ستاره بود که مي رفت / به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و / کمونچه ی شبانه
حقيقت بود حقيقت / نه فيلم بود نه ترانه ( کوچه ها باریکن / دکونابستست . . . )
تفنگهاي حقيقي / برادرهاي دلتنگ
ببين گردش چرخو / باز هم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مردیم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتي بود / برادر خاطرت هست؟

گذشت اون فصل و ما هم / گذشتيم با دل سرد
مثه غبار اندوه / سوار باد ولگرد
از اين گودال / به اون گود / از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم رسيديم /. به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت / نشستيم تلخ و سنگين

 يکي افتاده از دل / يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار / تو اين بي راهه ی تار
نه يک راه بلدي بود / نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست / تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم / برادر خاطرت هست؟

صلات ظهر مرداد / هواي پختهء منگ
دو بچّهء مهاجر / تو يک اتاقک تنگ
با يه دگمه يه مشت سيم / يه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازي / come on کيو کيو بنگ بنگ
باز هم کيو کيو بنگ بنگ / هنوز کيو کيو بنگ بنگ / کيو کيو بنگ بنگ . . . 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 4:33  توسط kz  | 

... تو صبر از من تواني كرد و من ... جوكر شدگي ... گام دوم ...

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

 قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

 

چنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتد

 تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

دلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانم

 

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

 خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

 

به دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانم

 

فراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانم

 

شبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانم

 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم

 

گام به گام تا جوكر شدن ... گام دوم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:14  توسط kz  | 

جوكر شدگي ... گام نخست ...
- مي سوزونتت !

- تا باشه از اين سوختنا !

 

گام به گام تا جوكر شدن ... گام نخست ...

 

پ. ن : اين پست كاملاً شخصي است و جز دو نفر ( كساني كه دو جمله ي اول را گفتند ) ، كسي آن را نمي فهمد ، مگر با توضيحات نگارنده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:54  توسط kz  | 

مطالب قدیمی‌تر